بی سنگ قبر بی نام و نیشان

اشان چهار نفر بن بی سنگ قبر بی نام و نیشان

حوسن کاسیان معروف به فو گوردان ( فو گوردان از فو گور دانن یا فو گوردستن ایه ! یعنی – وا ژه گون کردن ، بر گرداندن )چون حوسن ایتا فینی کولاه داشته ، از نداری پوشتا رو کوده ، پوشتا رو خو سر نیه -( وارو نه به عکس .)کاس سی یا کاسپی از قدیمترین اقوام ماقبل آریایی ین که در سواحل دریای خزر زیندگی کودنه . حوسن کاسیان وختی با مو آبکنار ، زن و زاک ناشته ، مردوم انه کومک کودنه ! مرا یاد ه سه چهار تاواچراستو کهنه قبا( نیم تنه ) سر به سر دو کوده ! بازین ایتا فرز ویگیفته، خو کمرا دبسته ، انه گردن شرف ( شال گردن ) زنا کانه کهنه کمر دود ( دبد ) بو ! ایتا چوماق م به دس داشته ، سال دوازده ما بت دکوده ! ایتا روز حوسنه با هه لباس هه چوماق و هه بت امرا نقاشی بکشم – اون تابلا تا سی سال بداشتم ، نانم چطو جی میان بوشو ! ده نانم حوسن اکو بمرد ! کایا بمرد ؟!
نفر دوم ” مولا ” بو ، پاسور باز حرفه ای ! قومار باز داستا یوسکیه مانستن – ورقه از پوشت خواده لاپ للاج بو ! هفت سال ایتا پوشمو زرد کهنو پالتو دکود ، اونم آبکنار ه ایتا ژاندارانه شن بو ! وختی خو پالتو یه دو کوده ، گفته : شمره گیرمه ! شمره پاسگاه بورمه ! ولی باد اوشته زهله کوده ! حوسن مانستن زن و زاک ناشته ، خانه ناشته ، شبان کامجاره قهوه خانه خوفته ، ایتا صوب ویریزه چایی خوره ، شه ده پیدا نبه !
سومین نفر علی رضا بو ، علی رضا خالخالی بو ! روزان خانه بران گدایی کوده ، شب که باسته ، با غا نه میان ، شیه مر حوم عطاء الله گرمه خانه درون خو فته . علی رضا هفتاد سال پلا ناجه داشته ! فارسیه با تورکی با گیلکی قاطی بو کودو بو، او رو سی گب زیه ! ایتا شب ورفه شبه هوس پلا کونه ! بجا هطو دو کونه گمجه میان ، گر مه خانه باغه کهنه چاه آبه دو کونه اون دو رون ، ده وانا له پلا به دم بایو ! هطو آشه پلا خالی خالی خوره ! هون شب تا صوب ورف ببارست ! گرمه خانه کفه علی رضا سر ، علیرضا ورفه جر میره !
چهارمین نفر لال علی بو ! آبکناری بو ، کار کوده ، زحمت کش بو ، مزاحم کسی نبو ، کاری به کسی ناشته ! ولی کوچی زاکان انه دینه تر ساینه ، د وو ستنه ! اما لال علی نوروزی خوان بو ! هطو نوروزی خواده لال لالکی ! ایتا شب قرار بو که مرحومه منصور عندلیبه خانو بخوانو : بخوانم من ایمام اولین را / شه کشور امیر المومنین را / بهار آمد بهار آمد خوش آمد / علی با ذوالفقار آمد خوش آمد … هطو مصرع اوله که شوروع کنه لال لالکی خوادن ! صاحب خانو از ترس زهار کنه کفه غش ، لال علی م ترسه ده بودو ! خولا صو ایتا روز انه آتش گیره خوره تاوده چاه میان میره !
۵دی ۹۳ فرامرز شکوری

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

4 فکر می‌کنند “بی سنگ قبر بی نام و نیشان”

  1. جناب آقای شکوری ، سلام
    نمی دانم تا چه اندازه سید مولای داستان زیر با یکی از شخصیت های ذکر شده در قصۀ “چهارنفر بی نام و نشان” تطابق دارد.
    این داستان را مرحوم ابوی نقل کرده بود
    سید مولا و سگش
    می گفت: ساعت از ۱۱ شب گذشته بود و قهوه خانه کم کم داشت خلوت می شد و قهوه خانه نشینان یک به یک خداحافظی می کردند.
    من هم بتدریج استکان و نعلبکی ها را شسته و قوری و سماور را که آن موقع ذغالی بود جمع کردم و خواستم قهوه خانه را تعطیل کنم، ولی بعضی از دوستان تمایل داشتند بحثی را که شروع شده بود ادامه دهند و با وجود اینکه به شکل های گوناگون و با ایما و اشاره نظر آن ها را به گذشت زمان جلب می کردم ، ولی هر لحظه بر هیجان بحث افزوده می شد و هر یک ازآن ها دیدگاه خود را در مورد وجود شبح و قابل رویت بودن اشباح بیان می کرد و من که به اینگونه شب نشینی های ناخوانده عادت کرده بودم مجبور شدم مجددا” تدارک چایی برای حاضران ببینم .
    کتری و قوری را که مخصوص تعداد نفرات کمتر بود بر روی آتش وسط قهوه خانه که شب نشینان دور آن نشسته بودند بر پا کردم و خود نیز وارد بحث های شبح و اشباح شدم.
    در زمانی که این داستان اتفاق افتاد کوچه پس کوچه های آبکنار در شب از روشنایی هایی که امروزه از آن استفاده می شود ، بی بهره بود و تنها نوری که محیط را روشن می کرد روشنایی ماه بود.
    و اتفاقا” آنشب از نور ماه هم خبری نبود، و تنها ستارگان انبوه در آسمان جلوه گری می کردند ، بنابراین ظلمانی بودن اطراف قهوه خانه به حد اکثر خود رسیده بود.
    خوشبختانه آسمان آبکنار هم اینک نیز همچنان از آلودگی هایی که در شهرهای بزرگ دیده می شود، در امان مانده و شب های آن بی شباهت به سال های دور نیست.
    در داخل قهوه خانه بحث های وحشت زا جریان داشت بویژه اغراق های بعضی از دوستان در مورد مشاهدات خود از اشباح زشت و بی رحم زهره هر آدم شجاع را هم آب می کرد بنحوی که هیچ یک از حاضرین تمایل نداشتند در آن نیمه شب به منزل بروند و ترجیح می دادند در قهوه خانه اطراق کنند.
    در چنین فضای رعب انگیزی که شاید امروز گوش کسی به این خرافات بدهکار نیست ، صدایی از بیرون درب به گوش رسید و برای لحظاتی همه حاضرین را در سکوت وهم انگیزی فرو برد.
    صدا تکرار شد، تو گویی شخصی از بیرون به درب ضربه می زد ، حاضرین به چهره یکدیگر می نگرند و یکی از آن ها که می خواست خود و دیگران را از این وضعیت خارج کند با صدای بلند می گوید: بیا داخل
    ولی هیچ خبری نشد و در عوض صدا تکرار شد و این بار همان شخص با تأکید بیشتر گفت: آقا گفتم بیا داخل، درسته که ما از اشباح و این چیزها حرف زده ایم ، ولی نمی ترسیم، هر کی هستی بیا داخل.
    در واقع به کسانی شک برده بودند که از ابتدا در بحث اشباح حضور داشتند و همان اوایل شب قهوه خانه را ترک کرده بودند ولی خیلی زود متوجه شدند که حدسشان غلط است چرا که یک بار دیگر همان صدای تق تق … تق تق …. به گوش رسید.
    صورت های بر افروخته و وحشت زده کم کم باور می کنند که یکی از همان هایی که از اول غروب در موردشان افسانه ها بافته بودند به سراغشان آمده.
    پس از چند لحظه یکی از حاضرین سکوت را می شکند و رو به دیگران می کند می گوید آخر یک نفر از شما ببیند آیا پشت در کسی هست؟ و در ادامه زیر لب با خود می گفت: این چه اشتباهی بود که مرتکب شدم ، چرا از همان اول غروب نرفتم منزل!
    هیچ کس از جا جنب نخورد.
    در خواست کننده کسی نبود جز سید مولا که در واقع نگهبان شب بود و به همراه سگ خود از مغازه های مردم مراقبت می کرد و در نترس بودن شهرت داشت. وی برای اثبات شجاعت خود از جا بلند می شود و به آهستگی به طرف درب حرکت کرده و ابتدا از روزنه درب نیمه باز، بیرون را ورانداز می کند ولی چون چیزی دستگیرش نمی شود، چوبدستی را که ابزار کارش بود در دست جابجا کرده و مهیای استفاده می کند و با احتیاط کامل از درب قهوه خانه خارج می شود و بدون اینکه درب راببندد و فاصله چندانی از درب بگیرد به چپ و راست خود نظر انداخته و چیزی در آن ظلمات شب نمی یابد.
    سید مولا در همان حالی که پشت به درب قهوه خانه بود وارد می شود و پس از بستن درب و محکم کاری های لازم و خشنود از شهامتی که به خرج داده بود خطاب به دوستانش گفت: هیچ کس نبود و فکر می کنم به خاطر این حرف هایی که زده ایم اوهام بر ما غلبه کرده.
    هنوز چیزی از کلام سید مولا نگذشته بود که باز همان صدا با همان شدت و ضرب آهنگ به گوش رسید ، این بار حتی یک نفر در بین ما نبود که به وجود اشباح شک داشته باشد و بعضی از آن ها دیگران را متهم می کردند و این دلهره و مشکلات امشب را ناشی از اهانت به آن موجودات خبالی می دانستند.
    صدا بار دیگر تکرار شد و باز همان عکس العمل ها از حاضرین دیده شد و این بار ترس و وحشت سر تا پای وجودشان را گرفته بود.
    یکی دیگر از دوستان برای اینکه چیزی از سید مولا کم نداشته باشد حاضرشد بیرون قهوه خانه را بررسی کند و این کار را کرد و درست مثل سید مولا دست خالی بر گشت.
    سرها در گریبان بود که آن شبح سمج انگار خیال نداشت تا این بندگان خدا را دق مرگ نکرده دست از سر آنان بردارد و برای بار چندم درب را به صدا در آورد.
    سید مولا برای بار دوم تصمیم می گیرد بیرون قهوه خانه را ببیند و وقتی از درب خارج می شود و چیز جدیدی مشاهده نمی کند ، با خود فکر می کند حالا که خبری نیست چرا باید فورا” برگردد به داخل؟
    در حالی که به اطراف خود نگاه می کرد و در میان ترس و دلهره ای که اندکی تخفیف پیدا کرده بود همان صدا را می شنود و باورش نمی شود که با وجودی که هیچ موجودی در این محدوده به جز سگ خودش که در کنار درب خوابیده است دیده نمی شود چنین صدایی تولید می شود و اصولا” چرا سگ با وفایش که در همه حال کمک کننده اش بوده پارس نمی کند و اگر موجودی واقعی این دور و بر باشد این سگ بایستی عکس العمل داشته باشد.
    همین طور که غرق در افکار خودش بود و به سگش خیره شده بود باز هم صدا به گوش رسید و سید مولا متوجه صدا از ناحیه سگ می شود و کمی بیشتر مکث می کند می بیند این سگ در اثر نیش پشه مجبور است محل نیش زدگی را خارش دهد و لرزش دستش در اثر خاراندن که مماس با بدنه چوبی قهوه خانه نیز هست چنین صدایی را تولید می کند.
    فشار عصبی و دلهره چند ساعت گذشته و دیدن این صحنه چنان سید مولا را ازتعادل خارج می کند که تمام نیروی آن بشر به دستانش و چوب دستی اش منتقل و با یک ضربه آن سگ زیبا و بیچاره را از پا در می آورد و سرو صدای ناشی از این واکنش دوستان داخل را به بیرون می کشاند و آن ها حقیقت ماجرا را از زبان سید مولا می شنوند.
    سید مولا پس از لحظاتی از کار خود پشیمان شد و همه در کور سوی فانوس دیدند که قطرات اشک از گونه هایش سرازیر شد.

  2. جناب آقای رضا طاهری نازنین سلام
    داستان ” سید مو لا و سگش ” را اولین بار شنیده ام و به اندازه کتاب های ( عشق و سایر اهریمنان و صد سال تنهایی مارکز ) لذت بردم . شما خاطرات خوش کودکی و نو جوانی را به یادم آوردید . نبوغ شما در تحریر داستان قابل تقدیس است و برای ما که از مسقط الراس عزیزمان آبکنار بدوریم ، زیبا و رو یا انگیز است . خواننده را به خاطرات شب نشینی ها و کو چه و پسکوچه های آن سالها می برد . این که فرمودید :” در داخل قهوه خانه بحث های و حشت زا جریان داشت… به نحوی که هیچ یک از حاضرین تمایل نداشتند در آن نیمه شب به منزل بروند ” تمام آن سالها ی دور به یادم آمد . دریکی از همین شب های تاریک ، درب اتاق مارا زدند و مادر خدا بیامرز و بهتر از برگ درختم گفت : باز بامان ! بو گفتام : کیان بامان ! بوگفت : او شانان ! من از ترس رفتم زیر لحاف ! رضا جان ! ما با همین اوهام و اشباح در تاریکی ها زندگی می کردیم و اجنه در تاریکی زندگی می کردند و به قول عبدالعلی بازرگان ادیسون که آمد اجنه گم شدند .
    تو ماس هابس انگلیسی در لویاتان خود می گوید : اوهام و اشباح مغز ما اجسامی را به نظر ما می آورند ، لیکن مثل وقتی که در آیینه یا در خواب و یادر ذهن مغشوشی که در حال بیدار شدن است ، چیز هایی دیده می شوند ( داستان جن و ابول ) یا صداهایی شنیده می شوند ، در واقع اجسامی ( دیو و غول و پریا و…) وجود ندارند . بنابر این هم محتوای داستان” سید مولا و سگش ” جاذبه انگیز است و هم داستان را با نثری شیوا تصویر کرده ا ید . اما من فقط یک بار سید مولا را با همان پالتوی زرد در قهوه خانه ی مر حوم کامجار دیده بودم و لی داستان شما برای من حکم طعم لیمو یا عطر گل سرخ را دارد که نمی توانم برای دیگران مثل شعر تعریف کنم مگر کسانی آن را بچشند و یا ببو یند . برای جناب عالی سلامت همراه با سعادت را آرزو مندم .۹دی ۹۳ فرامرز شکوری

    1. جناب آقای فرامزر شکوری ، سلام
      اولا” خوشحالم که این داستان مورد توجه شما قرار گرفت و دوما” از شما ممنونم که حقیر را مشوقانه مورد محبت قرار داده اید.
      از مرحوم پدر داستان ها و پندهای زیادی به یادگار مانده و تعدادی از آن ها که قابلیت اشتراک گذاری داشت ، در این سایت منتشر شده است و امیدوارم در میان تنگنای زمانی مجالی پیدا شود تا هر بار یکی از آن ها را مطالعه فرمایید ، از نارسایی های قلم که بگذرید ، داستانک های شیرینی است و با عناوین زیر در دسترس هستند:
      اولین کبریت در آبکنار – موشتک – خوشکه کوور – مرگ موش…- اهمیت تبلیغات – ایده های به ظاهر کوچک – بار سنگین
      ضمنا” از علاقمندی های اینجانب ، به یاد آوردن “اولین ها”ی زندگی خودم بوده که بخشی از سایت را اشغال کرده است و از شما و همۀ دوستان دیگر نیز مصرانه در خواست می کنم همان کنید ، بدین معنی که رفتار و احساس و اتفاقات و هر آنچه را که در “اولین ها” یتان قابل گفتن است برایمان بازگو کنید و من مطمئنم تعداد اینگونه وقایع برای شما بیشتر بوده است.
      مثلا” اولین بار که صاحب یک ساعت مچی ، ماشین حساب ، خودرو ، تلفن و تلویزیون و …. شدید یا اولین بار که رادیو گوش دادید و به تماشای تلویزیون نشستید و تلفنی مکالمه کردید یا به سینما رفتید.
      اولین بار که از آبکنار به شهر رفتید ، اولین روزی که پا به مدرسه یا دانشگاه گذاشتید ، سیگار و غذاهای جدید را تجربه کردید و صدها “اولین ” دیگری که در زتدگی تان داشته اید.
      آیا یادتان هست که اولین بار سوار تاکسی شدید یا موبایل به دست گرفتید یا پشت فرمان نشستید ، کی بود؟ چه شد؟ چه سوتی داده اید؟
      اگر به هر یک از آن ها فکر کنید ، خواهید دید که سوژه های زیبایی در آن ها یافت می شود ، هر بار که یکی از آن ها مکتوب کنید ، پس از مدتی گنجینه ای از خاطرات جالب و جذاب را به یادگار گذاشته اید.
      موفق باشید

  3. اوستا
    اوستا جان بخش هم سونت کوده ( بیلی واوینی یا ختنه) هم گاز کده و هم سلمانی . باز هنی شب باسته که بی شام خوفتیم ! اون دو تا شاگرد داشته ایتا سد جلال ( سد جلال نفت فاگیری ) ایتا یم مشته ماتاب ! ایی نفر چانه گیفته ! ایی نفرم دو تا لنگه ! اما سد جلال زود میره !ایتا روز اوستا با ماتاب خواستنه بوشون اشبلا گاز بکنن دو سته بیلی م واوینن ! مابین توربه بر و اشبلا ( دوریش دار ) دیننو ایی نفر خو چانه داره کرا ایه ! میرزالی خمیرانی بو !خواسته بایه آبکنار خو گازه بکنو! مه پئر خودا بیامور ز،مره نقل کوده ! اویا شونده کله بو ! ماتاب اونه چانه بیگیفت! منم ارگانه ( ارگان یا ارکان همان کلبتین چیزی شبیه انبر دستی ) تاودام اونه دهان ! سخته دندان ، چانه دندان بو! من فاکش ! ماتاب فاکش ! ایوارده میرزالی چانو ، ماتابه دسه جه جوووزه ، رده به ! هسه من انه فاکشمو گردانمو هن شونده کله ! خولاصو انه گازه بکدام نمک بیزام من و ماتاب بیشاییم اشبلا !( او زمان دندانه که کدنه ، بازین پنبیه نمک زینه ، نینه اونه زخم سر ) اشبلا دوسه تا ختنه بو کودان دوتا گاز بکدن ! پوله گب نبو ، یا مرغانو با کره فاداینه! یا کرکو کیجی با سو کولو ! امه خانو کرک و سو کولو فراوان بو ! ماتاب خودا بیامرز مره گفته : ایتا روز بیشاییم تور به بر ختنه بو کونیم ! دو تا وا ویم ! سومی بیست سال داشته اما خجالت کشیه ، وختی اوستا خواسته انه بیلا واوینو بوگفت :” لا مذهب بوشون ته اون بیلا وارثه بتاش بازین فردا ایم ته بیلا واوینم ” بیلاخره اوستا جان بخش مه پئر ،تهران فوت کنه ، انه قبر ایتا مدت بی بی زبیده ی تهران بو ! چنتا خوشکو دار دبو ! قبرستانی بو که آدم دیل خیلی خیلی گیفته ! الان بیست ساله که اون قبرستان پارک بباسته ! اوستا یم الان بیست ساله که وارد بهشت بباسته !!
    ۱۰ دی ۹۳ فرامرز شکوری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *