عجایب زمان خودمان

به قلم بهزاد تشکری آبکنار
رحمان ازروستای آبکنار قصد رفتن به انزلی رو داشت تا حتی الامکان سپیده دم بازار میوه فروشان انزلی باشه تا بتونه برای مغازه اش میوه خرید کنه ، رحمان می گفت خوابم نمی برد تا صبح صبر نکردم تصمیم گرفتم در همان ساعتهای نیمه شب حدودا" ساعت ۳٫۵ راه بیافتم ، هوا هم  بسیار سرد وسرمای زمستانی داشت ، ماشین نداشتم میبایست خودرا به ایستگاه برسانم تا بلکه با ماشینی برم انزلی ، دست بر قضا ، برق روستای آبکنار اون ساعت قطع بود درب حیاط را که بستم در بهت تاریکی وظلمات کوچه قرار گرفتم و به سختی راه خودمو پیدا میکردم هوا تمام ابری بود وبه تاریکی کوچه بیشتر کمک میکرد کوچه ها را که طی میکردم سکوت تلخی داشت ، فقط صدای خش خش پای خودم رو میشنیدم درحین راه رفتن از کوچه ها چیزعجیبی توجهم رو جلب کرد که توجیهش برایم سخت بود و همینطور درکش ، صدای هه هه هه صدای هن هن کسی که دویده اکنون به من رسیده ، من هرچقدر بغل پهلو اینور اونور نگاه کردم چیزی ندیدم اما فقط صدای واضح هه هه نفس زدن رو میشنیدم ، با انکه ادم ترسویی نیستم ولی اونجا دلم پر آشوب شد وحشت ورم داشت پیش خودم گفتم حتما" یک روح سر گردانه ، شروع به دویدن کردم تا بلکه زودتر به بازار میان محل روستای ابکنار برسم شاید نانوایی باز باشه وترسم بریزه تا اون زمان هنوز نانوایی ها تنوری ودستی بود، به سرعت خودمو به بازار میان محل رسوندم شور بختانه فقط تاریکی بود معلوم شد هنوز خیلی به شروع کار نانوایی مانده بود لحظه ای  توقف کردم ببینم از صدای نفس نفس نا خوشایند دور شدم یا نه ، با کمال نا باوری هنوز همواره صدای شیطانی همراهم بود ودنبالم میکرد ، واقعا" ترسیده بودم نفسم داشت بند می اومد ، صحنه برام قابل درک نبود وهم عصبانی شده بودم که این دیگه چه کوفتیه ، دوباره شروع به دویدن کردم اینبار یکسره تا مسجد محل ( محل بالایی روستای ابکنار) دویدم تا روبروی درب قبرستانی ابکناررسیده بودم محل ایستگاه ، اوضاع بد تر شد حس غریبی پیدا کردم ، درخت تنومند سایه افکن معروف به (اقا دار) جلوی درب قبرستانی ابکنار خودنمایی میکرد .این درخت تنومند وپهن با تنه وشاخه های مارپیچ پوسیده غیر طبیعی بود که توجه مرا به خودش جلب میکرد واز ابهت سردی برخوردار بود و بار منفی میداد ودرخت ارواح بود ضمن اینکه  چشم انداز به خفتگان قبرستان در آن ساعت نیمه شب بیشتر افکار منو مشوش میکرد .

ufo


تا اون لحظه چون هنوز به خودم مسلط نشده بودم وهنوز دلهره در من باقی بود وبه دلیل اینکه یکجا ثابت نمانم وکمتر تشویش به سراغم بیاد خودمو متقاعد کرده بودم که برم سه راه مدرسه خیام شاید از خیابان شمالی ابکنار ماشینی عبور کند هنوز با خودم توافق نکرده بودم تا مجدد بایستم وگوش بدم وببینم اون روح سرگردان لعنتی هنوز دنبالم کرده یا نه در همین لحظه نورقوی ماشینی ازپشت سرم مثل بارقه امیدی در دلم روشن شد ، ماشین که به ارامی به من نزدیک میشد من هم موازی ماشین ایستادم و به علت نور چراغش راننده و داخلش رو نمیدیدم پشت سرهم به صورت دستپاچه میگفتم انزلی انزلی ، اما ماشین خیلی بی اعتنا وبی توجه از کنارم گذشت و خوشحالیم به یاس تبدیل شد . 
اما خیلی زود انگار به علت عبور ماشین و سروصدای عبورش وشاید نور چراغش وجنب وجوشی که در ان لحظه ایجاد شد جو به طور کلی دگرگون شده بود به علت امدن ماشین من هم قوت دلی که گرفته بودم  ایندفعه ایستادم که همان صدای نفس نفس مرموز رو بشنوم وبیشتر موشکافی کنم وکنجکاویم گل کرده بود اما هر چه قدر سعی کردم وصدا رو جستجو کردم هرگز نیافتم همه چی تمام شده بود .و اسرارنا تمام باقی ماند.
طولی نکشید که نور چراغ ماشینی دیگر نزدیک میشد ایندفعه دستپاچه نبودم که دیدم راننده خودش جلوم ترمز زد ونگاهی به داخل انداختم دیدم اقای نوری ( میرهادی ) سرنشین دیگری نداشت به من گفت تا کپور چال میرم اگه میخوای بیا ، چون مسیرم رضوانشهره ، من هم تشکر کردم وسوار شدم ، با اینکه اقای میرهادی مرد با تجربه ودنیا دیده ای بود ، اما از اتفاقی عجیب وپدیده ای کمیاب که برام افتاده بود بازگو نکردم .
پانزده تا بیست دقیقه طول کشید که به کپور چال رسیدیم ومن از میر هادی تشکر کردم وخداحافظی کردیم وپیاده شدم .کپور چال که رسیدم ساعت حدودا" چهار بود . ساعت چهار در شب زمستانی طبیعی بود که ترددها کم واساسا" اون زمان کثرت اتومبیلها به حد امروزی نبود فوق العاده کم بود وشاید در ان ساعت هر بیست دقیقه الی نیم ساعت یه ماشین شخصی عبور میکرد ،
من سر سه راهی کپورچال در مسیر انزلی ایستاده بودم وبه طرف دریا نگاه میکردم واون سال هنوز ساختمانهای کنار ساحلی کپور چال رو نساخته بودن واز اون نقطه دقیقا" اشراف داشتم به دریا به فاصله ۱۰۰ تا ۱۵۰ متر،
که به یکباره یک موجود اعجاب انگیزفضایی رامشاهده کردم ، به قدری زیبا ورنگارنگ که  رنگ های رنگین کمان ازش ساطع میشد واینقدر با جلال وجبروت بود که قابل وصف نیست ، حجم وعظمت آن به اندازه یک استادیوم ورزشی وهلالی شکل به شدت نورانی ، یک بشقاب پرنده غول پیکر ، باور نکردنی وخیره کننده  ظاهرا" یه جایی ازکهکشانها ظاهر شده بود وبسیار نزدیک به سطح ساحل دریا حرکت میکرد و درارتفاع کم از ساحل کپورچال به ارامی میگذشت ، من کاملا" محو تماشا وهیپنوتیزم آن شده بودم به فاصله ۱۵۰ متری من قرار داشت ومطمئن بودم غیر تهاجمی ست ومنظره فوق العاده زیبا ودیدنی ایجاد کرده بود ، عجب جلال وشکوهی داشت رمز آلود وبا اسرار ، نه صدایی نه غرشی ، اما با سرعت نور ظاهر شد لحظه ای در هوا توقف کرد وبه ارامی حرکت کرد ، بعد چند لحظه با سرعت نور نا پدید شد. من هنوز مات ومبهوت به مسیر بشقاب پرنده خیره شده بودم که یک سواری پیکان جلوم ترمز زد به خوداومدم گفتم انزلی ، گفت بیا بالا  و من سوار شدم وهنوز اون شوق روئیت بشقاب پرنده را داشتم از راننده پرسیدم شما هم بشقاب پرنده رو دیدید ؟ راننده با خنده از این خبر عبور کرد و گفت بشقابه پرنده ؟ ؟ هر چی تو خونمون هست همش بشقاب ملامینه ، تا خود انزلی سکوت کردم وبه بشقاب پرنده فکر میکردم ودر افکارم غرق بودم که این موجودات واقعا" چی هستن زمینی ین ؟ فرازمینی ؟ فضایی ؟ از ستاره ها میان ؟. معلوم نبود انرژی رو از چی میگیره به احتمال زیاد انرژی را ازداخل خودش و از هیچی میگیره من با چشم خودم دیدم حرکتش تحت کنترل بود، اسرارش در ذهنم نا تمام مانده بود که به میدان انزلی رسیدیم ومن کرایه رو پرداخت کردم وپیاده شدم .
این داستان رو برای شما تعریف کردم تا از عجایب جهان زمان خودمون باخبر بشید .ودر موقع لزوم به صورت واقع بینانه با آن کنار بیاین .
تا داستانی دیگر بدرود
بهزاد تشکری آبکناری

2 دیدگاه در “عجایب زمان خودمان”

  1. با سلام.ضمن تشکر از آقای تشکری به خاطر تحریر داستانی زیبا که به لحاظ پرداخت مناسب و هیجانی اش خواننده را ترغیب به ادامه  داستان میدهد.

    اما برای من خواننده که آشنا به اقلیم وقوع داستان دارم سئوال است که چرا قهرمان داستان شما با علم به آنکه در آن ساعت از شب وسیله نقلیه برای عزیمت به شهر نیست و همچنین تا ساعت شروع کار بازار میوه  ساعتها باقیمانده نیمه شب قصد عزیمت میکند.

    شاید میشد به طریقی الزام و ضرورت اینکار  قهرمان داستان برای خواننده ها تبین میگردید.

        مجددا از قلم زیبا و شیوای جنابعالی قدردانی و آرزوی توفیق بیشتر برایتان دارم

    ارادتمند نادر وطنخواه تربه بر

     

    1. جناب اقای نادر وطنخواه با سلام واحترام 

      سوالی که برای حضرتعالی در داستان مطرحه در واقع معماری داستان نبست ،

      در داستان عموما" شخصیت داستان اطلاع دهی مینماید ، در داستان شخصیتها خودشان به نوعی حرف میزنند و مسولیت کار خودشان با خودشان است ، به عنوان مثال موضوعی که در داستان به آن اشاره فرموده اید که وقت مناسب برای عزیمت نبوده و باید ضرورتش تبیین گردد ، نکته همینجاست ، شما در واقع شخصیت داستان رو سرزنش میکنید وشخصیت داستان به عمد انتخاب کرده ، با اینکه ساعت مناسبی نیست ( دلیلش چون خوابش نبرده وبا تصور اینکه – شاید – اگر – بلکه –  ماشینی گیرش بیاید برود) ( انتخاب کرده ) ونویسنده در معماری داستان نا مناسب بودن ساعت عزیمتش را اظهار کرده ، که نیمه شب بوده ، واساسا " در داستان این اشتباه عزیمت شخصیت داستان در ساعت نا مناسب است  که چنین سرنوشت وبلا سرش اومده ونیمه شب روح سرگردان دنبالش کرده .

      به هر روی از اینکه وقت گذاشتید و داستان را نقد کردید ممنونم.     بهزاد تشکری ابکناری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *