حکایتِ طنز در حکایات سعدی

به کوشش : درویش آبکناری


همانگونه که همگان می‌دانند اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. من این مناسبت را بهانه می‌کنم تا با همۀ بی ‌بضاعتی و ناتوانی به موضوع کمتر پرداخته شده‌ای بپردازم و آن طنز در گلستان سعدی است. البته من فقط طرح موضوع می‌کنم بدان امید که ارباب فضل و هنر و اهالی نقد و نظر به این مهم بپردازند، مگر از رهگذر این تلاش فرهنگی وجوه تازه‌تری از ابعاد فکری سعدی شناخته شود. 

به گمان حقیر طنز سعدی طنزی است بی بدیل و منحصر به فرد. فی‌المثل طنز عبید زاکانی یا طنز دیگر طنّازان (طنزپردازان) به لحاظ ساختاری شباهت و قرابتی با طنز سعدی ندارد. طنز سعدی چندان عیان و آشکار نیست و در لفظ و واژه نمودی ندارد، بلکه طنز در مفهوم و مضمون یک داستان و حکایت تجلی می‌یابد و خودنمایی می‌کند. از این منظر طنز را باید بیشتر در حکایتهای گلستان سعدی جستجو کرد.

به این حکایت از گلستان سعدی عنایت بفرمائید:

aramgah-saedi

« یکی در مسجدِ سِنجار به تطوع بانگِ نماز گفتی به اَدائی که مُستمعان از او نفرت گرفتندی و صاحبِ مسجد امیری بود عادل و نیکوسیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده شود. گفت: ای جوانمرد، این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار می‌دهم، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی. بر این سخن اتفاق افتاد و برفت. بعد از مدتی به گذری پیشِ امیر باز آمد و گفت: ای امیر بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بُقعه روان کردی که در اینجا که رفته‌ام بیست دینارم می‌دهند که جایی دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر بخندید و گفت: زینهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.» به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گِل چنانکه بانگِ درشت تو می‌خراشد دل (گلستان سعدی . باب چهارم . در فواید خاموشی حکایت ۱۳) سعدی خود در خاتمۀ کتاب گلستان می‌نویسد:

«پوشیده نماند که {سعدی} دُرِّ موعظه‌های شافی را در سِلکِ عبارت کشیده و داروی تلخِ نصیحت به شهدِ ظرافت برآمیخته تا طبع ملولِ ایشان از دولتِ قبول محروم نماند.» این بمانَد تا فرصتی دیگر و حکایتی دیگر خاک پای شما – درویش آبکناری اول اردیبهشت ۱۳۹۵

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

1 فکر می‌کنند “حکایتِ طنز در حکایات سعدی”

  1. حکایت طنز در حکایات سعدی (۲)

    هرچند بخش اولِ «حکایتِ طنز در حکایات سعدی» را نوشتم و هیچکس ندید و نخواند، با اینهمه درویش هنوز از رو نرفته و بر سرِ آن است که حکایت دیگری از سعدی را نقل کند، بدان امید که شاید بخت یار باشد و این بار خواننده‌ای بیابد:

    « مردکی را چشم‌درد خاست. پیشِ بیطار رفت تا دوا کند. بیطار از آنچه در چشمِ چهارپایان می‌کند در چشمِ وی کشید و کور شد. حکومت پیشِ داور بردند؛ گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیشِ بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کارِ بزرگ فرماید، با آن که ندامت بَرَد ، به نزدیک خردمندان به خِفَّتِ رای منسوب گردد.

    ندهد هوشمند روشن رای

    به فرومایه کارهای خطیر

    بوریاباف اگرچه بافنده‌ست

    نبرندش به کارگاه حریر

    (گلستان سعدی . باب هفتم . در تأثیرِ تربیت . حکایت ۱۴ )    

    به باور درویش این حکایت از خیلی طنزهای امروزین طنّازتر و شیرین‌تر است. اگر این مطلب هم خواننده‌ای نداشته باشد یقینا حکایت دیگری متضمن طنزی زیباتر، رَساتر و دلنشین‌تر از گلستان سعدی نقل خواهم کرد. زحمتش را سعدی کشیده و این حقیر با افتخار فقط آن را تایپ می‌کنم. هدف درویش از تایپ این حکایات آشنائی بیشتر با گنجینۀ ارزشمندِ میراثِ ادبِ فارسی است. دلم می‌خواهد آشنائی ما با میراث بجا مانده از پیشینیان عمیق‌تر باشد که بدون اتّکاءِ به آن نه می‌توان حرف نو زد و شعر نو گفت و قطعا نه می‌توان تاثیرگذار بود و نه می‌توان امیدی به بهبود شرایط داشت.    

    فارسی را پاس می‌داریم زیرا گفته‌اند

    قدر زَر زَرگر شناسد قدر گوهر گوهری  

    و این بماند تا فرصتی دیگر و حکایتی دیگر (به شرط حیات)

    خاک پای شما – درویش آبکناری

    ۱۶ اردیبهشت ۹۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *