گاو سر به هوا

 

لبخندچراغ خودم را خاموش و چراغ تو را روشن کردم

در آبکنار خودمان و در زمان های نه چندان دور داشتن گاو یکی از دارایی های مهم خانواده ها محسوب می شد و هر چه تعداد آن ها بیشتر، توان اقتصادی یک خانواده هم فزونتر بود.

دام داری در منطقه آبکناراز یک مزیت برخوردار بود و آن دسترسی آسان در فصول بهار و تابستان به طبیعت بکر و سر سبز بود ، صاحبان گاو ها برای تغذیه دام هایشان مجبور نبودند حداقل در فصول ذکر شده علوفه ذخیره کنند و هزینه اضافی متحمل شوند.

در دوران شیردهی ، گاوها را هر صبح برای چرا در دشت ها و مراتع اطراف رها می کردند و عصر همان روز پیش از غروب آفتاب آن حیوانات زبان بسته به حکم غریزه وبرای شیردادن به گوساله خود که توسط صاحبش به گروگان نگهداشته می شد، به منزل بر می گشتند.

شخصی تصمیم می گیرد گاو شیرده و جوان خود را که هر سال یک گوساله هم به دنیا می آورد به فروش برساند و لذا آن را در اولین دوشنبه بازار روستای مجاور عرضه می کند و اتفاقا” چون مشخصات گاو بسیار مطلوب بود، خریداران زیادی را در اطراف خود جمع کرد و هر یک قیمتی بیشتر از دیگری پیشنهاد کرد و در نهایت با یکی از آنها توافق حاصل شد و پس از پرداخت وجه و آرزوی خیر برای یکدیگر و هنگام خدا حافظی خریدار از فروشنده می پرسد:

  • حالا که معامله به خیر و خوشی به پایان رسیده، آیا امکان دارد ایرادات و احیانا” بیماری های این گاو را باز گو کنید؟

  • فروشنده ابتدا مزایای آن گاو را یک به یک می شمارد و در پایان می گوید: خلاصه کنم با فروختن این گاو من چراغ خودم را خاموش و چراغ تو را روشن کردم!

خریدار با شنیدن جمله آخر سرمست از معامله موفقیت آمیز، به نزد خانواده بر می گردد.

صبح فردا گاو را با بقیه گاوها به چرا می فرستند و هنگام غروب تمام آنها به منزل بر می گردند به جز همین تازه مهمان و هر چه منتظر می مانند فایده ای ندیدند و بالاخره خریدار خوش شانس! فانوس را روشن کرده و در دشت تاریک به دنبال گاو سرگشته روان شد تا آن را ییابد و به خانه بر گرداند.

این وضعیت فردا هم تکرار شد و چند روز به همین منوال گذشت، صاحب گاو از این وضعیت خسته شده بود و گوشه و کنایه اطرافیان نیزاو را کلافه کرده بود.

در یکی از همین روزها (در واقع شبها) که فانوس به دست به دنبال گاو خود بود و به خودش و شانس خودش بد و بیراه می گفت نا گهان به یاد آن جمله شیرین فروشنده افتاد و از خود پرسید پس چرا آن بی انصاف می گفت چراغ خودش را خاموش کرده و چراغ مرا روشن کرده؟

در افکار مغشوش خود غرق بود که چشمش به فانوس خودش افتاد و تازه در آن لحظه بود که فهمید  چگونه چراغ فروشنده خاموش و چراغ خودش روشن شده است

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب فرهنگی خطه زیبای آبکنار

error: Content is protected !!