به بهانه یاد روز سعدی

اول دفتر به نام ایزد دانا                      به قلم درویش آبکناری
پیشکش به عاشقان زبان و ادب فارسیSaadi_Tomb
سخن گفتن در بارۀ سعدی کار آسانی نیست. علی‌الخصوص که در باب آن شاعر و نویسندۀ بلند آوازۀ فارسی زبان که بحق یکی از ارکانِ مهمِ ادب و فرهنگ و اندیشه ایران است ، از سوی اهالی فضل و معرفت سخنانِ نغز و ناب ، فراوان رفته است ، بدیهی است که حقیرِ تُنُک مایه و بی بضاعتی همچون درویش آبکناری ، نمی‌تواند در این عرصه حرفی برای گفتن داشته باشد . چون هرچه بگوید ، قبل از وی گفته‌اند و به بهترین وجه ممکن هم گفته‌اند ، لذا حرفهای درویش تکراری و ملال آور خواهد بود .

شاید عزیزان بپرسند با اینهمه پس سبب چیست که اینک درویش به این مهم مبادرت ورزیده است ؟ باید عرض کنم که اول اردیبهشت ، روز بزرگداشت خداوندگارِ سخن ، افصح‌المتکلمین سعدی شیرازی است . واقعاً نمی‌توانستم ساده از کنار این موضوع بگذرم . اما هرچه فکر کردم که چه بنویسم ، راه به جایی نبردم . یادم آمد که زنده یاد ملک‌الشعرا بهار در یکی از شعرهای خود ( در یک مُسَمَّط ) ، غزل بسیار معروفی از سعدی با این مطلع « مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست » را تضمین نموده است . شادروان بهار در سال ۱۳۱۶ در مجلسِ جشنی که به مناسبت هفتصدمین سال تصنیف « گلستان سعدی » در سالن دانشسرای عالی تهران برگزار شد ، این منظومۀ کم نظیر را در حضور جمع کثیری از فضلا و دانشمندان قرائت کردند :
سعدیا چون تو کجا ، نادره گفتاری هست
یا چو شیرین سخنت ، نخلِ شکرباری هست
یا چو « بُستان » و « گلستانِ » تو گلزاری هست
هیچم اَر نیست ، تمنای تواَم باری هست
(( مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست ))
(( یا شب و روز به جز فکرِ تواَم کاری هست ))
لطفِ گفتارِ تو شد دامِ رهِ مرغِ هوس
به هوس بال زد و گشت گرفتارِ قفس
پای‌بندِ تو ندارد سرِ دمسازی کس
موسی اینجا بِنَهد رَخت به امّیدِ قَبَس
(( به کمندِ سرِ زلفت نه من افتادم و بس ))
(( که به هر حلقۀ زلفِ تو گرفتاری هست ))
بی گلستانِ تو در دست بجز خاری نیست
بِه زِ گفتارِ تو بی شائبه ، گفتاری نیست
فارغ از جلوۀ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دارِ ادب ، غیرِ تو دیّاری نیست
(( گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست ))
(( در و دیوار گواهی بدهد کاری هست ))
دل ز باغِ سخنت ، وَردِ کرامت بوید
پیرو مسلک تو راهِ سلامت پوید
دولت نام تو حاشا که تمامت جوید
کآبِ گفتارِ تو دامانِ قیامت شوید
(( هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید ))
(( تا ندیده‌ست تو را بر منش انکاری هست ))
روز نَبوَد که به وصفِ تو سخن سر نکنم
شب نباشد که ثنای تو مکرّر نکنم
مُنکِر فضلِ تو را نهی ز مُنکَر نکنم
نزد اَعمی صفتِ مهرِ مُنَوَّر نکنم
(( صبر بر جورِ رقیبت چه کنم گر نکنم ))
(( همه دانند که در صحبت گُل خاری هست ))
هر که را عشق نباشد ، نتوان زنده شِمُرد
وان که جانش ز محبت اثری یافت ، نَمُرد
تربتِ پارس چو جان ، جسمِ تو در سینه فِشُرد
لیک در خاک وطن آتشِ عشقت نَفَسُرد
(( باد ، خاکی ز مقامِ تو بیاورد و بِبُرد ))
(( آبِ هر طیب که در طبلۀ عطاری هست ))
سعدیا نیست به کاشانۀ دل غیرِ تو کس
تا نفس هست به یادِ تو برآریم نفس
ما به جز حشمت و جاهِ تو نداریم هوس
ای دمِ گرمِ تو آتش زده در ناکس و کس
(( نه منِ خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس ))
(( که چو من سوخته در خیلِ تو بسیاری هست ))
کام جان پُر شکر از شعرِ چو قندِ تو بُوَد
بیتِ معمورِ ادب ، طبعِ بلندِ تو بُوَد
زنده ، جانِ بشر از حکمت و پندِ تو بُوَد
سعدیا ! گردنِ جان‌ها به کمندِ تو بُوَد
(( من چه در پای تو ریزم که پسندِ تو بُوَد ))
(( سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست ))
راستی دفترِ سعدی به گلستان ماند
طیّباتش به گُل و لاله و ریحان ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فُرقان ماند
وان که او را کند انکار ، به شیطان ماند
(( عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند ))
(( داستانی‌ست که بر هر سرِ بازاری هست ))
امیدوارم که از این انتخاب راضی شده باشید .
دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
اول اردیبهشت ۱۳۹۴

6 دیدگاه در “به بهانه یاد روز سعدی”

  1. سعدی مروج دروغ مصلحت انگیز ( آمیز ) به از راستی فتنه انگیز است
    عاقبت گرگ زاده گرگ شود
    گر چه با آدمی بزرگ شود
    سعدی
    اهمیت سعدی در شاعری ، پس از غزلیات ، به سرودن بو ستان است و شاهکار سعدی و نما یانگر استادی او در نثر گلستان است .
    اگر چه من حافظ و خیام را بیشتر دوست دارم و به آنها مهر می ورزم اما چه بگویم سعدی را هم در ذهنم مرور می کنم و گاهی هم به او ایراد می گیرم و اهل تحقیق هم ایراد گرفته اند . حالا بر گردیم به چند نمونه از اشتباهات سعدی . در بوستان ( باب هشتم ) می خوانیم که شخصی ، پارسایی را به این گمان که جهود ( یهود ، یهودی ) است پس گردنی (= گردن پسی ) می زند و چون به اشتباه خود پی می برد از او عذر می خواهد . می دانید چه جواب می شنود ؟ می فرماید : ” من بد تر از آنم که تو پنداشتی ” یعنی من از جهود هم بدترم . سعدی متدین و مذهبی بلکه به قول محمد علی فروغی بسیار متعصب است و ضد یهود و مسیحیت و… البته نفرت و انزجار سعدی فقط شامل یهودیان و پیروان حضرت موسی نمی شود . به طور کلی هرکه از ما نیست به طور مادر زاد دشمن خداست و غیر خودی و حتی نخودی درست عین ناصر خسرو که در مذهب خود تنگ نظر بود . سعد ی در شعر زیر ، گبر ( زردشتی ) و ترسا ( مسیحی ) را دشمنان خدا می داند و حالا مثلن شیعیان را دوستان خدا و شعر را باهم مرور می کنیم : ای کریمی که از خزانه ی غیب / گبر و ترسا وظیفه خور داری
    دوستان را کجا کنی محروم / تو که با دشمنان نظر داری . یا تو که با دشمن این نظر داری . ( گلستان تصحیح استاد ولی )
    اما خلاصه ی حرف ادوارد براون در مورد سعدی این است که : ” مبادی اخلاقی سعدی با اصول نظری متفاوت است . نتیجه ی اخلاقی حکایت اول گلستان این است که دروغ مصلحت انگیز به از راستی فتنه انگیز . ( غزالی نیز در یک جامعه ی بسته دروغ را نه جایز بلکه واجب می دانست . اگرچه بعضی ها آمده اند این دروغ سعدی را تو جیه کرده اند) حکایت چهارم در نفی اثر تربیت و گرگ شدن گرگ زاده سخن به میان می آورد . حکایت هشتم پند ی است ملوک ( سلطان و پادشاه ) را تا به کسانی که از گزندشان در بیم اند رحم و شفقت روا ندارند و فوری کلکشان را بکنند . ( یاد آور ده نصیحت به شهریار از ماکیا ول فیلسوف قرن ۱۶ ایتالیا که به پادشاه نصیحت می کرد که مخالفان را اعدام کن ) حکایت بیست و دوم یکسره خلاف اخلاق و انسانیت است : ” مردم آزاری را را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درویش را مجال انتقام نبود . سنگ را نگاه می داشت تا زمانی که ملک ( سلطان )را بر آن لشگری خشم آمد و در چاه اش کرد . درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفت تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی ؟ گفت من فلانم و این همان سنگ است که فلان گاه بر سر من زدی . گفت چندین روز گار کجا بودی ؟ گفت از جا هت می اندیشیدم اکنون که در چاه ات دیدم ، فرصت غنیمت شمردم .” تاریخ ادبی ایران ، تر جمه ی علی پاشا صالح.جلد ۲ ص ۸۹۰٫ برای اینکه سخن را بیش از این دراز نکنیم
    باری … فقط در حکایت چهارم یعنی در نفی اثر تربیت از سعدی چند بیت نقل میکنم و… باز به نیکی باقی باد نام و یاد او .
    پرتو نیکان نگیرد هر که بنیاد ش بدست / تربیت نا اهل را چون گردکان ( گردو / اغوز ) بر گنبد است .
    یا :
    با بدان یار گشت همسر لوط / خاندان نبوتش گم (کم ) شد
    سگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت و مردم ( آدم / انسان ) شد
    و یا :
    عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گر چه با آدمی بزرگ شود
    فرامرز شکوری ۳۱ فروردین ۹۴

  2. من مسلمانم
    قبله‌ام یک گل سرخ
    جانمازم چشمه ، مُهرم نور
    دشت سجّادۀ من
    من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم
    در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
    سنگ از پشت نمازم پیداست :
    همه ذرّات نمازم متبلور شده است .
    من نمازم را وقتی میخوانم
    که اذانش را باد ، گفته باشد سرِ گُلدستۀ سرو
    من نمازم را پیِ « تکبیرۀ الاحرامِ » علف میخوانم ،
    پیِ « قدقامتِ » موج .
    درست حدس زده‌اید . قسمتی از شعرِ « صدای پای آب » اثرِ شاعرِ عارف مَشرَب و طبیعت‌گرای همروزگارِ ما زنده‌یاد سهراب سپهری است . اول اردیبهشت از یکسو ، روز بزرگداشت شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی ؛ و از دیگر سو روزِ غروبِ آفتابِ عمر سهراب است .
    سهراب سپهری در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا آمد ، در سال ۱۳۵۸ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و همان سال برای درمان به انگلستان رفت . ولی متاسفانه از آنجا که بیماری وی پیشرفت زیادی کرده بود ، معالجات موثر نیافتاد و سهراب نا امید از ادامۀ درمان ، به میهن بازگشت و سرانجام در غروبِ روزِ اوّلِ اردیبهشتِ ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران درگذشت .
    دوستان و همولایتی‌های سهراب ، جسد او را به روستای مشهدِ اَردهال ، واقع در اطراف کاشان بردند و در صحن امامزاده سلطان علی‌بن محمد باقر (ع) به خاک سپردند . بر روی سنگ قبر سهراب این شعرِ او به چشم می‌خورد : « به سراغِ من اگر می‌آئید ، نرم و آهسته بیائید ، مبادا که تَرَک بردارد ، چینیِ نازکِ تنهائیِ من . »
    همجوشی و همدلی سهراب با طبیعت در شعر او ، تا بدان پایه اوج گرفت که بسیاری از منتقدانِ ادبی ، او را شاعری طبیعتگرا نامیدند . به این نمونه‌ها عنایت بفرمائید : « آب را گِل نکنیم ، در فرو دست انگار ، کفتری می‌خورد آب . یا که در بیشۀ دور ، سیره‌ای پَر می‌شوید . یا در آبادی ، کوزه‌ای پُر می‌گردد .»
    و یا وقتی که می‌سراید : « خواهم آمد / سرِ هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت . پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند … نور خواهم خورد . دوست خواهم داشت . » و یا در آنجا که می‌گوید : « من صدای نَفَسِ باغچه را می‌شنوم » ، احساس لطیف ، تخیل فعال و پیوندِ عمیقِ عاطفیِ سهراب با طبیعت آشکار می‌گردد . سهراب شاعر طیعت و آب و آئینه است و شعر او مظهر صفا و سادگی و روشنی‌هاست .
    و آن قطعه‌ای که من دوست‌تر می‌دارمش :
    من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد
    من قطاری دیدم ، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت
    من قطاری دیدم ، که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت
    سهراب نه تنها به عنوان یک شاعر ، بلکه به عنوان یک نویسنده و یک نقاش هم حرفها برای گفتن داشت . ( درست مثل استاد بزرگوارم فرامرزخان شکوری که هم خوب شعر می‌سرایند و هم خوب می‌نویسند و هم خوب نقاشی می‌کنند . کاش ایشان به این مناسبت مطلبی بنویسند ) بی‌جهت نیست که سهراب را « شاعر نقش‌ها و رنگ‌ها » نام نهاده اند . حضور فعال و موثر او در ۲۸ نمایشگاه نقاشی اَعَم از دوسالانه ، گروهی و انفرادی در داخل و خارج از کشور مویّدِ این ادعاست . سهراب در ۱۹ نمایشگاه نقاشی در داخلِ کشور و در ۹ نمایشگاه خارج از کشور ( فرانسه ۴ بار ، امریکا ۲ بار ، ایتالیا ۱ بار ، برزیل ۱ بار و سوئیس ۱ بار ) شرکت داشت .
    من فقط خواستم در این روز ( سالروز درگذشت سهراب سپهری ) یاد و خاطرۀ آن عزیز را گرامی بدارم . روحش شاد و یادش گرامی باد . از دیگر دوستان بزرگوار نیز تقاضا می‌کنم در این موارد چیزی بنویسند و آن را از طریق همین سایت با دیگران در میان بگذارند . بی تردید همگان سود خواهند بُرد .
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    اول اردیبهشت ۱۳۹۴

  3. دوستان عزیزم ، آقای درویش و استاد شکوری،

    با سپاس از ارسال نقطه نظرات گرانبهای تان

    جسارت کردم و نظرات شما را به این پست منتقل کردم چون بیشتر مرتبط هستند..

    با عرض پوزش

  4. رفیق عزیز، آقای درویش آبکناری ، سلام ! خداوند به جناب عالی قدرت بدهد و ترا نگهدارد. اما راجع به سهراب فرمودید ، من در باره سهراب زیاد اندیشیده ام/و شاید نیز گفته باشم : شناخت سهراب شاعر و نقاش پشتوانه فرهنگی و عرفانی می خواهد . گاهی پیرامون سهراب چیز هایی می نویسم تا مرگ را از یاد ببرم ووقتی شعر هایش را می خوانم انگار دارم از مرگ فاصله می گیرم . اما فروغ این طور نیست .فروغ می گوید باد از کوچه می آید / این ابتدای ویرانی ست و همه چیز منتهی می شود در آن دهان سرد مکنده . با این همه درویش عزیزم مقاله ای تحت عنوان : سهراب سپهری در صدای پای آب. نوشته ام و در نشریه ای چاپ شد ه است. این مقاله با سخن احمد شاملو شروع شده که راجع به سهراب گفته بود : انسانی شریف تر از سهراب کمتر شناخته ام . که البته این نوشته اکنون در آرشیووبلاگ آبکنار کادوس (۷/۲/۹۴) موجود است . ارادتمند شما فرامرز شکوری ۱ اردی بهشت ۹۴

  5. « سعدی به نوع بشر عشق می‌ورزید » ( رالف والدو اِمِرسُن – شاعر امریکایی )
    زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت
    محضر مبارک استاد و سرور ارجمندم جناب فرامرزخانِ شکوریِ آبکناری سلام عرض می‌کنم .
    پس از سلام و تحیت و عرضِ ارادت ، اجازه می‌خواهم ابتدا مراتب شکر و سپاس خود را به پیشگاه آن بزرگوار تقدیم نمایم که در روز بزرگداشت شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی مطلبی مرقوم داشته‌اند . پس آنگاه گلایه و شکایت خود را اعلام کنم ، به خاطرِ آنکه از جناب سعدی چهره‌ای ارائه کرده‌اند که با چهره و اقعی و شخصیّت حقیقی آن خداوندگارِ سخن ، بسیاری فاصله دارد .
    مستحضرید که هانری ماسه ( ایران شناسِ فرانسوی ) کتابی دارند به نام « تحقیق در بارۀ سعدی » . این کتاب در سال ۱۳۶۴ توسط دکتر محمدحسن مهدوی اردبیلی و دکتر غلامحسین یوسفی ترجمه و چاپ شده است . زنده‌یاد دکتر غلامحسین یوسفی در این باره می‌نویسد : هنگام ترجمۀ کتاب وقتی به این قسمت رسیدیم که مولف نوشته بود « در حالی که مسیحیّت دروغ را حتی اگر برای جلوگیری از بدی هم باشد منع می‌کند ، سعدی تردید به خود راه نمی‌دهد که بگوید : دروغی مصلحت آمیز ، بِه از راستی فتنه‌ انگیز » . هانری ماسه در جایی دیگر از همین کتاب نیز با استنباطی اشتباه از منظور سعدی باز نظیر چنین ایرادی بر او گرفته بود .
    پیش از ماسه ، ادوارد براون هم در جلد دوم کتاب « تاریخ ادبی ایران » ( ترجمۀ علی پاشا صالح ، تهران ، سال ۱۳۵۸) نوشته بود : « مبادی اخلاقی سعدی با اصول نظری‌ای که معمولا در اروپای غربی اظهار می‌شود یا ادعا می‌کنند ، متفاوت است . نتیجۀ اخلاقی حکایت اولِ گلستان سعدی این است که : دروغی مصلحت آمیز ، بِه از راستی فتنه‌ انگیز . »
    در ایران شاید نخست علی دشتی بر این سخن انگشت نهاد و در پاسخِ اقتراح مجلّۀ « آینده » ، مقاله‌ای در آن مجلّه نوشت ( شمارۀ ۳ سالِ اوّل ، ۱۳۰۴ شمسی ) . دیگران هم در این اقتراح شرکت جستند . مقالۀ شادروان احمد بهمنیار در « سعدی‌نامه » با عنوانِ ( بر حکمتِ سعدی نتوان خُرده گرفتن ) نیز در همین زمینه و ظاهرا در پاسخ به دشتی است .
    دکتر غلامحسین یوسفی می‌افزایند : در اینجا مقصود دفاع از سعدی و نظر او نیست . بدیهی است باید حکایت را با دقّتِ تمام خواند و نیز مورد خاص و روح شفقت نویسنده را هم در نظر گرفت . منظور سعدی آن است که لزومِ پرهیز از « راستی فتنه‌انگیز » چندان است که « دروغی مصلحت‌آمیز » بر آن ترجیح تواند داشت . بنا بر این سعدی خواسته است بر این پرهیز تکیه کند و سخن او مربوط به چنین موردی خاص است و نه حکمی کلّی .
    استاد عزیز ، جنابِ شکوری ! گرچه « راستی و صداقت » همواره و در همۀ ادیان و مذاهب و نزد همۀ اقوام و مللِ دنیا یک فضیلت و یک ارزش ناب و اصیل قلمداد می‌گردد ، با اینهمه آیا به راستی در همۀ موارد و در همۀ مواقع « راست » باید گفت ؟! بی تردید پاسخ منفی است . در مواقع خاص حتما باید دروغ گفت و حتما بایدکتمان حقیقت کرد . مثالی می‌زنم : در زمان حکومت پهلوی ، زمانی که یک مبارز سیاسی را دستگیر می‌کردند ، وی را تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار می‌دادند تا مثلا مخفیگاه دوستان و همرزمانش را به ساواک اعلام کند و آن مبارز چه بسا زیر شکنجه به شهادت می‌رسید ولی حاضر نبود راستش را بگوید . چون بخوبی میدانست که اگر راست بگوید عدۀ دیگری از مبارزان دستگیر و اعدام خواهند شد . و موارد معدودی هم داشتیم که زیر شکنجه طاقت نیاوردند و به اصطلاح « شکستند » که بنده و جنابعالی آنان را خائن نامیدیم . میدانید چرا ؟ چون این عدۀ معدود راست گفته بودند . وقتی زیر شکنجه از ایشان اسامی همرزمان و مخفیگاه آنان را پرسیدند ، مجبور شدند راست بگویند و همۀ اطلاعات مورد نیاز را در اختیار ساواک بگذارند و نتیجه آن شد که عده‌ای از نجیب‌ترین و پاک‌ترین فرزندان این مرزوبوم در چنگال دشمن اسیر گشته و پس از تحمل حبس و شکنجه‌های غیرانسانی ، اعدام شدند .در اینجا که آن مبارز زیر شکنجه طاقت نیاورده و مجبور شده « راست » بگوید ، ما او را به خیانت متهم می‌کنیم . چرا؟ چون معلوم می‌شود که در اینجا راست گفتن فضیلت و ارزش نیست ، بلکه ضد ارزش است ، بلکه خیانت است . خیانت به همرزمان ، خیانت به جنبش ، خیانت به آرمان و … ؛ و در آنجا که آن مبارز تا پای جان ایستاده و حاضر نشده راست بگوید ( معنی دیگرش آن است که یا اصلا چیزی نگفته و یا به دشمن دروغ گفته ، که حق هم همین بود و هست ) ، در اینصورت وی را شهید راه حقّ و حقیقت می‌نامیم و به روان پاک او درود می‌فرستیم . در اینجا سکوت یا دروغ ارزش دارد و فضیلت به حساب می‌آید . اینطور نیست ؟
    و مثالی دیگر : فرض بفرمائید در همسایگی شما بین پدر و فرزندی درگیری و اختلافی پیش آمده ، پدر عصبانی شده و با چاقو فرزندش را تعقیب کرده ، فرزند از خانه گریخته و به خانۀ شما پناه آورده است . پدر به کوچه می‌آید سراغ فرزندش را از همسایگان می‌گیرد . در چنین حالتی که پدر چاقویی به دست دارد و به شدت برافروخته و عصبانی است و بیم آن می‌رود که هر لحظه خونی ریخته شود ، آیا شما حاضرید به این پدر « راست » بگوئید ؟ می‌دانید نتیجۀ این راست گفتن چیست ؟
    وقتی که بحث حیات و ممات و زندگی یک انسان مطرح است که اتفاقا قرار است خونش به ناحق ریخته شود ، دروغ گفتن برای جلوگیری از وقوع چنین فاجعه‌ای عین صواب است . از محضر شریفِ استاد بزرگوارم جناب شکوری تقاضا می‌کنم یکبار دیگر حکایت اول گلستان را از ابتدا تا انتها ، با دقّتِ کامل مطالعه فرمایند تا مطمئن شوند که جناب سعدی آن عبارت را در چنین مقام و موقعیتی بیان داشته است ، نه برای ترویج دروغ مصلحت‌آمیز .
    اینها آن مواردِ خاصی هستند که سعدی (علیه‌الرحمه) می‌فرمایند : « دروغی مصلحت آمیز بِه از راستی فتنه‌انگیز » است . واین در حالیست که تجلی اندیشۀ ناب سعدی در این بیت است که می‌فرمایند : « سعدیا چندان که میدانی بگوی / حق نباید گفتن اِلّا آشکار » .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    سوم اردیبهشت ۱۳۹۴

  6. گریز از ظلم و پرهیز از ستمگر
    دوست عزیز و فاضل ارجمند جناب آقای درویش آبکناری

    پس از سلام و تقدیم عرض اخلاص و ارادت . مطالب مستدل و سود مند جناب عالی را با اشتیاق مطالعه کردم و لذت بردم . قبلا هم شاید گفته باشم که در نظام های استبدادی و جوامع بسته مردم اعتقاد داشتند که رفت وآمدت ، داراییت و عقیده ات را مخفی کن
    مولوی هم می گوید: در بیان این سه کم جنبان لبت / از ذهاب( رفت و آمد )وازذهب( داراییت ) وز مذهبت ( عقیده ات )
    . و شما هم درست فرموده اید وقتی از عقیده کسی پرسیده شود و پاسخ راست جان و مال او را به خطر می اندازد و فرد نا چار می شود که دروغ بگوید و نفاق ورزد . هنوز در میان مردم پوشیده گویی هست . حرف نزن سرت را می برند . حق نشاید گفت جز زیر لحاف . زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز و… در نظر شمس کم و بیش ، همه به گونه ای منافق اند . حتی یاران صمیمی و یکدل و همرنگ . دورویی و نفاق ، شیوه ی اضطراری زندگی ، خود یک و سیله ی دفاعی برای حفظ زندگی است . درویش عزیزم ! جامعه ی دو سه هزار ساله ی ما پر از رمز و راز است . ما در جهانی سختگیر و متعصب و خشونت ستا بسر می بریم . این جهان سختگیر( بخصوص خاور میانه ) از زمان سعدی بوده و هست و تا قیام قیامت هم خواهد بود . فقه شیعه تقیه یا پنهان کاری را رواداشت و فقه اهل تسنن نیزبا فتوا ی امثال غزالی دروغ را روا داشتند . حتی ملاحده ی الموت به خاطر عقیده و آرمان نیز نو مسلمان می شوند . وقتی در گزینش ها از کسی سوال می کنند آیا نماز می خوانی ؟ ا و برای اینکه بتواند استخدام شود باید دروغ بگوید . او حتی به بر گزاری نماز های نافله و غفیله نیز اذعان می کند . به قول شمس راست نتوانم گفتن ، که من راستی آغاز کردم / مرا بیرون کردند / اگر تمام ، راست کنمی ، بیکبار ، همه شهر ، مرا بیرون کردندی ! ترا یک سخن بگویم ! این مردمان ، به نفاق خوش دل می شوند و به راستی غمگین شوند. شمس یاد آور می شود که شیوه ی احتیاط ، و مصلحت گرایی و پاس درک شنونده ، نکته ای نیست که او تنها به تجربه در یافته باشد . بلکه آنرا ، دیگران نیز از مردان راه به وی توصیه کرده اند . هر چند که او آنرا ، در آغاز با بی اعتنایی تلقی کرده است . آبکناری عزیز و نازنین ام !من سخنان شما و امثال غزالی و مولوی و سعدی را در جوامع بسته و یاسایی تایید می کنم . باری خود را باید پنهان ساخت – در ساواک و حالا نیز هم ،اگر راست بگوییم جان مان در خطر است . سعدی هم شاهد عصر دو زخی ی خود بود .. روزگار بد است !و مردم طمع می کنند در پسر و از خدا نمی ترسند این تازه در زمان شمس است و حالا طمع می کنند در محارم ! بر دلها مهر است / بر زبانها ، مهر است و بر گوش ها ، مهر است . تازه عبید زاکانی نیز گرفتار زمان خود و نظام خفقان و سختگیر خود بود که می گفت : مرد باید که تا تواند پیش مخدومان نظام های ستمگر ، دروغ و سخن به ریا گوید . مثلا اگر بزرگی در نیمشب گوید که اینک نماز پیشین است . فلانی باید بگوید راست فرمودی امروز بغایت آفتاب گرم است . چون نظام ها فاسد است و سعدی از این جهت گفته : دروغ مصلحت آمیز ، به از راست فتنه انگیز و عبید هم همین را می گوید : دروغی که حالی ، دلت خوش کند / به از راستی کت ، مشوش کند . حالا نمی دانم چرا ادوارد بران از عبید ایراد نگرفته اما سعدی را مورد انتقاد قرارداده است؟ اما گفتنی ست که خطر سوء استفاده ی قدرتمندان ، و ارباب زر و زور و تزویر از اسلحه ی دروغ مصلحت آمیز ، برای فریب هر چه بیشتر توده های بی دفاع است . امروز در کشور خودمان ، مربیان ،آموزگاران اخلاق و سیاستمداران بنا بر ” مصلحت ” بهم دروغ می گویند و همه در پشت نقاب تقیه و پنهان کاری سنگر می گیرند . هیچکس به هیچکس اعتماد نمی کند . جامعه یاسایی و فاشیستی یعنی همین . نه فقط سعدی در چنین عصری دو نسخه را در گلستان خود تجویز می کند : یکی دروغ مصلحت آمیز و دیگری خاموشی گزیدن . بلکه امام محمد غزالی فیلسوف ضد فلسفه و فقیه ضد فقه نیز معیار را در دروغ واجب ، دفع شر ، و جلب خیر می شمارد : ” چون مسلمانی از ظالمی بگریزد ، نشاید که راست بگوید که کجاست ، بلکه دروغ ، اینجا واجب است ” یعنی گریز از ظلم و پرهیز از ستمگر . با آرزوی دیدار – عزت زیاد فرامرز شکوری ۲ اردی بهشت ۹۴

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *