همه‌ی نوشته‌های ر.ط.آبکنار

آزولا و داستانش

نویسنده: فرزاد هخامنشی – ٢٢ خرداد ۱۳٩۵

تفریبا چند سال پیش بود که بحث آزولا و تهدید اکوسیستمی آن در برخی سایتهای بومی حاشیه تالاب انزلی مطرح شد که نتیجتا جمعی برای مبارزه با آن  اقدام به جمع آوری نمادین آزولا از کناره های تالاب نمودند و جمعی دیگر که دستی بر قلم داشتند در وصف مخاطراتش مقاله نوشتند و شعر سرودند تا کارکرد این سرخس آبی را با کفر ابلیس برابر سازند!؟
حال که به رسم عادت قدری از تب و تاب پرداختن به این گیاه همه کاره و همه فن حریف کاسته شده باید پرسید:
آیا واقعا کارکرد آزولا همان است که چنان می پنداشتیم؟ یا اینکه در برخورد با حضور این سرخس آبی مفید راه افراط  را در پیش گرفتیم؟

در ادامه، گفتگو با دکتر پارسا را دنبال می کنیم تا ضمن آشنایی با کارکرد  و خواص مفید این گیاه به برخی کوتاهی ها و غفلت ها نیز پی ببریم.تا بدانیم که آزولا آن نیست که مورد نفرت ما واقع شده؛ بلکه کمک حالی است برای ما که ماکیان در خانه داریم و گاو و گوسفندی در چراگاه و پرورش ماهی در استخر و شالیزاری برای کشت برنج و حتی بسیار مفید برای تامین پروتئین تغذیه ما.

Image result for ‫آزولا در تالاب انزلی‬‎

ادامه خواندن آزولا و داستانش

خاطرات کبری نجاتی آبکنار

اول

خاکسپاری شهید مرتضایی آبکنار
باز یاد گذشته عجب بازی گرفته ذهن مرا ، خاطرات گذشته مثل تصاویر یک فیلم جلوی چشمانم رژه میروند …
این گل پرپر از کجا آمده 
از سفر کرب وبلا آمده 

در آن دوران بی دغدغه کودکی جنگ خاطره تلخی بود ، ما دهه شصتی ها با همه کودکی مان میفهمیدیم جنگ چیز بدی است ، هر وقت وسط کارتون مورد علاقه مان صدای آژیر بلند میشد وحشت میکردیم ،میدانستیم قرار است جایی خراب شود.
از همه غم انگیز تر  تشیع پیکر شهدا بود ،همه مردم از هردیدگاهی که بودند برای همراهی خانواده شهید در خاکسپاری اش شرکت میکردند ، فرقی نمی کرد از چه قشر و دسته ای باشی ، همینکه فرزندی از فرزندان آبکنار شهید میشد ، خود را ملزم به شرکت در تشیع پیکرش میدانستی همه یک صدا میشدند و همدرد ، چقدر دردناک بود.
 گریه مادری آرزو بر باد رفته؛
 پدری حسرت بر دل مانده ؛
مراسم تشیع پیکر شهید مرتضایی را خوب به یاد دارم ، با مادرم بعد از خاکسپاری رفتیم خانه پدر شهید ، خانه شلوغ بود ،اجی ام ( کُره کین ) نشست و من بدون توجه به صدا زدن های اجی رفتم بالا و تقریبا روبروی مادر شهید که چشمانش رنگ خون شده بود نشستم و همراه او گریه کردم ، نمیدانم چه حالی پیدا کرده بودم که زنی با صدای بلند روبه حاضرین گفت : ان که دخترو هتو پِم پِم اروسو فوکونه؟ یکی دیگر گفت : عا..ان سد حوسنه دخترو ، انه مار کره کین نیشته 
بعد یکی که از پرده ضخیم اشک نتوانستم بشناسمش دستم را گرفت و برد پیش اجی و با ناراحتی گفت : اوی سد فاطمو ، ان زاک دیل غش باورد ، انه چرن اوری انجی جاهان اخر با اجی برگشتم خانه ، دستو صورتم را لب حوض شست و فرستادم بالا ، دده که جریان را فهمید با دلسوزی گفت : بیمیرم مه زاک رن ، کوجی دیلو ده …
بعد از آن دیگر نگذاشتند به چنین مراسمانی بروم …

ادامه خواندن خاطرات کبری نجاتی آبکنار

حکایتِ طنز در حکایات سعدی

به کوشش : درویش آبکناری


همانگونه که همگان می‌دانند اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. من این مناسبت را بهانه می‌کنم تا با همۀ بی ‌بضاعتی و ناتوانی به موضوع کمتر پرداخته شده‌ای بپردازم و آن طنز در گلستان سعدی است. البته من فقط طرح موضوع می‌کنم بدان امید که ارباب فضل و هنر و اهالی نقد و نظر به این مهم بپردازند، مگر از رهگذر این تلاش فرهنگی وجوه تازه‌تری از ابعاد فکری سعدی شناخته شود. 

به گمان حقیر طنز سعدی طنزی است بی بدیل و منحصر به فرد. فی‌المثل طنز عبید زاکانی یا طنز دیگر طنّازان (طنزپردازان) به لحاظ ساختاری شباهت و قرابتی با طنز سعدی ندارد. طنز سعدی چندان عیان و آشکار نیست و در لفظ و واژه نمودی ندارد، بلکه طنز در مفهوم و مضمون یک داستان و حکایت تجلی می‌یابد و خودنمایی می‌کند. از این منظر طنز را باید بیشتر در حکایتهای گلستان سعدی جستجو کرد.

به این حکایت از گلستان سعدی عنایت بفرمائید:

aramgah-saedi

ادامه خواندن حکایتِ طنز در حکایات سعدی

در جستجوی پدر

به قلم درویش آبکناری

محمدحسین، پسرِ حاج میرآقا خشگنابی (معروف به شهریار) در ۲۸ سالگی پدر خود را از دست داد. سالها از مرگ پدرش گذشته بود که یکروز هوای پدر به سرش می‌زند، دست پسرش را می‌گیرد و در جستجوی صفای پدر به آذربایجان سفر می‌کند.

شهریار یادوارۀ این سیر و سفر و گشت و گذار در محلۀ دوران کودکی خود و دیدارِ خیالی با بسیاری از دوستان قدیمی را در قطعه شعری با عنوان «در جستجوی پدر» به زیبائی هرچه تمامتر به تصویر کشیده است.

sharyar

فرصت را مغتنم شمرده و این قطعه را به مناسبت «روز پدر» تقدیم می‌کنم به همۀ عزیزانی که پدر بزرگوارشان از خاکدان فرش به آستان عرش کوچیده‌اند.

ادامه خواندن در جستجوی پدر

در گذشته توقف نکن !

از گذشته باید مثل آینۀ خودرو استفاده کرد.

نباید حسرت گذشته را خورد و حتی نباید افتخارات گذشته را با خود یدک کشید ، نگاه به گذشته به قیمت فراموشی آینده ، متوقف کننده است.

زمانی قدرت اول دنیا بودیم و سرزمین ما از کران تا کران بود ، این اظهارات نمی تواند در رقابت های امروز جهان تعیین کننده باشد.

همین قاعده در آبکنار ما نیز صادق است ، اینکه چه بودیم و چه داشتیم ، نمی تواند ما را به موقعیت بهتری برساند.

car mirror1

ادامه خواندن در گذشته توقف نکن !

عجایب زمان خودمان

به قلم بهزاد تشکری آبکنار
رحمان ازروستای آبکنار قصد رفتن به انزلی رو داشت تا حتی الامکان سپیده دم بازار میوه فروشان انزلی باشه تا بتونه برای مغازه اش میوه خرید کنه ، رحمان می گفت خوابم نمی برد تا صبح صبر نکردم تصمیم گرفتم در همان ساعتهای نیمه شب حدودا" ساعت ۳٫۵ راه بیافتم ، هوا هم  بسیار سرد وسرمای زمستانی داشت ، ماشین نداشتم میبایست خودرا به ایستگاه برسانم تا بلکه با ماشینی برم انزلی ، دست بر قضا ، برق روستای آبکنار اون ساعت قطع بود درب حیاط را که بستم در بهت تاریکی وظلمات کوچه قرار گرفتم و به سختی راه خودمو پیدا میکردم هوا تمام ابری بود وبه تاریکی کوچه بیشتر کمک میکرد کوچه ها را که طی میکردم سکوت تلخی داشت ، فقط صدای خش خش پای خودم رو میشنیدم درحین راه رفتن از کوچه ها چیزعجیبی توجهم رو جلب کرد که توجیهش برایم سخت بود و همینطور درکش ، صدای هه هه هه صدای هن هن کسی که دویده اکنون به من رسیده ، من هرچقدر بغل پهلو اینور اونور نگاه کردم چیزی ندیدم اما فقط صدای واضح هه هه نفس زدن رو میشنیدم ، با انکه ادم ترسویی نیستم ولی اونجا دلم پر آشوب شد وحشت ورم داشت پیش خودم گفتم حتما" یک روح سر گردانه ، شروع به دویدن کردم تا بلکه زودتر به بازار میان محل روستای ابکنار برسم شاید نانوایی باز باشه وترسم بریزه تا اون زمان هنوز نانوایی ها تنوری ودستی بود، به سرعت خودمو به بازار میان محل رسوندم شور بختانه فقط تاریکی بود معلوم شد هنوز خیلی به شروع کار نانوایی مانده بود لحظه ای  توقف کردم ببینم از صدای نفس نفس نا خوشایند دور شدم یا نه ، با کمال نا باوری هنوز همواره صدای شیطانی همراهم بود ودنبالم میکرد ، واقعا" ترسیده بودم نفسم داشت بند می اومد ، صحنه برام قابل درک نبود وهم عصبانی شده بودم که این دیگه چه کوفتیه ، دوباره شروع به دویدن کردم اینبار یکسره تا مسجد محل ( محل بالایی روستای ابکنار) دویدم تا روبروی درب قبرستانی ابکناررسیده بودم محل ایستگاه ، اوضاع بد تر شد حس غریبی پیدا کردم ، درخت تنومند سایه افکن معروف به (اقا دار) جلوی درب قبرستانی ابکنار خودنمایی میکرد .این درخت تنومند وپهن با تنه وشاخه های مارپیچ پوسیده غیر طبیعی بود که توجه مرا به خودش جلب میکرد واز ابهت سردی برخوردار بود و بار منفی میداد ودرخت ارواح بود ضمن اینکه  چشم انداز به خفتگان قبرستان در آن ساعت نیمه شب بیشتر افکار منو مشوش میکرد .

ufo

ادامه خواندن عجایب زمان خودمان