باورهای مردم آبکنار

این بخش با همکاری

سرکار خانم فریده قربان نژاد آبکناری و سرکار خانم محبوبه موسی زاد آبکناری

راه اندازی شده و قطعا” یکی از پر طرفدارترین  بخش ها خواهد بود ، لازم است از هر دو بزرگوار سخاوتمند تشکر کنیم ، در اولین روز افتتاح  این برگه ۲۸ مورد از باور ها و اعتقادات مردم آبکنار در اختیار خوانندگان قرار می گیرد و امید است به تدریج و با کمک همه علاقمندان تکمیل تر شود. 

 

۱ ناخن گرفتن در شب گناه است!

۲ شب ها نباید روی زمین آب جوش ریخت زیرا ممکن است جن و پری بسوزند و به ما آسیب برسانند.

۳ پنج شنبه نباید اسپند دود کرد مگر اینکه از یک سید اجازه بگیریم. 

۴ پشت سر مسافر نباید جارو کرد زیرا ممکن است خاکی که بلند می شود خاک بر سرش کند (خدا نصیب نکند – همه سالم باشند).

۵ موقع جارو کردن نباید جارو به پای کسی بخورد اگر نه باید روی جارو تف کنی تا رفع بلا شود.

(داخل پرانتز عرض می کنم: این موسی زاد عمدا و مدام خود را در معرض جاروی مادرش قرار می داد و مادرش بعد از چند بار تف کردن روی جارو به مشت متوسل می شد. و تا وقتی که چند مشت حواله دیله گاه محبوبه نمی شد دست از لیسکو گیری بر نمی داشت…).

۶ نباید در آستانه در نشست زیرا اگر در آن نقطه بنشینی یکنفر در خانه ممکن است بمیرد.

۷ نردبان نباید دم هرره یا پاکان خانه باشد ممکن است کسی بمیرد. (فکر می کنم چون در قدیم متوفی را روی نردبان می گذاشتند و می بردند و نردبان را کنار هره می گذاشتند تصویر ذهنی بدی به افراد می داد برای جلوگیری از آن تصویر ذهنی احتمالا چنین اعتقادی انگیخته شده)

۸ اگر دمپایی یا کفش کسی روی هم قرار گیرد پشت سر او درحال غبتند. (واقعا این را تجربه کرده ام- این یکی کاملا درست است).

۹ در روز چهارشنبه سوری نباید چیزی از خانه بیرون برود. اگر ناگزیر به دادن مثلا سبزی به همسایه باشید باید یک شئ فلزی از او بگیرید. (یادم هست اگر خانمی سبزی یا تره چهارشنبه سوری را از روز قبل تهیه نمی کرد و به خانه مان می آمد مادربزرگم ابروهایش را به شدت لنگه به لنگه می کرد که: زناکی نارنو! شیمه تره فیکره بوکونین ده مار! و مادرم هرجور بود قضیه را ترمیم می کرد!)…

۱۰ اگر نیم کره سر فردی درد بگیرد کسانی پشت سرش غیبت می کنند (اصطلاحا: انه سره کوره بی گیفتانو)

۱۱ اگر فردی کنار آتش بنشیند و دود مدام به سمت او آید- او پولدار است. (واقعا موسی زاد هر جا می نشست دود همان سمت می رفت! البته او تک فرزند بود و پول تو جیبی اش از همه ما بیشتر بود!)

۱۲ اگر بر درخت خانه ای چند بار کلاغ – نه زاغ- بخواند خبر خوشی در راه است و در پاسخ این غارغار خوش صاحب خانه باید بگوید: خوش خبر ! خوش خبر! (البته گاهی وقت ها که کلاغی شورش را در می آورد عروس خانم دده آخرش می گفت: ای زهرو مار مه کله بترکنی بیلاوارث و کیشش می کرد! کلاغها که احترام سرشان نمی شود!)

۱۳ اگر روی گربه آب بریزی حتما زیگیل در می آوری!

۱۴ شب در جای تاریک قرار گرفتن موجب تبخال می شود. (اصطلاحا دچار بی وقتی می شوی/ بی بختی bi bekh ti )

۱۵ اگر دو زن هم زمان ازدواج و یا زایمان کنند نباید تا ۴۰ روز با هم حرف بزنند مگر اینکه از دست هم نمک بخورند. در غیر این صورت چله گیر می شوند یعنی دیگر قادر به زایمان نخواهند بود.

۱۶ باید به لباس نوزاد یک سنجاق قفلی زد یا زیر بالشش یک چاقوی کوچک گذاشت تا از دست پریان در امان باشد.

۱۷ زنان زائو و تازه عروس ها باید تا چهل روز سنجاق به لباسشان بزنند و تا وقتی که این سنجاق باز نشود از دست اجنه در امانند.

۱۸ اگر فردی که چشمش شور باشد و دیگری را چشم بزند برای رفع چشم زخم باید یک نخ از لباس آن آدم چشم شور بکنید و با اسپند دود دهید تا اثری از شوری و زخم احتمالی چشمش نماند.

۱۹ اگر کسی بعد از فوت یکی از اقوامش خیلی بی قراری کند کمی از خاک قبر متوفی را در یقه بازمانده می ریزن از آن رو که خاک سرد است و مهر مرده را در دل سرد می کند.

۲۰ گل ریشه دار را (نه قلمه گل) نباید به دیگری داد. یا باید پولی بگیری حتی اندک یا اینکه عوضش گل ریشه داری بگیری اگر نه ممکن است یکی از اعضای نخانه از دنیا برود.

۲۱ شب نباید تخم مرغ به کسی قرض دهی مگر اینکه ترک کوچکی روی آن ایجاد کنی اگر نه عزیز تخم و ترکه آدم از دست میرود!

۲۲ روز چهارشنبه سوری دختران دم بخت خانه را از در بصورت نمادین بیرون می کنند تا بختشان باز شود.

۲۳ سیزده به در سبزه گره میزنند- به آب می دهند و آرزو های خوب می کنند.(در همه اقوام ایرانی داریم).

۲۴ اگر کسی را جادو کنند باید ادرار (ببخشید) دختر نابالغ را در کفش فرد یا اطراف خانه بریزید.

۲۵ اگر خانه چلچله را خراب کنی به آن خانه مار خواهد آمد. (این کار مذموم است).

۲۶ اگر عطسه کنی باید همانجا بایستی تا چند دقیقه بگذرد. (والبته باید بگویی الهی شوکور- به مادربزرگم می گفتم چرا اینقدر با فریاد صبر میزنی؟/عطسه میزنی؟ دل و زهره ام ترکید! می گفت: تا ایته بندیو موسلمان بشتاوو بوگویو الهی شوکور! شمارا ناخوشی حالی نیو گو! و طبق معمول ابروهایش را به شدت لنگه به لنگه می کرد.)

۲۷ شیر گاو تازه زایمان را که خرشه درست می کنند و به خانه همسایه و اقوام می فرستند باید و الزاما یک تکه زغال در مرکز خرشو قرار دهند برای جلوگیری از چشم زخم اگر نه گاو طفلک ممکن است بمیرد یا شیرش خشک شود. فردی هم که خرشو را دریافت می کرد باید در عوض ظرف را می شست و نمک را در همان ظرف می ریخت و باز می گرداند.

(خرشو دسر بی نهایت خوشمزه ای بود که با شیر دو سه روز اول بعد از وضع حمل گاو درست می کردند. دارد گریه ام می گیرد اصلا ولش کن…امیدوارم موسی زاد ببخشد افاضات داخل پرانتز بنده را. اما اگر یکروز در آبکنار زندگی کنم حتما گاوی خواهم خرید. مژه های بلند و فر خورده با دماغی که زنگوله های عرق بر آن نشسته- با چهره ای نجیب و شریف نگاهت می کند. و وقتی به گوساله اش نزدیک می شوی طفلک سفیدی چشمانش گشاد و گشاد تر می شود.و بوی شور تنش را می شنوی که بوی تابستان می دهد. این حیوان همیشه مرا به احترام وامیدارد بس که شریف و نجیب است در بخشش شیره جانش به آدمی.

 یک گاو داشتیم اسمش جی جی بود. قد کوتاهی داشت و خیلی دله دزد بود. مدام مردم از دستش می آمدند خانه مان شکایت. در تابستان دهانش همیشه بوی سیر می داد چون به باغ مردم شبیخون می زد و متاسفانه چون قدش کوتاه بود همیشه سینه هایش را با سیم خار دار می دراند. برای همین اسمش را گذاشته بودیم جی جی. مدام مجبور بودیم محصورش کنیم اگر نه دست از دله دزدی بر نمی داشت )

۲۸ وقتی آدم (خدا نصیب نکند)از مجلس ختم بر می گردد باید چادرش را در حیاط خانه اش از سر برگیرد دست و پایش را بشورد و پا به ایوان بگذارد تا شومه گیری / شومی را با خود به خانه نبرد. بعضی ها حتی لباسهایشان را در همان حیاط خانه عوض می کنند و به خانه پا می گذارند.

۲۹ اگر جانماز را بشوری باران می بارد.

۳۰ در زمان خشکسالی اگر بطور ناگهانی و بی خبر قبلی روی سیدی آب بریزی باران خواهد بارید. (خانم میرزاحمد خدا بیامرز یک سطل خیلی بزرگ آب روی دایی شجاع مادرم ریخت. گویا تا چند روز باران امان آبکناری ها را بریده بود. اگر چه دایی شجاع هم مثل آدمهای مارگزیده یک ساعت تمام غر زده بود).

۳۱ اگر کسی مرده را ببیند و بترسد کمی تربت (خاک کربلا) به او میدهند تا ترسش از میان برود.(به موسی زاد می گویم باید خاک را در آب حل کرد یانه؟ می گوید: نه نه نه! خوشک خوشک!!!! فقط خوشک قبولو!!!)

۳۲ اگر نوزادی زردی بیاورد یک رخ طلا به سینه اش سنجاق کنی زردی اش جذب طلا خواهد شد و زردی نوزاد مرتفع می گردد. سنجاق سینه طلا هم قبول است و کارسازی رخ را می کند البته.

۳۳ وقتی فرزندان کسی خدای ناکرده در زمان نوزادی یا جنینی پشت سر هم از دنیا بروند نذر می کنند که اگر فرزند به سلامت بدنیا بیاید تا هفت سال لباس گدایی تنش کنند. لباس گدایی اصطلاحا لباسی ست که مردم – یعنی هر کسی غیر از والدین نوزاد برایش بخرند. در این حالت والدین حق خرید حتی یک جفت جوراب را هم برای فرزندشان ندارند. تا هفت سال.

۳۴ در امتداد باور فوق: گاهی پیش از به دنیا آمدن نوزاد یعنی در همان دوره جنینی یک نفر از همسایه ها یا اقوام فرزند را پیشاپیش از والدین می خرید تا اقبال ناخوش والدین را از فرزند دور کند و به اقبال خود متصل گرداند تا نوزاد زنده بماند.

(مادرم می گوید: ادهAde خدا بیامرز یعنی پدربزرگ موسی زاد که نام فامیلشان نورزاد بود علیرضا عبدی را در جنینی به فرزند خاندگی گرفت.یعنی تمام مایحتاج او بر عهده اده بود. علیرضا زنده ماند و اده خدا بیامرز تا هفت سال هر روز از سر کار به خانه عبدی اینها میرفت نهارش را خودش می برد و با دستش به او لقمه می داد. در تمام هفت سال علیرضا فرزند “اده” بود و تنها پسر زینب خانم خدا بیامرز زنده ماند! عمرشان دراز باد.)

۳۵ در قدیم وقتی باران و آفتاب هم زمان اتفاق می افتاد بچه ها دست می زدند و می خواندند: آفتابو بارااااان- کاشاله عروسی! معتقد بودند شغالها عروسی گرفته اند که این دو اتفاق هم زمان رخ داده است.

۳۶ کناره سفره دراز کردن پا در حالی که غذا می خوریم گناه است.

۳۷ تا زمانی که سفره پهن باشد فرشتگاه یک لنگی کنار سفره می ایستند. بنابر این برای اینکه پای فرشتگان خسته نشود باید پس از خوردن غذا بی درنگ سفره را بر چید. (تابستانها منو موسی زاد تقریبا هر روز خانه عروس خانم دده نهار می خوردیم. بعد از هر غذا یک لنگی کنار سفره می ایستادیم و لیسکوگیری می کردیم. تا اینکه دده خدا بیامرز ما را با کترا فراری می داد).

۳۸ باور دیگر فرزندانی که به سختی و تعب به دنیا می آمدند باید تا هفت سال حلقه به گوش می کردند. او اگر دختر بود نامش را گداخانم و فرزند پسر را گداعلی یا غلامعلی نام می نهادند.

۳۹ وقتی حصیر سر می اندازی یعنی در دو مرحله بوراور buravar / ببر بیار(شروع به انداختن رشته ها روی کوفاود) یا وقتی خانمها هر یک روی کتل خود می نشستند و سوف را بدست می گرفتند و به امید خدا شروع به بافتن می کردند نباید کسی قدم بر می داشت به ویژه افرادی که پایشان سنگین بود. اصطلاحا می گفتند: پاوسر کودن (پا بر سر کردن یا قدم ناخوش برداشتن).

( شاید باور نکنید اما خدا شاهد است و موسی زاد البته – که تنها فردی که آزادانه می توانست راه برود و باید راه می رفت من بودم چون می گفتند پایم سبک است و حصیر زود و به خوشی به پایان می رست…امیدوارم حمل بر منافسه نشود)!

۴۰ اسپند سوخته را نباید دوباره دود کرد- اثر عکس دارد. و اسپند سوخته را نباید با شئ فلزی هم زد. (از مادرم پرسیدم چرا؟ گفت: خوب نیست دیگه خوب نیست! شاید برای اینکه دلشان قج قجو میکرد این باور را ساخته اند!) ghaj ghaju: مور مور شدن.

( مرغ حسینی):

با توضیح اینکه گویااین پرنده زیبا شبیه به درناست منقاری کج و پاهایی بلند دارد. تمام پرهای این پرنده زیبا سفید برفی ست مگر رگه هایی سرخ که گویی تنها بر بالهایش با قلمو کشیده اند. و اما باور:

فلامینگو

۴۱ آبکناری ها بر این باورند که در زمان شهادت امام حسین(ع) وقتی پس از جنگ پیکر های شهیدان بر خاک کربلا آرمیده بود این پرندگان به سوی دشت آفتاب سوخته کربلا به پرواز در آمدند. سپس هر یک بر پیکری بال گستردند و  با پرهاشان پیکر آنها را پوشاندند تاآفتاب داغ بر آنان نتابد. از این رو خون سرخ شهیدان کربلا بالهای این پرندگان را گلگون می کند و پس از آن واقعه بالهاشان همچنان پس از قرنها سرخ باقی می ماند…

( گفته می شود یزید از حضرت زینب (س) می پرسد: در کربلا چه دیدی؟ ایشان پاسخ می دهند: ما رَِأیت الا جمیلا- هیچ ندیدم مگر زیبایی)”. (امروز بعد از داستان مرغ حسینی ناگاه این جمله به خاطرم آمد…)

گفته می شود که در مزار آبکنار درختی بود که اگر شاخه اش را می شکستی از آن صمغ سرخی می تراود که باوری به شرح ذیل انگیخته شده بود:

۴۲ جوانی سید و عاشق را رقیب به قتل می رساند و با دوستانش شبانه در زیر درختی دفن می کند. ظلمی که در حق جوان شده بود به روح او نیرویی افسانه ای می دهد چنانکه هر گاه شاخه ای از آن درخت می شکست خون جوان از نوک شاخه بیرون می تراوید. مردم از آن پس نذرهایشان را به شکل پارچه های سبز بر شاخه های درخت/ درختان مزار می آویختند.

۴۳ مردم ما بر این باورند که نباید وقت زیادی روی خواندن قبرها گذاشت(نباید تمرکز زیادی روی مرگ و مردگان گذاشت) خوش یمن نیست.

۴۴ وقتی لباس تازه ای می خریم باید آن را اولین بار در خوشی و شادمانی بپوشیم. این کار توصیه شده و خوش یمن است.

۴۵ پس از تحویل سال اولین فردی که برای عید دیدنی پا به خانه میزبان می گذارد در تعیین سرنوشت آن سال خانواده تاثیر گذار است.

۴۶ گویا مردم بر این باورند یا بر این باور بودند که در شب شام غریبان پس از نیمه شب حتی اجنه نیز برای حادثه کربلا عذاداری می کردند. و گروهی متشکل از مردم عادی در آن ساعت از شب بصورت نمادین نقش اجنه را بازی می کردند و با سرعت و پنهانی از کوچه ها می گذشتند. این در حالی بود که چیزهایی هم می خواندندو صدایشان وهم انگیز و ترسناک بود!

۴۷ گویا گهواره ای به عنوان گهواره علی اصغر می ساختند و چهار نفر آن را به دوش می گرفتند و مردم اسکناسهای نذری خود را به آن سنجاق می کردند و سال بعد که نذرشان براورده می شد خودشان به آن اسکناس ها می افزودند.

۴۸ در شب شام غریبان یک سینی که در آن نخودچی و کشمش می ریزند بر سر می گیرند و به قبرستان آبکنار می برند تا تبرک شود. صبح فردای آن روز متصدی مسجد بسته های کوچکی از این نخودچی کشمش ها درست می کند و در میان خانه های محل توزیع می کند. مردم بر این باورند که این خوراکی ها شفادهنده است حتی دختران دم بخت هم از آن می خورند تا سپید بخت شوند. (در بخشی از عشای ربانی در کتاب دعای مسیحیان آمده است- هنگامی که نان مقدسشان را میان مردم توزیع می کنند-: “بخورید! این خون من است!”)  (حقیقتا نمی دانم چرا مردم ما در قتل این عزیزان خوراکی هدیه می کنند!چیزی مثل جشن پدید می آید. هر وقت هدیه ای دارم در روزهای تولد حضرت رسول- امام حسین و تولد حضرت علی اهدا می کنم نه در روزی که این عزیزان از دنیا رفته اند یا به قتل رسیده اند).

۴۹ افراد بیمار لباس سفیدی که در روز های عاشورا می پوشند از سینه زنان می گیرند و به خانه می برند و می پوشند. مردم بر این باورند که این لباسها شفا بخش است. سال بعد که شفا یافتند از همان پارچه های سفید می خرند و هدیه می دهند به دسته عزاداری.

۵۰ در عزاداری دهه محرم به یکی از علم ها روسری ها و پارچه های زیادی می بستند. مردم یک روسری یا تکه پارچه را از آن علم بر می گرفتند و نزد خود نگاه می داشتند. اصطلاحا گرو می گرفتند. سال بعد که نذرشان ادا می شد روسری یا پارچه ای دوبرابر آنچه گرو گرفته بودند به علم می آوختند.

۵۱ در کفش میهمانی که جا خوش کرده بود نمک می ریختند یا ۷ سنگ پشت سرش می انداختند تا دیگر به آن خانه باز نگردد!!!!

۵۲ وقتی برای بجه /ها اسپند دود می کردند همزمان جملاتی را زمزمه می کردند:

چومو چومو اسفند دانو-هر که مه زاکا چوم بوکوده- انه چوم بترکو مثله ان اسفند دانو

۵۳ تخم مرغ را میان انگشت سبابه و شصت می گرفتند به نحوی که انگشت سبابه شصت باید روی تخم مرغ قرار می گرفت. سپس اسامی افرادی را که ممکن بود فرد چشم خورده را چشم زده باشند یکی یکی روی تخم مرغ می نوشتند و سر اسم یک بخت برگشته ای تخم مرغ می شکست. فرد چشم شور معلوم میشد و چشم زخم باطل. (این احتمالا در آبکنار کمتر رواج داشته).

۵۴ پوست تخم مرغ را روی یک چوب باریک (راکو) می گذاشتند تا محصول باغچه شان از چشم زخم در امان باشد.

۵۵ بعد از اتمام ویجین دوباره- آخرین ویجین برنج زار یکی از خانمها دسته ای برنج می چید بر سر خانم صاحب بیجار می زد و دسته برنج را به او میداد. خانم صاحب کار باید عوضش هدیه ای اعم از پول نقد یا هدیه به آن خانم می داد.

دسته کوچک برنج به خانه برده می شد و روی ایوان آویزان می شد. مردم بر این باور بودند که موجب برکت می شود.

۵۶ اگر قیچی باز بماند در خانه دعوا خواهد شد.

۵۷ اگر سیر و پیاز کنار هم گذاشته شود در خانه دعوا خواهد شد.

۵۸ در روز چهارشنبه سوری اگر اتفاق خاصی بیافتد آن اتفاق در سال جدید مدام تکرار می شود. مثلا اگر مهمان بیاید در سال جدید مرتب مهمان خواهید داشت.

۵۹مردم بر این باورند که یکروز حضرت محمد (ص) در حال کار کردند بودند. یک قطره از عرق پیشانی شان می ریزد و گل محمدی همان وقت می روید.

(با تمام ارادتی که به پیشگاه حضرت رسول (ص) دارم از موسی زاد می پرسم: تو با این باورت داروین و وراثت و جهش و بیولژی و کل کائنات را زیر سوال می بری دختر. می گوید: نه خیرم! چطو مرغ حسینیو نوشتی و نپرسیدی؟ می گویم: باید چی می پرسیدم؟ می گوید: تو نمی پرسی چطور یک مرغ حسینی از منطقه معتدل خزر بلند می شود و به صحاری سوزان عراق می رسد و داستان خلق می شود؟ اینم همونجوری! بی نی ویس! و…حرف حساب جواب ندارد.)

۶۰ مردم ما بر این باورند که آدم بی دندان نباید ذرت بکارد در غیر این صورت ذرتش بی دانه در می آید.
(مادربزرگم با یک چوب کوتاه و باریک سوراخی در زمین ایجاد می کرد. سهیل(منصف) یک دانه ذرت در سوراخ می انداخت و من رویش را با خاک می پوشاندم- پیرو همین باور که عرض می کنم).
۶۲ اگر زنی آرام و کم حرف باشد سرکه اش ترش از آب در نمی آید. باید فرزندش در کوزه یا دبه ای که در آن سرکه می اندازند با تمام قوا فریاد بزند و بعد انگور را بریزند. سرکه ترش خواهد شد.
۶۳ مردم بر این باور بودند:افرادی که “کتاب سر” می نوشتند منتخب پریان بودند!!!
(خدا رحمت کند آقای امانی را. کتاب سر اهل محل گویا با ایشان بوده. یکبار که یکی از دوستان وسط تابسان تب کرده بود. تشخیص داده بودند که “پریان” او را باد زده اند. با دوستم تصمیم گرفتیم کتاب سری را که به ژاکت پنبه ای اش سنجاق شده بود باز کنیم. دایره ها و منحنی های زیادی بود. هر چه زیر و رویش کردیم چیزی از آن نفهمیدیم. بعد دوباره تایش کردیم. اما مثل اولش تا نخورد که نخورد. آنقدر قلمبه و ناصور بود که بزرگتر ها بلافاصله فهمیدند که بسته کوچک معجزه آسا باز شده. آن شب هردومان یک گوش مالی حسابی دریافت کردیم…)
۶۴ بجو جوکول را به اقوام و همسایه ها می دادند. دریافت کننده هم باید در عوض یک تعارف (هدیه) می داد. مردم بر این باور بودند که این کار برکت را زیاد می کند.
۶۵ در قدیم وقتی می خواستند تصمیم مهمی اتخاذ کنند استخاره می کردند. یا با قرآن تفال می کردند. فردی که صاحب نیت بود اگر مثلا دو نیت داشت دو برگ درخت یا دو گلبرگ با خود به نزد پیری قرآن خوان میبرد. هر یک به یک نیت. هر دو برگ را به دست پیر می داد و بعد در سکوت منتظر می ماند. پیر قرآن را باز می کرد و یک یک برگها را با یک پاسخ باز می گرداند که خوب است یا خیر.

در آبکنار دو باور یا دو قصه در مورد مرغ حق و شانه به سر وجود دارد:
۶۷ مردم ما بر این باورند که یک بار نوعروسی موهایش را شانه می کرد. به ناگاه پدرشوهرش پا به حیاط می گذارد و موهایش را می بیند. عروس آه می کشد و از خدا می خواهد که به پرنده ای تبدیل شود و دیگر روی پدرشوهر را نبیند. در حالی که شانه بر سر و موهایش در آن گره خورده بود به پرنده ای شانه به سر تبدیل می شود.
۶۸ با این توضیح که در آبکنار پرنده ای بنام “بوسوختم” شبها می خواند چنانکه گویی با صدای زیر و کشیده ای بر سیلاب دوم از واژه “بو سوووو خ تم” bu sooooo khtam ناله می کند- یک جور صدای چپ کوک اپرایی ست انگار؛ قصه ای پشت به پشت در آبکنار روایت شده:
روزی نو عروسی شیر گاو را می دوشد. شیر را که به ایوان می آورد. مادرشوهر پس از دیدن آن می گوید: این شیر به اندازه هر روز نیست.
عروس به لابه می گوید همان شیر هر روز است. کف کرده بود و حال کفش فرونشسته. اما مادرشوهر باور نمی کند.
دخترک از خدا می خواهد پیش از آمدن شویش به پرنده ای بدل شود و آنجا را تک گوید. همان دم به پرنده ای تبدیل می شود. و آنقدر اندوهش تلخ است که شکوه اش به آواز سوختم بدل می شود که: بو سو…خ تم.
(در تعطلات عید در حیاط خانه مان خیلی سعی کردم با گوش دادن جای پرنده را پیدا کنم. این صدا گاه در نزدیکی شماست ؛ سمت چپ گاهی راست گاهی روبرویتان و گاه چنان دور می شود که فکر می کنید از ورسر می آید. سرعت این تغییر جهت چنان است که هر بار بسویی کشیده می شوید و آن شب حقیقتا از فریب صدای سحرآسای این پرنده کوچک به شگفت در آمده بودم). راستی ! مادرم می گوید قصه بوسوختم را ننویس ممکن است بچه ها ناراحت و افسرده شوند! نمی داند که من و موسی زاد چه وووش مارشی تا به حال راه انداخته ایم!.
۶۹ مردم ما بر این باورند که در زمان کسوف/ خورشید گرفتگی باید در تشتی آب ریخت تا خورشید چهره خود را ببیند و پرده از رخسار بر کشد.
(یکروز زینب عمه خدا بیامرز مادر علیرضا عبدی به خانه مان آمدند و در تشت آب ریختند. در حالی که خودشان از نگرانی می لرزیدند با دلجویی می گفتند: الا ایا فانه وااای! چونجی پرکه.) منظورشان خورشید بود که می لرزد…مردم ما با طبیعت و باد و باران و خورشید هم خانواده و حتی هم سفره بوده اند تا زیستی صلح آمیز در دل حتی شده- با این عناصر فراهم کنند…
۷۰ مردم ما بر این باورند که اگر در روز عید قدیر خم از سیدی پول بگیریم و در کیفمان نگهداریم موجب افزایش پول می شود- یا آن سال همیشه کیفتان پر پول خواهد بود. به پولی که در این روز از سیدی دریافت می کنند “ته کیسه” می گویند.

۷۱ وقتی کودکی می ترسید کمی سرب را ذوب می کردند و بلافاصله در همان دمای ذوب در آب سرد می انداختند. بنا به اشکالی که در آن تکه سرب ایجاد می شد حدس می زدند که چه عاملی موجب ترس کودک شده. مثلا می گفتند: آآآآ! دی نی یو؟ چی پیشیا مانه! پیشی انا بترسانه.
۷۲ وقتی نوزادی را برای اول بار به خانه ای مثلا خانه اقوام می بردند- در یک مشت نوزاد نمک و در مشت دیگرش تخم مرغی می گذاشتند. مردم بر این باور بودند که این کار برکت را زیاد می کند.
۷۳ مردم معتقد بودند که اگر نوازادی در خواب مشتش را گره کند در آینده آدم دست بسته و یا خسیسی خواهد شد و اگر مشتش باز باشد سخاوتمند خواهد بود.
۷۴ وقتی کودکی سکسکه می کند نشانه آن است که در حال رشد و بزرگ شدن است.
۷۵ وقتی گنجشک در آب/ چاله آبی دست و رو می شورد و آب تنی می کند باران خواهد بارید.
۷۶ وقتی شبها شغالها می خوانند فردایش آفتابی خواهد بود (این باور رد خور ندارد- واقعا هوا آفتابی خواهد شد).
۷۷ وقتی داروک (داره گوزگا) می خواند باران خواهد بارید.(تقریبا هرگز خلافش را ندیده ام)
۷۸ مردم در قدیم بر این باور بوده اند که پریان به شکل گربه ظاهر می شوند اما فقط به شکل گربه سیاه.(چندین سال یک گربه تمام سیاه داشتم اما هرگز حرکت مشکوکی از آن طفلک سر نزد. فقط مغرور تر از باقی گربه هایم بود…).

۷۹ اگر پس گردن نوزادی را ببوسی وقتی بزرگ شد قهرو و قهر کن می شود.
۸۰ اگر در روز کف دست راستت بخارد پول به دستت می رسد. اگر در شب این اتفاق بیافتد پول از دستت خواهد رفت.
۸۱ وقتی مردی به صیادی می رود نباید کسی او را پش ووکوفد. یعنی نباید کسی سر راهش قرارگیرد. اگر کسی که سر راه صیاد سبز می شود آدم بد قلبی باشد آن شب یا آن روز صید خوبی بدست نخواهد آمد.
۸۲ بعد از اذان مغرب نباید در گلزار (قبرستان) فاتحه خواند. قبول نیست و تحذیر شده.

۸۳ در زمانهای قدیم نه خیلی قدیم همین چهل سال پیش مردم بر این باور بودند که چیزی نباید روی ایساب گذاشت. و نیز ایساب باید در جایی پاک قرار داده شود. عینا نقل می کنم: “ایساب قرآن بو” (این جمله را در سفر آخرم به شمال از چندین خانم سالمند شنیده ام و عینا نقل کردم. مردم برای چنان وسیله ای که برکت آرد را به آنان هدیه میداد حرمت قائل بودند).

توضیح: ایساب / آسیاب دستی سنگینی بود متشکل از دو تکه سنگ سپید و گرد که روی هم قرار می گرفتند. گوشه ای از سنگ بالایی دسته ای چوبی وجود داشت برای چرخاندن. و سوراخی در وسط سنگ بالا که در آن خرد خرد برنج می ریختند. سنگ پایینی ثابت بود و سنگ بالایی می چرخید و آرد سفید و پاک برنج از حاشیه سنگها فرو می ریخت. یادم هست خانمها دسته جمعی برای استفاده از ایساب می رفتند به خانه ای که چنین آسیابی داشت. زیرا یک نفر و بطور متوالی توان چرخاندن ایساب را نداشت و دو خانم یعنی با چهاردست سنگ را می چرخاندند. مادربزرگ مادریم یک ایساب وقف کرده بود برای خانم گل عندلیب نمیدانم سرنوشتش چه شد. هم الان سد خدیجه خانم خواهر کبلا جواد ایساب دارد. می دانید مال کیست؟ مال بانو کبلا رخابه مرحوم…

۸۴ اگر کسی برنج را برزمین بریزد یا لگد کند برکتش او را کور خواهد کرد.
۸۵ اگر کسی نمک را بر زمین بریزد باید پس از مرگ نمکهای ریخته شده را با مژه هایش بروبد. (یکی از دوستانم به من می گفت : ته شومه مرا با ویچینی. چون نمک از دستم ریخته بود!
۸۶ اگر غذا در گلویت بپرد سوغات می خوری/ سوغاتی به دستت می رسد.

 

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

85 فکر می‌کنند “باورهای مردم آبکنار”

  1. فریده مهربان وجناب طاهری عزیز سلام
    از شما ممنونم که کار کوچک وبیمقدارمرا بزرگ جلوه دادید به خاطر تاخیرم هم شرمنده شما عزیزان هستم همش بخاطر جابجایی به خانه جدید است که وقتم را گرفته ،به امید خدا بزودی در کنارتان خواهم بود .هر دو عزیز موفق وسلامت باشید

  2. جناب آقای طاهری عزیز
    سلام از من است.
    باز هم سپاسگزارم از لطفتان. و حقیقتا عرض می کنم عبارت زوج فرهنگی به هر دوی ما کمک شایانی کرد در ادامه کار. در این چند وقت یکی دوبار نزدیک بود کار متوقف شود. به خودم نهیب زدم که هی!!!! هواست کجاست؟ و بعد دوباره “علی ترا مدد” بقول هم ولایتی هایمان از نو شروع کردیم.
    هر روز فکر می کنم باور ها و ضرب المثلهای نازنین دوستم تمام شده و می توانم سری به دیگر بخشهای سایت و نیز سری به سایت آبکناری و وب لاگ جاوید بزنم اما صدای محبوبه از پشت تلفن می آید که: فری ی ی ی ی ی ی ی؟! اساییییییی؟ و شروع می شود. گاهی وقتی فرشید برار برای کار بانکی مغازه را ترک می کند و نازنینم در مغازه می ماند با هم کار می کنیم و وقتی تیلری عبور می کند هر دویمان صبورانه در انتظار قدری سکوت و فرصت -ثانیه می شمریم.
    این کار برای هر دومان فوق العاده لذت بخش است. با این وجود حافظه محبوبه مثل یک معجزه عمل می کند که خودم هم گاهی باورم نمی شود.
    ابتدای کار فرشید برار – همسر محبوبه خانم می گفت:” شیمه ان نی سی پی سی گبان تومانه نباس؟” اما این اواخر خود این بزرگوار در خیلی موارد ما را راهنمایی می کنند و صدای خنده شان بگوش می رسد.
    پر حرفی کردم. به قول خانمهای قدیمی آبکنار: ” مه رو به قبرسان بوشو برار شیمه سره بیمیرم”. و شاید شب گذشته از تنگی وقت بود که فکر کردم نامه محبوبه را به بخش جشنواره ارسال کرده ام حال اینکه اینجاست. بگذریم.
    با احترام ویژه حضور شما بزرگوار

  3. ادامه باورها ارسالی از خانم موسی زاد:
    ۵۹ اگر در عذاسرا (خانه ای که -خدا نصیب نکند- در آن مصیبتی رخ داده) فردی عطسه کند باید دو تا سه بار بر پشت آن فرد بزنیم تا ایشان دچار خدای نکرده مصیبت نشوند.
    ۶۰ در روز عروسی نوزادی در آغوش عروس می گذارند تا بلافاصله پس از ازدواج دارای فرزند گردد. مردم بر این باورند که جنسیت فرزند عروس و داماد بسته به نوزادی ست که در روز عروسی در آغوشش می نهند.
    ۶۱ در قدیم کمربندی دور کمر عروس می بستند و ۷ بار آن را گره می زدند تا آن عروس در آینده ۷ فرزند بزاید.

  4. سرکار خانم قربان نژاد عرض سلام و ادب
    حال که در مورد حصیر بافی و اصطلاحات آن این همه گفتگو شد و به واقع همه ما از این مباحث لذت بردیم ( احساس آیا این امکان وجود دارد در جشنواره یکی از غرفه های بیرون را ( البته اگر با کلیات آن موافقت شود ) به حصیر بافی اختصاص داد ؟ تهیه ابزار آن هم نمی تواند کار سختی باشد .
    شاید بتوان با جمع آوری این ابزار کلکسیونی از آنها ایجاد کرد و شاید هم آن را موزه مردم شناسی آبکنار نامید .

  5. کاس آقای عزیز و گرامی
    نه بنده و نه خانم موسی زاد خستگی سرمان نمی شود. خستگی لحظه ایست و با همان یک فنجان قهوه یا چند جرعه آب خنک رفع می شود. دارم فکر می کنم انگار راست راستی کار قشنگی خواهد شد.
    ……………….
    آقای پورهادی عزیز
    در مورد نفرینها باید بگویم بله- ادبیات عجیب و ترسناکی دارد. با خانم موسی زاد فکر کردیم اگر آقای طاهری اجازه بدهند در دو گروه دعای خیر و نفرین کار را ارائه دهیم تا اگر دوستان هم خواستند قبل از ما یا همراهمان واژگان این بخش را ارائه دهند.
    جناب طاهری عزیز
    صلاح می دانید؟ ضمن اینکه همین الان ارسالی موسی زاد را در دست دارم و آماده است.
    با احترام

    1. خانم قربان نژاد سلام،
      سایت آبکنار ما از در یافت و انتشار هر مطلب فرهنگی بویژه از خطه زیبای آبکنار استقبال می کند ، اگر برای نفرین و دعای خیر عنوان مناسبی پیدا کنیم بهتر است ، در غیر این صورت همان ها را سر فصل قرار می دهیم.
      سلام ما را خدمت خانم موسی زاد برسانید.
      شاد و سربلند باشید

  6. سلام از من است -جناب طاهری
    اجازه می گیرم در موردش فکر کنیم. فکر می کنم باید به نحوی چیده شود که حالت زننده ای نداشته باشد. یا لااقل بعد از چند کار خواندنی ارائه شود. در مورد اسمش فکر می کنم دولا دولا نمی شود آن را ارائه داد- همان دعا ها و نفرین ها فکر می کنم بهترین گزینه است. با این وجود هر طور که صلاح می دانید عمل بفرمایید.

    و سلامت باشید بزرگوار. سلام از همه ما خدمت شما و دوستان.
    با سپاس از شما

  7. فکر می کنم باید با دعا ها شروع کنم. نفرینهای موسی زاد را در دست دارم اما موافق نیست انتشار دهیم. سه دعای اول هم از ایشان است. بنابر این هر چه یادم می آید می نویسم هرچه ماند جاوید خان پورهادی باید بنویسد که این آب و گل را گرفته.( شوخی)

    ۱ ایلاهی باختابارو روزیگار ببی بالا جان
    ۲ ایلاهی سیفد بخت ببی /sifed:سفید
    ۳ خدا ته خانه آباد بوکونو
    ۴ چراغ روشین! (وقتی چراق خانه ات را روشن می کنی و فردی که در خانه ات حضور دارد این را می گوید/انتظار می رود بگوید).
    ۵ الهی ای سااااال بوکونی هزار سااااال بوخوری
    ۶ خودا ته زاکا هزار دانو بوکود (توجه: اینجا واژه هزار با تلفظ hazaar خوانده می شود و دعایی ست که در حق افراد تک فرزند می گویند).
    ۷ خودا ته عزیزو گولانا بدارووووو.
    ۸ کربلا بی شی این شالا
    ۹ خودا ته قسمت بوکونو بی شی زارت / زیارت
    ۱۰ خودا بدارووووو
    ۱۱آلاّ بدارووو
    ۱۲ خودا برکد بدووو barkad badu برکت دهد.
    ۱۳ خر بوخوری ایلاهی kher bokhuri
    ۱۴ خودا خر بدو kher badu
    ۱۵ خوده خانو اودان- خودا را شوکور/ خدا را شکر khanu avdan
    ۱۶ الا ته پوشتو پنا ببو گوله دانوووو (خدا پشت و پناهت باشد گل دانه).
    ۱۷ ته خانو اودان/ دستت درد نکند. te khanu av dan (خانه ات آبادان باد).
    ۱۸ ابرارا خودا بیامرزو ab ra ra khuda biamarzu
    ۱۹ خودا ته پرو مارایی بیامرزو مشتو خواخور جان
    ۲۰ خودا حافظ بو شوما/ خدا حافظ شما.
    و…دیگر چیزی به خاطرم نمی آید.

  8. سلام
    بسیارزیباوکامل بود.جسارت نباشد درمورد واژه چهارم(چراغ روشین) بایدعرض نمایم.نزدیک غروب که میشد،هرکس پیشدستی میکرد تاچراغ خونه راروشن کند وهمه بازپیشدستی میکردندکه بگویند چراغ روشین بخاطراینکه دیگران درجوابش بگویند ته دیل روشین.حالا خانم قربان نژادگرامی ته دیل روشین بخاطرروشن نمودن چراغ این سایت .موفق وموئیدباشید

  9. یک باور دیگر از موسی زاد:
    مردم بر این باورند که یکروز حضرت محمد (ص) در حال کار کردن بودند. یک قطره از عرق پیشانی شان می ریزد و گل محمدی همان وقت می روید.
    (با تمام ارادتی که به پیشگاه حضرت رسول (ص) دارم از موسی زاد می پرسم: تو با این باورت داروین و وراثت و جهش و بیولژی و کل کائنات را زیر سوال می بری دختر. می گوید: نه خیرم! چطو مرغ حسینیو نوشتی و نپرسیدی؟ می گویم: باید چی می پرسیدم؟ می گوید: تو نمی پرسی چطور یک مرغ حسینی از منطقه معتدل خزر بلند می شود و به صحاری سوزان عراق می رسد و داستان خلق می شود؟ اینم همونجوری! بی نی ویس! و…حرف حساب جواب ندارد.)

  10. سلام به همه ی دوستان و هم روستائیان عزیز که پزوهشگر و فهیم و دوست داشتنی اند.
    کاری بسیار عالی و تحسین بر انگیز را خواندم و باعث غرورم شد. از آقای طاهری عزیز هم متشکرم که با مدیریت ارزنده ی خود اسباب این مجموعه را فراهم آورده.
    دوست داشتنی و بیاد ماندنی ست , زیاد زیاد !
    ممنونم
    مانا باشید
    کوتام

  11. سلام! چه اسم عجیبی! فکر می کنم روی این اسم فکر کرده اید و فکر می کنم حد اقل یکبار جادوی کوتام شما را هم مدهوش کرده… کوتام!

    این واژه هزار خاطره- هزار غربت -هزار بو- و رنگ در خود دارد. کوتام های آبکنار هیچ یک مثل دیگری نبود. کوتام خانه رسولی سمت جنوبش آفتاب گیر بود. و ردیف گلهای کاکتوس رشته ای (لانتی گول) بر نرده های پوبی آن گذاشته شده بود که در تابستان همیشه شکفته بودند و شکل گل انار بودند.
    ضلع شرقی اش سایه دار بود و مشرف بود به باغشان. بوی هیزم سوخته بوی شوید خشک و بوی خانه رسولی اینها را فقط در کوتام همانها می توانستی بشنوی.
    مادر رسولی – سال گذشته روزتان را به شما تبریک گفته بودم. امروز در میانمان نیستی مادرم. کنار جگرگوشه ات خفته ای…
    کوتام گل عمو (حسن آقا گلی خدا بیامرز). آن هم مثل خودش بود. وسیع -آرام -مشرف به درختان نارنج و در بهار بوی بهار نارنجشان سکر آور بود. مرغهای خانه گل عمو جزء عجیب ترین مرغهایی بودند که تا به حال دیده ام. آنها فقط در کوتام و روی رختخوابهایی که در انتهای کوتام بر هم چیده شده بود تخم می گذاشتند. و خوجهای شوری که گاهی با نکیسا به آنها دست بورد می زدیم… روزتان مبارک مامان گلی و گول عام زین (عمه دلبرم و زن عمو گلی).
    کوتام خانه مش طاهر خدابیامرز- کوتام تاریکی بود و من و محبوبه از آن دل خوشی نداشتیم چون به محض اینکه به آنجا سرک می کشیدیم صدای دده و مادربزرگم می آمد. صدا نبود- فریاد می کشیدند و البته صدای مادربزرگم را احتمالا همه اهل میان محله می شنیدند که: عروس خاااانم عروس خاااانم- ان تاجیله تب بوکودن خیال کونی مش طایر کوتام جور اسانا کوااااا؟
    و دده خدا بیامرز با هر سرعتی که می توانست خودش را به ما می رساند. یکبار به محبوبه گفتم: تکان نخور بیا همینجا قایم شویم تا دده برود جای دیگری را بگردد. اما دده امان نداد و از پله های کوتام بالا آمد و گوش مالی مان داد. کوتام مش طایر خدابیامرز جزء مناطق ممنوعه بود. چون مذاج مش گول خندان خدا بیامرز دلی دلی نمی برد.
    بله کونام عزیز که کارهای من و محبوبه را خوانده ای و لذت برده ای. کوتام سحرآمیز ترین بخش خانه های آبکنار بود. کاش می شد دوباره ساختشان.
    …………………………
    در همین جا به همه مادران به ویژه مادران آبکناری تبریک می گویم. این روز تنها بهانه ایست که به مادرانمان شادباش بگوییم اگر چه شادمانی هدیه نایابی برای این رنجدیدگان است.
    مادران: اگول مهربان(خانم گل احمدزاده)- رسولی که در میانمان نیست- مادر نسرینم- دده و خاله حیات که رفته اند- مادر جواهر میر محله که رفت – مادر سیف زاد- مادر مومنی مامان سودابه و فاطمه- مادر مهیندخت یوسفی- مادر دلبر گلی- خانم زیبرم مهربان- و مامان جاوید که رفته است.خانم مادر آقای رضا طاهری عزیز که در میانمان نیستند یاد و نام همگی گرامی باد.
    و…محبوبه ام- که نه گفتنی ست وصفش. خود می بینیدش در این کشاکش خاطرات و آنچه به ذهن سپرده است. این روز بر همه مبارک باد.

    همگی تان را دوست می دارم.
    فریده قربان نژاد آبکناری

  12. خانم قربان نژاد سلام،
    دیدگاه های کاس آقای عزیز را دیدم یاد “دعای خیر و نفرین ها در آبکنار” افتادم که هنوز برایش عنوان مناسبی پیدا نکرده ایم ، کلمه دعای خیر خیلی زیباست ولی کلمه نفرین دارای پیام خوبی نیست ، هرچند بخشی از فرهنگ عامیانه ماست . اگر تا یکی دو روز آینده پیشنهادی دریافت نشد ، سر فصل را با همان اسم باز خواهم کرد.
    شاد باشید

  13. سلام از من است جناب طاهری
    به دیده منت. به هر شکل که صلاح می دانید درج بفرمایید.
    نکته دیگر اینکه چند -دور از جان همه نفرین -از موسی زاد دارم که فارغ از حس بدی که در کنار دارد- معتقدم بار مفهومی بسیار عمیق و تکان دهنده ای نیز بر دوش می کشد. بنابر این فردا سر فرصت خدمتتان ارسال می کنم با مسئولیت خودم. موسی زاد موافق است اما مایل نیست شخصا در این کار مشارکت کند.
    مثال:
    الهی انه لودکا بایو خودش نایو!
    بله- تکان دهنده است و تصویر کاملا سیاهی به ذهن می دهد…اگر هم بنده تا به امروز تعلل کرده ام به این جهت بوده که معتقدم ذهن آدمی قدرت عجیبی در شکل دهی به دنیای اطرافش دارد چنانکه هر “داده” ای اعم از خوراک تصویری یا شنیداری در نحوه شکل دهی و مواجه افراد با سرنوشتشان تاثیر شگرفی دارد مگر آنکه افراد دارای قدرت شخصی کافی برای کنار نهادن و تاثیر نگرفتن از این داده ها داشته باشند.
    تا فردا و به امید حق.

  14. ۶۰ مردم ما بر این باورند که آدم بی دندان نباید ذرت بکارد در غیر این صورت ذرتش بی دانه در می آید.
    (مادربزرگم با یک چوب کوتاه و باریک سوراخی در زمین ایجاد می کرد. سهیل(منصف) یک دانه ذرت در سوراخ می انداخت و من رویش را با خاک می پوشاندم- پیرو همین باور که عرض می کنم).
    ۶۲ اگر زنی آرام و کم حرف باشد سرکه اش ترش از آب در نمی آید. باید فرزندش در کوزه یا دبه ای که در آن سرکه می اندازند با تمام قوا فریاد بزند و بعد انگور را بریزند. سرکه ترش خواهد شد.
    ۶۳ مردم بر این باور بودند:افرادی که “کتاب سر” می نوشتند منتخب پریان بودند!!!
    (خدا رحمت کند آقای امانی را. کتاب سر اهل محل گویا با ایشان بوده. یکبار که یکی از دوستان وسط تابسان تب کرده بود. تشخیص داده بودند که “پریان” او را باد زده اند. با دوستم تصمیم گرفتیم کتاب سری را که به ژاکت پنبه ای اش سنجاق شده بود باز کنیم. دایره ها و منحنی های زیادی بود. هر چه زیر و رویش کردیم چیزی از آن نفهمیدیم. بعد دوباره تایش کردیم. اما مثل اولش تا نخورد که نخورد. آنقدر قلمبه و ناصور بود که بزرگتر ها بلافاصله فهمیدند که بسته کوچک معجزه آسا باز شده. آن شب هردومان یک گوش مالی حسابی دریافت کردیم…)
    ۶۴ بجو جوکول را به اقوام و همسایه ها می دادند. دریافت کننده هم باید در عوض یک تعارف (هدیه) می داد. مردم بر این باور بودند که این کار برکت را زیاد می کند.
    ۶۵ در قدیم وقتی می خواستند تصمیم مهمی اتخاذ کنند استخاره می کردند. یا با قرآن تفال می کردند. فردی که صاحب نیت بود اگر مثلا دو نیت داشت دو برگ درخت یا دو گلبرگ با خود به نزد پیری قرآن خوان میبرد. هر یک به یک نیت. هر دو برگ را به دست پیر می داد و بعد در سکوت منتظر می ماند. پیر قرآن را باز می کرد و یک یک برگها را با یک پاسخ باز می گرداند که خوب است یا خیر.
    ……………..
    تا فردا.

  15. در آبکنار دو باور یا دو قصه در مورد مرغ حق و شانه به سر وجود دارد:
    ۶۷ مردم ما بر این باورند که یک بار نوعروسی موهایش را شانه می کرد. به ناگاه پدرشوهرش پا به حیاط می گذارد و موهایش را می بیند. عروس آه می کشد و از خدا می خواهد که به پرنده ای تبدیل شود و دیگر روی پدرشوهر را نبیند. در حالی که شانه بر سر و موهایش در آن گره خورده بود به پرنده ای شانه به سر تبدیل می شود.
    ۶۸ با این توضیح که در آبکنار پرنده ای بنام “بوسوختم” شبها می خواند چنانکه گویی با صدای زیر و کشیده ای بر سیلاب دوم از واژه “بو سوووو خ تم” bu sooooo khtam ناله می کند- یک جور صدای چپ کوک اپرایی ست انگار؛ قصه ای پشت به پشت در آبکنار روایت شده:
    روزی نو عروسی شیر گاو را می دوشد. شیر را که به ایوان می آورد. مادرشوهر پس از دیدن آن می گوید: این شیر به اندازه هر روز نیست.
    عروس به لابه می گوید همان شیر هر روز است. کف کرده بود و حال کفش فرونشسته. اما مادرشوهر باور نمی کند.
    دخترک از خدا می خواهد پیش از آمدن شویش به پرنده ای بدل شود و آنجا را تک گوید. همان دم به پرنده ای تبدیل می شود. و آنقدر اندوهش تلخ است که شکوه اش به آواز سوختم بدل می شود که: بو سو…خ تم.
    (در تعطلات عید در حیاط خانه مان خیلی سعی کردم با گوش دادن جای پرنده را پیدا کنم. این صدا گاه در نزدیکی شماست ؛ سمت چپ گاهی راست گاهی روبرویتان و گاه چنان دور می شود که فکر می کنید از ورسر می آید. سرعت این تغییر جهت چنان است که هر بار بسویی کشیده می شوید و آن شب حقیقتا از فریب صدای سحرآسای این پرنده کوچک به شگفت در آمده بودم). راستی ! مادرم می گوید قصه بوسوختم را ننویس ممکن است بچه ها ناراحت و افسرده شوند! نمی داند که من و موسی زاد چه وووش مارشی تا به حال راه انداخته ایم!.
    ۶۹ مردم ما بر این باورند که در زمان کسوف/ خورشید گرفتگی باید در تشتی آب ریخت تا خورشید چهره خود را ببیند و پرده از رخسار بر کشد.
    (یکروز زینب عمه خدا بیامرز مادر علیرضا عبدی به خانه مان آمدند و در تشت آب ریختند. در حالی که خودشان از نگرانی می لرزیدند با دلجویی می گفتند: الا ایا فانه وااای! چونجی پرکه.) منظورشان خورشید بود که می لرزد…مردم ما با طبیعت و باد و باران و خورشید هم خانواده و حتی هم سفره بوده اند تا زیستی صلح آمیز در دل حتی شده- با این عناصر فراهم کنند…
    ۷۰ مردم ما بر این باورند که اگر در روز عید قدیر خم از سیدی پول بگیریم و در کیفمان نگهداریم موجب افزایش پول می شود- یا آن سال همیشه کیفتان پر پول خواهد بود. به پولی که در این روز از سیدی دریافت می کنند “ته کیسه” می گویند.

  16. سلام
    خانم قربان نژاد از زحمات شما بایدتشکروقدردانی بعمل آید چون خالصانه مینویسید درمورد این پرنده غمگین یک داستان دیگری هم هست که میگویند جوجه هایش گیرصیادمیافتندوادامه ..من دقیق یادم نیست .اما درمورداینکه معلوم نیست درکدام جهت نشسته دلیلش این است که تعدادشان زیاداست ولی نوبه به نوبه جواب یکدیگررامیدهند اونوقت آدم فکرمیکند که همان یکی باسرعت زیاد نقل مکان میکند .اگردقت کنیم میشود پیدایشان کردباتشکر

  17. ۷۱ وقتی کودکی می ترسید کمی سرب را ذوب می کردند و بلافاصله در همان دمای ذوب در آب سرد می انداختند. بنا به اشکالی که در آن تکه سرب ایجاد می شد حدس می زدند که چه عاملی موجب ترس کودک شده. مثلا می گفتند: آآآآ! دی نی یو؟ چی پیشیا مانه! پیشی انا بترسانه.
    ۷۲ وقتی نوزادی را برای اول بار به خانه ای مثلا خانه اقوام می بردند- در یک مشت نوزاد نمک و در مشت دیگرش تخم مرغی می گذاشتند. مردم بر این باور بودند که این کار برکت را زیاد می کند.
    ۷۳ مردم معتقد بودند که اگر نوازادی در خواب مشتش را گره کند در آینده آدم دست بسته و یا خسیسی خواهد شد و اگر مشتش باز باشد سخاوتمند خواهد بود.
    ۷۴ وقتی کودکی سکسکه می کند نشانه آن است که در حال رشد و بزرگ شدن است.
    ۷۵ وقتی گنجشک در آب/ چاله آبی دست و رو می شورد و آب تنی می کند باران خواهد بارید.
    ۷۶ وقتی شبها شغالها می خوانند فردایش آفتابی خواهد بود (این باور رد خور ندارد- واقعا هوا آفتابی خواهد شد).
    ۷۷ وقتی داروک (داره گوزگا) می خواند باران خواهد بارید.(تقریبا هرگز خلافش را ندیده ام)
    ۷۸ مردم در قدیم بر این باور بوده اند که پریان به شکل گربه ظاهر می شوند اما فقط به شکل گربه سیاه.(چندین سال یک گربه تمام سیاه داشتم اما هرگز حرکت مشکوکی از آن طفلک سر نزد. فقط مغرور تر از باقی گربه هایم بود…).

  18. آقای طاهری عزیز
    با سلام
    بنا بود اشعار یا شبه اشعاری را که توسط مادران خوانده می شد برایتان ارسال کنیم. تعدادش زیاد نیست در واقع کم است. نمی دانم کجا می توان اینها را جا داد. فکر می کنم اگر دوستان دیگر هم اشعاری از زبان مادران آبکناری می شنوند ارسال کنند کار قابل توجی خواهد شد:
    ۱
    نازه نینی تو کویی من به گلان
    پرهانا چرک گیره مثله غریبان
    ته پرهانا فادن مو ته بیشورم
    با آبو زمزمو با گوله ریحان (Rihaan خوانده می شود نه Reihan )
    ۲
    کوجا خوابیده ای بالش بیارم
    دو دسماله زری روکش بیارم
    دو دسماله زری را باد بوره بااااد
    جانه یاااار مو ترا نوبورم از یاد
    ۳
    تفنگه چاخ ماغا شفتاله گول گول
    چرا دیر آمدی مه مستو بول بول
    منی دیر آمدم تخصیر نارما/ (تقصیر)
    مه را خیله دورا رسی نتانم
    ۴
    جو وانه قد بلند من مایله تو
    صد خدمت کونم بر مادر تو
    منی خدمت کونم مزدی نگیرم
    به غیر از تی شی یار یاری نگیرم
    (طفلک مادربزرگمان به اینجا که می رسید گریه اش می گرفت…)
    ۵
    دسماله ابریشم پور از گولابی
    باماما پیشه تو بیدام تو خوابی
    مثل تو بی بفا هرگز نی داما
    …این مصرع را به خاطر نمی آورند).
    ۶
    سر کویی بیشام ریحان بکاشتم
    مه ریحان قد کشید آبی نداشتم
    ….دوبیتش کم است
    ۷
    ماره ماره مرا تو چه بیچابی
    همو قورصو تو مه دیلا دی چابی
    ۸
    ماره ماره منی ماره ندارم
    داره خوشکا مانم خاله ندارم
    داره خال بشکسا لچ بر سر من
    داغه مه گول بمانس بر دیله من
    ۹
    کوکو تی تی بیدام بر دار بنالس
    جو وانا پور بیدام ترا نمانس
    تو ان جی بی بفا بی مو ندانس

    ۱۰
    سفید رودا بیشام خالو به خالو
    همو سورخو گولا کمتر آلالو
    هر که مه آلالو زارا سر بدارو
    دو چشمان خون ببو دیل پارو پارو
    ۱۱
    نهنگامه خروس وقت سحر نیست
    مرا از یار جدا کردن ثمر نیست
    نهنگامه خروس تو کر ببی لال
    مرا از پیش یار تو کردی بیدار
    ۱۲
    نگارا ای نگارا ای نگارا
    بو دونیا نی داما مو روزیگارا
    عزیزه مال مگر طالانه طالان
    عزیزه مال مگر صاحاب نداره

    با این توضیح که می گویند عزیز و نگار دو دلداده رودباری بودند وعزیز پرتغال فروش بوده بیت اول از زبان عزیز است و بیت دوم از نگار که عزیز را هشدار می دهد از مردمی که مالش را می برند و او شیفته وار نگاهش به نگار است…
    ۱۳
    درخت آلبالو اندر بیابان
    مرا دیدی گورختی یار نادان
    نه دیل دارم ترا نفرین بوکونم
    یا مثلو شم بی سوجم در مزارگاه (قافیه اش انگار خانه خرابی ست).
    ۱۴
    سفد اسبا سوارم کورو بو دونبال
    مه اسبا دوادم ته نارنج خال
    ایلاهی نارنج دار تو ناوری بار
    ز دست من بی شو مه سر حده یار
    ۱۵
    ایلهی لب بشکو کابل به یک بار
    مه ورزا کول خوسه تو بغل یار
    ……………………..
    و از دوست بسیار بسیار نازنینم خانم موسی زاد:
    ۱
    “گوله مرخو گوله مرخو گوله مرخ
    بوگو تا کی زنه ان زندگی چرخ
    بوشام کوهانه جور تا گول بیچینم
    نی گی مه دامنا جز ای دانو تخ”
    (قافیه آنهم با خ! جرات را می بیند؟)
    ۲
    “تویی الله تی تی مو ته ستارو
    کونم هی آسمانا مو نظارو
    گویم کوکو تی تی باران نوارو
    مه جانو یار سیا اسبا سوارو”
    (فقط پیام یکی از نازنین دوستان را به ایشان رساندم که شعر گیلکی بگویند. در لحظه گفت و بست!!!)
    همگی پایدار و شاد باشید.

  19. ۷۹ اگر پس گردن نوزادی را ببوسی وقتی بزرگ شد قهرو و قهر کن می شود.
    ۸۰ اگر در روز کف دست راستت بخارد پول به دستت می رسد. اگر در شب این اتفاق بیافتد پول از دستت خواهد رفت.
    ۸۱ وقتی مردی به صیادی می رود نباید کسی او را پش ووکوفد. یعنی نباید کسی سر راهش قرارگیرد. اگر کسی که سر راه صیاد سبز می شود آدم بد قلبی باشد آن شب یا آن روز صید خوبی بدست نخواهد آمد.
    ۸۲ بعد از اذان مغرب نباید در گلزار (قبرستان) فاتحه خواند. قبول نیست و تحذیر شده.

  20. یک باور خیلی جالب:
    ۸۳ در زمانهای قدیم نه خیلی قدیم همین چهل سال پیش مردم بر این باور بودند که چیزی نباید روی ایساب گذاشت. و نیز ایساب باید در جایی پاک قرار داده شود. عینا نقل می کنم: “ایساب قرآن بو” (این جمله را در سفر آخرم به شمال از چندین خانم سالمند شنیده ام و عینا نقل کردم. مردم برای چنان وسیله ای که برکت آرد را به آنان هدیه میداد حرمت قائل بودند).

    توضیح: ایساب / آسیاب دستی سنگینی بود متشکل از دو تکه سنگ سپید و گرد که روی هم قرار می گرفتند. گوشه ای از سنگ بالایی دسته ای چوبی وجود داشت برای چرخاندن. و سوراخی در وسط سنگ بالا که در آن خرد خرد برنج می ریختند. سنگ پایینی ثابت بود و سنگ بالایی می چرخید و آرد سفید و پاک برنج از حاشیه سنگها فرو می ریخت. یادم هست خانمها دسته جمعی برای استفاده از ایساب می رفتند به خانه ای که چنین آسیابی داشت. زیرا یک نفر و بطور متوالی توان چرخاندن ایساب را نداشت و دو خانم یعنی با چهاردست سنگ را می چرخاندند.
    مادربزرگ مادریم یک ایساب وقف کرده بود برای خانم گل عندلیب نمیدانم سرنوشتش چه شد. هم الان سد خدیجه خانم خواهر کبلا جواد ایساب دارد. می دانید مال کیست؟ مال بانو کبلا رخابه مرحوم…

  21. راستی این باور ایساب مرا یاد یکی از دوستان مقیم آلمان می اندازد: آلمانی ها بر این باورند که هر کس هفت نسلش آهنگر باشد به او قدرتهای ماوراء الطبیعه عطا می شود. مثلا پیشگویی. به دوستم می گفتم آهن چه نقش اساسی در فرهنگتان ایفا کرده. مثلا نگفتید هر کس که سوار بنز باشد قدرتمند خواهد شد. گفت بله زیرا بر آهن کوفتن کار هر کسی نیست.(ستونهای عظیم ریخته گری شده شان دیدنی ست!)…
    …………………………..
    ۸۴ اگر کسی برنج را برزمین بریزد یا لگد کند برکتش او را کور خواهد کرد.
    ۸۵ اگر کسی نمک را بر زمین بریزد باید پس از مرگ نمکهای ریخته شده را با مژه هایش بروبد. (یکی از دوستانم به من می گفت : ته شومه مرا با ویچینی. چون نمک از دستم ریخته بود!
    ۸۶ اگر غذا در گلویت بپرد سوغات می خوری/ سوغاتی به دستت می رسد.

  22. با سلام
    ۱-در هنگام کاشتن ذرت اگربه آسمان نگاه کنیم برخی از دانه های ذرت به صورت نیلی رنگ میشوند یعنی ترکیبی از دانه های زرد و نیلی.
    ۲-اگر زن بارداری مرده ای راببیند بچه اش چشمش شور میشود .
    ۳-اگر فروشنده ای قبل از دشت اولش به کسی نسیه بدهد آن روز فروش خوبی نخواهد کرد .
    ۴-اگر صیادی هنگام رفتن به صیددر راه با زنی برخورد کند آن روز صید خوبی نخواهد داشت

  23. با سلام
    یک باور:مردم بر این باورند که در سه روز اول تابستان (اول و دوم و سوم تیر ماه که اصطلاحا به آن پنجک می گویند )اگر بعد از ظهر کسی بخوابد (ظووالو خواب بکند)تا آخر سال خواب آلود و کسل خواهد بود.

  24. سلام
    می خواستم راجع به پنجک صحبت کنم که خانم بزرگوار و خواهر گرامی موسی زاد لطف نمودند یک مطلبش را فرمودند.اما من یک تعریف دیگری از پنجک می دانم که نوشتنش خالی ازلطف نیست . پنجک اسم کولاکی است که بنا به باور مردم عزیز آبکنار هر ساله باید از مورخ ۲۵/۳ الی ۱/۴ شروع شود وگرنه اگر غیرازاین باشد کولاک پنجک در اوایل شهریور مبدل به باران سیل آسا میشود (شهریورسال۲۸ درست ۳۶ روز بارید) آنهایی که سنشان از ما بیشتر بود می گفتند چون اون سال کولاک پنجک دیر شروع شده بود و به صورت تگرگ و باران شدید بود آن اتفاق افتاد.البته اگر باران پنجک کم باشد یک امتیازی دارد و اگر زیاد بیاید یک امتیاز دیگر .به هرحال باید کولاک پنجک ببارد،که خداراشکرامسال به موقع بارید.
    آقای طاهری بزرگوار اگر می شد که از منبعی چرا و چگونگی این کولاک را تحقیق نمود که هر ساله چرا اینقدر دقیق و حساب شده باید ببارد و حتما هم می بارد، خیلی خوب می شد.

  25. سلام عرض میکنم خدمت دو بانوی هنرمند و فرهیخته و ارجمند آبکناری.قبل از هر چیز باید عرض کنم که شما فوق العاده اید و من واقعا بهتون افتخار میکنم و به آبکنار عزیز تبریک میگم که فرزندان بزرگوار و لایقی همچون شما پرورش داده.زحمات شما بسیار بسیار تحسین برانگیز است.کارتون بی نظیر بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم فکرشو بکنید منی که تجربه زندگی در آبکنار رو ندارم بعد از خوندن این بخش حالا فک میکنم تمام عمرم رو تو آبکنار زندگی کردم.تو همین نیم ساعتی که این باورها رو خوندم به اندازه تمام عمرم باهاشون زندگی کردم با بعضیاشون شاد شدم با بعضی دیگه شون اشکم در اومد مثل گزینه۴۲…گزینه۳۳ و ۳۴ خیلی جالب بود واسم،گزینه ۴۶ رو تاحالا نشنیده بودم خیلی خیلی دوست دارم یک بار این اتفاق رو ببینم البته اگه هنوز وجود داشته باشه،گزینه ۵۴ رو خودمم یکبار از نزدیک مشاهده کردم،۶۷ جالب بود و ۶۸ فوق العاده غم انگیز و تاثیرگذار،خیلی دلم میخواد این پرنده رو ببینم شما کسی رو میشناسید که اونو دیده باشه یا اسم علمیش رو بدونه؟اگه من رو در جریان بذارید لطف بزرگی در حقم میکنید،راستی تا یادم نرفته خانم قربان نژاد شما خیلی با احساسید بهتون تبریک میگم این رو از گزینه ۲۷ برداشت کردم،من همیشه از گاو میترسیدم اما با خوندن اون قسمت به کلی نظرم نسبت به این حیوون نجیب و شریف عوض شد بس که نوشتتون تاثیرگذار بود و متحولم کرد…خییییلییی خییییییلییییی ازتون ممنونم بابت همه چیز،من تازه فهمیدم که همچین سایتی وجود داره و خیلی خوشحالم که پیداش کردم و از مدیریت محترم سایت جناب طاهری بزرگوار(اگه اشتباه نکرده باشم)صمیمانه تشکر میکنم که این امکان رو برامون فراهم کردن که ما آبکناری ها هرجا که باشیم بتونیم به راحتی همو پیدا کنیم و با هم در ارتباط باشیم و به هم عشق بورزیم،خیلی خوشحالم که شما رو دارم،از خانمهای قربان نژاد و موسی زاد تشکر ویژه میکنم خییییییییلی دوستتون دارم…پیروز و پاینده باشید:-)

  26. خیلی ببخشیدا!! البته چندتای کمشو قبول دارم… ولی این چرت و پرتا چیه می نویسین ؟؟؟؟

    شماها از عصر جاهلیت قبل اسلام هم اونور ترین!! 

    خیلی جالبه که برای چرندیات خودتون دلیل هم میارین!!

    خدا همتونو هدایت کنه…

  27. باسلام خدمت شما متولیان فرهیخته این متون در سایت ، بنده به عنوان یک فرهنگ دوست که دارای مدرک دکتری ادبیات می باشم به شما عزیزان تبریک میگویم که با ثبت اعتقادات و باورهای اقوام بومی خویش ، در زنده نگهداشتن آیین و رسوم مملکت ایرانی خویش تلاش مینمایید و این مطالب شاید در نظر کسانی که بی اطلاع از ارزش آن هستند پیش پا افتاده و خرافات باشد اما در واقعیت شخصیت و باورهای یک ایرانی و منش و اعتقادات او در روش زندگی را نشان میدهد متشکرم.

  28. سلام،در مورد شماره ۲۰ سوال داشتم. من اهل آبکنار نیستم ولی وقتی مطالب را خواندم دیدم مادرم یه بامبو ریشه دار را به کسی داده است حالا باید چیکارکرد؟

  29. باسلام به همه دوست داران فرهنگ و ادب و جامعه شناسی. بنده دانشجوی ترم پایانی جامعه شناسی مقطع کارشناسی ارشد هستم و تصمیم دارم موضوعی جامعه شناختی از آبکنار را بعنوان تحقیق برای پایان نامه ارشدم انتخاب کنم. راستش هنوز موضوعی که جالب  باشد و  تکرای نباشد را در این رابطه پیدا نکردم اما قطعا جامعه هدف من آبکنار خواهد بود . آن هم بخاطر اینکه بنده ۴ سال دوره دبیرستان (۷۴-۷۰) را در دبیرستان شهید بخشنده آبکنار تحصیل کردم  و خاطرات خیلی خوبی از مردم آبکنار دارم و یه جورایی میخوام ادای دین کنم . از دوستان و علاقه مندان تقاضا دارم در صورت  همکاری با بنده تماس حاصل فرمایند. قبلا از همکاری شما سپاسگذارم

    منتظرت نظرات و پیشنهادات شما عزیزان هستم.

    ۰۹۲۱۳۴۶۹۶۰۳

    telegram.me/@Alipourbaghi

    alipourbaghi@gmail.com

  30. با سلام و احترام 

    با تشکر از مدیریت سایت ،این باورهای جالب وخاطره انگیز من را به ۲۵ تا ۳۰ سال قبل برگرداند که در ابکنار بودم یادش به خیر.

    در اینجا از زحمات و تلاشهای سرکار خانم قربان نژاد(که پدر گرامی شان معلم حرفه وفن ما بودند روحش شاد)و سرکار خانم موسی زاد که زحمت جمع آوری این مطالب را کشیدند تشکر وقدردانی می کنم انشاءا…پیروز و پایدار باشند.

  31. کاربر کیان عزیز سلام

    خوشحالم که از بخش باورها خوشتان آمده.ما (من و فریده) هم از شما تشکر می کنیم.واقعا نیازی به قدردانی نیست،همینکه هم ولایتی های خوبی چون شما از خواندن این مطالب لذت می برید برایمان بسی جای خوشحالی و خوشبختی است.با سپاس فروان از شما.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب فرهنگی خطه زیبای آبکنار

error: Content is protected !!