خاطرات کبری نجاتی آبکنار

اول

خاکسپاری شهید مرتضایی آبکنار
باز یاد گذشته عجب بازی گرفته ذهن مرا ، خاطرات گذشته مثل تصاویر یک فیلم جلوی چشمانم رژه میروند …
این گل پرپر از کجا آمده 
از سفر کرب وبلا آمده 

در آن دوران بی دغدغه کودکی جنگ خاطره تلخی بود ، ما دهه شصتی ها با همه کودکی مان میفهمیدیم جنگ چیز بدی است ، هر وقت وسط کارتون مورد علاقه مان صدای آژیر بلند میشد وحشت میکردیم ،میدانستیم قرار است جایی خراب شود.
از همه غم انگیز تر  تشیع پیکر شهدا بود ،همه مردم از هردیدگاهی که بودند برای همراهی خانواده شهید در خاکسپاری اش شرکت میکردند ، فرقی نمی کرد از چه قشر و دسته ای باشی ، همینکه فرزندی از فرزندان آبکنار شهید میشد ، خود را ملزم به شرکت در تشیع پیکرش میدانستی همه یک صدا میشدند و همدرد ، چقدر دردناک بود.
 گریه مادری آرزو بر باد رفته؛
 پدری حسرت بر دل مانده ؛
مراسم تشیع پیکر شهید مرتضایی را خوب به یاد دارم ، با مادرم بعد از خاکسپاری رفتیم خانه پدر شهید ، خانه شلوغ بود ،اجی ام ( کُره کین ) نشست و من بدون توجه به صدا زدن های اجی رفتم بالا و تقریبا روبروی مادر شهید که چشمانش رنگ خون شده بود نشستم و همراه او گریه کردم ، نمیدانم چه حالی پیدا کرده بودم که زنی با صدای بلند روبه حاضرین گفت : ان که دخترو هتو پِم پِم اروسو فوکونه؟ یکی دیگر گفت : عا..ان سد حوسنه دخترو ، انه مار کره کین نیشته 
بعد یکی که از پرده ضخیم اشک نتوانستم بشناسمش دستم را گرفت و برد پیش اجی و با ناراحتی گفت : اوی سد فاطمو ، ان زاک دیل غش باورد ، انه چرن اوری انجی جاهان اخر با اجی برگشتم خانه ، دستو صورتم را لب حوض شست و فرستادم بالا ، دده که جریان را فهمید با دلسوزی گفت : بیمیرم مه زاک رن ، کوجی دیلو ده …
بعد از آن دیگر نگذاشتند به چنین مراسمانی بروم …

ادامه خواندن خاطرات کبری نجاتی آبکنار

حکایتِ طنز در حکایات سعدی

به کوشش : درویش آبکناری


همانگونه که همگان می‌دانند اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. من این مناسبت را بهانه می‌کنم تا با همۀ بی ‌بضاعتی و ناتوانی به موضوع کمتر پرداخته شده‌ای بپردازم و آن طنز در گلستان سعدی است. البته من فقط طرح موضوع می‌کنم بدان امید که ارباب فضل و هنر و اهالی نقد و نظر به این مهم بپردازند، مگر از رهگذر این تلاش فرهنگی وجوه تازه‌تری از ابعاد فکری سعدی شناخته شود. 

به گمان حقیر طنز سعدی طنزی است بی بدیل و منحصر به فرد. فی‌المثل طنز عبید زاکانی یا طنز دیگر طنّازان (طنزپردازان) به لحاظ ساختاری شباهت و قرابتی با طنز سعدی ندارد. طنز سعدی چندان عیان و آشکار نیست و در لفظ و واژه نمودی ندارد، بلکه طنز در مفهوم و مضمون یک داستان و حکایت تجلی می‌یابد و خودنمایی می‌کند. از این منظر طنز را باید بیشتر در حکایتهای گلستان سعدی جستجو کرد.

به این حکایت از گلستان سعدی عنایت بفرمائید:

aramgah-saedi

ادامه خواندن حکایتِ طنز در حکایات سعدی

در جستجوی پدر

به قلم درویش آبکناری

محمدحسین، پسرِ حاج میرآقا خشگنابی (معروف به شهریار) در ۲۸ سالگی پدر خود را از دست داد. سالها از مرگ پدرش گذشته بود که یکروز هوای پدر به سرش می‌زند، دست پسرش را می‌گیرد و در جستجوی صفای پدر به آذربایجان سفر می‌کند.

شهریار یادوارۀ این سیر و سفر و گشت و گذار در محلۀ دوران کودکی خود و دیدارِ خیالی با بسیاری از دوستان قدیمی را در قطعه شعری با عنوان «در جستجوی پدر» به زیبائی هرچه تمامتر به تصویر کشیده است.

sharyar

فرصت را مغتنم شمرده و این قطعه را به مناسبت «روز پدر» تقدیم می‌کنم به همۀ عزیزانی که پدر بزرگوارشان از خاکدان فرش به آستان عرش کوچیده‌اند.

ادامه خواندن در جستجوی پدر

در گذشته توقف نکن !

از گذشته باید مثل آینۀ خودرو استفاده کرد.

نباید حسرت گذشته را خورد و حتی نباید افتخارات گذشته را با خود یدک کشید ، نگاه به گذشته به قیمت فراموشی آینده ، متوقف کننده است.

زمانی قدرت اول دنیا بودیم و سرزمین ما از کران تا کران بود ، این اظهارات نمی تواند در رقابت های امروز جهان تعیین کننده باشد.

همین قاعده در آبکنار ما نیز صادق است ، اینکه چه بودیم و چه داشتیم ، نمی تواند ما را به موقعیت بهتری برساند.

car mirror1

ادامه خواندن در گذشته توقف نکن !

عجایب زمان خودمان

به قلم بهزاد تشکری آبکنار
رحمان ازروستای آبکنار قصد رفتن به انزلی رو داشت تا حتی الامکان سپیده دم بازار میوه فروشان انزلی باشه تا بتونه برای مغازه اش میوه خرید کنه ، رحمان می گفت خوابم نمی برد تا صبح صبر نکردم تصمیم گرفتم در همان ساعتهای نیمه شب حدودا" ساعت ۳٫۵ راه بیافتم ، هوا هم  بسیار سرد وسرمای زمستانی داشت ، ماشین نداشتم میبایست خودرا به ایستگاه برسانم تا بلکه با ماشینی برم انزلی ، دست بر قضا ، برق روستای آبکنار اون ساعت قطع بود درب حیاط را که بستم در بهت تاریکی وظلمات کوچه قرار گرفتم و به سختی راه خودمو پیدا میکردم هوا تمام ابری بود وبه تاریکی کوچه بیشتر کمک میکرد کوچه ها را که طی میکردم سکوت تلخی داشت ، فقط صدای خش خش پای خودم رو میشنیدم درحین راه رفتن از کوچه ها چیزعجیبی توجهم رو جلب کرد که توجیهش برایم سخت بود و همینطور درکش ، صدای هه هه هه صدای هن هن کسی که دویده اکنون به من رسیده ، من هرچقدر بغل پهلو اینور اونور نگاه کردم چیزی ندیدم اما فقط صدای واضح هه هه نفس زدن رو میشنیدم ، با انکه ادم ترسویی نیستم ولی اونجا دلم پر آشوب شد وحشت ورم داشت پیش خودم گفتم حتما" یک روح سر گردانه ، شروع به دویدن کردم تا بلکه زودتر به بازار میان محل روستای ابکنار برسم شاید نانوایی باز باشه وترسم بریزه تا اون زمان هنوز نانوایی ها تنوری ودستی بود، به سرعت خودمو به بازار میان محل رسوندم شور بختانه فقط تاریکی بود معلوم شد هنوز خیلی به شروع کار نانوایی مانده بود لحظه ای  توقف کردم ببینم از صدای نفس نفس نا خوشایند دور شدم یا نه ، با کمال نا باوری هنوز همواره صدای شیطانی همراهم بود ودنبالم میکرد ، واقعا" ترسیده بودم نفسم داشت بند می اومد ، صحنه برام قابل درک نبود وهم عصبانی شده بودم که این دیگه چه کوفتیه ، دوباره شروع به دویدن کردم اینبار یکسره تا مسجد محل ( محل بالایی روستای ابکنار) دویدم تا روبروی درب قبرستانی ابکناررسیده بودم محل ایستگاه ، اوضاع بد تر شد حس غریبی پیدا کردم ، درخت تنومند سایه افکن معروف به (اقا دار) جلوی درب قبرستانی ابکنار خودنمایی میکرد .این درخت تنومند وپهن با تنه وشاخه های مارپیچ پوسیده غیر طبیعی بود که توجه مرا به خودش جلب میکرد واز ابهت سردی برخوردار بود و بار منفی میداد ودرخت ارواح بود ضمن اینکه  چشم انداز به خفتگان قبرستان در آن ساعت نیمه شب بیشتر افکار منو مشوش میکرد .

ufo

ادامه خواندن عجایب زمان خودمان

پیری

به قلم درویش آبکناری

مقدمه

سلامی چو بوی خوش آشنایی، به استاد خوبم شکوری همان آبکناری هر بار که به سایتِ وزینِ «آبکنارِ ما» سر می‌زنم، حتما ستون «آخرین دیدگاهها» را هم می‌بینم تا از تازه‌های آن سایت با خبر شوم. (هرچند کمتر خبر تازه‌ای درآن دیده می‌شود، بر خلاف  کانال تلگرامی آبکنار ما   که در آن غوغایی برپاست و مشحون از اخبار تازه است). در یکی از همین بازدیدها دیدم که استادم فرامرزخان شکوری آبکناری عزیز در بحثِ «هدایتِ اندوخته‌های آبکنار» مشارکت فرموده‌اند. می‌دانستم و قبلا خوانده بودم که این بحث در فضایی دوستانه و صمیمی بین بزرگواران نادرخان وطنخواه تربه‌بر و آقارضای طاهری آبکناری در جریان بود. بسیار علاقه‌مند شدم تا با دیدگاه استادم در بحثی که مربوط به مهاجرت آبکناریها به بندرعباس و مراجعت به آبکنار بود آشنا شوم. بلافاصله و با اشتیاق فراوان صفحۀ مربوطه را باز کردم و شروع کردم به خواندن مطلب. در کمال تعجب دیدم مطلبِ استادم هیچ ربطی به بحث آن بزرگواران ندارد. استادم مطلب خود را با چند بیت از کلیم کاشانی شروع کرده و پیرانه‌سر حرفهایی زده بودند که به جهاتی بسیار جالب و از منظری دیگر بسیار تأمل برانگیز بود. نیازی به گفتن ندارد که اینبار هم استادم مطابق معمول و کمافی‌السابق به حافظۀ خود بیش از حد اعتماد کرده و اشعار را از حفظ نوشته بودند و می‌توان حدس زد که چه اتفاقی افتاده است. این بحث بماند تا در غازیان بندر انزلی حضوری خدمتشان بِرَسَم «اِن‌شاءا…». فکر می‌کنم بحث شیرینی در خواهد گرفت و همچون همیشه از محضر شریف‌شان بسیارها خواهم آموخت و فیض بی حد و حظِّ وافری نصیبم خواهد شد.

flower

پیری

در حقیقت اما، به گمان درویش آنچه که از فحوای کلام و درونمایۀ نوشتۀ استادم من‌غیرِ مستقیم مستفاد می‌شود، حسرت خوردن استاد بر روزگار سپری شدۀ  جوانی است. آن چند بیت هم که از کلیم نقل کرده بودند، حکایت از همین ماجرا داشت، چون کلیم در این غزل اولین چیزی که می‌گوید آن است که: «پیری رسید»، اما استادم از این بیت صرفِ نظر می‌نمایند و دو بیت از ابیات پایانی را نقل می‌کنند. مَطلَعِ آن غزل چنین است: «پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت / ضعف تن از تحمل رَطلِ گران گذشت».

معلوم می‌شود که استادم از رسیدن پیری چندان خرسند نیستند (که حق هم همین است) گرچه هنوز یک گُل از صد گُلِ استادم نشکفته است. و بی آنکه از پیری حرفی بر زبان بیاورند به نوعی همان قولِ معروفِ «کجایی جوانی که یادت بخیر» را تکرار می‌کنند.

این ماجرا منحصر به استادم نیست بلکه شاعران بسیاری، از آدم‌الشعرای شعر فارسی «رودکی» گرفته تا شاعران معاصر به آن پرداخته‌اند.

ادامه خواندن پیری

مطالب فرهنگی خطه زیبای آبکنار

error: Content is protected !!