در جستجوی پدر

به قلم درویش آبکناری

محمدحسین، پسرِ حاج میرآقا خشگنابی (معروف به شهریار) در ۲۸ سالگی پدر خود را از دست داد. سالها از مرگ پدرش گذشته بود که یکروز هوای پدر به سرش می‌زند، دست پسرش را می‌گیرد و در جستجوی صفای پدر به آذربایجان سفر می‌کند.

شهریار یادوارۀ این سیر و سفر و گشت و گذار در محلۀ دوران کودکی خود و دیدارِ خیالی با بسیاری از دوستان قدیمی را در قطعه شعری با عنوان «در جستجوی پدر» به زیبائی هرچه تمامتر به تصویر کشیده است.

sharyar

فرصت را مغتنم شمرده و این قطعه را به مناسبت «روز پدر» تقدیم می‌کنم به همۀ عزیزانی که پدر بزرگوارشان از خاکدان فرش به آستان عرش کوچیده‌اند.

همچنین برای عزیزانی که از کیمیای سعادتِ وجودِ پدر برخوردارند، صمیمانه آرزو میکنم که سایۀ آن همای سعادت تا سالیان سال بر سرشان مستدام باشد.

و اما قطعۀ در جستجوی پدر:

دلتنگِ غروبی خفه، بیرون زدم از در

در مُشت گرفته مچ دست پسرم را

یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی

این کلّۀ پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بارِ غریبی به سرِ دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش‌آواز و همه عمر به پرواز

چون شد که شکستند چنین بال و پرم را

رفتم که به کوی پدر و مسکنِ مألوف

تسکین دهم آلامِ دلِ جان بسرم را

گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب

تکرار کنم درسِ سنین صِغَرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل

زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانونِ پدر جویم و گهوارۀ مادر

کانِ گُهَرم یابم و مَهدِ هُنرم را

تا قصۀ روئین‌تنی و تیرپرانی است

از قلعۀ سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی

می‌رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچۀ مأنوس که در کام

باز آوَرَد آن لذّت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کُشت

از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بُقعۀ اموات فضائی همه خاموش

اخطار کنان منزلِ خوف و خطرم را

درها همه بسته‌ست و به رخ گَرد نشسته

یعنی نزنی در، که نیابی اثرم را

در گَرد و غبارِ سرِ آن کوی نخواندم

جز سرزنشِ عمرِ هَبا و هَدَرم را

مَهدی که نه پاسِ پدرم داشته زین پیش

کی پاسِ مرا دارد و زین‌پس پسرم را

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر

یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچّۀ همسایه ندیدم به سرِ کوی

تا شرح دهم قصّۀ سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن

پنهان که نبیند پسرم چشم تَرَم را

می‌خواستم این شیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سرِ پُر شور و شَرَم را

چشمِ خِرَدَم را ببرند و به من آرند

چشم صِغَرَم را و نقوش و صُوَرَم را

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه

ارواح گرفتند همه دور و برم را

گوئی پیِ دیدار عزیزان بگشودند

هم چشمِ دلِ کورم و هم گوش کرم را

یکجا همۀ گمشدگان یافته بودم

از جمله حبیب و رفقای دگرم را

این خندۀ وصلش به لب آن گریۀ هجران

این‌یک سفرم پرسد و آن‌یک حَضَرم را

این وِردِ شبم خواهد و نالیدنِ شبگیر

وآن زمزمۀ صبح و دعای سحرم را

تا خود به تَقَلّا به درِ خانه کشاندم

بستند به صد دایره راهِ گُذرم را

یکباره قرار از کفِ من رفت و نهادم

بر سینۀ دیوارِ درِ خانه سرم را

صوتِ پدرم بود که می‌گفت چه کردی

در غیبتِ من عائلۀ دربه‌درم را ؟

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت

تا باز دهم شرحِ قضا و قَدَرَم را

فی‌الجمله شدم ملتمس از در به دعائی

کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طوافِ حرمِ کعبه چنان گرم

کز دل بزدود آنهمه زنگ و کدرم را

ناگه پسرم گفت: چه می‌خواهی از این در؟

گفتم: پسرم « بوی صفای پدرم» را

بوی صفای پدرانِ سفر کرده پیوسته در فضای زندگی‌مان پیچیده و پراکنده باد.

یاد همۀ پدران سفر کرده به خیر باد.

و روز پدر گرامی و مبارک باد.

خاک‌پای شما – درویش آبکناری

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *