آبکنار تو را میخواند …

    DSC05604 (2)                                                   به قلم : علیرضا زارع قربانی نژاد
آبکنار ای سرزمین مادریم …
یاد بازی کردن دوران کودکیم در کوچه و پس کوچه های روستای زیبایمان آبکنار بخیر …
یاد شبهای سرد زیر لحاف های سنگین که توان حرکت را از ما میگرفت بخیر …
یاد تلنبارهای ابریشم پدر بزرگم که کار هر روز در باغهای بزرگ توت را میطلبید بخیر …
یاد محصولات کشاورزی در کنار شالیزارها که سفره های خوش رنگ نهار منتظرشان بودند بخیر …
یاد ماهیگیری در وره سر بخیر …
یاد صدای جیرجیرک و زوزه های شغال در شب های آبکنار بخیر…
یاد دوچرخه های بیست هشت بخیر …
نوستالژی تمام کودکان آبکنار قد کوتاهمان و راندن دوچرخه با رد کردن پایمان از وسط دوچرخه و تند تند رکاب زدن …
تمام فکر و ذکرمان رسیدن تابستان بود تا سه ماه تفریح و خنده و بازی در ابکنار را تجربه کنیم… 
یاد باد آن روزگاران یاد باد…

بعد از چندین سال قصد داشتم به آبکنار برگردم … وقتی از جاده ی انزلی به آبکنار میرفتم چشمانم را بسته بودم… تمام این خاطرات در ذهنم عبور میکرد … شوقی عجیب در وجودم بوجود آمده بود … اون زمان هر وقت به آبکنار میرفتیم از هرجا رد میشدم منو نگاه میکردن ومن مجبور بودم به همه توضیح بدم که پسر کی هستم تازه مشکل اصلی اینجا بود که اونا پدرم رو هم نمیشناختن و مجبور بودم خانواده ی مادریم رو برایشان توضیح دهم … خدا رو شکر خانواده ی مادریم رو خوب میشناختند … یادش بخیر…
کم کم نزدیک میشدم و شوق دیدار ابکنار در من غوغا میکرد ….
با صدای راننده چشمانم را باز کردم … ایستگاه آبکنار …مسجد محله… همه چی عین قدیم بود ساختمانها و محله و…
همه چی برایم زنده شده بود … باز تو رویای خودم غرق شدم چشمانم را بستم و نفس عمیق کشیدم … با صدای بوق به خودم آمدم ماشینی شاسی بلند که لنگه اش را در شهر خودم هم ندیده بودم… به کناری رفتم و ماشین از کنارم رد شد ، تازه به خودم آمدم خبری از آن دوچرخه های بیست هشت نبود … قصد داشتم تا میر محل پیاده برم تا خاطراتم را مرور کنم … کوچه ها ی آسفالت کرده … دیوارهای سنگی و دروازه های فلزی خبری از آن پرده های لوله ای و درهای چوبی نبود … ماشینهای گرانقیمت روز در کنار خانه ها بدجور تو ذوق میزد … باز نفسی عمیق کشیدم گویی بوی روستا هم از این دیار پر کشیده بود … مردمانش اصلا نگاهت نمیکردند تا ازت نام و نشان آبا و اجدادت را بپرسند … همه چی رنگ و عطر متمول بودن را گرفته بود و چیزی از اون صمیمیت روستا دیده نمیشد… دلم برای دیوارهای لوله ای تنگ شده بود … اما گویی او نیز این دیار را ترک کرده بود ….
ساعتی بود که قدم میزدم به میر محل رسیدم … بازار میر محل … محل بازی های کودکانه و خنده و شادی های آن زمان ما …
آن هم جایی شده بود برای به نمایش دادن ماشین ها…. خبری از تیلر و تراکتور نبود … از گوشه و کنار صحبتهای مردم رو میشنیدم … زبانهای آشنایی نبود … ترکی و تالشی … نکند مردم آبکنار روستای خود را عوض کرده اند؟؟؟
آری برای همین بود که کسی از من نام و نشانم را نپرسید … برای همین بود که این سرزمین عطر آن دوران را نداشت … برای همین بود که …. بدجور دلم گرفت… حیف … حیف از آنهمه خاطره … کجا را بهتر از اینجا پیدا کرده بودند؟ مردمی نا آشنا در سرزمینی آشنا … بوی غربت روستای زیبایمان را فرا گرفته بود… دل و دماغ حرکت نداشتم … به کناری رفتم و مردم را تماشا کردم … از هر چهار نفر دو نفر تالشی حرف میزدند آن دو نفری هم با لهجه ی شیرین آبکناری حرف میزدند افرادی سالخورده بودند … ناگهان ماشینی دیدم که تابلوی آژانس بالاسرش بود دست بلند کردم و ایستاد … دربست انزلی؟؟؟ با علامت تایید سرش سوار ماشین شدم و باز هم چشمانم را بستم و گفتم هر وقت رسیدیم صدایم کن… باز هم خاطرات قدیم آبکنار … بازهم …. 
مطمئنا زن و مرد سالخورده آبکنار هم مانند من خاطرات خوش گذشته را یاد می آورند و چشم انتظار فرزندانشان به درهای سرد آهنی زل زده اند تا شاید دوباره بیایند و بجای فشردن زنگهای تصویری با کشیدن طنابی در را باز کنند و فریاد بزنند آمده ایم که بمانیم…. آمده ایم که بسازیم روستایمان را … آمده ایم تا پر کنیم مدارس آبکنار را … آمده ایم تا با دستان خودمان روستایمان را بسازیم … آمده ایم تا خودمان سرزمینمان را آباد کنیم … و چشم انتظاری … آبکنار حس غریبیست …
نویسنده : علیرضا زارع قربانی نژاد

4 دیدگاه در “آبکنار تو را میخواند …”

  1. سلام جناب اقاى زارع متنى زیبا و تاثیر گذار را نوشته اید و مهم تر از همه یک واقعیت را بیشتر نمایان کرده اید و ان واقعیت تغییر در روستاى ما ابکنار است که امکان بازگشت به گذشته نیست واینکه واقعیت تغییرات را بایستى پذیرفت. اینکه این تغییرات حاصل جبر زمانه بوده یا حاصل بى تفاوتى همه ما نسبت به زادگاه ما بوده و یامدیریت هاى اشتباه مسؤلان محلى بوجود اورنده این شرائط هست و….در اصل موضوع تفاوتى ایجاد نمى کند مهم ان است که روند ادامه تغییرات را به نفع مردم ابکنار مدیریت کنیم و این مهم باعث شده که اخیراً عده اى در سدد باشند که موضوع شهر شدن ابکنار را به جد پیگیر باشند چون همانطور که در نوشتارت اشاره کرده اى دیگر ابکنار بوى روستا را نمى دهد و ارتباطات مردم از مدت ها قبل شهرى شده است . دیگر تازه واردها در ابکنار قابل شناسایى و تفکیک نیستند پرورش کرم ابریشم و کشاورزى پر رونق نداریم حتى سبزى و میوه و گوجه و خیار ما از شهر تامین مى شود . ابکنار معلق بین شهر و روستا است و بایستى مدیریت و هدایت شود تا انچه که به نفع بومیان و ساکنان انجا است اتفاق بیافتد  

  2. سلام به همه دوستان

    با فرمایشات جناب مهندس شاکری موافقم رنگ و بوی آبکنار به نسبت ۲۰ و ۳۰ سال گذشته تغییرات اساسی داشته است و این موضوع قابل توجه بعضی از دوستانی است که هنوز این را باور ندارند که نسخه شهر آبکنار، برای جلوگیری از نابودی آن است وگر نه زرق و برق آبکنار از بسیاری ازشهر دیگر به مراتب بیشتر است .

    علیرضای عزیز متن خوب و تاثیر گذاری نوشته اید …. عالی بود 

     

  3. علیرضا خان عزیز سلام

    متن زیبایی بود با خواندن آن خاطرات خودم را در دوران کودکی مرور کردم . هرچند ظاهرا با خواندن این متن خنده ای بر لب داشتم اما درونم ناراحت ،  افسوس دوران گذشته را خوردم  ! چه زود گذشت ؟!

    اما به قول مهندس شاکری عزیز" نمی توانیم به گذشته برگردیم "و این موضوع تا حدود زیادی می تواند طبیعی باشد و راهی برای مقابله با آن وجود ندارد !

    اکنون زمان آنست به به آینده بهتری بیاندیشیم و برای ساختن آبکناری سربلند و زیبا دست به دست هم دهیم و هرچه در توان داریم و در هر جای این مملکت و کره خاکی هستیم برای ارتقاء و رشد آبکنار بکوشیم .

    باز هم از متن زیبا و قلم شیوای شما سپاسگذارم

    یا حق  و پایدار آبکنار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *