بار سنگین

پیر مردی بار سنگینی بر دوش حمل می کرد که با شرایط جسمانی او تناسب نداشت ،  از سنگینی بار تقریبا” توان طی ادامه راه را از دست داده بود ، قدم های آهسته تر بر می داشت و هر چند قدم که به جلو بر می داشت لحظاتی بارش را بر زمین گذاشته و استراحت می کرد.

رهگذری که از روبرو به وی نزدیک می شد و حال نزار پیر مرد را نظاره گر بود، با خود اندیشید اگر نمی تواند در حمل بار کمک کند، حداقل می تواند با کلام خود روحیه بخش باشد و به محض رسیدن به  او با صدای رسا و لحن کشیده گفت:

–  خــــــدا قـــــوت مشــــــتی ….

پیر مرد فرصت را غنیمت می شمرد و بارش را به زمین انداخته  و شروع می کند به غرولند کردن و رو به رهگذر و با عصبانیت می گوید:

–  حالا خوب شد؟ شما که نمی گذارید ما کارمان را انجام دهیم !

بنده خدا از گفته خود پشیمان شد و با شرمندگی گفت:

–  مشتی جان من که چیز بدی به شما نگفتم ، به شما گفتم خدا قوت که کمی نیرو بگیرید و اگر نمی توانید بار به این بزرگی را به مقصد برسانید بهتر است از اول آنرا  بر دوش نگیرید تا مجبور نباشید بهانه های بنی اسرائیلی جور کنید.

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب فرهنگی خطه زیبای آبکنار

error: Content is protected !!