سرزمینم … شرمنده ام

دلنوشته ای از : علیرضا زارع قربانی نژاد

دهه ی هفتاد از نظر اقتصادی دهه ی فوق العاده خوبی برایم بود ، وقتی تصمیم گرفتم از شالیزارهای سر سبز روستای عزیزم به جنوب کوچ کنم ، تو ذهنم این رو مرور میکردم که یکی دو سال دیگه بر میگردم و با فراغ بال و بدون استرس مالی به کمک پدر و مادرم دوباره رقص خوشه های برنج رو در زمینهایمان رقم میزنم …
اما اون دهه مسیر زندگی من رو عوض کرد …
Forgotten
همه چیز من شده بود کار و پول در اوردن ، خدا رو شکر درآمدم عالی شده بود ، تو یه سال اول تونستم تموم بدیهی هام رو بدم و تموم اون چیزهایی رو که دوست داشتم تهیه کنم …
حتی یه ماشین خریدم …
وقتی واسه مسافرت برگشتم توی روستای سرسبزم جوونهای اون زمان، دوستهام، رفیقهام ، فک و فامیلم ، همه منو یه جوری نگاه میکردن …
من عین یه غریبه شده بودم …
خبر عین بمب ترکید …
فلانی بوشو بندرعباس یه ساله میان توپ انه تکان نیده …
حس غریبی بود ، باید سعی میکردم خودم رو همون آدم قدیمی نشون بدم در واقع هم همین بود من عوض نشده بودم سعی کردم رفاقتهام رو بیشتر کنم با دوستان و فامیلهام و …
حتی از جنوب تعریف کردم …
ایکاش هیچوقت تعریف نمیکردم …
وقتی میخواستم برگردم جنوب چنتا از دوستام بهم گفتند که براشون تو جنوب کار جور کنم …
منم سعی کردم رفاقت رو براشون تموم کنم و این دومین جفا در حق سرزمینم بود …
کم کم دوستانم بعد فامیل هام و بعد خانواده ام همه به واسطه ی من و کسایی که اون اوایل اومده بودن جنوب کانالی زدن واسه اومدن به جنوب …
وضع هممون خوب شده بود …
هممون هم میخواستیم یکی دو سال بمونیم و برگردیم اما کار و پول تو وجودمون رخنه کرده بود …
ادمیزاد سیر نمیشه …
هر سال میگفتیم ساله دیگه …
سالها پشت سر هم سپری میشد و ما فقط میگفتیم بر میگردیم اما درآمد جنوب خیلی شیرین بود …
کار جنوب همچین راحت نبود اما پول خوبی توش داشت و این پول خیلی چیزها رو از ما گرفته بود …
اون صفا و صمیمیت ، اون سادگی روستایی ، اون خنده و شوخی ها و…
حتی وقتی تو دهه ی هشتاد و نود که کار تو جنوب با سرازیری درآمدی روبرو شده بود ، باز هم بر نمیگشتیم ، چرا که همش میگفتیم خوب میشه یکم دیگه جمع کنم میرم تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم چشم انتظاریه سرزمینم بود…
 سرزمینم …
 وای سرزمینم … 
به خودم اومدم دیدم من چکار کردم با روستای زیبایم؟
 من چکار کردم با اون صفا و صمیمیت روستایم ؟
ماشینهای گرانقیمت خارجی …
خانه ی های کاخ مانند… 
همه چیز داشتم …
همه چیز داشتیم …
اما روستایمان را دیگه نداشتیم…
من اولین بار فرزندم رو تو جنوب در آغوش گرفتم …
نه من ، تموم دوستانم هم همینطور …
وقتی به خودم اومدم دیدم خیلی وقته روستایم صدای گریه ی نوزادی به خود نشنیده …
خیلی وقته که امار سنی روستایم بالا رفته …
خیلی وقته مدارس روستایم که زمانی بالای صد نفر دانش آموز به خود داشت خالی از بازی های کودکانه شده …
خیلی وقته … 
خیلی سخته …
خیلی تلخه …
من چکار کردم با روستایم ؟؟؟
سرزمینم شرمنده ام…. 
 
۱۳۹۴/۰۷/۱۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *