دیشب خواب دیدم ….

خواب دیدی، خیر انشاءالله
Laugh

 

 

 

خواب های شیرین و خواب های تلخ تان را در این ستون بنویسید.

۲۶ مرداد ۹۴

 

نمی دانم این مضمون را از چه کسی شنیده ام یا در کجا خوانده ام که بخشی از موقعیت امروز ما ، نتیجه "خواب دیدن " هاست ، چه خواب هایی که خود دیده ایم و می بینیم یا خواب هایی که دیده بودند و بر اساس آن تصمیمات سرنوشت ساز گرفته اند یا خواب هایی که برای ما دیده اند و می بینند.
به همان نسبت که خواب دیدن قابل اندازه گیری ، سنجش ، ارزیابی و در نهایت وقوع و چگونگی آن قابل اثبات نیست ، می تواند بعنوان ابزاری جهت ورود به مرزهای ممنوعه مورد استفاده قرار گیرد.
خواب دیدن بنوعی معادل رویا پروری است و در رویا هر غیر ممکنی قابل انجام است

"دیشب خواب دیدم " عنوان جدیدترین پست در سایت آبکنار ماست و نگارنده قصد دارد موضوعات روز روستای مان را با استفاده از قدرت جادویی "خواب دیدن" با زبان طنز به چالش بکشد

 

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

26 فکر می‌کنند “دیشب خواب دیدم ….”

  1. دیشب خواب دیدم چند تا دانشگاه در آبکنار باز شده و دانشجوهای دختر و پسر از درب ورودی آن ها عبور می کنند و داخل دانشگاه می روند !

  2. دیشب خواب دیدم سراسر آبکنار پوشیده از جنگل است و من در میان انبوهی از درختان در هم تنیده و پیچیده به هم گیر افتاده ام ، بعد فهمیدم که شام ماکارونی میل کردم برای همین تمام درختان آبکنار شبیه ماکارونی در هم و بر هم شده بود.

  3. دیشب خواب دیدم چند تن از بازیکنان آبکناری تیم ملوان ، از شهر شدن آبکنار پشتیبانی کرده اند.

    محمد حبیبی ، محسن صنوبری ، اصغر شیرپور ، پیمان دلخوش طی بیانیه ای اعلام کرده اند از شهر شدن آبکنار حمایت می کنند

  4. دیشب خواب دیدم یک مهمانی مجلل در آبکنار بر پا شده است و تمام مردان و زنان آبکناری دور میز نشسته اند.

    با احتیاط پرسیدم : میزبان کیست؟

    با ایما و اشاره شخصی را نشان دادند و گفتند : آقای شهردار

  5. دیشب خواب دیدم چه خواب شیرینی دیدم

    صبح زود بود ، رفتم کنار مرداب ، پاهایم از شبنم خیس شد ، تازه آفتاب از سمت ماروزه سر بر آورده بود ، سطح آب چنان صاف بود که گویی اصلا" آب نیست ، فقط کنار ساحل ، آب زلال یک موج آرامی داشت ، بچه ماهی های ریز در آن شنا می کردند ، چند تا چلچله دریایی (چیری) روی آب پرواز می کردند و صدای آن پرندگان و قورباغه های کنار ساحل و جیرجیرک ها تنها صداهایی بودند که آرامش کنار مرداب را خدشه دار می کردند.
    هوس کردم یک سنگ به داخل مرداب پرتاب کنم ، با تمام توان سنگ را انداختم ، امواج دایره ای شکل و تو در تو منظره زیبایی برای من ساخت ، حیف که زود از خواب بیدار شدم !

  6. دیشب خواب دیدم همه ما جلوی یک ساحتمان دو طبقه زیبا ایستاده ایم روبروی ما درست در مقابل درب ورودی شیشه ای این ساختمان اعضای شورای اسلامی ، فرماندار ، بخشدار ، نماینده مجلس و هیاتهای همراه ایستاده اند ، بالای سر این مدعوین به روی یک پارچه سبز فسفری رنک با این مضمون به چشم می خورد ؛؛‌مقدم مدعوین و مسوولین استان را به شهر جدید التاسیس آبکنار گرامی می داریم … شهرداری آبکنار ؛  (‌از خط زیبایش می شه  حدس زد کار آقای سرخوشه )‌ آن طرف تر آقای اساندار با نماینده وزارت کشور ایستاده و دو طرف یک روبان سفید رنگ را گرفته اند و آقای استاندار قیچی بدست هرچه تلاش میکند روبان پاره نمی شه  !!!!

    تلاش استاندار بی نتیجه می ماند و مراسم افتتاحیه شهرداری آبکنار به خواب بعدی موکول می شود!!!

    خوابه دیگه !!! پیش میاد !!!! خووووب قیچی خراب بود دیگه !!!! مسوولین بی تقصیرن !!! می فهمین !!!

    اما قول میدم در خواب بعدی حتما یک قیچی خوب ببینم  

  7. دیشب خواب دیدم در آبکنار شایعه کرده اند که فرماندار انزلی به آبکنار می آید ، یک نفر فریاد می زد :

    این اولین بار نیست ، در این شش ماه چند بار شایعه شده ولی خبری نبوده !

    شخص دیگری او را مذمت می کرد :

    این چه حرفیه ؟ خوب وقتش تنگه ، کارهایش سنگینه !

  8. دیشب خواب دیدم ( کاشکی بیدار نمی شدم ) برف باریده ،آبکنار زیر دو متر برف رفته ! اما شهردار غیور آبکنار هر چند دقیقه با مردم از طریق گروه پیشگامان آبکنار صحبت می کنه که تا یک ساعت دیگه بولدوزر ها تمامی کسانیکه در ماه روزه گیر کرده بودند را نجات می دهند و همه چیز تحت کنترل ستاد بحران شهرداری است ! مردم پشت سر هم تشکر و قدر دانی و استیکر باحال می فرستند .! ( با اجازه مدیر گروه البته ) وقتی بیدار شدم دیدم دمای هوای امروز ۴۵ درجه است ! اینجا کجاست ……

  9. دیشب خواب دیدم که ۱۰۰ ساله شده ام ، در شهرداری آبکنار بدنبال تنظیم سند خانۀ پدری مان هستم ، می بینیم از دور پیر مردی عصا به دست و با عینک های ته استکانی نزدیک می شود ، چهره اش آشناست اما چشم های من یارایی شناسایی او را ندارد ، حسب ادب به او سلام می کنم :
    می پرسد : تو کیسی؟ ( تو کی هستی ؟)
    جواب می دهم : من طاهری
    بنده خدا با اینکه سمعک دارد ، دوباره می پرسد : ( تو کیسی ؟)
    گفتم : طاهری ، رضا طاهری
    می گوید : ته نفسا خودا فاگیفته؟ کوجه زرو پیلی زور بوگو (خدا نفست را بریده ؟ کمی بلندتر حرف بزن)
    این دفعه من نفهمیدم چی گفت ، آخه گوش من هم سنگینه ! از جوانکی در آن حوالی پرسیدم : حاج آقا چی گفتند ؟ قبل از اینکه جوانک پاسخ دهد ، پیر مرد صدایش بلند شد : حاج آقا ته پئرو ، مرا حاج آقا دوخادا نما ، مو ثبت نام بوکودامو ، مه ایسم هاسایی بیرین نامه ! ( حاج آقا پدرته ، منو حاج آقا صدا نکن ، ثبت نام کردم هنوز اسم من در نیامده)
    از جوانک پرسیدم : میشه این حاج آقا را معرفی کنید؟ جوانک گفت : ایشان سید جعفر آتشی هستند
    خیلی خوشحال شدم ، چون سال ها او را ندیده بودم ، قبل از اینکه خودم را به او بیشتر معرفی کنم ، از او پرسیدم : جناب آتشی برای چی آمده اید شهرداری؟
    متوجه شدم سوال من را نگرفته و پاسخ دیگر می دهد :
    – تو خودت جه کا آیی یو؟ تو مرا چی کار داری؟ مو جه امامزاده فاضل کا آیم (تو خودت از کجا میای؟ با من چه کار داری ؟ از رستوران فاضل دارم میام)
    مجبور شدم سوال خودم را با صدای بلند تر و نزدیک گوش او تکرار کنم و ایشان پاسخ دادند :
    – با ما مو پاشایا بیدینم با هم بیشیم فرمانداری ، خواییم آبکنارا شهر چاکونیم ( اومدم پاشا را ببینم و با هم برویم فرمانداری ، می خواهیم آبکنار را شهر کنیم)
    کمی دور و بر خودم را نگاه کردم ، آبکنار سال هاست تبدیل به شهر شده و ما داخل شهرداری آبکنار هستیم ، آقای آتشی هنوز هم پیگیر شهر شدن آبکنار هستند ، می خواستم به او برسانم که : بابا ضایع نکن ، آبکنار شهره ، چند ساله شهر شده ولی ترسیدم حرف منو باور نکنه ، گفتم اول یک سر نخ بهش بدم شاید منو راحت تر بجا بیاره ، با صدای بلند پرسیدم :
    – ته رفاقان کایا اسانو؟ (رفقات کجا هستند؟)
    – کان رخابان؟ (کدام رفقا؟)
    – موسی ، کورش ، ابی ؟
    – اوشان ، دونبال پول سیاه گردنو ! (اون ها بدنبال پول در آوردن هستند)
    – خا اونتا چی بباس؟ (خو ب اون یکی چی شد؟)
    – کانتا ؟ (کدام یکی؟)
    – رضا ؟
    – اون گومان کونم واگوزا باس ! (فکر می کنم فوت کرده)
    اول یکه خوردم ، بعد خواستم خودم را معرفی کنم ، دیدم بنده خدا خسته شده و نمی تونه سرپا باشه ، دستش را گرفتم ، کشان کشان تا صندلی کنار دیوار بردم ، گفتم : من رضا طاهری م
    اول پرسید : کان رضا طاهری؟ (کدام رضا طاهری)
    گفتم : آبکنار چند تا رضا طاهری داریمو؟ (آبکنار چند تا رضا طاهری داریم؟)
    پرسید : تو که پسری ؟(پسر کی هستی؟)
    دیدم طفلکی الزایمر هم گرفته ، خودم را آماده می کردم که برایش توضیح دهم ، دیدم منو صدا می کنند : بابا ، پاشو ، مثل اینکه داری خواب های بد می بینی !

  10. چند شبه کابوس استاندار و قیچی منو ول نمی کنه تا چشم روی هم میزارم می بینم استاندار و فرماندار دارن تلاش ( جان کلش ) میکنن تا با اون قیچی لامصب روبان افتتاحیه شهرداری آبکنار رو ببرن و موفق نمی شن !!! این واسه من کابوس هر شبه !!!
    شنیدم وقتی شبها شام زیاد بخوری حتما توی خواب کابوس می بینی … ولی من همه جوری رو امتحان کردم شام نخوردم … کم خوردم … زیاد خوردم … ولی هیچ فرقی نکرده !!! اصلا مثل اینکه این کابوس میخواد چیزی به من بفهمونه .. آره حتما همین طوره باید بیشتر فکر کنم تا این خواب رو رمز گشایی کنم … آره باید بیشتر فکر کنم

  11. دیشب خواب دیدم وبالاخره یک سری افراد از راه دور برای احداث شهرداری شهر ابکنار امدن برای کلنگ زدن من هم در میان انها هستم ولی کسی را نمی شناسم میگم خدایا خواب میبنم یا واقعیت داره چشم من تار می بینه یا انها همین طوری تار هستند همه ادمهای انجا هیکل های درشتی دارند یکی که در پشت سر کلنگ زن وایستاده هیکلش خیلی خیلی درشته کلاه وعینک دودی به چشم داره قیافه ادمها خیلی ترسناک هستش اونی که عینک زده انگار کمی اشناست توی دلم میگم کاشکی حداقل کلنگ زن اشنا بود من میرفتم پیش او ان هم چهری داغان داره نه سرش مشخصه نه دستش ونه پایش ولی همه ادمهای انجا دارند دور برش میگردند همه باهم اختلاف دارند ولی دریک کار با هم مشترک هستند یکی به سرش میزنه دیگری عرق صورت پاک می کنه ان یکی دسته کلنگ را گرفته ویک نفر کمرش را همه هستند جز ابکناری من خیس اب شدم هرچه سعی می کنم کلنگش به زمین بخوره هنوز نخورده همه برایش چابلوسی می کنند از ان کلنگزن در زاویه های مختلف عکس میگرند نه شهرداری هست نه دوستان ما فقط حسین فوگردان وخانومش را توی ان جمع پیدا کردم یادش بخیر به خودم گفتم نکنه حسین فوگردان قراره شهردار بشه در همین حال یکی زد پشت سرم از خواب بیدار شدم نه کلنگ خور نه خوابم کامل شد لیوانی اب نوشیدم دوباره خوابیدم وتوی خواب به خودم گفتم شاید بقیه خواب را ببینم شاید

  12. سلام
    آقارضا آبکناریها معتقدند هرکس به دروغ بگه خواب دیده وخواب دروغکی تعریف کنه باید (جوتوشکوبزنه) الان شما باید چنتا جو توشکو بزنی
    ولی چون ته خابن خیرا جوتوشکونزنی هیندانوتوشکوزنی

  13. جناب سیاوش سلام
    خوشحالم که پس از مدت ها پیام شما را می بینم ، در فاصله ای که شما را نداشتیم ، رفتیم یک محمود سیاوش دیگر هم پیدا کردیم.
    خواب های ما چیزی نیست جز واقعیات جاری و منتظریم ببینیم شما چه خوابی برای ما دیده اید؟
    یا علی

  14. دیشب خواب دیدم مدیرکل شده ام ، مدیر کل یک اداره ای که حداقل ۲۵۰ کارمند دارد.
    وارد اداره که شدم فهمیدم کارمندان از صبح بیرون ساختمان منتظر من هستند و با دیدن من چند بار موج مکزیکی ساختند و پس از تعظیم به سرعت رفتند دفترشان و مشغول بکار شدند ، در حین عبور از راهروها یک نگاه به اتاق ها هم می انداختم ، نمی دانم چرا بنظرم هیچ هماهنگی بین شغل و شاغل و دفتر کار وجود نداشت ، مثلا” اتاقی که روی درب آن نوشته شده بود “معاونت مالی – اداری” ، فقط برازندۀ مهرداد ، برادر کوچک من بود که از کودکی به ریاضی و حساب و کتاب علاقه داشت.
    “معاونت عمرانی” برای سعید ما خوب بود که الان چند ساله پشت سر هم کنکور می دهد که وارد رشته عمران بشود ، “معاونت فرهنگی” را خواهر زاده ام نیما می تواند اداره کند که چند سالی آموزش دف و تنبک دیده و در تمام عروسی ها شرکت می کند.
    به همین ترتیب هر بخشی را که بازدید می کردم به یاد یکی از اقوام خودم می افتادم و بالاخره به جایی رسیدم که حسرت خوردم چرا برای همه پست ها فامیل ندارم ، این از کم کاری بزرگترهای ماست که فقط ۸ فرزند بدنیا آورده اند ، مجموع فرزندان و نوه و نتیجه ، کلثوم خدیجه ، زیزا کولکاپیس ، کور و کچل ۵۰ نفریم ، هنوز خیلی مانده تا ۲۵۰ نفر برسیم .
    من تا وقتی که مدیر کل نشده بودم ، اعتقادی به کار تیمی نداشتم ، الان می بینم بایستی با تیم خودم کار کنم ، من که نمی توانم فی البداهه ۲۰۰ نفر فامیل جدید پیدا کنم ، بناچار باید از همشهریان خودم بهره ببرم ، از کدام همشهری ؟ اول باید برنامه ریزی کنم کارمندان فعلی را بیکار کنم.

  15. دیشب خواب دیدم هر چه سایت ورزشی رو توی اینترنت میگردم فقط یک خبر سرتیتر همه خبرگزاریهای ورزشی است خبر دربی شهر انزلی !
    ملوان بندر انزلی – شهرداری آبکنار
    از قرار معلوم همه اخبار کوچه و بازار انزلی و آبکنار تحت شعاع این خبر قرار گرفته است . دربی ( شهرآورد ) هیجان انگیز شهر انزلی از حساس ترین دیدارهای لیگ برتر است که همه ساله تعداد کثیری از علاقمندان فوتبال را به ورزشگاه می کشاند و همیشه حواشی بسیاری نیز به همراه دارد پلیس و نیروهای انتظامی و آتش نشانی بصورت آماده باش کامل هستند.
    مسوولین دو تیم خوب گیلانی ، اظهار امیدواری کردند که به اتفاق بازیکنان مصمم هستند بازی خوب و پرگلی رو به هواداران هدیه کنند .
    شما می توانید با ورود به سامانه ؟؟؟؟؟ نتیجه بازی را پیش بینی و ارسال کنید و جایزه بگیرید
    نخند !!!! خوابه دیگه !!! مگه چیه ؟؟؟

  16. دیشب خواب دیدم که با دوچرخه در حال عبور هستم ، به دفتر شورا که رسیدم دیدم سر صدا بلند است ، اول فکر کردم حتما” یک اتفاق بدی افتاده که ساعت ۲ بعد از ظهر شورایی ها جلسه دارند یا اینکه مشکلی برای آنان با یکی از اهالی پیش آمده است.
    با شک و تردید تصمیم گرفتم وارد شورا شوم ، فکر می کردم به من اجازه دخالت ندهند ولی شاید با دیدن من آرام شوند ، به محض ورود به ساختمان و نزدیک درب اطاق اصلی ، خدمتکار شورا جلو آمد ، به او گفتم می خواهم ببینم این سرو صدا برای چیست؟
    گفت : جلسه دارنو !(جلسه دارند)
    گفتم : اَن جلسه یو؟ پس داعوا چیو؟ بِس بدا بوشوم بیدینم کی اسایا؟ (این جلسه است؟ پس دعوا چه جوریه؟ اجازه بده بروم ببینم چه کسانی هستند؟)
    گفت : غریبه هیکس نیو ، خودشان پنج نفرن با دهیار ، از صب جلسو دارنو ، رئیس بوگوفته کسی دیرین نایه!(کسی غریبه نیست ، خودشان پنج نفر با دهیار هستند ، از صبح جلسه دارند ، رئیس گفته هیچ کس داخل نیاید !)
    با خودم گفتم جل الخالق چه می بینم ، یک ضرب المثل آبکناری یادم آمد به خدمتکار شورا که اسمش ابراهیم بود ، گفتم :
    جلسو چیو آخه ره ، آبکنار چی جلسو ؟ کربلایو آغوزدار؟(جلسه چیه پسر ، آبکنار چی جلسه؟ درخت گردو در کربلا؟یعنی امکان ناپذیر است)
    گفت : اختیار داری ، از صب اوشان فادنو بیرین ، موی م کرا تایپ کنم.(اختیار داری ، از صبح آن ها مر فرستند بیرو و من هم دارم تایپ می کنم)
    دیدم حدود ۱۵ صفحه مصوبات شورا تایپ شده در دست ابراهیم هست ، چند صفحه را ورق زدم دیدم عجب تصمیمات جالبی گرفته اند ، به ابراهیم گفتم : اشانا خودشان تنها تصمیم بیگیفتانو؟(این ها را خودشان به تنهایی تصمیم گرفته اند؟)
    با خنده گفت : پس نه ، خوشانه فامیلانه مرا تصمیم بیگیفتانو ! (پس نه با فامیلاشون تصمیم گرفتن !)
    فهمیدم که خیلی از مرحله پرتم ، به همان اندازه که برای من تعجب برانگیز بود برای ابراهیم یک امر عادی بود و ادامه داد :
    حالا ان کی چیزی نیو ، روز جمعه از صب جسلو داشتنه تا شب ، ۵۰ صفحه تایپ بوکودم ، آقای رئیس گوفته د وسو ولی اوشان گفتنه ادامه بدیم ، اما مسئولیت داریما !(حالا این که چیزی نیست ، روز جمعه جلسه داشتند ، ۵۰ صفحه تایپ کردم ، آقای رئیس می گفت دیگر بس است ولی آن ها می گفتند ادامه بدهیم ، ما مسئولیت داریم !)
    نزدیک بود از تعجب دو تا شاخ روی سرم سبز شود ، از ابراهیم پرسیدم :
    خا چه رن هاسا داعوا کوننو؟(خوب چرا حالا دعوا می کنند؟)
    گفت : دعوا نیو برار ، اشانه گب زنی هنجیو ، کاره واسین داعوا دارنو! (دعوا نیست برادر ، نوع حرف زدنشون همینه ، برای کار دعوا دارند !)
    پرسیدم : کار واسین چی داعوایی دارنو؟(برای کار چه دعوایی دارند؟)
    گفت : تا ئی نفرایتا کار گویه ، همو اونا فوتورکنو خاین کارا بیگیرن ! (به محض اینکه یک نفر یک کاری را عنوان می کند ، بقیه به او حمله ور می شوند و می خواهند کار را قبول کنند !)
    پرسیدم : یعنی همو داوطلبن؟ (یعنی همه داوطلبند؟)
    گفت : اوهو ، برای کار حرص زننو ، چند روز پیش رئیس خواسه ۱۰ هزار تومن پاداش اشانه رن بینویسو ، ئی جور دلخورا باسه بن کی نتانسمه اشانه میا آشتی تاوادیم ، گوفتنه احتاج به پاداش نیو ، امه وظیفیو(آره ، برای کار حرص می زنند ، چند روز پیش رئیس می خواست برایشان ۱۰ هزار تومان پاداش بنویسد ، جوری دلخور شدند که نمی توانستیم آن ها را آشتی بدهیم ، می گفتند پاداش لازم نیست ، وظیفه ماست)
    من و ابراهیم داشتیم توی راهرو حرف می زدیم که یهویی صدای همهمه از داخل اطاق بلند شد ، یکی می گفت : این دفعه نوبت منه ، دیگری می گفت : مگر اینکه از روی جنازه من رد بشی ، سومی با آرامش می گفت : خودا مرا مرگ بدو ، هنی رئیس کرا شو امه رن چایی باورو !(خدا مرگم بده ، باز هم رئیس می خواد بره چایی بیاره)
    ابراهیم گفت : اسا بیدی؟ اشان تا ۱۰ دقو هانجی کسانه قوربان صدقه شونو ، بس کوجه زرو درا واکونم تو بیدینی ! (حالا دیدی؟ اینها تا ۱۰ دقیقه همینطور قربان صدقه هم می روند ، اجازه بده کمی درب را باز کنم که خودت ببینی )
    وقتی لای درب باز شد به صحنه عجیبی برخوردم ، دیدم دو نفر سرپا هستند و دو نفر دست و پای رئیس را گرفته و دهیار گلوی او را فشار می دهد و اجازه نمی دهد حرف از دهانش خارج شود ، دهیار به تصور اینکه رئیس می خواهد بگوید ” من شیمه مخلصم ” اجازه نمی داد این جمله کامل شود و این صدا از گلوی او خارج می شد : من ش….م ……
    بالاخره نتوانستم تحمل کنم ، درب اطاق با شدت هر چه تمام تر باز کردم و خطاب به همه گفتم : شوما خجالت نکشینو؟ شیمه کار نکودن روسوایی ، شیمه کار کودنم رسوایی؟ ولا کون برار ، بس بیدین چی خوایه بوگویا؟ (شما خجالت نمی کشید؟ کارنکردن شما که رسوایی هست ، کار کردن شما هم رسوایی ؟ رهایش کن برادر ، اجازه بده ببینیم چی می خواهد بگوید؟)
    دهیار گفت : هیچی برار ، از صب هر تا چایی خواییم بخوریم ، رئیس خودش زحمت کشه ، همش گویه ” من شیمه مخلصم” ، اما خجالت کشیمو! (هیچی برار ، از صبح هر وقت می خواهیم چایی بخوریم ، رئیس خودش زحمت می کشه ، همش می گوید “من شیمه مخلصم” ، ما خجالت می کشیم !)
    رئیس سرفه ای کرد و گفت : موخاسمه بو گویم “من ش….دارمو خوایم بوشوم دست به آب” (“من ش…. دارم می خوام برم دستشویی”)

    از خواب بیدار شدم ، یک آبی به صورت زدم و تازه دارم خودم را پیدا می کنم !

  17. دیشب خواب دیدم در کنار ساحلی زیبا وایستادم سطح ساحل با اب حدودا یک متر فاصله داره خیلی زیباست وکلی توریست در زیر نور بلوار نشستن زیر درختهای زیبا کنار فضای گل کاری شده بلوار همه با هم شاد وخوشحال تنها چندتن که ان طرف تر هستند خیلی نگران هستند ولی من ان طرف ساحلان دور دست دریا درخت وفضای سبزی میبینم انگار این مکان مرداب هستش به خودم گفتم خدایا یعنی این مرداب انزلی من توی ابکنار واستادم اگر ابکناره این جمعیت چقدر برای من غریب هستن هرچه نگاه می کنم کسی را نمشناسم رفتم به سوی انهای که با هم پچ پچ می کردند خودم را به انها نزدیک کردم انگار چهرها اشنا هستند سعی کردم خودم را سریعتر به انها برسانم هر چه من تلاش می کنم انها فاصله شان ازمن بیشتر میشود شروع کردم به دویدن انقدر دویدم از نفس افتاد م رفتم روی یکی از نیمکت های کنار ساحل بنشینم تا نفسی چاق کنم هیچ نیمکتی پیدا نکردم… ای با با الان کلی ادم این جا نشسته بودن بچه ها داشتن بازی می کردند پس چی شدن از دور دیدم چند نفر در حال لول کردن چیزی هستن رفتم سمت انها از یکی سؤال کردم الان من همینجا وایستاد ه بودم بلوار داشت خیلی ادمها اینجا بودن چی شدن نگاهی من کردن یکی از انها زیر لب می گفت خدا شفاش بده همه جور دیوانه دیده بودیم این نوع جدید اومد فرش شوی پراز کف و فرش خیس این جاست چاک ما شده قاسم چاک او گل بلبل می بینه از خواب بیدار شدم دیدم باران می بار رفتم سمت تراس هرچی کفش انجا بود هم خیس شده بود

  18. دیشب خواب دیدم نظام پیشنهادات ژاپنی را در آبکنار بومی کرده اند و به نحوی تغییر داده اند که با مشخصات ما منطبق باشد.

    دیدم یک دستگاه شبیه کمباین مستقر کرده اند و هر روز مردم صف های طویل تشکیل می دهند و پیشنهادات خود را به دستگاه تفهیم می کنند و دستگاه نیز پس از لحظاتی شروع به کار کرده و از سمت دیگر پاکتی شبیه پاکت پستی به بیرون پرت می کند.

    جالب بود که بعضی پیشنهادات را بلافاصله بسته بندی می کرد و بعضی از آن ها را با مکث و سر وصدا هضم می کرد و پاکت مربوطه را به بیرون می داد و هر بار که پاکتی از دستگاه خارج می شد ، مردمی که در صف بودند شروع به تشویق پیشنهاد دهنده می کردند

    اپراتور دستگاه می گفت هر روز مقدار قابل ملاحظه ای از این پاکت ها تولید می شود و ما هم آن ها را داخل کارتن قرار می دهیم و به انبار ارسال می کنیم.

    پرسیدم سرنوشت نهایی پاکت ها چه می شود؟

    پاسخ داد در انبار محتوای اکثر پاکت ها را خالی می کنند و پاکت خالی را به ما پس می دهند تا مجدد آن ها را پر کنیم.

    سوال کردم آن پاکت هایی که در انبار باقی می مانند ، چه می شوند؟

    گفت : می گویند تک و توک آن ها را بصورت نمایشی اجرا می کنند و بقیه را به خارج از کشور صادر می کنند و حالا بعضی از دوستان پیشنهاد داده اند که باید "نظام پیشنهادات آبکناری" را به دنیا معرفی کنیم.

    در عالم خواب هر چیزی امکان دارد !

  19. با سلام و عرض ارادت به محضرِ دوستانِ خوبِ آبکنارِ ما دوستان خوبِ من همه هر شب خواب می‌بینند، آنهم چه خواب‌های خوب و خوش و راحتی؛ و البته گاه خواب‌های رنگی و سریالی!! خوش به حالشان . درویش اما، اساسا خواب ندارد «مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال / درِ سرای نشاید بر آشنایان بست» و هرچه می‌کند خوابش نمی‌برد، چه رسد به اینکه بخوابد و در عوالم خواب رویاهایی اعم از صادق یا کاذب ببیند. باور بفرمائید هرشب چه خیال‌ها که از سر نمی‌گذرد، اما از خواب خبری نیست. به قول سعدی «چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی». جالب است که در این بین، عزیزِ بزرگوارم جناب آقارضای طاهری از همه بیشتر خواب می‌بیند و از همه شیرین‌تر و شیواتر به شرح و بیان خوابشان می‌پردازند. درویشی هم درکار نیست که به آن بزرگوار بگوید «در دیده به جای خواب آب است مرا / زیرا که به دیدنت شتاب است مرا / گویند بخواب، تا به خوابش بینی / ای بی‌خبران چه جای خواب است مرا ». یکی دوبار تصمیم گرفتم از سرِ مزاح و به قصد فراهم ساختن انبساطِ خاطرِ عزیزان و اِدخال سرور، مثلا به عنوان مُعَبِر به تعبیر خوابِ ایشان بپردازم، که شیطان رجیم را لعن کرده و به خود نهیب زدم که «درویش ؛ فریب شیطان مخور، وَرنه فتنه به پا خواهد شد». لذا در دل شعر مولانا را با خود نجوا کردم که گفت: «رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن / ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن» . حضرت حافظ هم زیاد خواب می‌دیدند، ملاحظه بفرمائید: « دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی / کز عکس روی او شبِ هجران سرآمدی ». و در جای دیگر می‌فرمایند: «سحر کرشمۀ چشمت به خواب می‌دیدم / زهی مراتبِ خوابی که به ز بیداریست». و ایضا می فرمایند « چون من خیالِ رویت جانا به خواب بینم / کز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی». خواجه در جایی دیگر همچنین می‌فرمایند«دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود / تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود». و …

    جناب مولوی هم فراوان خواب می‌دیدند. در این مجال اندک تنها به ذکر یکی از خوابهای ایشان می‌پردازم و سخنِ خویش به پایان می‌برم: « در خواب، دوش، پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن / گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمُرُّد / از برقِ این زُمُرُّد، هین، دفعِ اژدها کن ». این بمانَد تا وقتی دیگر . اگر دوباره خوابنما شدم، حتما مُصَدِّعِ اوقاتِ شریفِ شما عزیزان خواهم شد و سرتان را به درد خواهم آورد. «خواب ِ نازت ای پری ز سر پرید / شب خوشَت که شب فسانه بامن است». خاک پای شما – درویش آبکناری ۱۳/۶/۹۴

  20. جناب درویش سلام
    ممنون از نظرات زیبای شما اما باور بفرمایید خواب ها که نه رویاهای ما کمتر جنبه تفننی دارند و بیشتر آرزوهای ما را منعکس می کنند.
    خوابِ "دستگاه پیشنهادت " درست است که به زبان طنز بیان شده اما نقدی است بر روحیه  ی حرافی بی عمل ! و اینکه در هر بحثی ده ها پیشنهاد مطرح می شود اما دریغ از به اجرا در آوردن حتی یک مورد از آن ها !
    برای خواب دیدن ، نیازی به خوابیدن نیست ، کافی است چشم هایمان را ببندیم و رویاهایمان قلمی کنیم و البته نباید خودمان را بخواب بزنیم .
    بطور مثال دیشب خواب دیدم که می گفتند شورا هر هفته جلسه تشکیل می دهد و هر پنج عضو آن فعالانه در جلسه حضور پیدا می کنند.
    منتظر خواب های شیرین تان هستیم.

     

  21. دیشب خواب دیدم دانش آموز ابتدایی در مدرسه خیام آبکنار و مشغول یکی از بازی هایی دوران کودکی هستم ، یک بازی کودکانه  که فرهنگ زورگویی و زور پذیری را بخوبی آموزش می داد و ما نمی دانستیم در بزرگسالی به واقعیت تبدیل خواهد شد.
    اصل بازی به این صورت بود که معمولا" یک دانش آموز قلدر ، دوستان ضعیف تر خود را در موقعیت سه کنج دیوار به دام می انداخت و انگشت اشارۀ خود را در وضعیتی جلوی چشمان او می گرفت که قادر می شد با کمترین حرکت انگشت ، چشمان دوست به چنگال افتاده را کور کند.
    این غول بی شاخ و دم در چنین حالتی از طعمۀ خود می پرسید:
    – حالا بگو از من می ترسی یا از خدا؟
    هر جواب به این سؤال ، ممکن بود به قیمت دنیا یا آخرت فرد گرفتار تمام شود و لذا با انواع ترفند از پاسخ صریح به آن سؤال طفره می رفت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *