مناظره در آبکنار ما

مناظره در آبکنار ما

تجربۀ آموزندۀ بحث آقایان درویش آبکناری و فرامرز شکوری ما را بر آن داشت تا زمینه ای فراهم شود که هم از وجود آنان بهره بیشتری ببریم و هم مشارکت صاحب نطران و سرمایه های انسانی را به اینگونه مباحث جلب نماییم.
در واقع اینجا مکانی برای تضارب اندیشه ها و برخورد افکار صاحب نظران است ، بدیهی است شرکت در بحث ها برای عموم آزاد است و موضوعات آن هر بار توسط یکی از شرکت کنندگان تعیین و به بحث گذاشته می شود.
انشاءالله مباحث با رعایت چارچوب ها و  احترام متقابل و بدون برخوردهای شخصی و شخصیتی و برای بهبود زندگی امروز مردم ما خواهد بود.
ضمنا” به این میزبانی افتخار می کنیم.

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

98 دیدگاه در “مناظره در آبکنار ما”

  1. دوست عزیز و گرامی ام جناب « باران » بزرگوار ، سلام
    از اظهار لطف جنابعالی ممنونم . دغدغۀ شما را که نشان از نیت پاک و اخلاص شما دارد ، به خوبی درک میکنم و احترام ویژه ای برای احساس و اندیشۀ ناب شما قائلم . بی تردید توصیۀ ارزشمند شما را آویزۀ گوش خود خواهم کرد و با تمام وجود در مسیری گام خواهم زد که از ارزشهای اخلاقیِ مورد نظرِ حضرتعالی صیانت شود . تذکر بجای شما را همیشه به دیدۀ منت خریدارم .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    چهارم دیماه ۱۳۹۳

  2. اول:محضر مبارک عالیجناب درویش آبکناری سلام دارم و عرض ادب و ارادت.
    دوم:آن یار کزو خانه ما جای پری بود/سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود/دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش/بیچاره ندانست که یارش سفری بود.
    البته از خداوند منان امید آن دارم که وجود مبارک درویش خان عزیز از اشاره حافظ مالوم به”یار سفری”مصون باشد و استدامت سیادت و سیاحت ناسوتی درویش خان با سرارت،مخلد.
    سوم:در خصوص پیشنهاد حضرتعالی اجازه می خواهم تا باب تلمیح گشایم:”ای عزیز چه گویی در این مسئله که بلبل را چه بهتر بود:آن به که سراییدن او بر گل باشد و راز خود با گل گویدکه معبود و مقصود او گل است،یا آنکه او را در قفسی کنی تا دیگری از شکل او و آواز و نغمات او خوش شود و بهره گیرد”تمهیدات ص ۱۹۹
    بله درویش عزیز؛بلبل خوش آوا شمایید.پس همان بهتر که حضرتعالی با استمرار گفتگو با استاد شکوری،امثال حقیر را از نغمات روح افزای خویش در سایت وزین آبکنار ما مستفید گردانید تا کما فی السا بق متلمذین مجذوب از بلاغت کلام نافذ و سلیس حضرات مشعوف گردند.البته متلمذین انتظار دارند شهد داستان هم نشینی شیخ ابو سعید با بو علی را در مناظره حضرات نیز بچشند:بو علی سینا و شیخ ابو سعید در خانه شدند و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز بخلوت سخن گفتند.بعد از سه شبانه روز بوعلی برفت.شاگردانش از او سوال کردند که شیخ را چگونه یافتی؟گفت:هر چه من می دانم او می بیند.مریدان ابو سیعید نیز از او سوال کردند ای شیخ بو علی را چگونه یافتی؟گفت:هر چه ما می بینیم او می داند”
    جناب درویش؛سارتر در کتاب” بازپسین گفتگو” سخن زیبایی دارد.سارتر می گوید:”دو انسان همسخن فرزندان یک مادرند”میخواهم بگویم با قدری مساهله می توان منظور استاد را در بحث مستعار الدوله اینگونه استدراک کرد:دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی/من از او بجز جمالش هوس دگر ندارم.
    چهارم:سوال فرموده اید که از نظر حقیر شعر مورد بحث حضرات از کیست؟لازم است قبل از ارائه پاسخ نقل قولی بیاورم.نور علی الهی در کتاب” برهان الحق” ص ۲۵۵ می گوید:آقا سید فتاح در کرکوک به من گفت:درویش نظر گرمیانی “کلام سر انجام”(فرمایشات منتسبه به سلطان اسحق موسس مسلک اهل حق)را به ما می آموخت.درویش پیر ویس سواد داشت می نوشت؛من سواد نداشتم به ذهن می سپردم.پس از چند سال که هر دو کلام خوان شدیم ودرویش نظرهم فوت کرد ،در خارج،از بعضی اشخاص اشعاری بنام “کلام سر انجام” می شنیدم.پرسیدم این اشعار از چه کس به شما رسیده؟جواب دادند از درویش پیر ویس.پس از تفتیش از درویش پیر ویس با تبسمی پاسخ داد که کلامهای امروز مثل زمین دیم بلا صاحب هستند؛حدود و ثغوری ندارند.هر کس هر تصرفاتی بخواهد می تواند در آن بکند.من با شنیدن این بیان به حدی عصبانی شدم با تبری که در دست داشتم به قصد کشتن به او حمله کردم….”ادامه

  3. دوست دانشور فرزانه ام آقای فرزاد هخامنشی ، سلام !
    رمانهای سانتافه و شلاق و عشق و آواره گی ات را خوانده ام ، که فوران آتشفشان دلم به اندازه ی فریاد تو بود. خوب از کجا آغاز کنم از خانه ی ابری عین القضات یا از آفتابی که هر هفته دو سه بار ابر هارا از سایت آبکنار ما بر می چیند ؟ ری … را / را … ری- رازی که آشکار کردید و دست مریزاد : دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی / من از او بجز جمالش هوس دگر ندارم
    آشنایی من با فرزاد نازنین – مراد ، وبلاگ توانا بود هر که دانا بود و سایت به جا مانده و پر از خاطر ه ی جناب مهرداد آبکناری ی ارجمند است . به قول حافظ عزیز ، پیش از این کاین سقف سبز و طاق و مینا بر کشند / منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
    فرزاد عزیز ،هر چه داریم / چون آب روان روان و فانی ست / تنها یک چیز پایدار است / و ان دوستی ست و مهربانی ست . حال که عشق ما با خط مشکین تو امروز ی نیست / دیر گاهی ست کزین جام هلالی مستم. و هر که نداند من می دانم که عین القضات را دوست می داری همین طور نزاع عشق و عقل ( ابوسعید و ابو علی و گفته اند که عارفان دیده اند و می گویند و عاقلان از شنیده می گویند ) اما عین القضات به روزگار ما نزدیک تراست و راستی عین القضات کیست ؟ عشق چیست ؟ عاشق کیست ؟ روشن کدام و سایه و روشن ؟ شک و یقین کدام و کدام است ؟ حق چیست ؟ باطل کدام ؟ قد خمیده ما سهلت نماید اما / بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد / درویش را نباشد برگ سرای سلطان / ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد . آری عشق چنین است :” محرمان عشق ، خود دانند که عشق چه حالت است ، اما نا مردان و مخنثان را از عشق جز ملالتی نباشد “( تمهیدات ، ص ۱۱۰ )
    گرفتاری و شهادت عین القضات ، در واقع مانند گرفتاری و شهادت حلاج ، یک امر سیاسی بوده که با رنگ مذهبی و دینی آمیخته شده بود و باید اورا دومین قربانی شمرد . عین القضات هفته ی قبل از قتل و سو ختن خود ، کاغذی سر به مهر به یکی از مریدان داد که بعد از یک هفته این را بگشای ، ووی بعد از قتل و سوختن او چون کاغذ را بگشاد ، دید این رباعی نوشته شده : ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم / و آن هم به چیزی کم بها خواسته ایم
    گر دوست چنان کند که ما خواسته ایم / ما آتش و نفط (نفت) و بوریا خواسته ایم ( احوال و آثار عین القضات ، دکتر رحیم فر منش ، ص ۶۸ ) در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم تعصبات مذهبی در عراق و ایران خیلی شدید بوده و درست مثل امروز مثل شبکه های وصال حق سنی و ولایت شیعی با یکدیگر جنگ و جدال دارند . علمای ظاهر تعصب زیادی از خود نسبت به حفظ ظواهر دین نشان می دادند و می دهندو در چنین محیطی ، عین القضات به ظواهر دین کاملا بی اعتنایی نموده و… به روحانیون حمله می کرد و بدین ترتیب ، روحانیون فاسد و نوکر منش ، در مرکز دین و خلافت اسلامی ( داعش ؟!) به نام عالم دین ، حکم مباح بودن خون اورا به استناد الفاظ موجود در نوشته های وی و به تهمت الحاد و زندقه و دعوی الو هیت و نبوت صادر نمودند . البته شیخ اشراق نیز در رساله ی الطیر ، محیط خفقان آمیز عصر خود را چنین تصویر می کند :” ای برادران حقیقت ، همچنان از پوست پوشیده بیرون آیید که مار بیرون آید ، و همچنان روید که مور رود ، آواز از پای شما کس نشنود ، و پیوسته می پرید و هیچ آشیانه مگیرید ، که همه ی مرغان را از آشیانه گیرند ، و اگر بال ندارید که بپرید ، به زمین فرو خیزید ، و همچون شب پره باشید که به روز بیرون نیاید ، تا از دست خصمان در امان باشید …”( به نقل از رساله الطیر ، نسخه خطی ) دکتر شریعتی در فرار به تاریخ ، از هراس تنهایی در حال راجع به عین القضات در کتاب کویر خود می نویسد :” … به جرم آگاهی و احساس و گستاخی اندیشه – در سی و سه سالگی ، شمع آجینش کردند ! که در روز گار جهل ، شعور ، خود جرم است … آنچنانکه این نوشته را در ” بث الشکوی ” های او خواندم و چنین یافتم که من نوشته ام و اینک مقدمه ی او ، بر کویر من و بر من ، در کویر :” هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتر است از نا نبشتنش ( نوشتن )
    ای دوست نه هر چه درست و صواب بود ، روا بود که بگویند… و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود ، و چیز ها نویسم بی ” خود ” که چون ” واخود ” آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .
    ای دوست می ترسم – و جای ترس است – از مکر سر نوشت …
    حقا ، و به حرمت دوستی ، که نمیدانم که این که می نویسم راه ” سعادت ” است که میروم ، یا راه ” شقاوت ”
    و حقا ، که نمیدانم که این که نبشتم ” طاعت ” است یا ” معصیت ”
    کاشکی ، یکبارگی ، نادانی شدمی تا ، از خود ، خلاصی یافتمی ! ….
    چون احوال عاشقان نویسم نشاید
    چون احوال عاقلان نویسم ، هم ، نشاید
    و هر چه نویسم هم نشاید
    و اگر هیچ ننویسم هم نشاید
    و اگر گویم نشاید
    و اگر خاموش گردم هم نشاید
    و اگر این وا گویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید …
    و اگر خاموش شوم هم نشاید “( رساله عشق به نقل از کویر ، ص۸)
    فرزاد نازنین از این که حوصله به خرج داده و این نوشته را تحمل فرموده اید سپاسگزارم و باعرض ارادت دست جناب عالی را صمیمانه می فشارم . موفق باشید ارادتمند فرامرز شکوری ۴دی ۹۳

  4. ادیبِ فرزانه‌ام جناب آقای فرزاد هخامنشی ، سلام
    وقتی دومین مرقومۀ شریف جنابعالی را مطالعه می‌کردم ، در دل با خود می‌گفتم بعد از جناب میرداماد چشم ما به جمال جناب فرزادخان هخامنشی روشن که به مدد لغت‌نامۀ دهخدا و معین و فرهنگ سخن دکتر حسن انوری و فرهنگ معاصر فارسی و برخی منابع دیگر ، فهم مضمون و محتوای مطلب جناب هخامنشی همچنان دشوار است . شما در اوج فصاحت و بلاغت می‌نویسید ، بسیار زیبا هم می‌نویسید ، اما هیچ به این مهم اندیشیده‌اید که درویش تُنُک مایه و بی بضاعتی همچون درویش با این متن فصیح و بلیغ ، چه خاکی باید به سرش بریزد . برادر عزیز ، به قول مولانا « چونکه با کودک سر و کارت (کارم) فتاد / هم زبان کودکان باید گشاد » .( مثنوی معنوی – دفتر چهارم )
    جنابعالی در مطلب قبلی خود از قول « مانتیاس » شخصیت خیالی کتاب آکاستوس نوشته بودید که : « زبان فقط تفریحگاه ماجراجویان نویسنده نیست – باید اکنون کارساز و در خدمت جامعه باشد » . اینکه زبان باید کارساز و در خدمت جامعه باشد ، حرف بسیار درست و دقیقی است . حال پرسش این است که آیا زبان فصیح و بلیغ اما دشوار فهم جنابعالی میتواند در خدمت جامعه باشد؟ به گمان حقیر جز معدودی خاص (یعنی قشر روشنفکر و تحصیلکرده) که در خوشبینانه‌ترین حالت تنها پنج درصد مردم جامعۀ ما را تشکیل می‌دهند ، می‌توانند مطالب شما را بفهمند و با آن ارتباط برقرار کنند. قلم شما بسیار شیوا و شیرین است و سرشار از فصاحت و بلاغت ، اما در هزارۀ سوم میلادی نمیتواند کارساز و در خدمت جامعه باشد . باید قدری ساده تر باشد تا اکثر مردم آن را بفهمند و با آن ارتباط برقرار کنند . روخوانی مطلب شما دشوار است ، چه رسد به فهم آنها ( آنهم با آن ظرایف و دقایقِ استادانه و ماهرانه ) بدیهی است وقتی خوانندگان با چنین متنی مواجه می‌شوند ، از خواندن آن صرف‌نظر می‌کنند . من جدا از شما عذرخواهی میکنم که اینچنین با صراحت نظرم را اعلام می‌کنم . همینجا تاکید می‌کنم که این تنها نظرِ حقیر است و جنابعالی به راحتی میتوانید آن را رد نموده و نادیده و ناشنیده فرض کنید . من هنوز معنی دوسه واژه که در نوشته‌های‌تان آمده را نمی‌دانم و در هیچ فرهنگی هم پیدایش نکردم ، از جمله واژۀ « مالوم » در سطر چهارم متن اخیر . همینطور واژۀ « اندیشبوم » در مطلب قبلی‌تان . همینطور واژۀ « متلمذین » که به گمانم یعنی شاگردان . این واژه ، که هم خواندنش ، هم نوشتنش و هم تلفظش سخت است ، اگر معنی دیگری غیر از شاگردان دارد ، لطفا آن را نیز بیان بفرمائید که موجب مزید امتنان خواهد بود . همینطور به حکم وظیفه باید به عرض برسانم که در نوشتۀ اخیرتان دو اشتباه تایپی هم راه پیدا کرده که بهتر است اصلاح شود . کلمۀ « اینگونه » در سطر ۱۶ که اشتباهاً « ایگونه » تایپ شده و در سطر ۲۴ نیز واژۀ « ثغور » بجای آنکه با غین تایپ شود با قاف یعنی « ثقور » تایپ شده است .
    مرقوم فرموده‌اید: « محضر مبارک عالیجناب درویش آبکناری » از ابراز محبت شما تشکر و قدردانی می‌کنم . از محضر شریف تان تقاضا می‌کنم برای مورد خطاب قرار دادن حقیر از این الفاظ و تعابیر استفاده نفرمائید . به قول خواجه : « هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست / ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست » و در ادامه با فخامتی کم نظیر نوشته‌اید : « استدامت سیادت و سیاحت ناسوتی درویش خان با سرارت ، مخلد . » در نگاه اول خیلی وحشت کردم چون چندان برایم مفهوم نبود ، بعد که معنی آن را فهمیدم با خود گفتم نوشتۀ فصیح و بلیغ یعنی این که فرزادخان هخامنشی می‌نویسد ، نه آنکه درویش می‌نویسد . جالب‌ترآنکه وقتی دیدم مخاطب آن جمله نیز درویش یک‌لاقبای آسمان جُلی چون حقیر سراپا تقصیر است ، حسابی خندیدم . از اظهار لطف حضرتعالی بی نهایت ممنون و سپاسگزارم ، ولی برادر عزیز هندوانه‌های به این بزرگی زیر بغل درویش جا نمی‌گیرد ، خواهش میکنم درویش را مثل بادکنک باد نکنید که درویش با این حرفها بزرگ نمی‌شود . به قول خواجه « من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند ».
    فرزاد خان ، از کجا به این نتیجه رسیده‌اید که درویش بلبل خوش‌آوائی است و نغمات او روح افزاست که توصیه می‌فرمائید کماکان درویش و استاد شکوری به مناظرۀ خود ادامه دهند « تا کمافی‌السابق متلمذین مجذوب از بلاغت کلام نافذ و سلیس حضرات مشعوف گردند ». درویش و استاد شکوری که در این مناظره کلی بد و بیراه نثار هم کرده‌اند ( که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس ) . آنوقت جنابعالی می‌فرمائید که همچنان می‌خواهید از بلاغت کلام نافذ و سلیس حضرات ( یعنی درویش و استاد شکوری ) مشعوف شوید . اگر می‌خواهید یه درخواست درویش پاسخ رد بدهید ( که داده‌اید ) و یا به هر دلیل اکراه و پرهیز دارید از ورود به مناظره با استاد شکوری ، شما مخیرید . ما که نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم شما را مجبور به این کار کنیم . اما چرا با این ادبیات پاسخمان می‌دهید . اگر کسی مطالب درویش و استاد شکوری را در آن به اصطلاح مناظره نخوانده باشد ، با اوصافی که شما بدست می‌دهید ، خواننده فکر می‌کند که چه مناظرۀ بی نظیری را از دست داده است . خودتان هم خیلی خوب میدانید که اینچنین نیست که می‌فرمائید . نکند سربه سرمان گذاشته‌اید و ما را به سخره گرفته‌اید . من که سر در نیاوردم .
    جناب هخامنشی ، سخن زیبای سارتر مبنی بر اینکه « دو انسان هم‌سخن فرزندان یک مادرند » را می‌فهمم ، اینکه در بحث مستعارالدوله می‌توان قدری با مساهله و آسانگیری برخورد کرد ( که حق هم همین بود و من بر عکس سختگیرانه برخورد کردم ) این را هم می‌فهمم ، اما باور بفرمائید ارتباط معنائی و پیام آن یک بیت شعر زیبا از دیوان شمس تبریز که مولوی در فراق شمس گفته با بحث مستعارالدوله را نفهمیدم . لذا از محضر آن بزرگوار عاجزانه تقاضا می‌کنم تا در صورت امکان در این خصوص نیز توضیح کوچکی بدهند تا من خودم را اصلاح کنم .
    در مورد آن قصیده هم که هنوز نظری اعلام نفرموده‌اید . گویا باید منتظر ادامۀ داستان آقا سید فتاح و درویش پیر ویس بمانیم . البته بی صبرانه منتظر ادامۀ داستان هستیم .
    از اینکه صبورانه و بزرگوارانه این حقیر سراپا تقصیر را تحمل می‌فرمائید ، تشکر و قدردانی می‌کنم .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    پنجم دیماه ۱۳۹۳

  5. محضر مبارک عالیجناب درویش آبکناری سلام دارم و عرض ادب
    ۱- بجث اندیشبوم این است که در مناظره نباید مخدوم از مخاطب توقع داشته باشد تا از دید او به امور نگاه کند یا او را ملزم سازد در فضای فکری او قرار گرفته و در آن فضا تنفس کند.تعیین تکلیف در مناظره که چطور بنویسد چطور بگوید غیر متعارف ست.
    ۲-واژه مالوم=الم-آلام یعنی دردمند و غمگین.شعرذیربط اشاره به وفات همسر حافظ دارد.حافظ هم دردمند هجران یار است.
    ۳-چرا می گویم عالیجناب؟چون از یک طرف به داعیه عدم آشنایی با حضرتعالی و عدم معرفت به درجه علمی شما و از طرف دیگر به شکرانه وقوف به دانش ستودنی شما؛ ناگزیرم به رسم ادب و احترام به والاترین کلام( مودبانه و محترمانه)نام مبارک حضرتعالی را مزین سازم.
    ۴-در خصوص شعر مولانا و چرایی کاربرد آن .همانگونه که حضرتعالی می فرمایید “در هجران شمس “من هم می گویم مولانا برای شمس شماره موبایل گذاشته و او را چنین مورد خطاب قرار داده است:”هر که از طفلی گذشت و مرد شد/نامه و دلاله بر وی سرد شد.
    ۵-چون که با کودک…اشاره دارد به فهم مخدوم از مخاطب.تا ببینیم مخدوم مخاطب خود را چگونه می بیند.مولا قبل از این بیت در بیت شماره ۸۵۱ چنین آورده:”منطق الطیر سلیمانی بیا/بانگ هر مرغی که آید،می سرا” در هر دو بیت مولانا اشاره به زبان مخاطب دارد نه بلوغ جسمانی.من زبان شما را خردمندانه دیدم به همان زبان هم با شما سخن گفتم.
    ۶-بحث حقیر با جنابعالی ذیل محاضره است نه مناظره.بنابر این تشکیک”سخره” و عنوان آن کم لطفی است.از ادبیات تعلیمی حضرتعای بابت اصلاح غلط نوشته ها سپاسگزارم.شاد باشید و سرفراز
    ——————————————–
    اشتباهات تایپی اصلاح شد – طاهری

  6. اول:محضر مبارک عالیجناب درویش خان آبکناری سلام دارم و عرض ادب
    دوم:اجازه ادامه بحث
    در پاسخ به سوال حضرتعالی باید بگویم حقیر این شعر را از ناصر خسرو نمی داند.چرا؟چون ناصر خسرو اساسا” انسان را مختار و مسئول اعمال و افعال خود می داند و اعتقادی هم به قضا و قدر ندارد.او در رد عقیده اهل ظاهر می گوید:اگر از روز ازل تمام اعمال و افعال انسان به لوح تقدیر نوشته شده باشد؛اگر میل به نیکی و دفع بدی در اختیار انسان نباشد پس مجازات بت پرست که به میل خدا بت را می پرستد محال است.”اگر کار بوده است و رفته قلم/چرا خورد باید به بیهوده غم” او بر بستر رد اندیشه قضا و قدر( جبر) است که از معتقدان اهل ظاهر در بحث تمرد ابلیس می پرسد:”در سجده نکردنش چه گویی/ مجبور بدست یا مخیر”
    او در بحث نیکی و بدی و انتساب آن به خدا و انسان می گوید: هر فعل که از آدمی سر زند به امر خداست و کار بنده هم تسلیم و رضاست.آن دیگری گوید همه اعمال نیک انسان از خداست و تمام بدی های کار مردم بدبخت است.جالب است که هر دو گروه معتقدند رستاخیزی هم هست” ناصر خسرو از کسانی که چنین عقایدی دارند می پرسد:اگر علت همه افعال انسان محصول اراده خداست؛رستاخیز دیگر برای چیست؟اگر بدی ها کار مردم بدبخت است پس اعتقاد به اینکه همه افعال انسان به امر خدا صورت می پذیرد چه معنی دارد؟ “گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی/که چنین گفتن بی معنی کار سفهاست” (جناب درویش گرامی به علت مراقبت از مادرم(عمل قلب)ناگزیرم به تدریج نسبت به نشر نوشته بلند خود اقدام نمایم.پوزشم را پذیرا باش.سالم باشید و سربلند

  7. پاشنه ی آشیل ملا عبد الله در مناظره
    انسان ، عالیجناب سرخپوش و خاکستری ی پیچیده یی ست در مناظره . مجادله خود را می افزاید ، از خود تغذیه می کند و بر شدت خود می افزاید . همچون یک ملکول پر اکسید که موجب تشدید فزاینده ی تر شیدگی در رو غن مناظره می شود . نزاع و در گیری های لفظی خود فزاینده که قاعده یی ندارند و داوری برای حلشان وجود ندارند . مراء و جدال در مباحثه یکی از همان دعوا هایی ست که ضابطه ای ندارد. حتی اگر حق با تو بود وارد مجادله نشو ( اترک المراء و ان کنت محقا ) اگر دیدید که گفت و گو با دیگری به ممارات کشیده است و طرف شما قصدش حق جویی نیست بلکه حق را لگد مال کرده فقط می خواهد پنبه ی شما را بزند ، گفتگو با او چه سودی دارد ؟ در چنین مواردی انسان باید بلافاصله خود را از صحنه بیرون بکشد حتی اگر حق با او باشد و شکست خورده به نظر برسد زیرا به قول مولوی طرف مقابل مناظره خیال اندیش است ، یعنی نوعی اندیشه ی خاص در ذهن دارد که شما اگر هزار دلیل هم بیاورید ، سخن شما را به نفع خویش خواهد گرفت ، از این رو سخن شما نه تنها آتش را خاموش نمیکند بلکه آنرا افروخته تر خواهد کرد . اصولا میدان مناظره ، میدان دلیل نیست، بلکه چکا چک خصو متها ست که در آن بلند است :
    هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد
    چون سخن در وی رود علت شود / تیغ غازی دزد را آلت شود (مولوی )
    اینجا مقصود از پاشنه ی آشیل که نقطه ی ضعف را افاده می کند – همان نقطه ی ضعف مناظره است که پیشا پیش به عنوان آفات مناظره به آن پرداخته ام و ملا عبدالله همان همزاد مناظره است . در هر حال ، نفس انسان راغب است که مورد ستایش قرار گیرد و آدمی مفتون و مشتاق تحسینهاست . ایبسن می گفت : “معنی زیستن ، پیکار با نیرو های سیاهی ست که در درون ما محبوسند- معنی نوشتن، داوری کردن درباره خود نفس به عنوان متهم است ” دلیل این که توحرف های مرا نمی پذیری ، دلیل این که من حرف های تورا نمی پذیرم این است که به من اعتماد نداری و این است که به تو اعتماد ندارم و نسبت به من بد گمان هستی و نسبت به تو بد گمان هستم و لذا دلایل روشن و آشکار من را نا دیده می گیری و دلایل ات را نادیده می گیرم و آنها را حمل بر معانی دیگری می کنی و حمل بر معانی دیگری می کنم و آنگاه خیالمان بیشتر می شود و تو خیال اندیش هستی و من نیز هم خیال اندیش . یعنی – من با داشتن یک ایده فیکس در مناظره و یک تصویر خیالین از مخاطب خود ، در حق او داوری می کنی و می کنیم . ولذا هر دلیل تازه ای که اقامه کنم ، فرقی نمی کند اقامه کنی ، آن را نیرنگ یا سخره ی جدیدی می شماری و می شمارم و به عالیجناب سرخپوش و حتا خاکستری ی گنجی هم شک می کنم و بد گمانیت در حق من افزون تر می گردد. دلایل من و تو به جای آنکه یکدیگر را قانع تر کند ، بر بد گمانی من و تو اضافه می کند :
    چون سخن در وی رود علت شود / تیغ غازی دزد را آلت شود . حتی اگر نسبت به او دوستی هم بورزیم ، هی سوء ظنش بیشتر می شود و گمان می کند حیله ی تازه ای ساز کرده ایم و بالاخره در مناظره هرگز خیال اندیشی ، رها نمی شود. و گفته اند که آدمی هیچگاه در محاجه خود را بد نمی داند و بدی های خود را به عاملی بیرونی نسبت می دهد ، نوعی دفاع روانی ست که آن را فرافکنی می خوانند و امروز در علوم و روانکاوی و روانشناسی به تفصیل در باره آن سخن می گویند و بیت مولانا را باز تکرار می کنم:
    هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد
    ۶دی۹۳ فرامرز شکوری

  8. با سلام و عرض ادب و ارادت به محضر مبارک همۀ خوبان ( مخاطبان ارجمند سایت وزین « آبکنار ما »
    مدتی است که در این سایت ، بحث مفصلی راجع به قصیده‌ای در گرفته که تا کنون فقط چند بیت آن گفته و شنیده شده است . ظاهرا برخی از دوستان مایلند که این قصیده در معرض دید آن عزیزان قرار گیرد تا یک‌بار متن کامل آن قصیده را مطالعه بفرمایند. لذا حقیر خود را موظف دید تا این درخواست را اجابت نماید . من این قصیدۀ ۸۷ بیتی را از دیوان ناصرخسرو نقل میکنم . هرچند هنوز بر سرِ اینکه شاعرِ این قصیده ناصرخسرو قبادیانی ست یا عین‌القضات و یا شاعری دیگر، بین حقیر و دوستان بزرگوارم اختلاف نظر هست ، معذالک صرف‌نظر از اینکه سرایندۀ این قصیده کدام شاعراست ، آن را جهت بهره‌برداری به محضر مبارک شما نازنینان تقدیم میکنم :
    ۱- خدایا عرض و طول عالمت را – توانی در دل موری کشیدن
    ۲- نه وسعت در درون مور آری – نه از عالم سر مویی بریدن
    ۳- عموم کوه بین شرق و مغرب – توانی در صدف جمع آوریدن
    ۴- تو بتوانی که در یک طرفۀالعین – زمین و آسمانی آفریدن
    ۵- تو دادی بر نخیلات و نباتات – به حکمت باد را حکم وزیدن
    ۶- بناها در ازل محکم تو کردی – عُقوبت در رهت باید کشیدن
    ۷- تفاوت در بنی انس و بنی جان – معیّن گشت در دیدن ندیدن
    ۸- نهال فتنه در دل‌ها تو کشتی – در آغاز خلایق آفریدن
    ۹- هر آن تخمی که دهقانی بکارد – زمین و آسمان آرد شخیدن
    ۱۰- کسی گر تخم جو در کار دارد – ز جو گندم نیابد بدرویدن
    ۱۱- تو در روز ازل آغاز کردی – عقوبت در ابد بایست دیدن
    ۱۲- تو گر خلقت نمودی بهر طاعت – چرا بایست شیطان آفریدن
    ۱۳- سخن بسیار باشد جرأتم نیست – نفس از ترس نتوانم کشیدن
    ۱۴- ندارم اعتقادی یکسر موی – کلام زاهد نادان شنیدن
    ۱۵- کلام عارف دانا قبولست – که گوهر از صدف باید خریدن
    ۱۶- اگر اصرار آرم ترسم از آن – که غیظ آریّ و نتوانم جهیدن
    ۱۷- کنی در کارها گر سخت‌گیری – کمان سخت را نتوان کشیدن
    ۱۸- ندانم در قیامت کار چون است – چو در پای حساب خود رسیدن
    ۱۹- اگر می خواستی کاین‌ها نپرسم – مرا بایست حیوان آفریدن
    ۲۰- اگر در حشر سازم با تو دعوی – زبان را باید از کامم کشیدن
    ۲۱- اگر آن دم زبان از من نگیری – نی‌ام عاجز من از گفت و شنیدن
    ۲۲- و گر گیری زبانم دون عدل است – چرا بایست عدلی آفریدن
    ۲۳- اگر آن دم خودت باشی محال است – خیالی را ز من باید شنیدن
    ۲۴- اگر با غیر خود وا می‌گذاری – چرا بیهوده ام باید دویدن
    ۲۵- بفرما تا سوی دوزخ بَرَندم – چه مصرف دارد این گفت و شنیدن
    ۲۶- ولی بر عدل و بر احسان نزیبد – به جای خویش غیری را گزیدن
    ۲۷- نباشد کار عُقبی همچو دنیا – به زور و رشوه نتوان کار دیدن
    ۲۸- فریق کارها در گردن توست – به غیر از ما تو خود خواهی رسیدن
    ۲۹- ولی بر بنده جرمی نیست لازم – تو خود می خواستی اسباب چیدن
    ۳۰- تو دادی رخنه در قلب بشرها – فن ابلیس را بهر تنیدن
    ۳۱- هوی را با هوس اُلفَت تو دادی – برای لذت شهوت چشیدن
    ۳۲- نمودی تار رگ‌ها پر ز شهوت – برای رغبت بیرون کشیدن
    ۳۳- شکمها را حریص طعمه کردی – شب و روز از پی نعمت دویدن
    ۳۴- نمیداند حلالی یا حرامی – همی خواهد به جوف خود کشیدن
    ۳۵- تقاضا می کند دایم سگِ نفس – درونم را ز هم خواهد دریدن
    ۳۶- به گوشم قوّت مسموع و سامع – بسازد نغمه‌ی بربط شنیدن
    ۳۷- به جانم رشته‌ی لهو لعب را – توانم دادی از لذت شنیدن
    ۳۸- همه جور من از بلغاریانست – کز آن آهم همی باید کشیدن
    ۳۹- گنه بلغاریان را نیز هم نیست – بگویم گر تو بتوانی شنیدن
    ۴۰- خدایا راست گویم فتنه از توست – ولی از ترس نتوانم چخیدن
    ۴۱- لب و دندان آن ترکان چون ماه – نبایستی چنین خوب آفریدن
    ۴۲- که از دستِ لب و دندان ایشان – به دندان دست و لب باید گزیدن
    ۴۳- برون آری ز پرده گُل‌رُخان را – برای پرده ی مردم دریدن
    ۴۴- به ما تو قوّت رفتار دادی – ز دنبال نکو رویان دویدن
    ۴۵- تمام عضو با من در تلاشند – ز دام هیچیک نتوان رهیدن
    ۴۶- نبودی کاش در نعمات لذت – چو خر بایست در صحرا چریدن
    ۴۷- چرا بایست از هول قیامت – چنین تشویش‌ها بر دل کشیدن
    ۴۸- لب نیرنگ را در جام ابلیس – کند ابلیس تکلیف چشیدن
    ۴۹- اگر ریگی به کفش خود نداری – چرا بایست شیطان آفریدن
    ۵۰- اگر مرغوله را مطلب نباشد – چرا این فتنه ها بایست دیدن
    ۵۱- اگر مطلب به دوزخ بُردن ماست – تَعَذُّر چند باید آوریدن
    ۵۲- بفرما بی‌تعذّر تا بَرَندَم – چرا باید به چشم عمرو دیدن
    ۵۳- تو فرمایی که شیطان را نباید – کلام پرفسادش را شنیدن
    ۵۴- تو در جلد و رگم مأواش دادی – زند چشمک به فعل بد دویدن
    ۵۵- اگر خود داده‌ای در ملک جایم – نباید بر من آزارت رسیدن
    ۵۶- مر او را خود ز حبس خود رهاندی – که شد طرّار در ایمان طریدن
    ۵۷- ز ما حجّ و نماز و روزه خواهی – تجاوز نیست در فرمان شنیدن
    ۵۸- بلاشُبهه چو صیّادِ غزالان – درین هنگام نخجیر افکنیدن
    ۵۹- به آهو می کنی غوغا که بگریز – به تازی هی زنی اندر دویدن
    ۶۰- به ما فرمان دهی اندر عبادت – به شیطان در رگ جانها دویدن
    ۶۱- به ما اصرار داری در ره راست – به او در پیچ و تاب ره بریدن
    ۶۲- به ذات بی زوالت دون عدل است – به روی دوست دشمن را کشیدن
    ۶۳- تو کز درگاه خویشت باز راندی – چرا بایست بر ما ره بریدن
    ۶۴- سخن کوتاه ازین مطلب گذشتم – سر این رشته را باید بریدن
    ۶۵- کنون در ورطه ی خوف و رجایم – ندارد دل زمانی آرمیدن
    ۶۶- برای بیم و امیدم تهی نیست – دل از آن هر دو دایم در طپیدن
    ۶۷- تو در اجرای طاعت وعده دادی – بهشت از مزد طاعت آفریدن
    ۶۸- ولی آن مزد طاعت یا شفاعت – چه منّت از تو می باید کشیدن
    ۶۹- و گرنه مزد طاعت نیست همّت – به مزدش هر کسی باید رسیدن
    ۷۰- کسی کو بایدی یابد مکافات – نیابد فرق بر ما و تو دیدن
    ۷۱- اگر نیکم و گر بد خلقت از توست – خلیقی خوب بایست آفریدن
    ۷۲- به ما تقصیر خدمت نیست لازم – بَدیم و بَد نبایست آوریدن
    ۷۳- اگر بر نیک و بد قدرت بدادی – چرا بر نیک و بد باید رسیدن
    ۷۴- سرشتم ز آهن و جوهر ندارم – ندانم خویش جوهر آفریدن
    ۷۵- اگر صد بار در کوره گدازی – همانم باز وقت باز دیدن
    ۷۶- به کس چیزی که نسپردی چه خواهی – حساب اندر طلب باید کشیدن
    ۷۷- گَرَم بخشی ،گَرَم سوزی تو دانی – نیارم پیش کس گردن کشیدن
    ۷۸- همین دستی به دامان تو دارم – مروّت نیست دامن پس کشیدن
    ۷۹- زمانی نیز از من مستمع شو – ز نقل دیگرم باید چشیدن
    ۸۰- شبی در فکر خاطر خفته بودم – طلوع صبح صادق در دمیدن
    ۸۱- صدایی آمد از بالا به گوشم – نهادم گوش در راه شنیدن
    ۸۲- رسید از عالم غیبم سروشی – که فارغ باش از گفت و شنیدن
    ۸۳- به غفّاریم چون اقرار کردی – مترس از ساغر پیشین کشیدن
    ۸۴- ازین گفتار بخشیدم گناهت – چه حاجت از بد و نیکت شنیدن
    ۸۵- به هر نوعی که کس ما را شناسد – بود مستوجب اِنعام دیدن
    ۸۶- ندارد کس ازین در ناامیدی – به امید خودش باید رسیدن
    ۸۷- تفکّر ناصر از اندیشه دور است – پی این رشته را باید بریدن
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    هفتم دیماه ۱۳۹۳

  9. دوست فرهیخته و فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی ، سلام
    قبل از هر کلامی از درگاه حضرت حق سلامتی کامل و شفای عاجل مادر بزرگوارتان را مسئلت می‌نمایم . به باور من « مادر » فرزانه‌ترین شاهکار آفرینش است . امیدوارم که خداوند سبحان به آن نازنین عزیز ، طول عمر با عزت و قرین صحت عنایت فرماید . ان‌شاءا…
    هرچند جنابعالی به میل و ارادۀ خویش وارد این بحث شده‌اید ( که موجب مباهات حقیر است ) اما هیچ دلم نمی‌خواست در چنین شرایط سختی ،گرفتار این مباحث شوید . از این بابت شرمنده‌ام و عذرخواهی می‌کنم . ناگفته نماند که درویش نیز به اَشکال دیگری گرفتار است که مهمترین آن اشتغال روزانه ( از ۶ صبح تا ۶ غروب ) است . خستگی کار روزانه و ترافیک وحشتناک و خارج از تحمل تهران موجب می‌شود تا به قول معروف هرشب جنازه‌ام به خانه برسد . تازه باید بنشینم و مطلب بنویسم . این است حال و روز ما . تصدیق می‌فرمائید که بهتر از حال و روز شما نیست .
    ملاحظه می‌فرمائید پس از « عالیجناب » نوشتنِ شما ، استاد بزرگوارم جناب فرامرزخان شکوری ، پسوند افتخار آمیز « سرخپوش » را نیز تصدّق سرشان به حقیر مرحمت فرموده‌اند !! حالا درویش شده‌ است عالیجناب سرخپوش ؟! حقیقتا باید به استاد شکوری عزیز و نازنین دست مریزاد گفت . چون بنا ندارم مثل دفعۀ قبل در دام تزویرِ استاد شکوری گرفتار شوم و در آن حضیض گندابی و ورطۀ عفن سقوط کنم ، لذا فرمایشات گهربار ایشان را بی پاسخ می‌گذارم . چرا که آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود . جناب هخامنشی ، ملاحظه می‌فرمائید که استاد بزرگوارم جناب شکوری اکنون کیفورند . میدانید چرا ؟ وقتی جنابعالی در مطلب اولِ‌تان ایشان را در جایگاه دانشمند بزرگی همچون ابوریحان بیرونی می‌نشانید و درمطلب دوم‌تان ایشان را مولوی معرفی می‌فرمائید ، باید هم کیفور باشند و رجزخوانی کنند ، بویژه آنکه امدادهای غیبی (حضور حضرتعالی در این بحث ) از راه رسیده‌اند. ضمنا در خصوص مواردی که حضرتعالی در مطلب اول به آنها پرداخته‌اید ، حرف‌هایی دارم که در فرصت مناسب دیگری به عرض مبارک خواهم رساند . از این بحث در میگذرم .
    جناب هخامنشی ، مرقوم فرموده‌اید که چون ناصرخسرو اساساً انسان را مختار و مسئول اعمال و افعال خود میداند و اعتقادی هم به قضا و قَدَر ندارد ، لذا آن شعر از ناصرخسرو نیست .آری می‌دانم که ناصر خسرو انسانی خردگرا بوده و اعتقادی به قضا و قَدَر نداشته ، آنچنانکه گفته : « به میانِ قَدَر و جبر رود اهل خرد / راه دانا به میانه‌ی دو رهِ خوف و رجاست » و ادامه می‌دهد که « به میان قَدَر و جبر رهِ راست بجوی / که سوی اهل خرد جبر و قَدَر درد و عناست » . اما سئوالی که ذهن مرا به خود مشغول ساخته این است که آیا به راستی حکیم ناصرخسرو قبادیانی از ازل تا به ابد بر همین اندیشه بوده است ؟ آیا اندیشه‌ها ، باورها و معتقدات این حکیم در طول عمر با برکت ۸۷ ساله‌اش هیچگاه دچار تغییر و تحول و تطور نشده است ؟ آیا نمی‌توان فرض کرد که آن بزرگمرد مثل بسیاری دیگر از بزرگان ، در دوره‌ای از زندگی خود قضا و قَدَری و قائل به جبر بوده و آن قصیدۀ معروف محصول آن دوره از حیات وی بوده است ؟ استاد بدیع‌الزمان فروزانفر در مقدمۀ دیوان ناصرخسرو ( به تصحیح سیدنصرالله تقوی . چاپ نشر ثالث ) می نویسد : « وی (ناصرخسرو) چنانکه از کلماتش برمی‌آید بعد از عودت از مصر بسیار زاهد و پارسا و متقی و عابد بود ، شراب نمی‌خورد و به نماز و روزه مداومت داشت .» از این عبارت استاد فروزانفر چنین استنباط می‌شود که حکیم ما تا قبل از مراجعت از مصر چندان اهل زهد و پارسائی و تقوا و عبادت نبوده ، احتمالا شراب هم می‌خورده و به واجبات دین چندان عنایتی نداشته است . آیا امکان ندارد که ناصرخسرو قصیدۀ مورد بحث را در این دوره که چندان پایبند واجبات دینی نبوده و ارتکاب به گناه و معصیت را ناشی از مشیت الهی می‌دانسته و از بابت عقوبت و مکافات روز جزا نگرانی نداشته ، سروده باشد ؟ این پرسش‌ها را از آن جهت عرض می‌کنم که مثلا حضرت حافظ در بسیاری از غزل‌هایش به شدت قائل به جبر است ، مثل این ابیات :
    ۱- رضا به داده بده وز جبین گره بگشای / که بر من و تو درِ اختیار نگشادست
    ۲- نیست امید صلاحی ز فساد حافظ / چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
    ۳- عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم / کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
    ۴- برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر / کارفرمای قَدَر می‌کند این ، من چه کنم
    ۵- مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست / که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
    و دهها نمونۀ دیگر از این دست می‌توان از دیوان حافظ بیرون کشید . همین حافظِ جبرانگار و معتقد به تقدیر و قضا و قَدَر یکدفعه غزل‌هایی می‌سراید مثل این :
    ۱- چرخ برهم زنم اَر غیرِ مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
    ۲- بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
    ۳- اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
    ۴- فردا اگر نه روضۀ رضوان به ما دهند / غلمان ز روضه ، حور ز جنت به در کشیم
    ۵- سرِّ خدا که در تتق غیب منزویست / مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم
    همانگونه که ملاحظه می فرمائید در این غزلها حضرت حافظ شدیداً به اختیار معتقد است و به قول جناب بهاءالدین خرمشاهی « رایحۀ اندیشۀ اختیار » از آن بلند است . این نگاه اختیارانگارانه با آن نگاه جبرانگارانه به نوعی با هم در تعارضند و از حیث اندیشه‌های اعتقادی تباین آشکاری در این غزل‌ها مشاهده می‌شود ، اما در عین حال شاعر هر دو نگاه حافظ است . می‌دانید چرا ؟ چون حافظ همۀ اشعارش را دفعتاً و در یک‌روزِ خاص نسروده که بگوئیم قرائن و شواهد از آن روزِ خاص دلالت بر این دارد که حافظ در آن زمان اهل جبر بوده یا اهل اختیار . من اینطور میفهمم که حافظ در طول دوران حیاتش ( به استناد اشعار مزبور) گاهی به جبر و گاهی به اختیار اعتقاد داشته است. . اگر میشود پذیرفت که شاعری مثل حافظ در یک مقطع از عمر خود به جبر و در مقطعی دیگر به اختیار معتقد بوده ، به طریق اولی میتوان این فرض را نه فقط در مورد حکیم ناصرخسرو قبادیانی ، بلکه در مورد هر شاعر و نویسنده‌ای نیز صادق دانست .
    آنچه مسلم است اینکه قصیدۀ مورد بحث دیرسالی است که در دیوان ناصرخسرو جاخوش کرده و خوش نشسته است . حداقل در سه چهار نسخه‌ از دیوان‌هایی که از ناصرخسرو چاپ شده و همۀ آنها هم اکنون در بازار کتاب موجود است ، این قصیده در آنها آمده است . ضمن آنکه شما هیچ مجموعۀ دیگری از دفتر و دیوان دیگر شاعران را نمی‌یابید که این قصیده به نام شاعر دیگری در آن چاپ شده باشد که حداقل به موجب آن بتوان ادعا کرد که این شعر از فلان شاعر است و از ناصرخسرو نیست . لازم می‌دانم یک نکته را نیز همین‌جا اضافه کنم و آن اینکه این قصیده یک شاعر بیشتر ندارد و اینگونه نیست که استاد بزرگوارم جناب شکوری دو بیت آن را به ناصرخسرو و شش بیت آن را به عین‌القضات همدانی منسوب و مابقی قصیده یعنی ۷۹ بیت دیگر این قصیده را بدون شاعر به امان خدا رها کرده‌اند . اگر به زعم شما این قصیده از سروده‌های عین القضات است ، باید در یکی از آثار او ثبت و ضبط شده و مندرج باشد . اگر نه این است و نه آن ، پس شاعر این قصیده کیست ؟
    مستحضرید که علامه علی‌اکبر دهخدا در لغتنامۀ خود وقتی واژه‌ای را تعریف میکنند ، عموما برای آن شاهد مثال می‌آورند . از شما تقاضا می‌کنم این ده واژه را در لغتنامۀ دهخدا جست‌وجو بفرمائید : ( چخیدن ، شخیدن ، طریدن ، تعذر ، رهیدن ، منّت ، مستوجب ، بلغار، تنیدن و بربط ) و ببینید که شاهد مثال از چه شعری و از کدام شاعر آورده‌اند . تمام این ده واژه در همین قصیدۀ مورد بحث ما آمده و زنده‌یاد دهخدا پس از معنی آن واژه‌ها ، ابیاتی از همین قصیده را به عنوان شاهد مثال آورده و ذیل هر یک از ابیاتِ شاهد نوشته‌اند ناصرخسرو . وقتی علامه دهخدا در ده جا به ضرس قاطع و از روی یقین ، ذیل هر بیت اسم ناصرخسرو را می‌آورد ، به گمان حقیر دیگر نباید در انتساب این قصیده به ناصرخسرو تردید نمود . چه اگر علامه در انتساب آن به ناصرخسرو تردید داشت ، قطعاً آن ابیات را به عنوان شاهد مثال نمی‌آورد و اسم ناصرخسرو را نیز ذیل آنها نمی‌نوشت . منتظر پاسخ شما هستم .
    سلامت و سربلند باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    هفتم دیماه ۱۳۹۳

  10. اول: محضر مبارک عالیجناب فرهیخته،درویش خان آبکناری سلام دارم و عرض ادب. دوم: یکی از دلایلی که حافظ با ثنویت کلام مواجه بود جوازی است که از صاحب مذهب خود داشت(شافعی) می دانید که برادران اهل سنت در اصول دین از دو مکتب معتزله و اشاعره و در فروع دین از صاحبان مذاهب اربعه تقلید و تبعیت می کنند.
    صاحبان مذاهب اربعه نیز می گویند: چون ما انسان هستیم و اشتباه می کنیم بنابر این تقلید و تبعیت بی دلیل از فتاوای ما صحیح نیست. حافظ هم که هزار دلیل برای رد فتوای آنان داشت گاهی به کلام معتزله که می گفتند: “درست است که همه چیز در ید قدرت خداست؛ اماانسان هم اختیار انتخاب دارد ، متوسل می شد و گاهی هم به تاسی از کلام اشاعره شعر می سرود. این با وضعیت و موقعیت ناصر خسرو تفاوت دارد. بعدا به این موضوع خواهم پرداخت.
    موفق باشید و سربلند.

  11. اول:محضر مبارک عالیجناب فرهیخته،درویش خان آبکناری سلام دارم و عرض ادب
    دوم:اجازه ادامه بحث
    ناصر خسرو در تشریح عقیده اش می گوید:آدمی محضر یک کار معین نیست بلکه محضر مختاریست.چنانکه آتش را جز سوزندگی صفتی نیست،آدمی را نیز جز مختاری صفتی نیست.او پاداش بهشت و کیفر جهنم را نتیجه مسئولیت انسان در قبال اعماالش می داند.ناصر خسر از چنین منظری است که ظاهریان معتقد به قضا و قدر را به خاطر رهیافت بی مطالعه و تحقیق به پیام خدا،مشرک به حق می داند.جبریون نیز متقابلا” او را از اتهام الحاد بی نصیب نمی گذارند.تا جایی که امام مالک بن انس پیشوای مذهب مالکی فتوای عدم پذیرش اهل باطن را می دهد”اگر شریعت باطنی دارد؛پس توبه ظاهری هم باطنی دارد.لذا چون باطن توبه خلاف ظاهر توبه است،توبه ایشان پذیرفتنی نیست.یعنی ایشان توبه نکرده اند” به تقدم و تاخر جوینی مولف کتاب تاریخ جهانگشا او را به بی دینی متهم می کند.پیروان ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری پیشوای اشاعره او را لعن می کردند.(اشعریان عقیده دارند که خداوند برای کارهایی که در حقیقت خودش مسبب آن است انسان را مجازات نخواهد کرد.از نظر اشعریان انسان حتی وسیله و مجری فعلی که از خداوند سر می زند نیست.پس بی معنی است که خداوند انسان را بخاطر شر مجازات کند)با پیروان واصل بن عطا و عمروبن عبید بیانگذاران معتزله بر سر نفس تقلید اختلاف داشت. با شاعران درباری مشکل داشت و آنان را محکوم به بافتن دروغ و گزافه می نمود.آنان را برده و بنده می خواند و می گفت:”دلیل برده و بنده بودن شاعران درباری این است که حتی مطربان و نوازندگان در کنار شاهان می نشینند در حالی که شاعران سخن سرا باید بایستند” او وقتی جایگاه شاعران را اینگونه می دید افسوس می خورد و می گفت:”من آنم که در پای خوکان نریزم/مر این قیمتی در لفظ دری را” ناصر خسرو علاوه بر این با دهریان،ثنویان و حتی برخی فلاسفه هم اختلاف داشت که مجموع آنان را “غولان بیابانی خطاب می کرد.”لیکن از عقل روا نیست که از دیوان/خویشتن را نکند مرد نگه بانی/مرد هوشیار سخن دان چه سخن گوید/با گروهی همه چو غول بیابانی” بنابر این از چنین شخصیتی که بخشی از گرفتاری های او ناشی از مداومتش در نشر عقیده اختیار و مسئول بودن انسان است،بسیار بعید است که مرتکب خطای ثنویت در عقیده شود و آن خطا هم از دید علما،فقها،مفسرین،متکلمین و شعرای مخالف آرای او مکتوم ماند.بله ناصر خسرو حقیقتا” مخالف قضا و قدر یا فرافکنی بودو این مخالفت به کرار در آثار او که عقیده معتقدان جبر را مذمت می کند یافت می شود.به نظر حقیر سرودن اشعاری از این دست کار ناصر خسرو نیست.اهل اختیار چنین شعری نمی گوید.فقط ازاهل قضا و قدر یا منسوبین به ثنویت کلام یا عقیده می توان انتظار سرودن چنین اشعاری را داشت.لذا با ذکر لحاظ تقدم و تاخر اعصار زیست شاعران ذیل چند نمونه را یادآور می گردم.
    حافظ می گوید:گناه گرچه نبود اختیار ما حافظ/تو در طریق ادب باش و گو گناه من است.
    ناصرخسرو می گوید:عقل گرد آن نگردد کو به جهل اندر جهان/فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کند.
    خیام می گوید(منسوب):من می خورم و هر که چو من اهل بود/می خوردن من به نزد او سهل بود/می خوردن من حق ز ازل می دانست/گر می نخورم علم خدا جهل بود.
    ناصر خسرو می گوید:گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی/که چنبن گفتن بی معنی کار سفهاست.
    علی ایحال این حقیر هم همانند سه مصحح فرهیخته دیوان ناصر خسرو بنامهای استاد مینوی ،محقق و تقوی این شعر را از ناصر خسرو ندانسته و معتقدم که این شعر هم مثل “رساله الندامه فی یوم القیامه” جعلی می باشد.(دیوان مینوی-محقق فاقد شعر یاد شده است.در دیوان یسد نصرالله تقوی آورده شده ولی آن را متعلق به ناصر خسرو نمی داند)مرحوم تقوی در خصوص چرایی آوردن این شعر در دیواانش چنین می گوید:”چون این ابیات متفرقا” در تمام نسخ موجود یافت شد،در دیوان ضبط شد.لیکن به ملاحظه رکاکت اغلب الفاظ و سخاوت اکثر معانی به نظر نمی آید که از حکیم ناصر خسرو باشد”

  12. با اجازه فرهیخته مهربان،درویش خان آبکناری این بخش را تا پرداختن به بحث عین القضات ؛ با نقل کلامی از ابوسعید ابوالخیر به پایان می رسانم.
    شیخ گفت:روز قیامت ابلیس را در دیوان حاضر گردانند و گویند، این همه خلق را تو از راه ببردی؟ گوید نه؛ولیکن من دعوت کردم ایشان را،مرا اجابت نبایستی کرد. اسرار التوحید
    ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست/ ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود. حکیم سنایی
    شاد باشید و سربلند.ارادتمند و خاک پای شما فرزاد.

  13. محضر مبارک دوست فرهیخته و سرور ارجمندم جناب فرزادخان هخامنشی
    با سلام و عرض ادب و ارادت . و با کسب اجازه از محضر شریف‌تان می‌خواهم به مطلب اول‌تان برگردم و نکاتی را به عرض برسانم :
    مرقوم فرموده بودید : « جناب طاهری عزیز ، باور بفرمائید وقتی با مطالبۀ توام با اصرار پیام جناب درویش در خصوص درست نویسی استاد شکوری مواجه می‌شوم به یاد درخواست غیر متعارف سلطان محمود از ابوریحان در مقالۀ سوم از چهار مقالۀ عروضی سمرقندی می‌افتم .» دوست نازنین ، بهتر از درویش می‌دانید که بحث سلطان محمود و ابوریحان بر سرِ غلط نویسی ابوریحان و حکم سلطان بر درست نویسی ، مبتنی نیست . عروضی سمرقندی در حکایت‌های سوم و چهارم ( در مقالۀ سوم – نجوم ) ماجرایی را تعریف می‌کند که در آن سلطان محمود در تلاش است تا نشان دهد که پیشگوئی‌های ابوریحان درست نیست ( چون پیش فرض سلطان این بود که ابوریحان مطابق رای و نظر سلطان پیشگوئی خواهد کرد ) . لذا از ابوریحان میخواهد تا در دو مورد پیشگوئی نموده و پیشگوئی خود را مکتوب کند. بعد از وقوع واقعه به سراغ نوشته‌های ابوریحان میروند و میبینند که پیش‌بینی یا پیشگوئی او در هر دومورد درست بوده است . سلطان از این وضعیت سخت برآشفته و عصبانی میشود و دستور میدهد تا او را به زندان افکنند . بیچاره ششماه در زندان بود تا آنکه با وساطتِ خواجۀ بزرگ احمدِ حسنِ میمندی از زندان آزاد میشود . البته سلطان به منظور استمالت و دلجوئی از ابوریحان دستور داد تا اسب و ساخت زَر و جُبّۀ ملکی و دستار قَصَب و هزار دینار و غلامی و کنیزی به او بدهند . عروضی سمرقندی در ادامه مینویسد : « و سلطان ازو عذر خواست و گفت : یا بوریحان ، اگر خواهی که از من برخوردار باشی سخن برمراد من گوی ، نه بر سلطنتِ علمِ خویش . بوریحان از آن پس سیرت بگردانید . و این یکی از شرایط خدمت پادشاه است ، در حق و باطل با او باید بودن ، و بر وفق کار او تقریر باید کرد » . تصدیق می‌فرمائید که اساساً ماجرای سلطان محمود و ابوریحان در مورد غلط یا درست نوشتن نیست . مطالبۀ توام با اصرار درویش این است که درست بنویسیم نه بر مراد درویش . تقاضا کرده‌ام که غلط ننویسیم که این آفت از ارزش و اعتبار مطلب می‌کاهد . به نظر شما آیا این درخواست غیر متعارفی است ؟ « راست می‌گوی ، که هشیار نگوید جز راست » . از محضر شریف حضرتعالی تقاضا می‌کنم یکبار دیگر مطالبی را که بنده و استاد شکوری در همین سایت نوشته‌ایم را از نظر بگذرانید ( هرچند ارزش دوبار دیدن را ندارد ) تا ببینید استاد شکوری در نوشتن مطالب خود چقدر دچار اشتباه شده‌اند و درویش هم کراراً تذکر و توجه داده است . اساساً همین موضوع موجب نقار و عناد و کینه شده است . این خواسته ، خواستۀ بجا و بحقّی است که همچنان بر آن اصرار دارم و نه فقط از استاد بزرگوارم جناب شکوری عزیز ، بلکه از همۀ عزیزا ن تقاضا دارم تا به این مهم عنایت ویژه‌ای مبذول فرمایند .
    جناب هخامنشی عزیز ، علاوه بر مراتب فوق ، ضرورت اقتضا می‌کند تا نکتۀ ظریفی را معروض دارم .جنابعالی با روایت این ماجرا ، استاد بزرگوارم جناب فرامرزخان شکوری را بر منصب ابوریحان بیرونی منصوب و در مطلب دیگری مرقوم فرموده‌اید « مولانا برای شمس شماره موبایل گذاشته » . به این ترتیب استاد شکوری باورش شده که در عرصۀ علم و دانش به جایگاه و مرتبۀ رفیع بیرونی نایل گشته و در حوزۀ شعر و ادب و عرفان نیز مولانای ثانی است ، نشان آنکه دوباره رجز خوانی را شروع کرده است . اینها همه قبول ، اما به راستی چه نسبت است میان درویش یک‌لاقبایی چون حقیر و سلطان محمود غزنوی و در جای دیگر نیز درویش را شمس خوانده‌اید . درویش کجا و شمس تبریز کجا ؟ « ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا » درویش خاک پای عزیزانست ، « از خاک بیشتر نه ، که از خاک کمتریم » . سلطان به منظور استمالت از ابوریحان ، غلام و کنیز و هزار دینار و اسب و چه و چه می‌دهد . درویش آه در بساط ندارد تا با ناله سودا کند . البته یک دفترچۀ پرداخت اقساط بانکی دارد با کلی قسط عقب افتاده ، اگر مایل باشند آن را تقدیم کنم تا شاید استاد شکوری دلشان سوخت و چند قسط از اقساط معوقم را پرداخت نمود .
    راستی تا یادم نرفته عرض کنم که استاد بزرگوارم جناب شکوری متعاقب آنکه حضرتعالی احکام انتصاب جدیدشان را صادر فرموده‌اید ، جانی دوباره گرفته‌اند و دوباره شروع کرده‌اند به رجز خوانی . از « عالیجناب سرخپوش » شروع شد ، اکنون رسیده به اینجا که می‌فرمایند : « و به عالیجناب سرخپوش و حتی خاکستری‌ی گنجی هم شک می‌کنم » . به نظر می‌رسد به لطایف‌الحیلی در تلاشند تا بحث را از حوزۀ شعر و ادبیات خارج نموده و سیاسی‌اش کنند . آیا واقعا کسی هست که نداند عالیجناب سرخپوش کیست ؟ یا نداند اکبر گنجی کیست ؟ نمی‌دانم اینبار چه نیت پلیدی در دل و چه قصد شومی در سر دارند . اما از قول درویش به ایشان بفرمائید که حقاً و انصافاً حیف است . خوب‌ است قدر خود بدانند و حرمت خود نگاه دارند . بعضی جاها حرف نزدن بهتر از حرف زدن است . به قول اخوان ثالث : « آه ، خامشی بهتر . ورنه من باید چه می‌گفتم به او ، باید چه می‌گفتم ؟ گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی است ، خامُشی بهتر » و یا به قول مولانا : « خامشی بحر است و گفتن همچو جو / بحر می‌جوید تو را جو را مجو » . لطفا به ایشان بفرمائید : « ای دوست ما را مترسان ز دشمن / ترسی ندارد سری که بریده است / آخر مگر نه ، مگر نه / در کوچۀ عاشقان گشته‌ام من ؟ »
    قربانت درویش – هشتم دیماه ۱۳۹۳

  14. ادیب فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی ، سلام
    بگذارید پرسشم را اینگونه مطرح کنم که آیا ناصر خسرو مثلا در هفتاد هشتاد سالگی همانطور فکر میکرده که در بیست سی سالگی ؟ آیا عقاید ناصر خسرو در سالهای آخر حیاتش همانی بوده که در دورۀ جوانی و میانسالی؟ حکیم ابو معین حمیدالدین ناصربن‌خسرو قبادیانی ۸۷ سال زیسته است . آیا میشود پذیرفت که او در تمام طول عمر ۸۷ ساله‌اش پیوسته یک جور می‌اندیشیده و عقاید او هیچگاه تغییر نکرده است ؟ آنچه که جنابعالی به آنها اشاره و استناد می‌فرمائید ، به باور من همه مربوط است به بعد از پنجاه سالگی وی . ناصرخسرو تا قبل از آغاز آن سفر معروف ( ۴۳۷ هجری قمری که هفت سال طول کشید و بسیاری از محققان به درستی آن را نقطۀ عطفی در تحول اندیشه‌ها و مبداء دورۀ جدیدی از زندگانی او می‌دانند ) ، باورها ، تفکرات و دیدگاه‌های دیگری داشته است .
    استاد بدیع‌الزمان فروزانفر می نویسد : « در این سفر چهار بار حج کرده است و شمال شرقی و غربی و جنوب غربی و مرکزی ایران و ممالک و بلاد ارمنستان و آسیای صغیر و حلب و طرابلس و شام و سوریه و فلسطین و جزیرۀالعرب و مصر که سه سال آنجا بود، و قیروان در تونس و نوبه و سودان را سیاحت کرد و پس از آنکه اغلب ایامش را در پایتخت خلفای فاطمی ، یعنی مصر ، بسر برد ، در آنجا داخل مذهب اسماعیلیه و طریقۀ فاطمیان شد و به قصد ترویج آن مذهب و نشر دعوت فاطمی در خراسان ، به وطن خویش عودت کرد . مشارالیه درجات سیر باطنیه را طی کرد و از مراتب مستجیب و ماذون و داعی بالاتر رفت و به مقام حجتی رسید و به یکی از حجت‌های دوازده‌گانۀ فاطمیان در دوازده جزیرۀ نشر دعوت شد و از طرف امامِ فاطمی آن زمان، ابو تمیم معدبن علی المستنصر بالله ، حجت جزیرۀ خراسان تعیین شد و به این ماموریت ، یعنی دعوت مردم به طریقۀ اسماعیلیه و بیعت فاطمیان در ممالک خراسان و سرپرستی شیعیان آن سامان ، و به قول خود شبانی رمۀ متابعان دین حق ، به ایران برگشت . » ظاهرا ناصرخسرو در سال ۴۴۴ به خراسان برگشته و در این تاریخ دقیقا پنجاه ساله بوده است . فرمایشات جنابعالی در مورد ناصرخسرو از این مقطع به بعد مصداق کامل دارد . عرض بنده بیشتر ناظر بر عقاید و احوال و آثار ناصرخسرو تا قبل از این سفر و قبل از پیوستن به فاطمیان مصر است .
    ضمنا حضرتعالی در سطر پایانی مطلب‌تان در مورد ناصرخسرو مرقوم فرموده‌اید « سخاوت اکثر معانی » در حالیکه « سخافت اکثر معانی » درست است . از شما عذرخواهی میکنم ، این مرض در حقیر ذاتی است . نمیتوانم از کنار اشتباهات تایپی بویژه اگر معنی عبارت را تغییر می‌دهد ، بگذرم . اصرار درویش بر درست نویسی ناظر بر همین مقوله است . همچنین است در مورد نقل شعر از شاعران .
    درست است که برخی از بزرگواران به خاطر « رکاکت الفاظ و سخافت معانی » قصیدۀ مورد بحث را منسوب به ناصرخسرو نمی‌دانند ، اما به گمان حقیر این شکل برخورد بسیار سختگیرانه است . اگر بنا باشد با این معیار به سراغ اشعار شاعران بزرگ برویم ، آنوقت باید در مورد انتساب خیلی از اشعار به سرایندگان آنها تردید کنیم . در اینصورت باید بگوئیم که مثلا داستان خاتون و کنیزک که در مثنوی شریف آمده و مشحون است از الفاظ رکیک ، از مولانا ( آن عارف بزرگ و نامی ) نیست . لطفا به این بیت فقط به عنوان یک نمونه عنایت بفرمائید : « مرگ بُد با صد فضیحت ای پدر / تو شهیدی دیده‌ای از . . . ( مولوی ) » . سعدی نیز غزلی دارد با این مطلع : « ای لعبت خندان لبِ لعلت که مزیده‌ست / وی باغِ لطافت بِهِ رویت که گزیده است .» که اکثر معانی بویژه سه بیت پایانی آن سخیف است . آیا میتوان گفت که این غزل از جناب سعدی نیست . همچنین است این غزل حافظ : « حال دل با تو گفتنم هوس است / خبر دل شنفتنم هوس است » خصوصا این دوبیت : « شبِ قدری چنین عزیز و شریف / با تو تا روز خفتنم هوس است . وه که دردانه‌ای چنین نازک / در شب تار سفتنم هوس است » . به راستی حضرت حافظ هوسِ همخوابگی با چه کسی را در سر دارد و کدام دردانۀ ظریف را میخواهد در شب تاریک سوراخ کند . ملاحظه میفرمائید که معانی این اشعار ظاهرا سخیف است . اما کسی می‌تواند تنها به این دلیل در انتساب این اشعار به مولانا و سعدی و حافظ تردید و تشکیک کند ؟ والله تعالی اَعلَم .
    سلامت و سربلند باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    هشتم دیماه ۱۳۹۳

  15. عدم آزادی خرد در نگاه ناصر خسرو
    و شیوه بر خورد با مخالفان
    احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته ، فرشته گردد ( فیه مافیه / مولوی ) این انسان مو جودی ست دو ساحتی ، از یک سو فرشته و از سوی دیگر همنشین حیوان . این سوم هست آدمیزاد و بشر / از فرشته نیمی و نیمی زخر . / گر به ظاهر آن پری پنهان بود / آدمی پنهان تر از پریان بود ./ تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق / بلکه گردونی و دریای عمیق و… دهها تعریف در باره دو بعدی بودن انسان مطرح است و یکی هم انسان ، عالیجناب سر خپوش و خاکستری ی پیچیده یی ست در مناظره . این همان تعریف مولا نا ست منتها من به جای خر و فرشته از سرخپوش و خاکستری استفاده کرده ام . جناب درویش ! نمی دانم چرا از کلمات من حساسیت دارید و همه را قیاس به خود می گیرید و ای کاش سرخپوش را هم مانند پاشنه آشیل توضیح می دادم و حالا سرخ ، سرخاب ، سر خارنگ ، سرخگون ، سر خپوش ، سرخ نای و سرخه و … همه از آن نگارنده قبول ! حالا چون راجع به ناصر خسرو و اعتقادات او سخن به میان آمده و جناب فرزاد عزیز هم توضیح درستی در باره روشهای استدلالی کلامی ( اشاعره و معتزله و شیعی) فرمودند . از این که معتزله حسن و قبح را عقلی می دانند و اشاعره شرعی و شرح کامل آن در این سایت میسر نیست . اما این شیعی متعصب و خشک مغز را می توان طور دیگرهم مورد نقد قرار داد. شعر ناصر خسرو به صورت مجموعه ای از دلایل عقلی و دینی در آمده است و از شعر و عاطفه و هیجان قلبی که لازمه ی شعر واقعی ست زیاد بهره ای ندارد. از ابتهاج می پرسند که نظرتان در باره ناصر خسرو چیه ؟ ابتهاج هم می گوید : خوب نیست ، شعرش خیلی خشکه برای من . اما این قطعه ” چنین کس به حشر زنده شود ” را می خواند و ( غش غش می خندد ) منظور سایه این قطعه است که به ناصر خسرو نسبت داده اند :
    مردکی را به دشت گرگ درید / زو بخوردند کرکس و دالان / آن یکی رست در بن چاهی / وان دگر رفت بر سر ویران / این چنین کس به حشر زنده شود / تیز بر ریش مردم نادان
    سخنان درشت و زمخت ناصر خسرو عشق و احساس را از او گرفته و به قول اخوان اگر عاشق بود زبانش نرم بود . همین عقل خشک و خرد ورز ی های شکننده گاه خنده را از لبان او محو می ساز ند ( ود رعمرش مانند فلان بهمان هر گز نخندید ) و دلها و چشم های خندان را نشان بی خردی می شمارد و خود را که گریبان گرفته ی عقل می داند و از خنده دور می دارد :
    خنده از بی خردی خیزد چون خندم/ که خرد سخت گرفته است گریبانم و باز صد رحمت به خیام و حافظ و این شعر خیام : می خوردن و شاد بودن آیین منست / فارغ بودن ز کفر و دین دین منست / گفتم به عروس دهر کابین تو چیست ؟/ گفتا دل خرم تو کابین منست . و اما همین عدم آزادی خرد گهگاه اورا بر آزاد اندیشان می شوراند و آنگاه در پاسخ در می ماند به مغلطه و بی نزاکتی و فحاشی می کشاند ( درست مانند انوری و وحشی بافقی ) مستهجن ترین کلمات را نثار مخالف فکری خود می کرد و گو یا ناصر خان با این همه خرد ورزی هر گز توانایی تحمل حرف مخالف را نداشت . ا از این شیوه بر خورد را در نقد او از مبادی و مبانی افکار آزاد اندیش بزرگ ایران محمد زکریای رازی ( منکر نبوت ) می توان دید . و نیز بر خورد های تند و زننده ای که با مخالفان افکار خویش پیدا می سازد و عمو ما آنها را ستور و خر و استر و گاو … می خواند و رو شنفکران جبهه مقابل را خود فرو خته ، متهم ، جاهل عالم نما و نظایر آن می نامد . برچسب ها و تهمت هایی که امروز در ایران مخصوصا در بعضی شبکه ها رایج است و گفتنی ست که یک روضه خوان شیعی افراطی خطاب به حاجیان می گفت : حاجی خر ، خرس ، الاغ و… یک بار رفتی مکه بس است و ده بار برو کربلا بیست بار سی بار… ( و البته تهمت های ناصر خسر و را می توان در زادالمسافرین و رو شنایی نامه دید ، و باز می توانید به تصویری از ناصر خسرو – علی دشی فصلهای ۱۰ و ۱۲ رجوع کنید ) اما دو کلمه راجع به رازی عرض کنم که رازی چون طبیب بود و کاشف الکل با مشاییان و پیروان ارسطو میانه خوبی نداشت . البته به دین و نبوت هم اعتقادی نداشت و منابع در این زمینه فراوان است . و کتاب های مقدس آسمانی را فاقد اعتبار می دانست و کتاب نقض الادیان رازی بی تر دید حاوی شدید ترین حملات به ادیان بوده است . ( امین ، احمد ظهر الاسلام ، ج دوم ، ص ۳ )
    نا گفته نماند که بیش از دوازده نفر بر رازی رد نوشته اند و یکی از آنان ناصر خسر و ست .
    ۸دی ۹۳ فرامرز شکوری

  16. ناصر خسرو شاعر ساده لوح
    ساده لوحی و احمقی چنان جان او را مسخر می سازد که به تعبیر تقی زاده به اندازه یک شیعی متعصب عهد صفویان ( یا یک شیعی افراطی روز گار ما با نام حسن الهیاری ) دشنام و طعن بر خلفای سه گانه ( عمر و ابو بکر و عثمان ) و نفرین بر مخالفان و فحش و نا سزا گویی بر نا موا فقان دهان و زبانش را آکنده می سازد . چنان در چنبر جزمیات و قشری گری خویش گرفتار می گردد و اید ئو لو ژیک با مبادی هستی بر خورد می کند همه را نادان و گمراه و دوزخی و خر و گاو می شمارد که دیوان او آکنده از آنهاست مثلا : آن که به دین اندر ناید خر است / گر چه مر او را چو تو آدم نیاست
    جان تو بی علم و خری لا غر است / علم تو را آب و شریعت چراست
    دکتر اسلامی راست گفته است که :” اشکال او ساده دلی ست ” (آواها و ایما ها ، ص ۱۷۳)
    این شاعر در باری که در در بار چغری بیگ راه یافت و به اهل تسن توهین می کرد که بالاخره حکم قتل وی توسط امرای سلجوقی صادر شد و بعد ها یمگان ( یمکان ) در بدخشان و فات یافت . و چند شعر خرو گاو از دیوانش بگویم و ختم مقال کنم :
    نبودی کاش در نعمات لذت / چو خر بایست در صحرا چریدن
    دویدی بسی از این آرزو ها / به روز جوانی به گاو جوانه
    گر تو به خواب و خور بدهی عمر همچو خر / بر جان تو وبال چو بر خر شود خره
    خر ز پس جو دویدن تو زپس نان / اکنون در زیر بار میری خروار
    زین بیش چه نیکی آید از تو / وز گاو گنه چه بود و ز خر …
    ۸دی ۹۳ فرامرز شکوری

  17. اول:محضر مبارک فرهیخته عالیقدر،جناب درویش خان آبکناری سلام دارم و عرض ادب
    دوم:اجازه توضیح
    ۱-استنادحضرتعالی در تعلق این شعر به ناصر خسرو، دیوان تقوی بود؛من هم عرض کردم مصحح آن دیوان که خود مرحوم تقوی باشدگفته این شعر از ناصر خسرو نیست.
    ۲-مقصود ما در گفتگوی فی مابین،ناصر خسرو کمال یافته است نه ناصر خسرو متعلم.
    ۳-در خصوص شعر خاتون و کنیز و قیاس حضرتعالی باید بگویم که حضرت مولانا در بیشتر تمثیل های خود تشریح معانی ابیات ما قبل تمثیل را مد نظر دارد.اگر به همین داستانی که اشاره فرمودید عنایت داشته باشید مولانا در ابیات قبل، تقلید کورکورانه رامذمت کرده و مورد نقد قرار داده است. او برای تشریق ذهن خواننده از”هزلی که موضوع آن شهوت رانی است برای نقد شهوت رانی یا نقد تقلید نابخردانه بهره جسته است” بنابر این تصدیق می فرمایید که ظرافت کلام و احراز معانی در تمثیل مولانا با رکاکت و سخافت(سست بودن و ضعیف بودن و ناقص عقل بودن)مباینت دارد.
    ۴-سعدی نیز به جهت تشحیذ و هدایت ذهن خواننده از تمثیل متصور که سرشار از اشارات است بهره جسته است.کلام او در سه بیت آخر شعر یاد شده از چنان صلابتی در حوزه تشبیه و تصویر بر خوردار است که سخیف (به معنی قبیح) خواندن آن دل شیر می خواهد.به زبانی دیگر بهره جستن سعدی از استعاره،نمایان گر چیره گی استاد در تطبیق زیبایی مشابهت با معانی است.
    شاد باشید و سربلند.ارادتمند شما فرزاد

  18. ادیب فرزانه و دوست فرهیخته‌ام جناب فرزادخان هخامنشی ، سلام
    در نوشتۀ پیشین سه نمونه از شعر شاعران بزرگ ارائه کردم که اولی ( مولانا ) از الفاظ رکیک استفاده کرده بود ، الفاظی که نه می‌شود آن را برای کسی خواند و نه می‌توان آن را نوشت ، طوری که مجبوریم به جای اصل واژه اینجوری ( . . . ) سه نقطه بگذاریم و بگذریم . چرا ؟ چون شاعر لفظی رکیک را که به خدمت گرفته است . البته این فرمایش جنابعالی کاملا درست است که مولانا در مذمّتِ تقلیدِ کورکورانه و نابخردانه آن داستان را روایت کرده است . اما عرض بنده این است که جناب مولانا برای تبیین و تفهیم همین مهم از الفاظ رکیک هم بهره جسته است ، این واقعیت را نمی‌توان انکار کرد .( البته به گمان حقیر جناب مولانا حق داشته و مجاز بوده‌ تا اندیشه‌هایش را در هر قالبی که صلاح می‌دیده منجمله حکایت و تمثیل و داستان بیان کنند و طی آن مخیّر بوده تا از هر لفظ و واژه‌ای که مفاهیم مورد نظر ایشان را روشن‌تر و شفاف‌تر متبلور می‌سازد ، استفاده نمایند .) اساساً این از بدیهی‌ترین اختیارات شاعر است تا واژه‌های مورد نیازش را خودش انتخاب نموده و به خدمت گیرد . مخالفت من با آن فتواست که میگوید « شاعران بزرگ از الفاظ رکیک و معانی سخیف استفاده نمی‌کنند ، پس اگر در میان اشعار شاعران بزرگ ، شعری با این مشخصات مشاهده کردید ، در اصالت و انتساب آن تردید کنید .» من در شعر مولانا لفظ رکیک می‌بینم ، اما در اصالت و انتساب آن به مولانا هیچ تردیدی ندارم .همچنین است درمورد اشعار حافظ و سعدی . در خصوص آن دو نمونه از اشعار حافظ و سعدی نیز باید این نکته را نیز عرض کنم که علاوه بر آنکه لفظ ایشان از فخامتی بی‌نظیر برخوردار است و غزل ایشان سرشار از زیباترین تشبیهات و تصاویر و تعابیر بدیع است ، اما معانی حاصل از اشعار این هردو بزرگوار ، معانی‌ای نیست که از حافظ و سعدی انتظار داریم . چرا که حافظ در آن شعر رندانه‌اش هوس کرده تا در شب قدری چنین و چنان (عزیز و شریف) با معشوقۀ زمینی‌اش تا روز بخوابد و در بیت بعدی نیز همان معشوقه را به دُردانه‌ای نازک تشبیه کرده و می‌خواهد در تاریکی و ظلمت شب او را سوراخ کند . این غزل که البته در اوج فخامت کلام و زیبایی تعابیر سروده شده ، شاید چندان از معانی فخیمی برخوردار نباشد ، با اینهمه نه تنها من بلکه هیچ کس در اینکه این غزل یکی از غزل‌های ناب جناب حافظ است ، کمترین تردیدی به خود راه نمی‌دهد . می‌خواهم تکرار کنم که آن فتوا را قبول ندارم . در مورد جناب سعدی نیز همینطور . سعدی در بارۀ لعبتِ خندان لبی که با همه برمی‌آمیزد و از سعدی می‌گریزد ، این‌چنین می‌گوید : در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی / کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‌ست . رفت آن‌که فقاع از تو گشایند دگر بار / ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده‌ست . سعدی درِ بُستانِ هوای دگری زن / وین کِشته رها کن که در او گلّه چریده‌ست .» نمی دانم شما سخن گفتن از زنی زیبا اما بدکاره و هرزه که هرزگی وی آنچنان گسترده است که سعدی از آن به کشتزاری تعبیر می‌کند که در آن گلّه چریده است ، را چه می‌نامید . اسمش را معانی سخیف ( به معنای لغوی آن سبُکی عقل و کم‌عقلی ، یا به معنای اصطلاحی آن قبیح و زشت و غیراخلاقی ) می‌گذارید و یا هرچیز دیگر ، واقعیت این است که سعدی در سرودن این غزل به پشتوانۀ احاطۀ کامل بر فرهنگ وسیع واژگانی و برخوردار از نبوغی کم نظیر و قریحه‌ای سرشار ، دلنشین‌ترین واژه‌ها را به خدمت گرفته ، زیباترین تشبیهات و بدیع‌ترین تعابیر و تصاویر را به‌دست داده ، هرچند کل غزل در وصف هرزگی یک زن است . بی تردید این غزل یکی از شاهکارهای سعدی است . آیا به صِرفِ آنکه معانی این غزل مطابق میل و سلیقۀ حضرات نیست و چون تنها هرزگی یک زن را توصیف نموده و به قول ایشان معانی این غزل سخیف و قبیح و اصطلاحاً غیراخلاقی است ، میتوان چنین فتوا داد که این غزل از سعدی نیست . قطعاً پاسخ منفی است .
    علاوه بر مواردی که به عرض رسید ، درویش معتقد است این قبیل غزل‌ها احتمالا مربوط به دورۀ جوانی و میانسالی حافظ و سعدی است ، یعنی دوره‌ای که برخورداری و بهره‌مندی از لذایذ دنیوی را مغتنم می‌شمرده‌اند .
    سلامت و سربلند باشید – دوستدار و ارادتمند شما درویش آبکناری
    نهم دیماه ۱۳۹۳

  19. اول:محضر مبارک استاد معلم جناب درویش خان آبکناری سلام درم و عرض ادب
    دوم:ااجازه توضیح
    ۱-همانگونه که مستحضرید منظور مرحوم تقوی از رکاکت و سخافت،زشت و مستهجن خواندن قصیده نیست؛بلکه سستی و بی پایگی و تزییف برهان آن است.بنابراین حقارت و بی مقداری و نادرستی کلام با زشتی وقباحت الفاظ تفاوت دارد.ادله استعمال استاد تقوی ازبهره مندی کلماتی که معنی انعکاسی دارندرا می بایست در عرصه ای جستجو کرد که آن کلمات بر بستر آن جاری عرصه جاری هستند.اگر عرصه،ادب و موضوع آن تفسیر یک اثر ادبی باشد،ضرورت عنایت به چند معنا بودن کلمات فرض است.به نظر حقیر،مرحوم تقوی وقتی قصیده هشتاد و هفت بیتی ذیربط را مطالعه کرد،حتی یک واژه رکیک و سخیف که معادل و مترادف استقباح باشد در آن مشاهده نکرد.لذا آن قصیده را حسن تعلیل بر شمرد و رکاکت و سخافت آن را نیز عدم تطابق با راستی و درستی.
    ۲-بله،بسیاری از شعرا بنابه دلایلی(عدم تحمل آرای یکدیگر و سبک مغزی حاکم)اشعار مستهجن و توهین آمیز نیز داشته اند.قول شما در این خصوص صحیح است.اما لازم است به معنی انعکاسی الفاظ آن اشعار نیز عنایت داشت.یعنی همانند استنتاج گفتگوی موسی و شبان می بایست بین منطوق شبان یا فهم ظاهری متعلم بامضمون موسی یا معانی نهفته در کلام معلم فرق نهاد.
    ۳-حضرتعالی سالها آموخته اید و قرنها اندوخته.علاوه بر گفتگوی بی ثالث،در همین محاضره اندک نیز از شما بسیار آموختم.شاید حضرتعالی به واسطه درگیری ذهن،از ماحصل بحث خود با استاد شکوری غافل بودید.هر پیام آن بحث منبع و سرچشمه تولید علم بود.هر نامی که آورده می شدمسبب شور و شوقی وصف ناپذیر در معرفت به آراء وعلت رغبت به پژوهشی دیگر بود.آری،مناظره حضرتعالی با استاد شکوری را اینگونه هم می توان استدراک کرد.
    ۴-بااجازه به بحث عین القضات می پردازم
    اراتمند و شاگرد شمافرزاد

  20. دوست گرانمایه و ادیب فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی ، سلام
    این‌همه صبر و حوصله در تحمل درویشی بی‌بهره از علم و ادب ، این‌همه شرح صدر و وسعت مشرب در تحمل اندیشه‌های ناصواب درویش و این‌همه تواضع و فروتنی در عین برخورداری از دانشی وسیع و عمیق آنهم در قبال درویشی که خود داعیۀ خضوع و خشوع دارد ، حقیقتاً ستودنی و آموختنی است . می دانم که سروکله زدن با درویشی چون این حقیر سراپا تقصیر ، جز خستگی و اتلاف وقت برای شما بهره‌ای ندارد ، اما صادقانه عرض کنم که گفت‌وگو با حضرتعالی ( به قول شما محاضره ) برایم افتخاری است که نمی‌خواهم به این زودی از دستش بدهم . دیر آمدی ای نگار سرمست / زودت ندهیم دامن از دست . حضور حضرتعالی در این بحث ، تنها به کسب افتخار حقیر محدود نمی‌گردد ، بلکه صادقانه باید اعتراف کنم که در همین اندک زمانِ افتخار همکلامی با شما و طی همین چند مطلب کوتاه اما به واقع شیوا و شیرین و آموختنی ، درس‌ها گرفته‌ و بسیارها آموخته‌ام . درس علم و اخلاق ، درس عشق .
    به نظر می‌رسد که دیگر تحمل درویش برایتان دشوار شده ، چون به حقیر توجه و تذکر داده‌اید که « به واسطۀ درگیری ذهن از ماحصل بحث خود با استاد شکوری غافل مانده‌ام .» این غفلت و بی خبری صدبار بهتر از آن آگاهی و هشیاری . من و استاد شکوری در ادامۀ آن بحث راه به جایی نمی‌بریم ،خوانندگان عزیز و مخاطبان محترمِ آن مباحث نیز چیزی گیرشان نمی‌آید . چون ما دو نفر به رغم هم‌زبان بودن ، همدل نیستیم . ای بسا هندو و ترک ِ هم‌زبان / ای بسا دو ترک چون بیگانگان . استاد شکوری می‌فرمایند « من آمده‌ام که حق بگویم ، درویش آمده است تا حق را لگدمال کند » . به نظر شما در چنین فضایی می‌توان آن بحث را ادامه داد ؟ در واقع استاد شکوری آمده تا از نمد مناظره کلاهی نصیبش شود ، غافل از آنکه « کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی» . درویش اما نه تنها در تدارک کلاه نیست ، بلکه به شدت مراقب آنست تا یکبار دیگر سرش کلاه نرود .
    مقولۀ بحث درویش با حضرتعالی اما از جنسی دیگر است . درویش بیخودی محاجه می‌کند که شما توضیح دهید تا هم درویش و هم دیگران از شما یاد بگیرند . بی مبالغه باید عرض کنم آنچه که من در همین مدت کوتاه از شما آموخته‌ام ، اگر یکسال به مطالعه و تحقیق می‌پرداختم ، اینقدر گیرم نمی‌آمد . میدانم که از ادامۀ بحث با درویش خسته شده‌اید . البته حق با شماست . تو نازک طبعی و طاقت نیاری / گرانی‌های مشتی دلق پوشان . اما ، مرا خود با تو چیزی در میان هست و آن همدلی است که از همزبانی خوش‌تر و بهتر است . البته این احساس من است . می دانم که احساس شما چیز دیگری است . نزدیک شدن به جایگاه متعالی شما یعنی چند پله بالا رفتن درویش که البته چیزی از شما نمی‌کاهد ، چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی .
    تقاضا می‌کنم در این وادی که بیشتر به وادی حیرت و سرگشتگی شبیه است ، ما را تنها نگذارید . حرفهای نگفته و پرسش‌های بسیاری باقی است که اگر اجازه بفرمائید به تدریج مطرح خواهم کرد و جنابعالی همچون گذشته با سعۀ صدر پاسخ خواهید فرمود .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    دهم دیماه ۱۳۹۳

  21. جناب درویش بسیار عزیزم ، سلام
    هوا خواه تو ام جانا و میدانم که میدانی / که هم نا دیده می بینی و هم ننوشته می خوانی ( حافظ )
    در آن پاشنه ی آشیل نوشتم : مراء و جدال در مناظره یکی از همان دعوا هایی ست که حساب و کتابی ندارد . حتی اگر حق با تو ( تو ومن ) بود وارد مجادله نشو و بعد این روایت را نقل کردم که ( اترک المراء و ان کنت محقا ) اگر دیدید گفت و گو با دیگری ( تو یا من فرقی نمی کند ) به مما رات یا جنگ و جدل کشیده است و طرف شما ( من و تو و شمایان ) قصدش حق جویی نیست بلکه حق را لگد مال کرده است ( هم درویش و هم فرامرز ) فقط می خواهد پنبه ی شما را بزند ، گفت و گو با او چه سودی دارد ؟و… این نوشته ی من بود با اندکی توضیح ، اما بر داشت جناب عالی :” استاد شکوری می فر مایند من آمده ام که حق بگو یم ، در ویش آمده است تا حق را لگد مال کند ” این بر داشت شما غلط است . این همان خیال اندیشی ست که به قول مولا نا هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد . جناب درویش عزیز ! شکوری هم خیال اندیش است ! آخر من کجا حق کجا ؟! حق چیست ؟ ( خودش یک مناظره می طلبد ) با طل کدام ، بگو آخر / میزان حق و قاضی ی باطل کیست ؟ از کدامینی تو شمع یا پروانه ؟ پاشنه ی آشیل نقطه ضعف مخلوقات است و استدعا دارم دو باره آن نوشته را مطالعه بفر مایید و اینقدر قیاس نفر مایید ،همه چیز را به دل نگیرید . من تورا دوست دارم بار ها نوشتم و گفتم که هوا خواه توام جانا درویشا ! حالا اگر احساس می کنی که من می خواهم آن سر مبارک نادیده ات را کلاه بگذارم ، بهتر است با جناب فرزاد عزیز مناظره بفر مایید چرا که به قول جناب عالی همدلی از همزبانی بهتر است .اما تو(= من ) بندگی چو گدایان به شر ط مزد مکن / که دوست خود روش بنده پروری داند و اما من (= تو )تا حالا نه سر کسی کلاه گذاشته ام و نه کلاه بر داشته ام . اما یک کلاه گشاده بر سر همه ی ما گذاشته اند که امه گوشو خولا گیره. به قول حافظ نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند / غلام همت آن رند عافیت سوزم / که در گدا صفتی کیمیا گری داند / و فا عهد نکو باشد ار بیاموزی / و گر نه هر که تو بینی ستمگری داند / هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند . این شعر حافظ خطاب به همه ی ما آدمیان است ، نه فقط درویش یا فرامرز ! و یا آشیل، قهر مان افسانه یی ، پسر ته تیس و په له ، پادشاه میر میدون ، نامی ترین قهر مان هو مر – شاعر یو نانی – و شخصیت اصلی کتاب ایلیاد است . مادر آشیل یک پای نوزاد خود را گرفت و ا و را در چشمه یی که آب اش با عث رویین تنی می شد فرو برد و لا جرم آب بر آن نقطه از پاشنه ( پاندون ) که زیر انگشتان مادر بود اثر نکرد و در جنگ ترووا با اصابت تیری که به همین نقطه ی بدنش زدند به هلاکت رسید . پاشنه ی آشیل مشابه ی چشم اسفند یار (= ملا عبدالله ) است در اسا طیر ایرانی . باز تکرار می کنم که پاشنه ی آشیل نقطه ی ضعف پدیده ها را افاده می کند . ارادتمند شما – فرامرز شکوری ۱۳ دی ۹۳

  22. اول:محضر م مبارک استاد معلم جناب درویش خان آبکناری سلام دارم و عرض ادب
    دوم:اجازه تقریر
    استاد گرامی؛رقعه مبارک حضرتعالی را خواندم و همه را از سر لطف و بنده نوازی مقتدایی یافتم که مرا افتخار اقتدا بر فضل دانش او اقرب است بر کراهت نخوت خویش.
    حافظ ار آب حیات ازلی میخواهی/ منبعش خاک در خلوت درویشان است.
    در خصوص استمرار گفتگو شکسته نفسی فرموده اید و از “خستگی و اتلاف وقت” سخن به میان آورده اید.سوگند یاد می کنم که نه تنها اینگونه نیست؛بلکه با افتخار معتقدم که:
    در کعبه کوی تو هر آنکس که در آید/ از قبله ابروی تو در عین نماز است.
    آری؛مقتدای حقیر در معرفت نایافته ها،وجود نازنین اساتیدی چون فرزانه دردانه زمان، استاد شکوری عزیز و متعقل توانا،ساقی اقیانوس ادب درویش خان آبکناری است.از آموخته های مکتب حضرات است که اندک درسی پس دادم و دانم که اینگونه پس دادن سنگ به جام انداختن است.
    اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین/با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است.
    امید آن دارم که دانش پژوهان جوان آبکناری از وجود مبارک حضرات غافل نگردند و به کفاره فرزاد متلهف، فرصت را مغتنم شمارند تا سر و دستار خویش را در نزهت و نکهت حوض کوثر اساتیدی چون استاد شکوری گرانمایه و استاد درویش والا مقام معطر سازند.
    ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف/ سر و دستار نداند که کدام اندازد.
    با عرض پوزش از اساتید محترم معروض می دارد،دیر وقتی است که مضمون بیتی از ابیات حافظ (علیرغم تفاسیر موجود)ذهنم را به خود مشغول داشته است:
    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد.
    از اساتید محترم استدعا دارد در ادامه مناظره به تاویل این بیت نیز بپردازند.
    شاد باشید و سربلند.ارادتمند فرزاد

  23. استاد ارجمند جناب فرزادخان هخامنشی ، سلام
    اجازه میخواهم ابتدا به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه حضرتعالی برای تعیین اصالت یا مشکوک‌الاصاله بودن شعر شاعران ، بلافاصله پلی میزنید به آراء و عقاید ایشان و به معتقدات مذهبی و باورهای دینی آنان . سپس اعلام میفرمائید چون درونمایه ، پیام یا اندیشۀ مستتر در آن شعر با عقاید دینی شاعر سازگار نیست ، لذا اصالت شعر و انتساب آن به شاعر مربوط محل تردید است . مثل همین ماجرایی که در خصوص قصیدۀ مورد بحث و ناصرخسرو اتفاق افتاد . باور بفرمائید من تاکنون با شعر هیچ شاعری چنین برخوردی نداشته‌ام . به گمان من شاعر به عنوان هنرمند اصیل زمانه‌اش در جایگاهی بسی فراتر از این مرزبندی‌های عقیدتی قرار می‌گیرد و اساساً در این چارچوبهای تنگ نمی‌گنجد. حضرت حافظ در سرتاسر دیوانش بارها و بارها از می انگوری صحبت و به میخوارگی خود اعتراف و خوردن آن را به دیگران هم توصیه کرده و این درحالیست که حافظ مسلمان است و پیرو مذهب شافعی ، تصدیق می‌فرمائید که این‌دو با هم سازگار نیستند . با اینهمه آیا می‌توان فتوا داد که آن اشعار از حافظ نیست ، در اینصورت باید بیش از نیمی از غزل‌های حافظ را از او ندانیم . در حالی‌که در خصوص اشعار حافظ هیچکس چنین قضاوتی ندارد. پس چگونه است که در مورد ناصرخسرو چنین فتوایی صادر می‌شود . زنده یاد سیاوش کسرائی شاعر بزرگ همروزگار ما که یک مارکسیست لنینیست شناخته شده است شعری دارد با عنوان « وحدت » با الهام از این سخن پیامبر رحمت و مهربانی حضرت محمد (ص) : « اَلمُلک یَبقی مَعَ‌الکُفر ولا یَبقی مَعَ‌الظّلم » و بعد آن شعر زیبا : « والا پیامدار ! مُحَمّد !/ گفتی که یک دیار / هرگز به ظلم و جور نمی‌ماند برپا و استوار . . . » آیا میتوان فتوا داد که چون کسرائی دارای باورهای دینی و پایبند معتقدات مذهبی نبوده ، پس شعر وحدت سرودۀ کسرائی نیست ؟ به گمان حقیر بسیاری از شاعران ما مقیّد به باورهای دینی نبوده بلکه آزاداندیش بوده‌اند و هرگز خود را در آن چارچوب‌های تنگ حبس نکرده‌اند. مگر می‌شود اندیشه را حبس کرد .
    استاد گرامی ، جناب هخامنشی ؛ همان بزرگوارانی که فتوا داده‌اند « به ملاحظۀ رکاکت غالب الفاظ و سخافت اکثر معانی ، به نظر نمی‌آیدکه این شعر از حکیم ناصرخسرو باشد » ، پیشتر اعتراف کرده‌اند که ابیات این قصیده متفرقاً در تمامی نسخ موجود یافت شده است . وقتی این قصیده به تصریح همین بزرگواران در تمامی نسخ موجود از دیوان ناصرخسرو وجود داشته ، آنوقت باید داستان‌سرایی کنیم که شاعر دیگری کلی وقت صرف کرده و نشسته آن قصیدۀ بلند ۸۷ بیتی را سروده و بعد یواشکی آن را گذاشته لای دفتر شعر ناصرخسرو ، بی آنکه کسی از این ماجرا باخبر شده باشد ! با چه هدفی ؟ معلوم نیست . علاوه بر اینها شادروان علی‌اکبر دهخدا حداقل در ۱۰ جا ( ذیل ده واژه که قبلا نشانی آنها را تقدیم نمودم ) در لغت‌نامۀ خود با صراحت اعلام کرده که این ابیات از ناصرخسروست . آیا دهخدا هم اشتباه کرده ؟ جنابعالی در یکی از نوشته‌های اخیرتان در تایید نوشتۀ استاد شکوری ، انتساب آن شش بیت معروف را به عین‌القضات همدانی صحیح اعلام نموده بودید ، اما بعداً اعلام فرمودید که این شعر اساساً جعلی است . حال این سوال پیش می‌آید که اگر این قصیده جعلی و سرشار از رکاکت لفظ و سخافت معناست ، چگونه و با چه استدلالی میتوان آن را به عین‌القضات نسبت داد ؟ به گمان حقیر جای تامل بیشتری است . سلامت و سربلند باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    یازدهم دیماه ۱۳۹۳

  24. هر چه آن خسرو کند شیرین بود

    بنا به پیشنهاد دوست دانشورم جناب آقای فرزاد هخامنشی راجع به بیت جنجالی حافظ یعنی : پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد / باید عرض کنم که این بیت از ابیاتی ست که در آن بحث های بسیاری شده است و نگارنده در این جا قصد بیان بحث های فلسفی – کلامی ( اشعری و عرفانی ) همه ی آنها ندارد . مخصوصا مساله شرور در عالم . که در غرب سابقه ی این بحث به سقراط و افلاطون و… در عصر جدید به اسپینو زا و لایب نیتس می رسد و در اسلام هم متکلمان معتزلی و اشعری و شیعی از ابوالحسن اشعری وواصل ابن عطا گرفته تا ابن سینا و سهروردی و فخر رازی و ملاصدرا و… امثال مطهری جامع ترین بحث را ارائه کرده اند . گفتنی ست که بزرگان تصوف و عرفان غالبا اشعری مذهب یا جبری مذهب هستند مانند : حافظ ، عطار ، مولوی ، سنایی ، غزالی ، سعدی ، شیخ محمود شبستری و… اینکه هر چه خداوند کند عین صوابست و خیر محض و به قول معروف هر چه آن خسرو کند شیرین بود و اینکه خدا اگر یزید را بهشت و امام حسین را به جهنم ببرد – عین عدل است . به قول شیخ محمود شبستری صاحب کتاب گلشن راز ، زنیکو هر چه صادر گشت نیکوست . بنابر این تکلیف این همه جهل و عجز ، ظالم و ستم و زشتی ها چه خواهد بود و خالق آنها کیست ؟ این جاست که این مساله ی شرور حل نشده و نخواهد شد . اما آنچه که در بیت حافظ مورد نظر است : معنایی که از ظاهر بیت به دست می آید و آن اینکه : پیر ما گفت که بر قلم آفرینش یعنی خدا ، خطا و اشتباهی نرفته است ، به همین سبب حافظ با طنز و تعریض به پیر خود می گوید : آفرین بر نظر پاک خطا پوش پیر ما باد که علی رغم خطا در آفرینش ( وجود شر و شیطان و بیماری و مرگ و… ) از آن چشم پوشی کرده و گفت که خطایی نیست . به نظر دکتر شفیعی کدکنی یکی از خصوصیات پیر ، اشراف به ضمایر مریدان و سالکان است و پیر زمانی که از ضمیر و باطن سالکان خواند که خطا بر صنع و آفرینش رفته است به آنها گفت که هر گز در آفرینش سهو و اشتباهی و جود ندارد ( حال آنکه وجود دارد ) و بدین تر تیب ذهن سالکان را از اشتباه پاک نمود و حافظ به پیر خود می فر ماید : آفرین بر نظر پیر باد که خطا را از ذهن سالکان پاک کرد و پوشاند ( نه در عالم بیرون ) . بنابر این استاد طریقت حافظ بر این بوده است که شر و بدی در آفرینش نیست یا اگر در آفرینش هست (که حتما هست)از خداوند صادر نشده است و حافظ می گوید : پیر ما اصو لا اهل مسامحه و گذشت و آسان گیری بوده و پیر ما خودش را به سادگی و ساده اند یشی زده و گر نه این همه زشتی ها و زلزله ی لیسبون ولتر (؟) از کیست؟ نگارنده با نظر دکتر کدکنی وتعریض و طنز حافظ موافقم و نیز با نظر دکتر زرین کوب که در کتاب نقش بر آب خود راجع به این بیت می گوید :” آفرینی که حافظ بر نظر خطا پوش پیر می کند تحسین انکار آمیز رندانه یی ست در مورد طرح و حل مساله شرور در عالم ، چرا که پیر با نفی خطا از قلم صنع ، خطایی را که عالم صنع هست ( شرور و… ) لیکن نه سهو و نه خطای قلم بلکه عمد و قصد صاحب قلم محسوبست می پوشد و بدینگونه با تقریر این دعوی که بر قلم صنع خطا نمی رود منظره و جود خطایی را که در عالم صنع هست و معلو لیت و امکانیت هم هست از پیش چشم مخاطب دور می سازد ” با این همه اصل مساله بحثی کهنه و قدیمی ست در باب شرور عالم به نظر بنده اولا شر های اخلاقی یا طبیعی ی که وجود دارند نفی آنها ممکن نیست ثانیا مباحث کلامی شاید در محدود یت این سایت هم میسر نباشد . سخن خود را بابیتی از حافظ که جبری و اشعری گری حافظ را نشان می دهد به پایان می برم :
    در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کان شاهد بازاری( گل ) و ین پرده نشین ( گلاب ) باشد
    ۱۲ دی فرامرز شکوری ۹۳

  25. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
    با سلام و عرض ادب و ارادت به پیشگاه شما خوبان و نازنینان گرامی
    به رغم آنکه در خصوص این بیت از جناب حافظ « پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد » که به ظاهر محتوای کفرآمیزی دارد ، از سالها پیش تا کنون منابع متعددی را مطالعه کرده‌ام ، لیکن صادقانه باید اعتراف کنم که هنوز با ابهاماتی مواجهم . لذا اصلح است خدمت بزرگواران عرض کنم که درویش در این‌خصوص نظری ندارد . یعنی نمی‌تواند نظری داشته باشد ، چون درک آن از دایرۀ فهمِ ناچیز و دانشِ بی مقدار درویش خارج است و اگر مطمئن بودم که پرهیز از نوشتن در این فقره تعبیر سوئی در پی ندارد و حمل بر بی ادبی نمی‌شود ، ترجیح میدادم چیزی ننویسم . لذا برای آنکه درخواست دوست فرهیخته و فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی را اجابت کرده باشم ، بر آن شدم تا مختصری پیرامون موضوع البته از نگاه استاد ارجمندم دکتر اصغر دادبه که آن را بیشتر از بقیه می‌پسندم و به حقیقت نزدیک‌تر می بینم ، تقریر کنم . بنا بر این آنچه که تقدیم می‌شود متضمن دیدگاه‌های آن بزرگوار و برگرفته از یکی از مقالات ایشان است نه درویش . امیدوارم که این وجیزه مورد توجه و عنایت شما بزرگواران قرار گیرد و مفید فایده افتد .
    سابقۀ تاویل بیت مذکور و انطباق آن با مشرب اهل حکمت و عرفان به روزگارانی نزدیک به روزگار حافظ برمی‌گردد و این تلاش تاویل‌گرانه همچنان تا روزگار ما ادامه داشته و دارد . از ملا جلال‌الدین محمد دوانی ( حکیم و متکلم بزرگ اسلامی قرن نهم ) و محمدبن محمد دارابی ( عارف و شاعر قرن یازدهم ) به عنوان برجسته‌ترین نمونه‌های متقدمینِ پرداختن به این بحث گرفته تا متاخرینی همچون استاد مرتضی مطهری و استاد دکتر عباس زریاب خوئی که هر کدام تاویلاتی داشته‌اند که البته واجد ارزش و درخور تامل است .
    حکمای الهی معتقدند که مبداء هستی خیر مطلق است و جهان موجود بهترین جهان ممکن . حافظ اما در غزلیاتش این موضوع را زیرسئوال برده و می‌پرسد اگر چنین است پس اینهمه کژی و کاستی ، بدی و شر و اینهمه تبعیض و اختلاف از کجا ناشی می‌شود ؟ اگر بر قلم صنع خطایی نرفته است پس چرا آزادگان جهان ، نه به آسانی ، بلکه غالباً به دشواری هم به کام دل نمیرسند ؟ « فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس » . و یا « که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی »
    بحث پیرامون « شرور » یا به قول حکما « دخول شر در قضای الهی » از دیرباز مطرح بوده و کوشش‌های فراوانی انجام شده تا به این مسئله پاسخ روشنی داده شود که به گمان حقیر تا کنون توفیقی حاصل نشده است . حکمای الهی معتقدند که جهان کارخانه‌ای است که همۀ اجزاء آن در پیوندی منسجم و بسیار دقیق و منظم کار می‌کند و اگر عوارض و ضایعاتِ قلیلی در این کارخانه هست ، لازمۀ وجودی چنین کارخانۀ بزرگی است ، لذا باید عملکردِ کلی کارخانه را در نظر گرفت نه عوارض جزئی یا « شر قلیل » را . باید مصالح کلی جهان هستی را دید نه مصالح یک یا چند نفر را . آری حکمای الهی نظام کل هستی را بهترین نظام یا « نظام احسن » می‌دانند . حافظ اما این سخن را قبول ندارد و به آن معترض است . حافظ با بیانی حیرت آمیز و با طنزی که ویژۀ اوست می‌گوید پیر ما (در مقام کاشفی بزرگ !) چنین اظهار کرد که نظام جهان ، نظام احسن است و بر قلم صنع خطایی نرفته است ( = بیان مسئله‌ای بدیهی به عنوان نکته‌ای مهم ) آفرین بر نظر پاک خطاپوش او باد که نظریه‌ای چنین بدیع اظهار کرد ! (= اظهار حیرت و طنز ) و این امر بدیهی و مسلم چنان به نظر پیر ، تازه و مهم می‌نمود که تو گویی سراسر هستی آکنده از خطا و شر است و او جمله را نادیده گرفته و یا جمله را زایل کرده است ! در حالیکه حافظ خود معتقد است که راز دهر با حکمت گشوده نخواهد شد . « حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمترجو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » .
    نگاه حافظ به این موضوع ، اگر اینگونه معنا شود که خطایی بر قلم صنع رفته است ، از نظر متشرعان و دین باوران ، نگاهی کفرآمیز است . از مصراع دوم این بیت چنین استنباط می‌شود که حافظ می‌خواهد بگوید که خطایی بر قلم صنع رفته است ، چرا که بر نظر پاکِ خطاپوشِ پیر خود درود می‌فرستد. یعنی خطایی در کار بوده که پیر خطاپوشی می‌کند . خطا پوشی زمانی معنا پیدا می‌کند که خطایی صورت گرفته باشد ، درست مثل گناه و آمرزش . یعنی اگر کسی مرتکب گناهی نشده باشد ، اساساً غفران و آمرزش در مورد او مصداق نداشته و معنایی نخواهد داشت . ( البته این ظاهر ماجرا و صورت مسئله است ) .
    حکما و فلاسفه کل نگر یا کلی نگر هستند و ابزار ایشان عقل است ، اینان به وجود نظم در نظام احسن خوشبین هستند و معتقدند که در دایرۀ هستی هر چیزی در جای خودش قرار دارد و هیچ خلاف و خطایی هم در کار نیست . اما هنرمند ( شاعر ) جزء نگر یا جزئی نگر و ابزار او احساس و عاطفه است . هنرمند برخلاف حکیم و فیلسوف به وجود نظم در جهان هستی بدبین و قائل به وجود شر در عالم است . شاید پرسیده شود که از کجا می‌دانید و به چه دلیل می‌گوئید شاعران برخلاف حکما و فلاسفه جزئی نگر هستند . شاید بهتر باشد این پرسش اینگونه مطرح شود که آیا این « کلیات » است که بر هنرمند تاثیر می‌گذارد یا « جزئیات » ؟ عوامل « جزئی » و رویدادهای « مشخص » و « معین » ذهن هنرمند را به خود می‌خوانند و در او حرکت هنری پدید می‌آورند یا عوامل « کلی » و « نامعین » ؟ نمونه‌های زیر نشان می‌دهد که رویدادی « معیّن » و عاملی « جزئی » بر هنرمند تاثیر می‌گذارد و در او ایجاد انگیزه می‌کند ، نه عوامل و مفاهیمی « کلی » . مثلاً :
    ۱- مرگ شاه شیخ ابو اسحق ، علت و انگیزۀ سرودن سوگنامه‌ای هنری و بلند می‌شود به مطلع : « یاد باد آنکه سر کوی تواَم منزل بود / دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود »
    ۲- مرگ فرزند حافظ ، علت و انگیزۀ سرودن غزلی میشود به مطلع : « بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد / باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد »
    ۳- مرگ همسر یا عزیزی دیگر موجب می‌شود تا حافظ چنین نوحه سرکند که : « آن یار کزو خانۀ ما جای پری بود / سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود »
    مرگ این عزیزان ، رویدادهایی معین و مشخص و در نتیجه عواملی جزئی هستند که ذهن شاعر را به خود مشغول داشته‌اند و البته نمونه‌های فراوان دیگری از این دست می‌توان ارائه کرد که جملگی بر تاثیر پذیری شاعر از رویدادهای « معین » و « مشخص » یعنی عوامل جزئی دلالت دارند . قبلا عرض شد که از لوازم برخورد عاطفی و احساسی با واقعیت‌های تلخ زندگی در عرصۀ هنر ، برنتافتن آن‌ها ، اعتراض کردن ، نالیدن ، موییدن و شِکوِه کردن است . لیکن در عرصۀ علم و فلسفه جایی برای اعتراض و مویه و ناله و شکوه نیست . به نظر استاد دادبه این معما با اصول و قواعدِ منطقِ علم یا منطقِ فلسفه حل شدنی نیست . بلکه با « منطقِ شعر » قابل حل است . منطق شعر نیز خود دارای اصول و قواعدی است . گرچه این اصول تدوین نشده ، اما عدم تدوینِ اصول این منطق ، دلیل بر موجود نبودن آن نیست . مهم‌ترین اصول منطق شعر عبارتند از : اصل ابهام ، اصل کذب ، اصل شِکوِه و طنز و اصل گرایش به تناقض .
    • اصل ابهام یعنی اینکه سخن باید مبهم ، دو پهلو و در صورت لزوم چند پهلو باشد .
    • اصل کذب یعنی که سخن اولاً « یحتمل‌الصدق و الکذب » نیست ، ثانیاً اگر با معیارهای منطقِ علم و فلسفه سنجیده شود دروغ ( = کذب ) است و با واقعیت مطابقت و موافقت ندارد .
    • اصل شکوه و طنز یعنی که سخن طنزآمیز و هزل آمیز و آمیخته به شوخی است و غالباً شکایت آمیز .
    • اصل گرایش به تناقض یعنی که اصل « عدم اجتماع نقیضین و ضدین » در منطقِ شعر مردود است . بر طبق این منطق سخنان گونه‌گون و متناقض‌نما گفتن ، نه تنها رواست بلکه ضرورت دارد . بر طبق این منطق گاه جهان نظم دارد و گاه ندارد . گاه بر قلم صنع خطا می‌رود و گاه نمی‌رود و این از آنروست که خاستگاه هنر و شعر عاطفه است و عواطف گوناگونند و به ناگزیر گوینده را به تناقض‌گویی وامی‌دارند .
    هر چهار اصل مذکور در بیت مورد بحث به وضوح خودنمایی می‌کند . می‌دانید چرا ؟ چون حافظ درخشان‌ترین ستارۀ آسمان شعر است . حافظ شاعر است . عده‌ای – به خطا – « حافظ » را به جای « فارابی » و « ابن‌سینا » و « ملاصدرا » نشانده‌اند و از « دیوان حافظ » – به غلط – همان انتظاری را دارند که از « فصوص‌الحکم » و « شفا » و « اسفار » . آری حافظ شاعر است با یک دنیا احساس و عاطفه و دلش می‌خواهد دنیا جور دیگری باشد . او روابط حاکم بر آدمیان در این کُرۀ خاکی را نمی‌پسندد و معتقد است جهان مطلوبش باید از نو ساخته شود : « آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی » . در عارف بودن باباطاهر تردیدی نیست . عارفی که با همۀ وجود باور دارد که « البلاء تجربۀ الحق » ، عارفی که « پسندد آنچه را جانان پسندد » و در نظام احسن کمترین تردیدی ندارد ، با اینهمه سروده است که : ( اگر دستم رسد بر چرخ گردون / ازو پرسم که این چونست و آن چون / یکی را داده‌ای صد گونه نعمت / یکی را قرص جو آلوده در خون ) . اگر این دوبیتی را نوعی اعتراض و شکایتِ شاعرانه ندانیم و حاصلِ غلیان و تسلطِ برخی عواطف و نتیجۀ جزئی‌نگری شاعرانه نخوانیم و مشکلِ آن را با منطقِ شعر حل نکنیم ، آنوقت این سخنِ بابا طاهر چیزی جز کفر و اعتراض نسبت به نظام احسن نخواهد بود . در مورد رباعیات حکیم عمرخیام نیز همین‌گونه است . آن رباعیات اعتراض‌آمیز و به ظاهر کفرآمیز که آنهمه ماجرا داشته و آنهمه ماجرا آفریده ، براساس منطقِ ویژه‌ای سروده شده‌ و اعتراضی شاعرانه است و به هیچ وجه کفر نیست . به این رباعی عنایت بفرمائید : « گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میان / از نو فلکِ دگر چنان ساختمی / کآزاده به کام دل رسیدی آسان » . این بیان نوعی اعتراض شاعرانه است به وضع نامطلوب ، نه کفرگوئی .
    شاعر همروزگار ما زنده‌یاد « فریدون مشیری » نیز در شعرِ « همراه حافظ » شِکوِه و شکایت خود از روزگار را با لحنی دیگر بیان می‌کند و می‌گوید که دلش می‌خواهد دنیا جور دیگری باشد . به این دلم می‌خواست‌های مشیری عنایت بفرمائید :
    ( دلم می‌خواست دنیا رنگ دیگر بود / خدا با بنده‌هایش مهربان‌تر بود / از این بیچاره مردم یاد می‌فرمود )
    ( دلم می‌خواست زنجیری گران از بارگاه خویش می‌آویخت / که مظلومان خدا را پای آن زنجیر / ز درد خویشتن آگاه می‌کردند )
    ( دلم می‌خواست دنیا خانۀ مهر و محبت بود )
    ( دلم می‌خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند/ طمع در مال یکدیگر نمی‌کردند / کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند / مرادِ خویش را در نامرادی‌های یکدیگر نمی‌جستند / از این خون ریختن‌ها ، فتنه‌ها پرهیز می‌کردند / چو کفتاران خون‌آشام ،کمتر چنگ و دندان تیز می‌کردند )
    ( دلم می‌خواست دست مرگ را از دامنِ امید ما کوتاه می‌کردند )
    ( دلم می‌خواست سقف معبد هستی فرو می‌ریخت / پلیدی‌ها و زشتی‌ها به زیر خاک می‌ماندند / بهاری جاودان آغوش وا می‌کرد / جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می‌کرد / بهشت عشق می‌خندید / به روی آسمان آبی آرام / پرستوهای مهر و دوستی پرواز می‌کردند / به روی بام‌ها ناقوس آزادی صدا می‌کرد )
    آنچه از این دلم می‌خواست‌ها استنباط می‌شود این است که در دنیای ما اثری زینها نیست ، با اینهمه در ادامه به مدد شعر حافظ و با توصیه و تاکید بر همدلی و اتحاد ، امیدوارانه می‌گوید :
    ( مگو این آرزو خام است / مگو روح بشر همواره سرگردان ناکام است / اگر این کهکشان از هم نمی‌پاشد / وگر این آسمان در هم نمی‌ریزد / بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم » به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم )
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    چهاردهم دیماه ۱۳۹۳

  26. قبلا در مقالۀ « حافظ هفت خط » نوشته بودم که واژۀ « ساقی » ۱۰۳ بار در دیوان حافظ به کار رفته است ( و این حاصل بررسی من فقط از یک نسخه بود ). دوست ادیب و فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی در مطلبی ضمن یادآوری این اشتباه ، فرمودند که این واژه ۱۰۷ بار در دیوان خواجه استعمال شده است ، با تشکر فراوان از آن بزرگوار به خاطرِ دقت نظر ستودنی ایشان و ضمن پوزش از همۀ سروران عزیز و ارجمند ، باید عرض کنم که متعاقبِ این ماجرا به سراغ دیگر نسخه‌ها (در واقع سراغ تصحیحات دیگر مصححین ارجمند) رفتم و دیدم که بسامد این واژه در غزل های خواجه در نسخه‌های مختلف ، متفاوت است . مثلا در نسخه‌ای که به اهتمام علامه محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی منتشر شده ، یک عدد است و همین واژه در غزل‌های خواجه به تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری عدد دیگری‌ست . همچنین است در تصحیح زنده یاد سیدعبدالرحیم خلخالی و بهاءالدین خرمشاهی . در مورد حافظ به سعی سایه ( هوشنگ ابتهاج ) و حافظِ شاملو و دیگران نیز وضع بر همین منوال است . لذا به ضرس قاطع نمی‌توان گفت که حافظ چند بار از این واژه در غزل های خود استفاده نموده است . توضیح یک نکته در اینجا کاملا ضروری به نظر می‌رسد و آن اینکه واژۀ ساقی فقط در غزل‌های خواجه مورد بررسی قرار گرفته است و نه در قصاید و مثنوی و ساقی‌نامه و قطعه‌های حافظ . چون واژۀ ساقی حداقل دو بار در قصاید و نُه بار در ساقی‌نامۀ حافظ نیز تکرار شده است . به هر حال حقیر در بررسی‌های خود به ۱۰۸ مورد استعمال واژۀ « ساقی » در غزل‌های حافظ دست یافته است که عیناً تقدیم می‌نماید :
    ۱- اَلا یا اَیها الساقی اَدِر کاساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
    ۲- بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت / کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را
    ۳- ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت پیران پارسا را
    ۴- ساقی به نور باده برافروز جام ما / مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
    ۵- خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی / موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب
    ۶- شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پای‌کوب / غمزۀ ساقی زچشم می‌پرستان برده خواب
    ۷- ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت / این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
    ۸- به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش / که هرچه ساقی ما کرد عین الطاف است
    ۹- دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان / چرا که شیوۀ آن ترک دل سیه دانست
    ۱۰- خوش آن نظر که لب جام و روی ساقی را / هلالِ یک‌شبه و ماهِ چارده دانست
    ۱۱- ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی / که رنج خاطرم از جورِ دورِ گردون است
    ۱۲- خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست / ساقی کجاست گو سببِ انتظار چیست
    ۱۳- بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی / فرصتی دان که ز لب تا به دهان این‌همه نیست
    ۱۴- ساقی بیار باده و با مدعی بگوی / انکارِ ما مکن که چنین جام جم نداشت
    ۱۵- ساقی بیار باده که ماه صیام رفت / در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت
    ۱۶- ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت / کارِ چراغ خلوتیان باز در گرفت
    ۱۷- آن روز شوقِ ساغر می خرمنم بسوخت / کاتش ز عکس عارضِ ساقی در آن گرفت
    ۱۸- در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی / بر می‌شکند گوشۀ محراب امامت
    ۱۹- ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت / با درد صبر کن که صبا می‌فرستمت
    ۲۰- بده ساقی شراب ارغوانی / به یاد نرگس جادوی فرخ
    ۲۱- فریاد که آن ساقیِ شکّر لبِ سرمست / دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
    ۲۲- این‌همه عکس می و نقشِ نگارین که نمود / یک فروغ رخِ ساقی است که در جام افتاد
    ۲۳- آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی / کار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتاد
    ۲۴- ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان / دیگر به جلوه آمد و آغازِ ناز کرد
    ۲۵- چه مستی است ندانم که رو به ما آورد / که بود ساقی و این باده از کجا آورد
    ۲۶- علاجِ ضعفِ دلِ ما کرشمۀ ساقی‌ست / برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
    ۲۷- به قولِ مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گه / کزان راهِ گران قاصد خبر دشوار می‌آورد
    ۲۸- خدا را ای نصیحتگو حدیث از خطّ ساقی گو / که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمی‌گیرد
    ۲۹- ساقی ار باده از این دست به جام اندازد / عارفان را همه در شرب مدام اندازد
    ۳۰- خطّ ساقی گر از این‌گونه زند نقش بر آب / ای بسا رخ که به خونابه منقّش باشد
    ۳۱- دلق و سجّادۀ حافظ بِبَرَد باده فروش / گر شراب از کفِ آن ساقیِ مهوش باشد
    ۳۲- شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی / دلا کی به شود کارَت اگر اکنون نخواهدشد
    ۳۳- نرگسِ ساقی بخواند آیتِ افسونگری / حلقۀ اوراد ما مجلس افسانه شد .
    ۳۴- خوش گرفتند حریفان سرِ زلفِ ساقی / گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند
    ۳۵- ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا / غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
    ۳۶- چنان زند رهِ اسلام غمزۀ ساقی / که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
    ۳۷- ساقی سیم ساق من گر همه دُرد می‌دهد / کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
    ۳۸- شراب بی غش و ساقیّ خوش دو دام رهند / که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
    ۳۹- بنوش جام صبوحی به نالۀ دف و چنگ / ببوس غبغبِ ساقی به نغمۀ نی و عود
    ۴۰- رشتۀ تسبیح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود
    ۴۱- یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود / وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
    ۴۲- به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود / که جوشِ شاهد و ساقیّ و شمع و مشعله بود
    ۴۳- دل از کرشمۀ ساقی به شکر بود ولی / ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
    ۴۴- ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله می‌رود / وین بحث با ثلاثۀ غسّاله می‌رود
    ۴۵- ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز / که گِردِ عارضِ بُستان خط بنفشه دمید
    ۴۶- چنان کرشمۀ ساقی دلم ز دست ببرد / که با کسی دگرم نیست برگِ گفت و شنید
    ۴۷- چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید / ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
    ۴۸- چو لطفِ باده کند جلوه در رخِ ساقی / ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
    ۴۹- ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند / کان کس که گفت قِصّۀ ما هم ز ما شنید
    ۵۰- از این افیون که ساقی در می افکند / حریفان را نه سر ماند و نه دستار
    ۵۱- عید است و آخرِ گُل و یاران در انتظار / ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
    ۵۲- جز نقد جان به دست ندارم شراب کو / کان نیز بر کرشمۀ ساقی کنم نثار
    ۵۳- به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار / ولی کرشمۀ ساقی نمی‌کند تقصیر
    ۵۴- مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی / که گفته‌اند نکوئی کن و در آب انداز
    ۵۵- در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت / جرعۀ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
    ۵۶- فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
    ۵۷- زهدِ گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند / در حلقۀ چمن به نسیمِ بهار بخش
    ۵۸- ساقی چو شاه نوش کند بادۀ صبوح / گو جام زر به حافظ شب زنده‌دار بخش
    ۵۹- ساقی بهار می‌رسد و وَجهِ می نماند / فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
    ۶۰- کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش / معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
    ۶۱- میی در کاسۀ چشم است ساقی را بنامیزد / که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش
    ۶۲- صلاح ما همه دام ره است و من زین بخت / نِیَم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
    ۶۳- ساقی بیا که موسم عیش است و وقت گل / پیش آر جام و هیچ مخور غم ز بیش و کم
    ۶۴- ساقی چو یار مَه‌رُخ و از اهل راز بود / حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم
    ۶۵- ساقی شکّر دهان و مطرب شیرین سخن / همنشین نیک کردار و ندیم نیک‌نام
    ۶۶- غمزۀ ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ / زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
    ۶۷- توبه کردم که نبوسم لب ساقیّ و کنون / می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
    ۶۸- چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ / فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم
    ۶۹- ساقی به صوتِ این غزلم کاسه می‌گرفت / می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم
    ۷۰- جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی / که سلطانیّ عالَم را طفیل عشق می‌بینم
    ۷۱- بس که در خرقۀ آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رُخِ ساقیّ و می رنگینم
    ۷۲- شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد / لبم بر لب نه ای ساقیّ و بِستان جان شیرینم
    ۷۳- طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم / در راه جام و ساقی مَه‌رو نهاده‌ایم
    ۷۴- ناموس چند سالۀ اجداد نیک‌نام / در راه جام و ساقی مَه‌رو نهاده‌ایم
    ۷۵- من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن / بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
    ۷۶- اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی به‌ او تازیم و بنیادش براندازیم
    ۷۷- ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار / تا از آن جام زر افشان جرعه‌ای بخشد به من
    ۷۸- ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد / ساقی به دور بادۀ گلگون شتاب کن
    ۷۹- فضول نفس حکایت بسی کند ساقی / تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
    ۸۰- ساقی که جامت از می صافی تهی مباد / چشم عنایتی به من دُرد نوش کن
    ۸۱- مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند / ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من
    ۸۲- من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس / بشنو ای جان که نگوید دگری بهتر از این
    ۸۳- ساقی بیار باده که رمزی بگویمت / از سرِّ اختران کهن سیر و ماه نو
    ۸۴- ساقی چراغ می به رهِ آفتاب دار / گو برفروز مشعلۀ صبحگاه ازو
    ۸۵- گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو / باد بهار می‌وزد بادۀ خوشگوار کو
    ۸۶- ز ساقی کمان ابرو شنیدم / که ای تیر ملامت را نشانه
    ۸۷- ندیم و مطرب و ساقی همه اوست / خیال آب و گِل در ره بهانه
    ۸۸- ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می / طامات تا به چند و خرافات تا به کی
    ۸۹- فردا شراب کوثر و حور از برای ماست / و امروز نیز ساقی مَه‌روی و جام می
    ۹۰- خزینه‌داری میراث‌خوارگان کفر است / به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
    ۹۱- چو چشمش مست را مخمور مگذار / به یاد لعلش ای ساقی بده می
    ۹۲- مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی / پُرکُن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
    ۹۳- وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید / مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
    ۹۴- در آتش اَر خیال رُخَش دست می‌دهد / ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
    ۹۵- ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من / کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
    ۹۶- ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی / تا یکدم از دلم غم دنیا به در بری
    ۹۷- به عُجبِ علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم / بیا ساقی که جاهل را هَنی‌تر می‌رسد روزی
    ۹۸- بیا ساقی بده رطل گرانم / سَقاکَ اللهُ مِن کاسٍ دِهاقِ
    ۹۹- جوانی باز می‌آرد به یادم / سماع چنگ و دست افشان ساقی
    ۱۰۰- ساقی بیار جامی وز خلوتم برون کش / تا در به در بگردم قلاش و لا اُبالی
    ۱۰۱- تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست / در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
    ۱۰۲- ساقی به دست باش که غم در کمین ماست / مطرب نگاه‌دار همین ره که می‌زنی
    ۱۰۳- ساقی به بی‌نیازی رندان که می بده / تا بشنوی ز صوت مُغَنّی هُوَالغنی
    ۱۰۴- ساقی مگر وظیفۀ حافظ زیاد داد / کاشفته گشت طرۀ دستار مولوی
    ۱۰۵- ساقی بیار آبی از چشمۀ خرابات / تا خرقه‌ها بشوییم از عُجبِ خانقاهی
    ۱۰۶- نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای / دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
    ۱۰۷- ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست / شمشاد خرامان کن تا باغ بیارائی
    ۱۰۸- مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را / لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بوئی
    علاوه بر ۱۰۸ مورد مذکور ، واژۀ ساقی در دو بیت زیر ( در دو غزل دیگر ) در دیوان حافظ به تصحیح احمد شاملو که به « حافظِ شاملو » معروف است نیز آمده است :
    ۱- چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت / ازین سپس من و ساقیّ و وضع بی‌خبری
    ۲- سخا نماند سخن طی کنم بیا ساقی / بده به شادی روح و روان حاتم طی
    این دو بیت در تصحیح سایر بزرگواران به این صورت ثبت و ضبط شده‌ است :
    ۱- چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت / ازین سپس من و مستی و وضع بی‌خبری
    ۲- سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست / بده به شادی روح و روان حاتم طی
    از آنجا که من ضبط این بزرگواران را صحیح‌تر می‌دانم و بیشتر می‌پسندم ، به همین دلیل ضبط شاملو را به آن ۱۰۸ مورد اضافه نکردم . بیت دیگری را نیز استاد بزرگوارم جناب فرامرزخان شکوری آبکناری به این صورت نقل کرده‌اند : « ساقی اَر باده به اندازه خورَد نوشش باد / وَر نه اندیشۀ این کار فراموشش باد » ، در حالیکه تمام دیوان‌هایی که من دیده‌ام به جای واژۀ « ساقی » ، واژۀ « صوفی » ثبت شده است . از استاد شکوری تقاضا کردم که نسخۀ مورد استنادشان را به ما هم معرفی کنند که متاسفانه ایشان پاسخی به درخواست حقیر ندادند .
    ناگفته نگذارم که من این اعداد و ارقام را قطعی نمی‌دانم و بحث پیرامون آن را تمام شده فرض نمی‌کنم ، چون ممکن است فردا نسخه یا نسخه‌هایی بدست آید و یا تحقیقات مفصل‌تر و دقیق‌تری صورت گیرد که خلاف اظهارات حقیر را ثابت کند . به هرحال من در « حافظِ هفت خط » به دنبال آن بودم که بگویم این واژه یعنی « ساقی » کاربرد فراوانی داشته است .
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    شانزدهم دیماه ۱۳۹۳

  27. محضر مبارک استاد گرامی و سرور ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری
    پس از تقدیم سلام و عرض ارادت به محضر آن بزرگوار ، اجازه می‌خواهم چند نکته را به استحضار برسانم :
    در مدت زمان کوتاهی که افتخار شاگردی دوست نادیده و نشناخته‌ ، ادیب فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی را داشتم که فراوان آموختم از محضر شریف ایشان (و همان موقع جنابعالی مرقوم فرمودید : « تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن » که از این بابت باید دست‌مریزادی جانانه به شما گفت )، فکر کردید حواس درویش پرت است ، لذا در آن اثنا شروع کردید تند تند مطلب نوشتن و لابه‌لای آنها به درویش توهین کردن ، از روان‌پریش و خیال‌اندیش گرفته تا عالیجناب سرخپوش و … که از این طریق با اعصاب و روان درویش بازی کنید و او را به واکنش‌های عصبی و نسنجیده و نامعقول وادار سازید و بعد ادعا کنید که : « نگفتم این درویش خیال‌اندیش است » . فرامرز خان ! بِحَمداللهُ وَ المِنَّه درویش نه تنها خیال‌اندیش و مالیخولیایی نیست ، بلکه تا این لحظه از صحت کاملِ جسم و اعتدال مزاج و سلامت روان برخوردار است . آنکه هم سکندری و هم آئین سروری می‌داند ، فرامرزخان شکوری است . درویش سرِ نتراشیده‌ای دارد ، لذا از قلندری هیچ نمی‌داند . آنکه هم کیمیاگری و هم قلندری می‌داند ، او هم فرامرزخان شکوری است . علاوه بر همۀ این‌ها ، جنابعالی یک چیز دیگر را خیلی بیشتر و بهتر از همه می‌دانید و آن جفاپیشگی و ستمگری است که در این شیوه کسی به گرد پای شما نمی رسد . اما یک چیز دیگر هم هست که شما اصلا نه‌می‌دانید و نه‌می‌شناسید و آن انصاف و دادگستری است . آری آنچه که بیش از همه موجب رنجش درویش می‌شود کج‌فهمی‌های جنابعالی است و غلط‌ نوشتن‌های شما ، که به رغم همۀ دعوا و مرافعه‌های فیمابین ، همچنان ادامه دارد. کاش این اشتباهات (که همه‌اش هم تایپی نیست ) فقط در مورد نوشته‌های خودتان بود ، که در اینصورت شاید میشد با مسامحه و مساهله غمض عین کرد ، اما چه کنم که این اشتباهات بیشتر در مورد نقل اشعارِ شاعران بزرگی همچون حافظ است که دیگر نمی‌توان ساکت ماند .
    جنابعالی در مطلب « هرچه آن خسرو کند شیرین بود » سخن خود را با این بیت از حافظ به پایان برده‌اید : در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کان شاهد بازاری (گل) وین پرده نشین (گلاب) باشد . اگر جنابعالی در مصراع دوم آن دو واژۀ گل و گلاب را داخل پرانتز قرار نمی‌دادید ، شاید مسامحتا قابل پذیرش بود ، از این جهت که شاید حافظ از گلاب به عنوان شاهد بازاری و از گل به عنوان پرده نشین یاد کرده باشد . در حالیکه این‌چنین نیست . همانطور که جنابعالی نیز اشاره کرده‌اید حافظ گل را شاهد بازاری و گلاب را پرده‌نشین خوانده است . اگر این فرض درست باشد که هست ، در اینصورت جنابعالی ضمایر اشاره را پس و پیش نوشته‌اید و در جای درستِ آن به‌کار نبرده‌اید . اجازه بفرمائید توضیح بیشتری خدمت‌تان عرض کنم . ما در مصراع اوّلِ این بیت با دو واژۀ « گلاب » و « گل » سروکار داریم . واژۀ گلاب متقدم است و اول آمده و واژۀ گل متاخر است و پس از گلاب آمده . خواجه در مصراع دوم با ضمایری در بارۀ هریک از آن دو توضیح می‌دهد و برای این منظور از ضمیر اشاره به نزدیک (این) و ضمیر اشاره به دور (آن) سود برده است . بدیهی است وقتی می‌خواهد در بارۀ گل (که متاخر است ) توضیح بدهد از ضمیر اشاره به نزدیک یعنی « این » و هنگامی که می‌خواهد در بارۀ گلاب ( که متقدم است و اول آمده ) توضیح بدهد از ضمیر اشاره به دور یعنی « آن » استفاده می‌کند . بنابر این شکل صحیح این بیت چنین است :
    در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری وآن پرده‌نشین باشد
    جنابعالی در مطلبی خطاب به این حقیر ( به تاریخ ۱۱/۱۰/۹۳ ) بیتی از حافظ را چنین نوشته‌اید : « وفا عهد نکو باشد اَر بیاموزی / وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند » . قطعا تصدیق می‌فرمائید که « وفا عهد » در این بیت از یک‌سو ناموزون و از دیگرسو نامفهوم است . بین این دو کلمه قرار گرفتن « واو » و یا « ی » حتمی و الزامی است تا بشود « وفا و عهد » یا « وفای عهد » . جناب شکوری ما حق نداریم حتی یک واو از شعر حافظ را کم و زیاد کنیم چون همه چیزش به هم می‌ریزد .
    در مورد افزودن یک واو به غزل حافظ توجۀ شما را به مطلب دیگری از خودتان جلب می‌کنم . جنابعالی در مطلب پنجم دیماه خطاب به « دوست دانشور و فرزانه آقای فرزاد هخامنشی » در سطر ششم – هفتم در خصوص آشنائی خود با فرزاد نازنین صحبت می‌کنید ، و آنجا که می‌خواهید نشان دهید و ثابت کنید که ارادت‌تان نسبت به جناب هخامنشی اَزَلی بوده است ، بیتی از حافظ را چنین نوشته‌اید : « پیش از این کاین سقف سبز و طاق و مینا برکشند / منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود » . ملاحظه می‌فرمائید که شما بین « طاق » و « مینا » یک واو اضافه نوشته‌اید . به جای « طاقِ مینا » نوشته‌اید « طاق و مینا » برادر عزیز ! شما یک جا یک « واو » کم میگذارید و در جای دیگر یک « واو » اضافه . این اقدام گرچه ممکن است در نگاه اول ناچیز و بی اهمیت به نظر برسد ، اما شما با این کار معنا و مفهوم شعر حافظ را عوض می‌کنید. جناب شکوری ما به هیچ وجه مجاز به انجام چنین کاری نیستیم . حافظ می‌خواهد بگوید قبل از آفرینشِ « سقفِ سبز » و « طاقِ مینا » که کنایه از آسمان است ، در حالیکه طبق نوشتۀ جنابعالی ، ابتدا باید بدنبال معنی واژۀ طاق برویم و بعد بدنبال واژۀ مینا که آنوقت معلوم نیست که منِ خواننده چه برداشتی از شعر حافظ به روایتِ شما خواهم داشت . تقاضا میکنم درست بنویسید و از بد و بیراه گفتن به درویش دست بردارید . گفته‌اند و درست گفته‌اند که وجدان یگانه محکمه‌ایست که احتیاجی به قاضی ندارد . بنشینید و وجدانتان را قاضی کنید. مطمئن باشید کسی به خاطر بد و بیراه گفتن به درویش ، به شما نشان افتخار یا جایزۀ نوبل نخواهد داد .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    نوزدهم دیماه ۱۳۹۳

  28. جناب درویش عزیز سلام
    نظر را نغز کن تا نغز بینی / گذر از پوست کن تا مغز بینی
    این شعر کوتاه در حقیقت نوعی پمپاژ معناست که شمس مغربی برای مونالیزا خانم یعنی عمه جان فرامرز گفته بود که در جایی از زمین خدا یک واوی را حذف کرده بود. برایم از عاشقانه های حافظ شعری بی قافیه بخوان / شاید واو ش را بعدا به یاد بیاورم وفا و عهد…. را تا استخوانهای شاعرش در گور پر شکوفه و عطر آگین شود . با این وجود ، مناظره بیشتر به سمت نوشتن های طولانی و پر گو یی های ملال آور رفت تا ذکر معانی هدف ( شرمنده ی جناب طاهری نازنین ام ). باید عرض کنم که در زمانه ی ما نوشتن به شیوه ی سنتی گناهی نا بخشودنی ست . شیوه سنتی نوشتن یعنی که : شما مقدمه یی می چینید . بعد همین طور از شش جهت مطالب را کش می دهید ، کش کش کش … شش جهت حد است بیرون راه نیست… آقا اینقدر کش ندهید ! و بعد یک سری دلایل می آورید که اغلب آنها برای پر کردن صفحه است . زان سپس تعد دادی ( در تعداد یک دال اضافه گذاشته ام ) نقل قول می آورید که گاه صرفا برای فخر فروشی ست . و در نهایت نتایجی می گیرید و همین طور سطر به سطر ، جمله به جمله ، کلمه به کلمه و قیاس به قیاس …
    حد اول : فرامرز جفا پیشه است
    حد دوم : درویش خیال اندیش
    حد سوم : درویش قلندری نمی داند
    حد چهارم : فرامرز ستمگر است
    حد پنجم : شام و ناهار هیچی ، آفتابه و لگن هزار تا
    حد ششم : کش می دهیم یعنی – چرا ” حتی ” را که صدها بار در هر متنی می آید ، باید حتی نوشت و حتا خواند . خوبیش !! ببخشید خوبی اش این است که اولا حتا می نویسیم . ثانیا روی تای آن تشدید می گذاریم . ثالثا هر درونی که خیال اندیش شد ، ضمیر پنهان است و هو در ضرب و این قیاس مرده چه مرده ی بدی ست . باز کش می دهیم : درویش یاسمن است / هر یاسمنی حساس است / پس درویش حساس است . فرقی نمی کند . فرامرز گل یخ است / هر گل یخی لهیده می شود / پس فرامرز لهیده می شود . آقای عزیز شما که برای آقای هخامنشی نوشته اید: دوست نادیده و نشناخته ! مگر همین مطلب را من برایت ننوشته بودم که جناب عالی ،نادیده ترین و نشناخته ترین شان در برف اید که به جان هم نشناخته انداخته است .( بعدا چند سطر هم راجع به شعر شمس مغربی و برف بنویس)اما ما برای بیان ایده هامان نیاز به صغری ابجی و کبر ی خانم کردن های بیشمار نداریم . چرا جک ها این قدر تاثیر گذارند ؟ چون معنی را می رسانند ، ضربه را می زنند و سریع می روند . دیده اید آنها که جک را ناشیانه و با تفصیل بیان می کنند ، خیلی نمی توانند خنده ی دیگران را در آورند . میکلانژ جمله یی دارد که از بسیاری آثار هنری او زیبا تر است می گوید :” زیبایی در حذف جزییات است ” بر تراند راسل می گوید :” من یک جمله ساده ، مثل :” امروز به خانه می رفتم که باران بارید “( چیزی به این مضمون ) را می توانم خیلی ساده در یک جمله روشن بیان کنم و می توانم هم آن را در صفحات متوالی با آب و تاب تفصیل دهم ( نوشتن ابیات ناصر خسرو و… ) و به قول معروف کوچک زیباست . حکما گفته اند : خیر الکلام ما قل و دل . یعنی :” بهترین کلام ، کلامی ست که کم اما پر معنا باشد . ” به قول شاعر : کم گوی و گزیده گوی چون در . ( حالا فردا بنویس فلانی گفته سخنانش در است ) از تعارف کم کن و بر مبلغ افزا ! این ، ضرب المثلی بسیار روشنگر است که ما را به ستیز با جمله نویسی های ممتد و پاراگراف بافی ها و متن سازی ها و حواشی فرا می خواند. در این مناظره به قول سهراب :” گاه زخمی که به پا داشته ام / زیر – و – بم های زمین را به من آمو خته است ”
    سخن آخر اینکه ، از ابن مقفع پرسیدند . بلاغت یعنی چه؟ گفت : کوتاه کردن سخن ، به شرطی که به بیهود ه گویی منجر نگردد”
    ارادتمند شما فرامرز شکوری ۲۰دی ۹۳

  29. استاد گرامی جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    من که خیلی خوب می‌دانم آن‌همه توجیهاتِ بی‌منطق و صغری کبری چیدن‌های بی‌اساسِ جنابعالی برای آن است که اصل قضیه به حاشیه برود و اشتباهات بی‌شمارِ شما بویژه در روایت غزلهای حافظ فراموش شود . لطفا بفرمائید مواردی را که درویش متذکر شده درست هست یا خیر ؟ بنده بارها تقاضا کرده‌ام که خصوصا شعر حافظ را درست بنویسید و شما شعر حافظ را به دفعات غلط نوشته‌اید .( گواه این مدعا ، مطالبی است که در همین سایت وزین آبکنار ما خطاب به حضرتعالی نوشته‌ام ) شما ‌نوشتید که « ساقی ار باده به اندازه خورد نوشش باد » بنده عرض کردم به رغم میل باطنی بنده و جنابعالی ، در یازده نسخه از دیوان حافظ که من دیده‌ام این مصراع اینگونه ضبط شده : « صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد » و هیچ نسخه‌ای نیافتم که به جای « صوفی » نوشته شده باشد « ساقی » . لذا بارها از محضر شریف‌تان تقاضا کردم که نسخۀ مورد استنادتان را به ما هم معرفی کنید . ولی مدتها گذشت و هیچ پاسخی دریافت نکردم . معلوم شد که از خودتان نوشته‌اید . چه اگر غیر از این بود ، می‌توانستید چند کلمه بنویسید که از روی فلان نسخه به تصحیح فلان‌کس . در همین نوشتۀ اخیر سه مورد از اشتباهات راه یافته در شعر حافظ ( به روایت جنابعالی ) را متذکر شدم . شما به جای آنکه بفرمائید ایرادهای وارده صحیح است یا خیر ، نشستید و برایم قصه بافتید و داستان سرهم کردید . این هم از هنر شما ! شما در روایت شعر حافظ برخی واژه‌ها را عوض و برخی دیگر را کم و زیاد می‌کنید (که در نتیجه معنی شعر هم تغییر پیدا می‌کند ) و برخی واژه‌ها را پس و پیش می‌نویسید ، وزن شعر را بهم می‌ریزید ، آنوقت طوری وانمود می‌کنید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و اینها اصلا مهم نیستند . قضاوت در خصوص با اهمیت بودن یا بی‌اهمیت بودن موارد مذکور نیز با جنابعالی نیست ، بلکه داوری در این مورد با مخاطبان ارجمند و خوانندگان محترمی است که این مباحث را دنبال می‌کنند . شما حاضرید برای توجیه اشتباهات خود یک طومار همراه با کلی ضرب‌المثل و شعر و حکایت و داستان سرهم کنید ، اما هرگز حاضر نیستید بنویسید که من اشتباه کرده‌ام . استاد فرامرزخان شکوری و اشتباه ؟! استغفرالله ؟! آخر مگر چنین چیزی ممکن است ؟! برادر عزیز ، همۀ ما ممکن است در نوشتن اشتباه کنیم . این طبیعی و بدیهی است . اگر کسی مثل درویش پیدا شد که اشتباهات شما را خصوصا در مورد شعر حافظ متذکر و یادآور شود ،ناسزا گفتن و برخوردهای غیر متعارف با او مشکلی را حل نمی‌کند. اقرار به اشتباه صداقت میخواهد و شجاعت ، که شُکرِ خدا شما زین هر دو بی بهره‌اید . مطمئن باشید انکار اشتباه نه هنر است ، نه بویی از صداقت و نه نشانی از شجاعت دارد .
    جنابعالی که موجز و قَلَّ و دَل فرمایش می‌فرمائید و دم از فصاحت و بلاغت می‌زنید ، لطفاً این جملۀ نغزتان را به فارسی ساده و روان ترجمه بفرمائید تا ما هم بفهمیم . مرقوم فرموده‌اید « مگر همین مطلب را من برایت ننوشته بودم که جناب عالی ، نادیده‌ترین و نشناخته‌ترین‌شان در برف‌اید که به جان هم نشناخته انداخته است . » ؟؟!! خواهش می‌کنم خوب دقت بفرمائید تا از رشحات خامۀ دُرَربار و فصیح خود محظوظ شوید . ما که حَظ وافری بردیم . تقاضا می‌کنم از سرِ لطف و مرحمت بفرمائید « نادیده ترین و نشناخته ترین‌شان در برف‌اید که به جان هم نشناخته انداخته است » یعنی چه ؟ این دیگر چه زبانی است ؟ لطفا فارسی بنویسید . این را هم بدانید که بین خوب حرف زدن و حرفِ خوب زدن تفاوت بسیار است . لاف از سخن چو دُر توان زد / آن خشت بُوَد که پُر توان زد .
    ایام عزت مستدام ، دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    بیست و یکم دیماه ۱۳۹۳

  30. جناب درویش خان آبکناری سلام
    به خاطر اصرار جناب عالی دوسه کلمه راجع به وزن و قافیه می نویسم . فرمودید:” واژه هارا پس و پیش می نویسید ، وزن را بهم می ریزید ” درست فرمودید . چون من به وزن و قافیه و ردیف و مفتعلن مفتعلن و… اعتقادی ندارم به همین خاطر به جای صوفی ، ساقی نوشتم . اصلا موسیقی شعر که همان هار مونی آوایی و صوتی در کلام است ، در سه نوع شعر شگرد های خاصی دارد . در شعر سنتی ( حافظو خیام …) موسیقی همان وزن و قافیه اعم از قافیه کناری ، درونی و بیرو نی ست . در شعر آزاد یا نیمایی موسیقی همان حالت سنتی را دارد ، جز آنکه وزن و قافیه کار کرد آزاد تری می یابند و ردیف چندان به کار نمی آید و اما در شعر منثور یا سپید به جای وزن و قافیه آهنگ طبیعی مطرح است و من هم مثل شاملو معتقدم که التزام وزن ذهن شاعر را منحرف می کند . بنا بر این شاملو گاهی به جای زهد ریا ، زهد و ریا آورده است : بشارت بر به کوی می فرو شان / که حافظ تو به از زهد و ریا کرد . حال آنکه ضبط قزوینی در خیلی موارد زهد ریاست ولی در یک مورد زهد و ریاست مانند این بیت حافظ :
    آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خر قه پشمینه بیندازو برو
    خلاصه هر کس روشی یا هدفی و یا منطقی در سر دارد . شما به وزن و قافیه معتقدید و من اصلا اعتقادی ندارم . به همین دلیل است که به نظر شما اشعار حافظ را به دفعات غلط نوشته ام . هنوز هم کلمات را پس و پیش می کنم و اگر دوست دارید بحث را ادامه بدهیم و گر نه خیر پیش بلا دور. مثلا صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد . من سالهاست که به جای کلمه ی صوفی از واعظ و شیخ و مفتی … استفاده می کنم . یا این بیت حافظ :
    صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد / پار دمش دراز باد این حیوان خوش علف
    چرا به جای صوفی ننویسم یا نخوانم : واعظ شهر یا زاهد شهر و درست مانند بیت زیر :
    گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود / تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
    کلام آخر ، قافیه و مفعله را گو همه سیلاب ببر / پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا( مولوی )
    ته قوربان – فرامرز شکوری ۲۱دی ۹۳

  31. استاد گرانقدر جناب مستطاب فرامرزخان شکوری آبکناری ، سلام
    حضرت حافظ می‌فرمایند : « طَیِّ مکان ببین و زمان در سلوک شعر / کاین طفل یک‌شبه رهِ یک‌ساله می‌رود » . ماشاءا… رهِ یکساله که چه عرض کنم ، جنابعالی یک‌شبه رهِ صدساله می‌روید . مرقوم فرموده‌اید « چون من به وزن و قافیه و ردیف و … اعتقادی ندارم ، به همین خاطر به جای صوفی ، ساقی نوشتم » . اولاً چه اهمیتی دارد که جنابعالی به وزن و قافیه و ردیف اعتقاد دارید یا ندارید؟ درثانی اعتقاد نداشتن به وزن و قافیه و ردیف ، آیا می‌تواند مجوزی باشد تا شما هر جور که دلتان خواست واژگان بکار رفته در شعر حافظ را عوض کنید ؟ اگر بنا باشد هزاران نفر دیگری که مثل جنابعالی به وزن و قافیه و ردیف اعتقادی ندارند به فتوای آن مفتی اعظم عمل کنند ، آنوقت چیزی از دیوان حافظ باقی نمی‌ماند . جناب حافظ تک تکِ آن واژگان را با وسواس و دقتی کم‌نظیر و مثال‌زدنی انتخاب نموده و برای بیان اندیشه‌های متعالی خویش به خدمت گرفته‌اند. آنوقت شما از گرد راه نرسیده ، بر مسند حافظ تکیه زده‌اید و واژه‌ها را یکی پس از دیگری به میل و سلیقۀ خود عوض می‌کنید ؟! که من این را بیشتر می‌پسندم و اینگونه دوست‌تر می‌دارم ؟! واقعاً دست مریزاد !! اما بدانید که جناب حافظ گفته‌اند : « تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی » .
    برادر عزیز ! شما غوره نشده مویز گشته‌اید و پای از گلیم خویش بسی فراتر کشیده‌اید . « حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن / پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم؟» . شما کاملا آزاد هستید تا هرطور که دلتان می‌خواهد شعر حافظ برای خودتان بخوانید و از آن لذت ببرید . اما نه جنابعالی و نه هیچ کس دیگر مجاز نیستید تا در آن دخل و تصرف نموده و متن اشعار را مطابق ذوق و سلیقۀ شخصی خود تغییر داده و بعد آن را به نام حافظ منتشر نمائید . علامه محمد قزوینی در مقدمۀ دیوان حافظ نوشته‌اند : « راجع به متن اشعار ، یعنی از لحاظ صحت و سقم عبارات و اختلاف قرائاتِ آنها ، آیا باید مقیاس کار خود را نسخ قدیمه قرار دهد یا نسخ جدیده؟ یا نه این بخصوصه و نه آن بخصوصه ، بلکه در هر مورد اختلافی هرکدام که به سلیقۀ او و ذوق او بهتر آمد باید آن را اختیار نماید ؟ » علامه قزوینی خود بلافاصله به این پرسش پاسخ می‌دهند : « بدیهی است که این طریقۀ اخیر خلاف سیرۀ علما و مدققین و خلاف امانت و انصاف است ، چه هیچ‌کس حق ندارد که سلیقه و ذوق شخصی خود را برای عموم ناس حکم قرار دهد و طرز فهم و اجتهاد خود را بر دیگران تحمیل نماید و اجتهاد و قضاوت هیچ‌کس مخصوصاً در امور ذوقیات برای دیگری حجت نیست و هیچ‌کس جز پاره‌ای مردم نادانِ غیرمانوس به طریقۀ علمی‌انتقادی این روش را اختیار نکرده است .»
    « که این کند که تو کردی به ضعفِ همت و رای / ز گنج‌خانه شده خیمه بر خراب زده »
    « وصال دولت بیدار ترسمت ندهند / که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده »
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    بیست و دوم دیماه ۱۳۹۳

  32. دوست نادیده و نشناخته ام سلام
    قالب ها و اوزان از پیش تعیین شده درد هیچ کس را درمان نمی کند . پدر شعر منثور یعنی جناب شاملو وزن عروضی و حتا نیمایی را در خوانش شعر غالبا چیزی دست و پاگیر می داند . حتا مولا نا هم از این وزن و قافیه خسته است که می گوید : قافیه اندیش ام و دلدار من / گویدم مندیش جز دیدار من . شاملو که یکی از شاعران مورد علاقه ی نگارنده ی این سطور است می گوید :” من مطلقا وزن را به مثابه چیزی لازم و ذاتی یا وجه امتیازی برای شعر نگاه نمی کنم . بلکه به عکس معتقدم التزام وزن ، ذهن شاعر را منحرف می کند. چرا که وزن بنا چار فقط معدودی از کلمات را به خود راه می دهد و بسیاری کلمات را پشت در جا می گذارد در صورتی که ممکن است دقیقا همان کلماتی که در وزن نگنجیده در زنجیره ی تداعی ها در ست در مسیر خلاقیت ذهن شاعر بوده باشد”( اگر این نظر را قبول دارید که هیچ امادر صورت ابطال دلایل آن را بفر مایید )
    جناب درویش ! امروزه میلیون ها نفر از شاعران سپید سرا از موج نو گرفته تا حجم یا پست مدرن از پریسکه سرایان تا کانکریت و حرکت و… بدون التزام به وزن عروضی یا نیمایی دارند شعر می نویسند مثلا در موج نو که معروفترین شاعر آن احمد رضا احمدی است و در سپید که پدر آن بامداد است و خیلی هم طرفدار دارند که البته وجود وزن عروضی در هر دو غایب است ( اگر حرفی برای گفتن دارید بنویسید )
    حتا نیما می گفت : شعر نشانه یک زندگی عالی و خیلی بشری است ، ولی در در نظر داشته باشیم که وزن و قافیه فقط نماینده ی این فضیلت نیست ” باز نیما می گوید : شعر وزن و قافیه نیست ، بلکه وزن و قافیه هم از ابزار کار یک نفر شاعر هستند ”
    گفتنی ست که سپید سرایان یا پیروان شاملو حتا منکر ابزار و کار یعنی : وزن و قافیه اند . من که نظر خودم را گفتم و شما هم نظر تان را بدون حواشی و نسخه های قدیمی دست کم برای خوانند گان محترم اعلام بفر مایید . با یک شوخی چه طورید؟ دوستی می گفت عشق فقط یک قافیه دارد که دمشق است و آن سعدی به کار برده : چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق و ادعا می کرد تحقیقات کافی ثابت کرده محلی که قحطی باعث شده مردم عشق را فراموش کنند بغداد بوده ، و تحریف تاریخی فقط به خاطر گل روی وزن و قافیه صورت گرفته . – اگر این شوخی را جدی تلقی کنید درویش به فیض خودش رسیده . از ایزد منان صحت و سر سبزی ات را طالبم . ارادتمند: فرامرز شکوری- غازیان ۲۳ دی ۹۳

  33. استاد گرامی جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    بنده در نوشتۀ قبلی خدمت‌تان عرض کردم که نه بنده ، نه جنابعالی و نه هیچکس دیگر حق ندارد بنابر ذوق و سلیقۀ شخصی خود ، واژه‌ای از واژگان شعر حافظ را عوض کند و بخشی از فرمایشات علامه قزوینی را در تایید این نظر تقدیم کردم و ملاحظه فرمودید که آن بزرگوار با چه صراحتی بر این نکته صحه گذاشته‌اند . جنابعالی اما همچنان بر همان طبل می‌کوبید که چون من به وزن و قافیه اعتقادی ندارم پس مجازم شعر حافظ را هرطور که دلم بخواهد تغییر بدهم ؟! قسمت اول فرمایش شما مبنی بر اینکه به وزن و قافیه اعتقادی ندارید پذیرفتنی ، قابل فهم و قابل احترام است. اما قسمت دوم فرمایش شما مبنی بر اینکه مجازید در دیوان حافظ دخل و تصرف کنید ( آنهم بدون ذکر منابع معتبر و بدون ارائۀ مدارک مستند )، مثلا به جای کلمۀ « صوفی » بنویسید « ساقی » ، به هیچ وجه پذیرفته نیست . چون نه صلاحیت این کار را دارید ، نه مجوزی در کار است و نه سند و مدرکی ارائه می‌کنید . بنابر این آنچه شما انجام می‌دهید دقیقا جعل و تحریف است .
    استاد گرامی ، بنده نیز به وزن و ردیف و قافیه اعتقادی ندارم ، اما آیا این مجوزی می‌شود که بنده واژگان به خدمت گرفته شده در غزل‌های حافظ را مطابق میل و سلیقۀ شخصی خود عوض کنم ؟ قطعا تصدیق می‌فرمائید که اینگونه نیست و نباید هم اینگونه باشد ، چون در صورت تداوم این شیوۀ ناصحیح و غلط ، دیوان حافظ نابود می‌شود . شما وقتی حاضر نیستید به اشتباهات خود اقرار کنید ، آنوقت مجبور می‌شوید عذر بدتر از گناه بیاورید ، در این صورت بنده هم مجبور میشوم صادقانه بگویم که شما شعر حافظ را جعل و تحریف می‌کنید . کاری که نکوهیده و مذموم است و شایسته شما نیست . ماجرای آن دوست بزرگوارم که « تخم » را برداشت و به جای آن « بذر » کاشت که یادتان نرفته ، قبلا ماجرای آن را برای شما تعریف کرده بودم . منظورم این بیت خواجه است : « تا درخت دوستی کی بر دهد / حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم » که آن دوست هنرمند ما خوانده بود « حالیا رفتیم و بذری کاشتیم » .با این استدلال که تخم زشت است و بذر مودبانه است . اتفاق مشابه دیگری در همان غزلِ خواجه رخ داد، خواجه در بیت دیگری از همان غزل می‌فرماید :« شیوۀ چشمت فریب جنگ داشت / ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم » همین دوست ما باز هم به جای « ما غلط کردیم » خوانده بود « ما خطا کردیم » که زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب از آن سرِ دنیا نامه‌ای نوشت که پسرجان ! تو چه‌کاره‌ای که به جای تخم بذر می‌کاری ، وقتی خواجه خود میفرمایند « ما غلط کردیم » تو با چه مجوزی میگویی « ما خطا کردیم » .
    اجازه بفرمائید ماجرای دیگری نقل کنم . مستحضرید که شاعرِ بلندآوازۀ همروزگار ما هوشنگ ابتهاج ( سایه ) سال‌ها روی اشعار حافظ تحقیق نموده و دیوانی از خواجه منتشر کرده‌اند با عنوان (« حافظ به سعی سایه ») که بسیار معروف است . سایه برای انجام این مهم سال‌ها عمر شریف خود را صرف مطالعه و تحقیق روی ۳۱ نسخۀ دیوان حافظ نمود.( از کهن‌ترین نسخ خطی موجود گرفته تا چند نسخۀ جدید مثل نسخۀ شادروانان علامه قزوینی و دکتر غنی و همچنین نسخۀ شادروان دکتر خانلری ) . سایه در این کار با ابیاتی مواجه شده که خیلی دلش می‌خواسته (بی آنکه معنا و وزن و قافیۀ شعر تغییر کند) بعضی از کلمات را عوض کند و کلمۀ دلخواه خود را به جای آن قرار دهد . اما هرگز اسیر این وسوسه‌ها نشد و همچنان بر رعایت اصلِ اصیل و ارزشمند امانتداری پای فشرد . شما را ارجاع می‌دهم به کتاب « پیر پرنیان اندیش » مبحث پیوند ازلی و ابدی با حافظ ، جلد دوم صفحۀ ۸۳۶ تا چند نمونه از این دست را ملاحظه بفرمائید . من فقط به ذکر یک نمونه اکتفا می‌کنم . سایه در آنجا ابتدا این بیت از حافظ را می‌خواند : ( خوش هوایی است فرح بخش خدایا بفرست / نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم ) و بعد می‌گوید : (حافظ جان ! از تو بعیده … چرا به جای « بفرست » نگفتی « برسان » ؛ تو که بهتر می‌دونی چقدر فرق این دوتاست ) . فکر می‌کنید سایه نمی‌توانست این بیت را آن‌گونه که دلش می‌خواست ثبت و ضبط کند ؟ آیا نمی‌توانست بنویسد : « خوش هوایی است فرح‌بخش خدایا برسان … » ؟ آیا با نوشتن « برسان » به جای « بفرست » وزن و قافیۀ شعر عوض می‌شد ؟ با اینهمه سایه میل و سلیقۀ شخصی خود را زیر پا گذاشت و ضمن رعایت امانت ، همان واژۀ بفرست را که متعلق به حافظ می‌دانست ، ثبت کرد که اکنون در دیوان حافظ به سعی سایه مضبوط است . آری می‌توان بی سند و مدرک خیلی از کلمات را عوض کرد ، اما آنوقت دیگر با شعر حافظ سر و کار نداریم . چیزی که پس از اِعمال تغییرات بدون بررسی و غیرمستند و غیردقیق ( نظیر آنچه که جنابعالی انجام می‌دهید ) باقی می‌ماند ، قطعا دیگر غزل حافظ نیست . سایه به عنوان شاعر بلندآوازه و غزلسرای کم نظیر معاصر ( تاکید و تکرار می‌کنم که سال‌ها عمر خود را صرف تحقیق در مورد شعر حافظ نموده و طی آن به بررسی ۳۱ نسخه از دیوان‌های قدیمی پرداخته) ، به خود اجازه نمی‌دهد حتی یک کلمه از شعر خواجه را عوض کند . در « حافظ به سعی سایه » هر تغییری صرفا به استناد منابع معتبرِ موجود صورت گرفته است . آنوقت جنابعالی به همین راحتی و بی هیچ سند و مدرکی در غزل حافظ دخل و تصرف می‌کنید و در کمال ناباوری می‌فرمائید چون بنده به وزن و قافیه اعتقادی ندارم پس مجازم هر کلمه‌ای را که دلم خواست جایگزین کلمۀ دیگر کنم ؟! آخر این دو موضوع ( عدم اعتقاد به وزن و قافیه و مجاز بودن به تغییر دادن کلمات ) چه ربطی به هم دارند . جنابعالی و آن میلیونها نفری که به وزن و قافیه اعتقادی ندارید مجازید هرطور که دل‌تان می‌خواهد بیاندیشید و شعر بگوئید ، اما نه جنابعالی و نه هیچ کس دیگر به هیچ وجه حق ندارید در این فقره اجتهاد نموده و به دلخواه خویش شعر حافظ را دستکاری کنید . اگر خود را صاحبنظر در شعر حافظ می‌دانید و فکر می‌کنید به درجه‌ای از فضل و دانش در شعرشناسی( متن شناسی و نسخه شناسی ) ، بویژه شناخت شعر حافظ رسیده‌اید که می‌توانید دیوان دیگری از حافظ ارائه کنید ، شما هم مثل دهها بزرگوار دیگری که حافظ نشر داده‌اند ، دیوان خواجه را با تصحیح فرامرز شکوری منتشر نمائید تا همه از آن فیض ببرند . اما فرامرزخان ،خواجه می‌فرمایند : « چو بشنوی سخنِ اهلِ دل مگو که خطاست / سخن شناس نیی جانِ من خطا اینجاست » .
    بی تردید دیوان حافظ یکی از گرانبهاترین و ارزشمندترین میراث ادب فارسی است و برماست که به نحو احسن از آن محافظت کنیم و آن را بی کم و کاست و صدالبته بی دخل و تصرف ، به نسلهای آینده بسپاریم . اما متاسفانه یکی مثل فرامرزخان شکوری آبکناری پیدا می‌شود که با جعل و تحریف غزل‌های حافظ ، خواسته یا ناخواسته ، آگاهانه یا ناآگاهانه و برخلاف انتظار ، نه تنها خدمتی نمی‌کند ، بلکه با این بی‌مسئولیتی‌ها و ساده‌انگاری‌ها و صدور فتواهای بی‌پایه و اساس ، چنان خبط و خطایی می‌کند که از هیچ دشمن قسم‌خورده‌ای سرنمی‌زند .هرچند یقین دارم که آن بناهای عظیمِ سخن و کاخهای رفیعِ شعر که آن سخنوران سُتُرگ بنا کرده‌اند ، هرگز از باد و باران کسانی مثل فرامرز شکوری کمترین گزندی نخواهد دید .
    خواهش می‌کنم جنابعالی به پیروی از پدر شعر منثور فقط از شعر منثور سخن بگوئید و شعر منثور بسرائید و اصلا و ابدا به شعر کلاسیک و قدمائی کاری نداشته باشید . اگر وزن و ردیف و قافیه برای جنابعالی و بسیاری دیگر دست و پا گیر است و نمی‌توانید همۀ حرفهایتان را در قالب‌های شعر سنتی بزنید و برخی از واژه‌های شما پشت دروازۀ احساس و اندیشه گیر می‌کنند و مجال تجلی و خودنمائی نمی‌یابند و مقصر اصلی این اوضاع اَسَف‌بار فقط و فقط وزن و قافیه هستند ، پس همان بهتر که اساساً به سراغ غزل و قصیده و مثنوی و رباعی و … نروید و فقط شعر منثور بسرائید تا مبادا که التزام به وزن ، ذهن شما را منحرف سازد ؟!. آری شعر منثور بسرائید چون سرودن غزل کار درویش و شکوری نیست . این کار ، کارِ بزرگانی همچون حافظ و سعدی و مولوی و بهار و پروین و شهریار و سیمین و سایه است . ناگفته نگذارم که درویش هم شعر منثور می‌سراید ، می‌دانید چرا؟ چون سرودنش به مراتب راحت‌تر از سرودن غزل است . باور ندارید یک بار سرودن غزل را امتحان کنید . اما شعر منثور را هر جور که گفتی ، گفتی . هرجایش هم که مفهوم نبود و کسی از آن سردرنیاورد ، بهتر . یعنی که شعر شما خیلی سطح بالا و درجۀ یک است !! ، به نحوی که خیلی‌ها از درک و فهم آن عاجزند ، تازه می‌توانی ادعا کنی که آن قسمت از شعر که قابل فهم نیست ، به خاطر آنست که سرشار از استعاره ، مجاز ، کنایه ، تشبیهات ، تعابیر و تصاویر شاعرانه است ، معلوم است که کمتر کسی می‌تواند آن را بفهمد !!. اگر درویش نمی‌تواند غزل بگوید و غزلسرای موفقی باشد ، این که گناه وزن و ردیف و قافیه و قالب‌های شعر کهن نیست ، این از بی عُرضگی و ناتوانی درویش در سرودن غزل است .
    استاد شکوری عزیز ، هیچ می‌دانید که بیش از یازده قرن است که وزن و ردیف و قافیه در شعر فارسی حضور داشته و شاعران بزرگِ بسیاری از رودکی و سنائی و عطار و مولوی و سعدی و حافظ گرفته تا بهار و شهریار و سایه در همان قالبهای سنتی و با رعایت وزن و ردیف و قافیه شاهکارهایی خلق کرده‌اند که « تا در زمانه باقیست آواز باد و باران »، آن شاهکارها نیز باقی خواهند بود . حضرت حافظ ، آن خاکیِ افلاکی ، در قالب همین نوع ادبی یعنی غزل ، شعر فارسی را به اوج افلاک رسانده ، آنوقت شما بر این قالبها خرده می‌گیرید و می‌فرمائید که ردیف و قافیه دست و پا گیر است و التزامِ به وزن ، ذهن شاعر را منحرف می‌سازد ؟!. آری چنین هم هست ، اما برای چه کسی ؟ البته برای بنده و جنابعالی که از نبوغ و قریحه تهی هستیم ، نه برای حافظ و سایه که از نبوغ و قریحه سرشارند .
    به نظر می‌رسد ادامۀ این بحث با جنابعالی دیگر فایده‌ای نداشته باشد . همین قدر که خوانندگان ارجمند این مباحث متوجه شدند که جنابعالی بی هیچ سند و مدرکی و بدون پایبندی به اصل رعایت امانت ، غزل‌های حافظ را دستکاری ( به عبارت دقیقتر جعل و تحریف ) می‌کنید ، کافی‌ست و دیگر جایی برای ادامۀ بحث نیست . اصلح است درِ این دکّان را تخته کنید و اگر مردِ این راه هستید ، بنشینید و در حوزۀ شعر و ادب بیشتر غور کنید و اِشکالِ کار را ( که قطعا در وزن و ردیف و قافیه نیست ، بلکه در جای دیگر است ) پیدا کنید و برای آن چاره‌ای بیندیشید ، آنگاه به میدان درآئید و از شعر بگوئید و از غزل ، شاید آن روز دیدگاه‌های شما معقول و مقبول و مسموع باشد ، اینک اما به هیچ روی پذیرفته و مسموع نیست .
    اما سخن آخر اینکه از شما به عنوان یک قلم‌زن و اندیشه‌گرِ آزاداندیش انتظار این است که در راستای خدمت به اعتلا و اشاعۀ فرهنگ و ادب و هنر این سرزمین حرکت کنید ، اما متاسفانه به رغم تمامی درخواست‌های دوستانه و توصیه‌های مشفقانه همچنان در همان مسیر ناصواب می‌تازید . اقدامات و اظهارات اخیر جنابعالی که بیشتر بر جعل و تحریف مبتنی بوده و به هر چیزی شبیه است غیر از تلاش و خدمت فرهنگی ، پاک ناامیدم کرده است . « جانا به غریبستان ، چندین ، به چه می‌مانی / بازآ تو از این غربت ، تا چند پریشانی؟ / صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم / یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی » . والسلام .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    بیست و هشتم دیماه ۱۳۹۳

  34. دوست بسیار ارجمندم جناب درویش آبکناری سلام
    حرف جناب عالی راجع به حافظ بسیار منطقی ست. من حرف های شما را در مورد حافظ جدی می گیرم . البته حافظ برای همه عزیز است .برای من هم قهرمان مبارزه با ریاست. برای من انسانی ست دوستدار و غمخوار بشریت . در ایران بزرگترین منادی تسامح و شاید آخرین منادی، حافظ است . شایسته ترین لقبی که می توان به حافظ داد لقب شاعر تسامح و مدارا ست و رند خافظ نمونه اعلای انسان فرا تسامح است . به قول نیما ، ” حافظ اعجوبه ی خلقت انسانی ست ” به قول شاملو ، دشمن ریا کاری بوده و بر قله ی غزل فارسی پایدار مانده است .باز به گفته ی هانری مالسه فرانسوی ،حافظ در قیاس مثل گوته است . حال آنکه گوته ، حافظ را استاد خود خطاب می کرد . بنده توسط حافظ ، واعظان غیر متعظ و شیخان ریا کار و شریعتمداران دنیا پرست و قدرت طلب را شناخته ام . یک تار موی حافظ را نمی دهم به امثال شاعران پست مدرن و موجی ها و تریلوژیست ها و اتو گرافیست ها و هایکو بازان و.. شما به اشعار موجی ها نگاهی بیندازید تا به عرضم برسید : اداره ی تن/ اداره ی حرف تن / حرف اداره در تن / تن در اداره حرف نو / نو می شود ( رویایی ) من این شعر گنگ و پیچیده را ده بار خواندم و صبح فراموش کردم ولی شعر حافظ مثلا این بیت :
    قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت . دو بار این شعر را خواندم صبح در حافظه ام ماند
    یا :این شعر رویایی : وراه گور می شود / و آن که می رود / خزنده ی تعقیب را / انگور می شود / که با اداره ی تن قاطی کردم . باید عرض کنم که شعررا باید مخاطبان ( عوام / طبقات متوسطه / خواص ) بفهمند . نظامی عروضی قرن ها پیش اعلام کرده است :” شعری که عامه در یابند و نخبگان بپسندند ” البته این طور هم نیست جناب درویش ! که من کلمات را در شعر حافظ هی جا به جا کنم البته دوسه بار ساقی را صوفی یا صوفی را زاهد و بعد ها این کار را دنبال نکردم . شما هم ناراحت نباشید . چون درست می فرمایید دیگر جایی برای ادامه ی بحث نیست . آرزو دارم یک روز ببینمت و تا من نمرده ببو سمت . افسوس می خورم که این شبکه های مجازی گاهی ارتباطات انسانی را از حالت چهره به چهره دور می کند و از این راه ممکن است خطری برای آینده ار تباطات بشری باشد . اگر چه تکنولوژی هر روز دستاورد تازه ای ارایه می کند – اما احتمال دارد که تب فرا گیر شبکه ها ی اجتماعی به مرور زمان فرو کش کند . اکنون خوب است که فکری برای مکتوب این مناظره بکنیم- مناظره ای که عرضه می شود تفسیر گونه یا برداشت و یا تاویلی ست از اندیشه های والای خیام و حافظ و مطالبی متفرقه . همراه با هر بیت و غزل بخشی از گفتار شاعران و نویسندگان از عین القضات گرفته تا ناصر خسرو را تجزیه و تحلیل کرده ایم به میزان و تناسبی که امید است پسند افتد . نقد و تحلیل و پژو هش در اندیشه های شاعران و نویسندگان در این مدت نزدیک به هشتاد دیدگاه به شیوه ای مطرح شده که شعر های بر جسته و سخنان استوارشان را به دید خواننده می آورد. نگارنده وجناب درویش و حضوردوست نازنین آقای هخامنشی و یاران آبکناری عزیز مخصوصا الطاف و بزرگواری جناب آقای طاهری ارجمند کو شیده ایم که دو ستداران نو آشنا را ،با سخن بلند و اندیشه های والای شاعران آشنا تر کنیم . کوتاه سخن ، برای ا ینکه زحمات دو ستان به هدر نرود – یک خاطره ای بماند . هر چند خاطره ها شیرین و تلخند . به قول شاعر، خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ./ عشق ها می میرند و رنگ ها رنگ دگر می گیرند / وفقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ /دست نا خورده بجا می مانند . امید وارم این گفت و گودر مجمو عه ای حتا در ۱۰۰ صفحه به چاپ برسد و به دوستداران فر هنگ مخصوصا آبکناری های عزیز عرضه شود . ارادتمند شما فرامرز شکوری ۲۹دی ۹۳

  35. دل از من برد و روی از من نهان کرد / خدا را با که این بازی توان کرد
    دوست دانشور و فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی ، سلام
    امیدوارم هرکجا و در هر حال که هستید خوب و خوش و سلامت باشید ، نمی‌دانم « چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی » . با اینهمه « دَمَت گرم و سَرَت خوش باد / سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای » . و اما بعد اینکه ، ما با شما قول و قراری داشتیم ، فرموده بودید که به تاویل آن بیت پُر ماجرا و غوغا برانگیز حافظ « پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد » بپردازیم . می‌دانم که از سرِ خیرخواهی و با حُسنِ نیّت تلاش کردید تا از این طریق فضای غبارآلود ، بلکه تیره و تارِ حاکم بر بحث ما را عوض کنید ( که از این بابت ممنون شما هستم ) . اما به هر جهت درویش به رغم همۀ بی‌بضاعتی و ناتوانی و با آنکه حرفی برای گفتن نداشت صرفا بخاطر اینکه مبادا عدمِ اجابتِ درخواستِ جنابعالی حمل بر بی‌ادبی و بی‌احترامی شود ، لذا به مدد اندیشه‌های دیگران چیزکی دست و پا شکسته جمع و جور کرد و تقدیم نمود، به قول مولوی ( گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی / یادمان آمد از آنها چیزکی ) . استاد بزرگوارم جناب فرامرزخان شکوری نیز مطلبِ « هرچه آن خسرو کند شیرین بود » را نوشتند . اما ناگهان شما غیب‌تان زد . آری « رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست / مرغِ شبخوانِ کجائیّ و نوای تو کجاست + آن چه بیگانگی و این چه غریبی‌ست که نیست / آشنایی که بپرسیم سرای تو کجاست » . فرزاد خان ستارۀ سهیل شده‌اید در حالیکه « عهد ما با تو نه این بود ، وفای تو کجاست » . مدتی است که از جنابعالی هیچ خبری نیست . دلم می‌خواهد نظر حضرتعالی را نیز در مورد آن بیت بدانم . حتی اگر نمی‌خواهید در این خصوص چیزی بنویسید ، مهم نیست . اما چون دلتنگ و دل‌نگران شما هستم ، لااقل جواب سلام ما را بدهید و بنویسید که خوب و خوش و سلامتید . همین برای درویش کافیست .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۳۰/۱۰/۱۳۹۳

  36. محضرمبارک استاد فرزانه،جناب درویش خان آبکناری سلام دارم وعرض ادب
    ابتدا از جناب استاداجازه می خواهم باذکر حکایتی، ذاکر استمرار مصافات و رجحان آن بر دیگر جنبه های مناظره دو استاد باشم.
    نقل است: سه تن ازعزیزان زنی را(شوهر،پسر و برادر) برای کشتن و اهداء مغز سر آنان به مارها،نزد ضحاک بردند. زن برای نجات عزیزان خویش به پای ضحاک افتاد و چنان ناله ای سر داد که دل ضحاک به رحم آمد وگفت:حال که چنین است و هر سه از آن توست،یکی از سه را می توانی انتخاب کنی و از مرگ نجات دهی.زن تاملی کرد و گفت: برادرم را انتخاب می کنم.ضحاک پرسید: چرا شوهر یا پسرت را انتخاب نکردی؟زن گفت: بسیار اندیشیدم که اگر شوهر یافرزندم را انتخاب کنم دیگر مادری ندارم تا برایم برادری بزاید؛پس بهتر است برادرم را انتخاب کنم و بار دیگر شوهر کنم و فرزندی آورم.ضحاک از تدبیر زن بیاموخت و هر سه تن را رها ساخت.بله در پایان هر بحث صفا و صمیمیت و اخوت اصل است و استمرار آن فرض. اما بحث حافظ.ادامه

  37. جناب استاد من واقعا” متوجه منظور حافظ نشدم که چه میخواهد بگوید!بحث حافظ و خیام و مولوی حقیقتا” پیچیده است. خیام پس از خواندن شفای بوعلی،در آخرین نمازش آنگونه اعتراف به عجز و ناتوانی خویش می کند.مولوی حنفی مذهب در مثنوی،بهره مندان انوار الهی را بعد از پیامبر(ص)؛ حضرات ابوبکر،عمر و عثمان سپس علی(ع) معرفی می کند.نمی دانم چگونه است که شعر راز بگشا ای علی مرتضی/ ای پس از سوء القضا حسن القضاء را می سراید.یا در دیوان غزل “هم حی و هم باقی تویی هم کوثر و ساقی تویی / قسام و رزاقی تویی الله مولانا،علی” می سراید. پس الله لا اله الا هو الحی القیوم کیست؟ حافظ هم از “عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش/تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام ” شروع می کند تا به “عشق می ورزم و امید که این فن شریف /چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود” می رسد. نمی دانم چه بگویم. شاید نظر استاد کدکنی که هنر حافظ را در انتخاب و عرضه می داند،تا ابداع خالص صحیح باشد.شاید باچنین تعبیری بتوان آن بیت معروف را بر بستر عرفان یهود معنا بخشید.(یهود تنها دینی است که معتقد است خداوند در چند مورد خطا کرده است)عرفان ایرانی اسلامی و یهود هم که از یکدیگر بسیار تاثیر پذیرفته اند. بهرحال من هم کتاب”پیر ماگفت”سعید نیاز کرمانی را خوانده ام.ولی به جایی نرسیدم. و ایضا” مصافات:.مفهوم آخرین پیام استاد شکوری گرامی: دوست تر دارم من ای عالی سرشت/با تو در دوزخ که بی تو در بهشت. شاد باشید و سربلند.

  38. با نام و یاد حضرت دوست
    محضر مبارک ادیب فرزانه و استاد ارجمندم جناب فرزادخان هخامنشی سلام عرض می‌کنم .
    یک دو روزی آبکنار بودم ، بعد از ظهر امروز ( جمعه سوم بهمن ۹۳ ) به تهران برگشته‌ام . از باخت تیم ملی فوتبال ایران در مقابل تیم ملی عراق ( آن‌هم در ضربات پنالتی و در اوج بدشانسی ) سخت دلخور و بسیار ناراحتم . با اینهمه طبق معمول ابتدا سری به سایت وزین « آبکنار ما » زدم . با دیدن مطالب ارزشمند شما ، حال و هوایم عوض شد . شکر خدای بجای آوردم که آن عزیز خوب و خوش و سلامتند و خوشحالم از اینکه یکبار دیگر به جمعِ پراکندۀ ما پیوسته‌اند . مباد که دیگر بار غایب شوند و دوستانِ مضطرب‌حال را نگران و بی‌خبر بگذارند . هر دو مطلب شما را با اشتیاق فراوان خواندم . در مطلب اول « داستان هنبوری با ضحاک » برایم جالب بود . با خود اندیشیدم که یحتمل استاد هخامنشی در حال مطالعۀ « مرزبان‌نامۀ سعدالدین وراوینی » و یا « روضۀ العقولِ محمد غازی ملطیوی » هستند . قرائنی از جمله نقلِ آن داستان ، سبک نگارش و نثر بکار رفته در برخی از نوشته‌های اخیر شما که متاثر از نثرِ دو اثر نامبرده است ، بر درستی حدس حقیر (که احتمالاً هم‌اکنون یکی از دو کتاب مذکور را در دست مطالعه دارید ) ، صحه می‌گذارند . اگر غیر این است جنابعالی اصلاح بفرمائید .
    راستش را بخواهید من پیوسته به اصول دوستی ‌اندیشیده‌ام و به اصل اصیل اخوت پایبندم ( هرچند امتحان خوبی پس نداده‌ام ) اما منبعد تلاش خواهم کرد تا از این آزمون‌ها سربلند بیرون آیم . لذا مدتی است با خود تکرار می‌کنم که : « لیک آن سان باش در این عرصه کان پیوسته بودی / پرگذشت و خاضع و درویش در راه حقیقت » . این بماند تا مجالی دیگر . با این بیتِ حافظ سخنم را به پایان می‌برم : ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت / جانم بسوختیّ و به جان دوست دارمت .
    تا درودی دیگر ، بدرود . دوستدار و ارادتمند شما
    درویش آبکناری – سوم بهمن ۱۳۹۳

  39. محضر مبارک استاد بزرگوار عالیجناب درویش خان آبکناری سلام دارم و عرض ادب
    ابتدا متمنی است مراتب سپاس حقیر را بابت بنده نوازی مکتوب فوق پذیرا باشید.
    و اما بحث حکایت: بله منبع حکایت ذیربط همان است که استاد فرموده اند.ولی نثر و تمثیل آن متفاوت است. گرچه نثر بکار رفته در ترجمه مرزبان نامه نثرمتکلف است؛ولی حقیربه سبب دعوت قبلی حضرتعالی به ساده نویسی؛در بیان حکایت از نثر فاقد صنایع لفظی بهره بردم. تمثیل مورد نظر هم بر خلاف اغلب داستانهای کتاب،غیر حیوانی است.من دراین مورد بخصوص حضوری از حیوانات نمی بینم تاحیوانات را نماینده یا ممثل آدمیان بدانم.اشعار مرحوم طبری با تار مرحوم لطفی شنیدنی است.من “از میان ریگها و آلماسها” را خیلی دوست دارم. معلومه حافظ خوان قهاری هستید.
    از آنجا که مایل نیستم بر درستی حدس حصرتعالی خدشه ای وارد شود حکایتی برایتان نقل می کنم:مردی تصمیم گرفت ازدواج کند.چون با کسی آشنا نبود به زنی که کارش پیدا کردن عروس بود مراجعه کرد.زن برایش دختری آورد تا ببیند و بپسندد.فردای آن روز زن مورد نظر نزد مرد رفت و پرسید: دختری که دیروز برایت آوردم چطور بود؟مرد گفت: بدرد نمی خورد؛چشمش لوچ بود!زن گفت:چه بهتر،هر چه برایش بخری دو تا می بیند!مرد گفت:قدش خیلی کوتاه بود! زن گفت:اینم از شانس توست که پارچه برای چادر و لباسش کمتر میخری! مرد با عصبانیت گفت:خانوم محترم!این دختری که آورده بودی دیوانه بود.زن گفت:عروس به این خوبی،میخواستی همین یک عیب را هم نداشته باشد؟ بله حدس حضرتعالی درست است.شاید بیش از حد به زبان حیوانات صحبت می کنم.اتفاقا” یکی از معایب توجه بیش از حد به تمثیل حیوانی همین است که فرمودید. علی ایحال،فرزاد به این خوبی میخواستی همین یک عیب را هم نداشته باشد!برایتان بهترینها را از خالق بهترینها آرزو می کنم. شاد باشید و سر بلند.

  40. « شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد »
    پس از یک دورۀ نسبتا طولانی بحث و جدل ( به اسم مناظره ) بین این حقیرِ سراپا تقصیر و استاد فرامرز شکوری عزیز و ایجاد کدورت و کینه و عناد و نقار ، سرانجام به همت بزرگمردی پاک نهاد و نیک سرشت یعنی« یاران آبکناری » میان درویش آبکناری و فرامرزخان شکوری آبکناری صلح و صفا برقرار شد . بی‌گمان جبران محبت‌های بی‌دریغ « یاران » و پاداش نیکوئی‌های چنین نیکمردی در توان هیچکس ، جز خداوندِ اَرحم‌الراحمین نیست .
    آن روز خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی ، من در انزلی بودم ، قرار بود به اتفاق یاران عزیز (با خودروی ایشان ) به دیدن دوستی در آبکنار و از آنجا به کافۀ « خیرپیش ، بلادورِ » جعفر غفاری در ماهروزه برویم تا چند استکان چای بخوریم و برگردیم . یاران مشغول رانندگی بود و من بیشتر حرف می‌زدم . هنوز از انزلی خارج نشده بودیم . همچنانکه مشغول صحبت بودیم ، یاران با ذکاوت و فراستی که در وی سراغ هست متوجه شد که من علاقه‌مند دیدار استاد شکوری هستم ، ناگهان دور زد . گفتم چرا برگشتید؟ گفت می‌رویم غازیان . گفتم چرا؟ گفت دیدن فرامرز . ( منظورش استاد شکوری بود ،چون یاران و استاد شکوری از دوستان قدیمی هستند و یکدیگر را به اسم کوچک صدا می‌زنند ) پرسیدم از کجا می‌دانید که استاد شکوری هستند؟ برای آنکه پاسخم را داده باشد بی‌درنگ به آن بزرگوار زنگ زد و قرار گذاشت.
    در طول مسیر که به سمت غازیان می‌رفتیم ، من مدام این شعر اخوان را با خود زمزمه میکردم : ( لحظۀ دیدار نزدیک است / باز من دیوانه‌ام ، مستم / باز می‌لرزد دلم ، دستم / باز گوئی در جهان دیگری هستم / های ! نخراشی به غفلت گونه‌ام را ، تیغ / های نپریشی صفای زلفکم را ، دست / آبرویم را نریزی ، دل / لحظۀ دیدار نزدیک است )
    طولی نکشید که به محضر استاد رسیدیم . من در خوف و رجا بودم . ازیکسو بسیار خوشحال از این دیدار و از دیگرسو نگران که اگر یاران به استاد بگوید این که در مقابل شما نشسته همان درویش آبکناری است ، استاد چه واکنشی نشان خواهد داد . چون یارانِ عزیز مرا با اسم واقعی به ایشان معرفی کرده بودند. استاد نه تنها این حقیر ، بلکه والدینم را نیز بخوبی می‌شناختند . یاران با آن آرامش و پختگی خاص خود ، سرِ صحبت را باز کرد و از هر دری سخنی به میان آورد. سرانجام سراغِ سایت « آبکنارِ ما » را از استاد شکوری گرفتند و با شوخی و خنده از ایشان پرسیدند که ماجرای مناظره شما با درویش به کجا رسید ؟ قبل از آنکه استاد شکوری پاسخی بدهند ، یاران دوباره پرسید : راستی بالاخره فهمیدی که این درویش آبکناری کیست ؟ استاد گفت : نه والله . یاران گفت : حرف حسابش چه بود ؟ استاد پاسخ داد : بابا ، من هرچی می‌نوشتم می‌گفت اینجوری نیست اونجوری است . شعر حافظ می‌نوشتم می‌گفت این که تو نوشته‌ای غلط است و صحیحش آن است که من می‌گویم . این گفت و گوی شیرین و دوستانه تا دقایقی ادامه داشت و هر سۀ ما کلی خندیدیم . در این اثنا من و یاران به زبان نگاه با هم صحبت می کردیم و گوئی قرارِ نانوشته‌ای با هم گذاشته بودیم که : « نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست / تا اشاراتِ نظر نامه‌رَسان من و توست ». و در دل با استاد شکوری می‌گفتم که : « تو میانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی » . ناگهان یاران نگاه معناداری به من کرد و فهمیدم که تصمیم دارد حقیقتِ ماجرا را به استاد شکوری بگوید . یاران قبلا به من گفته بود که فرامرز همچون کودکان قلبی صاف و پاک و مهربان دارد و به من اطمینان داده بود که استاد شکوری حرفهایت را به دل نگرفته چون اساسا آدم کینه‌توزی نیست . الحقُّ والانصاف که راست می‌گفت و دوست قدیمی‌اش را خیلی خوب می‌شناخت . یاران با آن نگاه معنادارش به من فهماند که : « دیدی گفتم فرامرزی چیزی در دل ندارد و همانی است که گفته بودم » . طبعا من هم سری به نشانۀ تایید تکان دادم . همین کافی بود تا یاران به استاد شکوری بگوید این کسی که در مقابل شما نشسته ، همان درویش آبکناری است . من همچنان مضطرب و نگران بودم که ناگهان دیدم لبخند شیرینی بر لبان استاد نقش بسته است . بسیار بسیار خوشحال شدم و در حالی‌که از خجلت و شرمساری عرقِ سردی بر پیشانی ام نشسته بود ، از جایم بلند شدم و استاد شکوری را در آغوش گرفته و بارها بوسیدمش . این محبت یاران عزیز را هرگز فراموش نمی کنم و
    بی‌نهایت ممنونِ « یارانِ عزیز » هستم . دیر زیاد آن بزرگوار خداوند . برای استاد شکوری نیزسلامت و طول عمربا عزت آرزو دارم .
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    یازدهم اسفند ۱۳۹۳

    1. خیلی خوشحالم که اولا” ملاقات حضوری بین دو آبکناری فرهیخته اتفاق افتاد و یادداشت گزارش گونه ی آن نیز به قلم آقای درویش آبکناری ارئه شد ، با اظمینان می توان گفتن چنین رویدادهایی در آبکنار که ضمن حفظ استقلال فکری ، مدارا و دوستی را گسترش می دهند ، به رشد فرهنگی ما کمک خواهد کرد.
      خیلی خوشحالم که ثانیا” پس از وقفه ی چند هفته ای ، چشم ما به دیدار دوستان عزیزم ، آقای محمود سیاوش وآقای درویش آبکناری روشن شد و امیدوارم بزودی دوستان و یاران دیگر را نیز در جمع خود داشته باشیم ، وقفه ایجاد شده به دلیل تغییر در نحوه ی “پذیرش دیدگاه” بوده است.
      خیلی خوشحالم که ثالثا” روش جدید “پذیرش دیدگاه” کار می کند ، در این روش هر کاربر فقط یک بار پروسه ی ثبت نام را طی می کند و پس از آن تمام دیدگاه های وی بدون نیاز به تأیید مدیر سایت ، منتشر می شود.
      این روش دارای چند حسن است و بزرگترین آن ها ، آنلاین بودن کاربران است که می توانند بدون واسطه با هم بحث و مناظره داشته باشند.
      بدیهی است در این روش مسئولیت محتوای هر دیدگاه با نویسنده ی آن است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *