فرهنگ و هنر و ادبیات آبکنار

با عرض سلام و ادب به کاربران و بازدیدکنندگان محترم

عنوان فوق برای فعالیتی است که از هفته جاری در روزهای دوشنبه بصورت آزمایشی در کانال تلگرامی آبکنار ما  آغاز شده است و اولین روز آن در تاریخ ۲۴ آبان بخوبی اجرا شد و مورد استقبال هنرمندان و نویسندگان و شاعران و همچنین خوانندگان قرار گرفت.

برای حفظ آثار ارائه شده در کانال و ماندگاری و عرضه وسیعتر ، در حد امکان اشعار شاعران آبکناری را در اختیار خوانندگان محترم سایت قرار می دهیم.

آبکنار ما

غزل 

آویزه ی خیالِ تو برسینه ام
هنوز /باور بکن که عاشقِ
دیرینه ام. هنوز /
ازعهدِ سنگ وعشق به پایت
نشسته ام… /صد قرن هم
گذشت ز پیشینه ام هنوز /
هرروز جمعه هایِ تورا یاد
می کنم /دل بسته ی کرامتِ
آدینه ام هنوز /
اهریمنی به فکرِ تو تردید
می نوشت /تردید ها دلایل
وگنجینه ام ,هنوز /
خوش باش !باتصورِ این زندگی که هست… /
تصویرِ آفتاب در آیینه ام هنوز
تا آتشی بسوزدوخاکسترام کند ,/کانونِ آفتابی ی بی
کینه ام هنوز…!/
زهرا سیاوش آبکنار


آنا

آنا !چه دردناک است ,سکون
آن هم درسکوتِ عصرِ
پاییزی ی تو… !
بی آن که بادی بوزد
و…گلی برشاخه برقصد ,
آنا سخت است که 
شاخه ات ,برپیکرِ دنیا
قد نکشد !!!
وتوی اتاق , راه نروی
حتا باعصا
آنا خوش به حالِ تخت
که بی مزاحمتِ اشباح
واشیاء
تورا درآغوش دارد…!

آنا !صندلی ِ چرخ دار ات را
بیاورم ???

زهرا سیاوش آبکنار

 

بی قرارم
از آنیمای اقیانوس
و…به آب می اندیشم
در بی کرانگی ی دریا !
تشنگی م گل کرده است …!

زهرا سیاوش آبکنار

 

خدا دل اش سوخت
وقتی هزار مجنون
منتظرِ یک لیلاست…
و…خدا گفت :
(بی چاره ! لیلایت من ام…)

زهرا سیاوش آبکنار
 

 

تلخ تراز ابربهار میگریم
درسرزمین آرزوهای بزرگ
گم کردیم مسیر وراه زندگی را
درهوایی که نفس کشیدن درآن 
به قیمت جانست 
ای شب زنده داران و لوطیان شب
بازآیید و بازارید دل دلمرده مرا
ای ابر بهار ببارید بر سقف فرو خورده ام
که من امشب سینه چاک دارم
ای ابر بهاری ببارید که من زخم 
فرو خورده دارم امشب
امشب مرا بهار مرا اشک چکیده مرا
فریاد در گلو مانده مرا
بغض فروخورده مرا
فریاد کنید فریاد کنید
که فریاد من بیصدا خاموش میشود

مهرداد عنبری آبکنار

 

 

با تو بودن یعنی…..

با تو بودن یعنی همچو گل خندیدن
با دو چشم مجنون زندگی را دیدن

با تو بودن یعنی عاشق عشق شدن
گل لبخندت را از لبانت چیدن

با تو بودن یعنی از فنا هست شدن
از شراب چشمت جرعه ای نوشیدن

با تو بودن یعنی بال پرواز شدن
مثل پروانه شبی بر دلت نازیدن

با تو بودن یعنی فرصت ابر شدن
بر کویر قلبت نم نمک باریدن

با تو بودن یعنی خوشه ها را چیدن
مهربانی را کاش در نگاهت دیدن

محبوبه موسی زاد آبکناری   1392/9/12

 

 

دروازه های شهر را چرا نمی بندید ؟؟

دیده بان می گوید همه چیز را بردند!!!

مگر نگفته بودند که در مسلک ما 

حرام و دزدی نیست  ؟؟؟

مگر نگفته بودند که در مسلک ما 

بر هر چیز نامتعارف تابلوی ایست

نصب کرده اند. ؟

چرا تابلوها را از جا می کنید ؟

برخی از شما از کدام فرقه هستید ؟

که اینگونه تاراج میکنید  !!!

از کدام مسلک دم می زنید ؟ 

که چیزی در شهر باقی نگذاشتید !! 

تا نسل فعلی آن را برای نسل بعدی 

   به یادگار نهد

گویا مراد بیک خودمان وقلی بیک

وسردسته ی شان حسام بیک

راهزنی را از شما آموخته اند. !!!؟؟؟

(خسرو عشقی   23 / 8 / 95 )

 

خانه را آذین کنید یار می آید
کوچه را گلکون کنید یار می آید

آمد سروش پایکوبان و دست افشان
عقل را مجنون کنید یار می آید

جام را پر کنید از شراب حضور
ون یکاد بخوانید و بچرخید یار می آید

ای دل شدگان بخوانید و برقصید
سوز را ساز کنید یار می آید

رقیه علیزاده آبکنار

 

 

حباب هایٍ بستر مرداب
زندگی ماهیانٍ در آب
پرواز دوباره غازهای وحشی
جنب جوشٍ مرغابی
و تکانهای شادی نیزار مرداب
و درخشش آفتاب محبت
دوباره میخنداند چهره عبوسٍ شهرم را
و این تجربه مهربانی مردم
سرزندگی و دل واژه های عشق
میرویاند ، چمن را و 
پرواز پروانه ها را که
پیغامیست برای این مرز و بوم،
امروز تبلور ، عٍرق و علاقه
سر براورد از درخت زیبای محبت
و شمیم شادی بخش این اتحاد
ثمره شیرینٍ این  همبستگی
چقدر زیباست،!

فریدون لوری آبکناری

 

 

دریا همیشه طوفانی نیست

نه، نمی خواستم که
چهره ی عزیز تورا غمزده ببینم
برایت رمانی خریده ام
حتم دارم که
عشق به دره های تمشک
دلت را گرم می دارد
یک کمی خندیدن بد نیست
یک کمی بوسیدن
یک کمی دستم خالی ست
وگرنه برایت یک سه تار 
مشتاقی هم می خریدم
از ابوالعلا معری شنیدم من
حوریان بهشتی می رقصند
رقصنده گی  حرام نیست
به فتوای من
هنوز می توانی برقصی 
یا آواز بخوانی 
یا به آواز ناز نازان گوش بسپاری
چرا که این جا
هنوز سهره می خواند
هنوز رقص شقایق
در این باغ تماشایی ست
آه عزیز دلم
دلم عجیب می گیرد
وقتی می بینم هوای خانه ات ابری ست
وقتی حال و هوای چشم های ات
بارانی ست
می دانم می دانم
چشمانت به رنگ دریا زیباست
اما دریا همیشه طوفانی نیست
دریا همیشه بارانی نیست

فرامرز شکوری

 

دوستان شرح پریشانی من …..!


عاشق که شدی درد مرا می فهمی
پایان شب سرد مرا می فهمی

عاشق که شدی دوباره برمیگردی
حال دل شبگرد مرا می فهمی

بی عشق به گرمای جنون هم برسی
با عشق تب سرد مرا می فهمی
************************

در سایه عشق زندگی می بارد
دست و قلمت ترانه ها می کارد

از عشق تمام زندگی رنگین است
این فاصله ها  برای من سنگین است

***********************

موی  تو به دام بندگی میماند
نام تو صلات بندگی می خواند

با نام تو عشق الامان می خواند 
جانم به رهت فغان فغان می خواند

***********************

ای آیه محکم همه بودنها
قد قامت تو بهانه  دیدنها

بشکفته هزار غنچه در باغ دلم 
ای سجدگه تمام بوسیدنها

***********************

ای چشمه وصل جرعه آبی برسان 
با خسته خود بیا , سرابی برسان

مخمور نهاده ی و ترکم کردی
برتشنه ی دامنت شرابی برسان

**********************

گم کن تو مرا … مرا کمی پیدا کن 
باخنده خود دل مرا شیدا کن 

یک لحظه برای من فقط بامن باش
تا آخر عمر از سر خود واکن

***********************

العشق تمام  معنی راز من است
والعشق نوک قله اعجاز من است

بالعشق مرا دوباره سرگردان کن
کین عشق تمام فصل آغاز من است

***********************

شوریده دلی بسته دهانی دارم 
با یار بسی حرف نهانی دارم

من تشنه انبساط آن ماه رخ ام 
از لعل لبش حاجت نانی دارم

**********************

من یکسره در فراق او می سوزم
وز صحبت او دهان خود می دوزم

از آتش افتراق او می سوزم
وندر قدمش دیده به ره می دوزم

***********************
 
کو یار که ما فدای نامش گردیم 
یک دل که نه صدباره غلامش گردیم

او نقطه انجمن شود لیکن ما
پیمانه صفت تشنه جامش گردیم

***********************

ای دل تو چه از صفای او می دانی
وز حرمت  و اعتلای او می دانی

حق است اگر منتظرش می مانی
الحق که در این دایره سرگردانی

**********************

باشد  ! اگر از تو من سخن میگویم
وین شرح جدایی از وطن می گویم

یعنی که تو موطن منی , جان منی
این را به هزار انجمن می گویم

*********************

من بسته  به دام زلف وزنار تو ام
آزاد ترین غلام بازار توام 

در خانه و دیر در تمنای توام
یا معتکف و مقیم در بار تو ام 

***********************

شب آمده تا قرار جانم باشد
تا قصه تو ورد زبانم باشد

تا صبح نیامده کمی حرف بزن
بگذار که این لحظه به کامم باشد

***********************

شب بی تو مرا جهنمی بیش نبود
این فاجعه شرح ماتمی بیش نبود

انصاف بده من و غم تنهایی !!!
جز یاد تو مرهمی مرا پیش نبود !!!!

**********************

بهرام رستاک
قزوین 
۱۲ مهر ۹۵

 

اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندک اندک می پرستان می‌رسند
دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می‌رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می‌رسند
جمله دامن‌های پرزر همچو کان
از برای تنگدستان می‌رسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می‌رسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان می‌رسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه‌های نو زمستان می‌رسند
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می‌رسند
مولانا جلال الدین سلطانی

 

یار شاعرمن

گر که شعرت 

شعور را

به درگه جاهلان می برد. !! !!!


زمانه به ناب می کشید، 

فریاد را…….. 


اگر چه در خزان میشد!!! 
کیکاووس(م) عنبری
۹۵/ ۸/ ۲۴

 

ریشه در جانم  دوانده  جای جای آبکنار
مانده در  اعماق قلبم  رد  پای  آبکنار

می نشیند بر مشامم عطر دلچسب دیار
می روم تا  کوچه های مشک زای آبکنار

می روم تا که  ببینم  مردمان  ساده اش
مردم یک رنگ و سبز و آشنای  آبکنار

می کشم پر سمت مرداب پر از نیلو فرش
می شوم غرق  سکوت  پر صدای آبکنار

عطر شالیزار می پیچد درون  سینه ام
مست می گردم از این حال و هوای آبکنار

می نشینم توی کافه عطر چایی دلپذیر
دارد اکسیر جوانی این فضای آبکنار

با من و شهر من این دنیا به خوبی طی نکرد
گشته ام پیر و شکسته پا به پای آبکنار

هر کجا باشم در این دنیای پرآشوب و درد
می شود جان من عاشق فدای  آبکنار

یوسف کیائی نسب آبکنار

 

 

«در هوای آبکنار»

مرغِ جان پَر می‌کشد سوی هوای آبکنار
بهرِ دیدارِ عزیزان و صفای آبکنار

گر نمانده بال و پَر این طائرِ دلخسته را 
لیک می‌خواهد کند جان را فدای آبکنار

بارِ سنگین غم غربت چنانم پیر کرد 
که نمانده طاقت رفتن سوی خلوتسرای آبکنار

می‌ستیزد چرخ کجرفتار با صد شعبده 
هر نَفَس با عاشقان و مردم دردآشنای آبکنار

نازنین تالابِ ما، لب‌تشنه و خونین جگر 
از نگاه سردِ مسئولان و هم از کدخدای آبکنار
 
شوربختی بین که مَه دیگر نمی‌تابد به بام خانه‌ها
مهرِ رخشان گوئیا رُخ تافته از سرسرای آبکنار 

زورقِ بشکستۀ این مردمِ دریادل و حق‌جوی ما
نیست دیگر بعد از این در آرزوی ناخدای آبکنار

خیز و همت پیشه کن «درویش» چون دیگر نماند 
جُز تلاش و کار و پیکارت دوای آبکنار

درویش آبکناری

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *