مناظره در آبکنار ما

مناظره در آبکنار ما

تجربۀ آموزندۀ بحث آقایان درویش آبکناری و فرامرز شکوری ما را بر آن داشت تا زمینه ای فراهم شود که هم از وجود آنان بهره بیشتری ببریم و هم مشارکت صاحب نطران و سرمایه های انسانی را به اینگونه مباحث جلب نماییم.
در واقع اینجا مکانی برای تضارب اندیشه ها و برخورد افکار صاحب نظران است ، بدیهی است شرکت در بحث ها برای عموم آزاد است و موضوعات آن هر بار توسط یکی از شرکت کنندگان تعیین و به بحث گذاشته می شود.
انشاءالله مباحث با رعایت چارچوب ها و  احترام متقابل و بدون برخوردهای شخصی و شخصیتی و برای بهبود زندگی امروز مردم ما خواهد بود.
ضمنا” به این میزبانی افتخار می کنیم.

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

98 فکر می‌کنند “مناظره در آبکنار ما”

  1. دوستان عزیز جنابان درویش آبکناری و رضا طاهری و یاران آبکناری – سلام
    از این که وقفه ای در سایت آبکنار ما ، پیش آمد که البته این مساله با بر نامه ریزی و مدیریت درست جناب آقای طاهری حل شد و اما در فواصل این جدایی و فراق، موهبتی دست داد تا ساعتی برای نخستین بار در معیت جناب آقای درویش آبکناری و به یاری رفیق عزیزم جناب یاران آبکناری در جایی از زمین خدا به گفت و گو بنشینیم، این دیدار مرا چنان مشعوف و مسرور نمود که با خوشگو ترین و خو شبو ترین کلمات عاجزم از بیان و تعریف آن درست مثل شعر که نمی توان از آن تعریفی داد که جامع و مانع باشد . این دیدار با دوستان ، مرا به کوچه پس کوچه های دوران و روزگاران رفته بر باد آن سالهای خوب صباوت می برد که بوی خوش طراوت آنرا از زبان دوست عزیز و دانشورم جناب درویش آبکناری به گیرایی و دلچسبی ی تمام می شنیدم و لذت می بردم. به حق آن نشست باز از شعر حافظ و ابتهاج و شهریار و … گفت و گو کردیم و نیز به اتفاق هم یادی از دوست بزرگوارمان جناب فرزاد هخامنشی کردیم . در هر حال ، دیدار بسیار ساده و صمیمی و دوست داشتنی بود. من وقتی به سیمای جوان درویش نازنین نگاه می کردم – بی نهایت شاد و خرسند می شدم. در ضمن از دوست بسیار ارجمندو دیرینه و یار غار من جناب یاران آبکناری هم تشکر می کنم که این ملاطفت و شفقت را میسر ساخت که تا عزیز دلم- درویشم را از نزدیک ببینم و امید وارم که این دیدار و لبخند ادامه داشته باشد . چون هم پیری مرا احاطه کرده و هم مرگ آماده است که هسه اساتره مرا تصرف کند . به قول روزا لوکزامبورگ، وقتی به فرصت اندکی برای زندگی دارم و به تمامی آنچه که هنوز باید آموخت می اندیشم ترس برمی دارم . با تشکر و چشم براه خیر دیگر – فرامرز شکوری۱۴اسفند۹۳

  2. با سلامی گرم به محضر مبارک سرور ارجمندم جناب آقای طاهری عزیز و بزرگوار
    گمان می‌کنم بی‌انصافی است اگر در قبالِ احساساتِ پاک و بی شائبۀ آن نازنین سکوت اختیار کنم . منشِ بزرگانۀ حضرتعالی در ابراز شادمانی و اظهار خرسندی آن جناب پس از درج مطلبِ اخیرِ حقیر در سایت وزین آبکنار ما ، ثابت کرد که رضا طاهری ، خَلَفِ صالحِ خاندان نجیب و بزرگ طاهری آبکنار ، از چه اصالتی عمیق و ریشه‌دار برخوردار هستند .
    راستش را بخواهید مدتی بود که خود را بابت رفتار غلطی که با استاد فرامرز شکوری داشتم مذمت و ملامت میکردم و دلم می‌خواست راهی پیدا شود تا هرچه زودتر اولا از استاد بزرگوارم جناب شکوری عزیز به نوعی دلجوئی و استمالت کنم و درثانی از مخمصه‌ای که خود در آن گرفتار آمده بودم ، رهائی یابم . ابتدا فکر کردم که بهتر است به استاد شکوری زنگ بزنم و صمیمانه و صادقانه از ایشان عذرخواهی نموده و از محضر مبارکشان درخواست کنم تا اجازه فرمایند خدمتشان شرفیاب شوم . اما نگران بودم ، نمی‌دانم چرا . شاید با توجه به شناخت نسبی که از استاد شکوری داشتم نگرانی من موردی نداشت و شاید اساسا بی‌خود و بی‌جهت نگران بودم . اما این نگرانی هرچه بود و از هر کجا که ناشی می‌شد( شاید از شرمندگی و شاید یک احساس غلط ) ، مانع از این می شد که با ایشان تماس بگیرم . نه اینکه نگران پاسخ لن ترانی ایشان باشم ( همین‌جا باید عرض کنم که ” لن‌ترانی ” یعنی ” هرگز نمی‌توانی مرا ببینی ” و اصلا منظورم معنی اصطلاحی آن نیست .) مستحضرید که « لن » در زبان عربی نفی مطلق یا نفی ابد است ، یعنی « هرگز نه » ، یا « به‌هیچ‌وجه نمیتوانی» و « ترانی » یعنی مرا ببینی) . البته گاهی هم می‌گفتم اگر لن‌ترانی پاسخم گفت ، آن وقت چه کنم ؟ بعد به خود دلداری می‌دادم که امیدوارم هرگز وضعی پیش نیاید که ( بلاتشبیه ، بلاتشبیه ) درویش « اَرنی » بگوید و استاد شکوری جوابِ « لَن تَرانی » بدهند .
    هرچند که دوست نادیده و نشناخته‌ام جناب فرزاد خان هخامنشی ( آن ادیب فرزانه و دوست داشتنی که ذکرش به خیر باد ) در مقطعی با ورود به بحث ما تلاش ارزشمندی را جهت تلطیف فضای تلخ و تار آن ایام به عمل آوردند ( که سعی‌شان مشکور باد ) اما سرانجام این ماجرا با همت و یاری « یارانِ آبکناری عزیز » به شکلی مقتضی حل و فصل و ختمِ به خیر شد (که آنهم جای شکر فراوان دارد ) .
    حال که صحبت به اینجا کشیده شد ، شاید بد نباشد نگاهی اجمالی و گذرا به « اَرنی » و « لَن تَرانی » در شعر فارسی بیاندازیم ، با این امید که باب ِ تازه ای از گفت و گو گشوده گردد و دیگر دوستان بزرگوار نیز در آن شرکت فرمایند . البته ناگفته نگذارم که این دو واژۀ « ارنی » و « لن ترانی» قبل از آنکه در ادبیات فارسی مطرح شود در قرآن کریم آمده و از واژگان قرانی هستند .
    حتما شنیده‌اید که حضرت موسی (ع) در کوه طور بلاواسطه ( یعنی بدون حضور فرشتۀ وحی ) با خدا صحبت می‌کرد ، به همین دلیل آن حضرت را کلیم‌الله می‌خواندند ، چون همکلام خداوند بود . موسی یک‌روز به خدا گفت :خدایا خودت را به من نشان بده . بگذارید ماجرا را عینا از قرآن کریم نقل کنم : « و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت پروردگارا ( اَرَنی ) خودت را به من بنمایان تا بر تو بنگرم ؛ خداوند فرمود ( لَن ترانی ) هرگز مرا نخواهی دید ؛ ولی[ اگر اصرار می‌ورزی ] به آن کوه بنگر ، اگر در جایش استوار ماند ، مرا خواهی دید ؛ پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد ، آن را پخش و پریشان کرد [ کوه متلاشی شد ] و موسی بیهوش درافتاد ؛ سپس چون به خود آمد گفت : پاکا که تویی ، به درگاهت توبه کردم و من نخستین مومن [ به این حقیقت ] هستم . » ( قرآن کریم ، سورۀ اعراف ، آیۀ ۱۴۳ ، ترجمۀ استاد بهاءالدین خرمشاهی ) .
    این ماجرا دستمایۀ شاعران زیادی شده و تا کنون آثار زیبا و جالبی با این مضمون خلق شده است . به نمونه‌های ذیل توجه فرمائید :
    چو رسی به طور سینا اَرنی مگوی و بگذر / که نیرزد این تمنا به جوابِ لَن تَرانی
    تو بدین جمال زیبات اگر به حشر آیی / اَرنی بگوید آن‌کس که بگفت لَن تَرانی ( این دو بیت منسوب است به سعدی )
    گویم ارنی و زار گریم / ترسم ز جواب لن ترانی ( عطار نیشابوری )
    ارنی گر بسی خطاب کنی / بانگ آید به لن ترانی باز ( عطار نیشابوری )
    بگو به موسی عمران که شد همه دیده / که نعرۀ ارنی خیزد از دم دیدار ( مولوی ، دیوان شمس )
    زعشق شمس تبریزی ، چو موسی گفته‌ام ارنی / ز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی‌آیی ( مولوی ، دیوان شمس )
    به فلک برآ چو عیسی ، ارنی بگو چو موسی / که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی ( مولوی ، دیوان شمس )
    با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم / همچو موسی ارنی‌گوی به میقات بریم ( حافظ )
    موسی از طور تجلی ارنی گفت و گذشت / همچنان اهل نظر منتظر دیدارند ( کمال خجندی )
    چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر / تو جواب یار بشنو چه تری چه لن ترانی ( شاعر ناشناخته )
    ارنی بگوید آن‌کس که تو را ندیده باشد / تو که با منی همیشه چه جواب لن ترانی ( شاعر ناشناخته )
    سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی / ارنی نگفته گفتی دو هزار لن ترانی ( ظاهرا منسوب است به علامه سید محمدحسین طباطبائی )
    دهها نمونۀ دیگر از این دست می‌توان ارائه نمود ، لیکن چون موجب تطویل کلام و ملالت خواهد شد ، از آن صرف نظر می‌کنم .
    و کلام آخر اینکه استاد شکوری از سرِ لطف و مرحمت و بنده‌نوازی ، دیشب ( ۱۵/۱۲/۱۳۹۳ ) برای اولین بار به من زنگ زدند تا حالم را بپرسند . ( نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم و صدالبته پاسدارحرمت این بزرگواری هستم ) هرچند این اقدام ارزشمند ایشان بر سنگینی بار شرمساری‌ام فراوان افزود . اَدامَ‌اللهُ سلامَتَهُ و اَطالَ‌اللهُ بقاءَهُ .
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    شانزدهم اسفند ۱۳۹۳

    1. جناب درویش آبکناری ، سلام
      تشکر می کنم از اظهار لطف شما ، آنچه که از فرمایش شما استنباط می شود ، بیشتر سخاوتمندی شما را تداعی می کند تا واقعیت های این حقیر را.
      تواضع و فروتنی شما ستودنی و آموزنده است

  3. همای اوج سعادت به دام ما افتد / اگر تو را نظری بر مقام ما افتد
    حباب وار براندازم از نشاط کلاه / اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
    این مطلب را بدان جهت می‌نگارم که ستون مناظره به تعطیلی کشیده نشود . نه آنکه باری به هرجهت چیزی گفته باشم ، بلکه از آن جهت که احساس میکنم هنوز حرفی برای گفتن باقی‌ست . و البته بدان امید که دیگر دوستان ادیب و فاضل و دانشورم برسرِ شوق آیند و دیدگاههای خود را بنویسند تا مناظره در آبکنار ما همچنان تداوم داشته باشد . پس قبل از هر کلامی به محضر مبارک استاد و سرور ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری آبکناری به عنوان پای ثابت این گفت‌وگو سلام عرض می‌کنم .
    بعد از سلام و عرض ارادت و با کسب اجازه از پیشگاه شریف آن بزرگوار به استحضار می‌رساند :
    خاطر مبارک استاد مستحضر است که چندی پیش بحثی داشتیم پیرامون پیشگوئی عین‌القضات همدانی در بارۀ چگونگی شهادتش ، آنهم با جزئیاتِ دقیقِ آن ، به‌گونه‌ای که پنداری آن شهید راهِ عشق ، صحنۀ مرگ فجیع خود را مانند یک فیلم مستند قبلاً به تماشا نشسته و بعد آن رباعی معروف را سروده است .
    استاد شکوری اعتقاد دارند که روایت آقای دکتر رحیم فرمنش در کتاب « احوال و آثار عین‌القضات همدانی » کاملا درست است . آن روایت چنین است که عین‌القضات یک هفته قبل از شهادتش ، کاغذی سَر به ‌مُهر به یکی از مریدان خود داده که بعد از یک هفته آن را بگشاید ، و وی ( یعنی آن مرید ) بعد از قتل و سوختن عین‌القضات چون کاغذ را بگشاد دید که این رباعی نوشته شده :
    ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم / وانهم به سه چیز کم بها خواسته‌ایم
    گر دوست چنان کند که ما خواسته‌ایم / ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم
    به گمان حقیر این دیدگاهِ استاد شکوری از شدّتِ ارادتِ ایشان به عین‌القضات ( آن شهید راه عشق ) حکایت دارد که یقینا واجد ارزش و البته بسیار محترم است . امیدوارم آنچه که در ادامه تقدیم می‌گردد به روشن‌تر شدن بحث کمک کند .
    کتابِ « احوال و آثار عین‌القضات همدانی » در واقع رسالۀ دکتری جناب دکتر فرمنش در سال ۱۳۳۵ خورشیدی بوده و استاد راهنمای ایشان هم جناب استاد بدیع‌الزمان فروزانفر بوده‌اند . این کتاب برای اولین بار در سال ۱۳۳۸ در تهران به چاپ رسیده و اخیراً نیز ( در سال ۱۳۹۳ ) از سوی انتشارات اساطیر تجدید چاپ و منتشر شده است . دکتر فرمنش برای تدوین این اثر ، تذکره‌ها و منابع تاریخی بسیاری را مطالعه نموده و اطلاعات با ارزشی گردآوری و فراهم نموده است .
    از میان تذکره‌هایی که از سوی جناب دکتر فرمنش مورد بررسی قرار گرفته ، ظاهرا تنها در یک تذکره آن دو بیتی معروف آمده و آن تذکرۀ « عرفات‌العاشقین و عرصات‌العارفین » است که اجمالاً به تذکرۀ « عرفات » مشهور است . مولف تذکرۀ عرفات « تقی‌الدین اوحدی » است . تقی‌الدین محمد اوحدی دقّاقی بَلیانی در سنۀ ۹۷۳ ( مقارن با دوران سلطنت صفویان ) در بلیان کازرون بدنیا آمد . وی در سال ۱۰۱۵ به روزگار حکومت اکبرشاه تیموری به هند مهاجرت کرد . هنوز به هند نرسیده بود که اکبرشاه مُرد و پادشاهی به جهانگیر تیموری رسید . علت مهاجرت بسیاری از شعرا و ادبا و نویسندگان ایرانی در آن دوره به هند این بود که شاعران و نویسندگان فارسی زبان در آنجا بسیار مورد عزت و احترام بودند ، چون زبان مادری اکبرشاه و جهانگیر و شاه‌جهان فارسی بود ، لذا آنان نسبت به گسترش زبان و ادبیات فارسی در شبه قارۀ هند اهتمام ویژه‌ای داشتند . تقی‌الدین اوحدی در شهر آگره که در آن زمان پایتخت پادشاهان تیموری در هند بود اقامت گزید و در سال ۱۰۲۲ نگارش تذکرۀ عرفات را آغاز نمود . تذکرۀ عرفات یک تذکرۀ عمومیِ بسیار مفصل و حاوی سرگذشت و گزیدۀ اشعار بیش از ۳۴۰۰ شاعر فارسی زبان از نخستین ادوار تا عصر مولفِ تذکره یعنی تا زمان تقی‌الدین اوحدی است . آنگونه که در منابع آمده ، تالیف عرفات کلاً دو سال طول کشیده ، به این ترتیب اوحدی روزانه شرح احوال و گزیدۀ اشعار حداقل چهار شاعر فارسی زبان را ثبت و ضبط کرده است . ناگفته پیداست که تذکره نویسی ( که نوعا یک کار تحقیقی است ) آنهم در این حجم و اندازه و با عنایت به مدت تالیف آن که در زمانی کمتر از دوسال صورت گرفته ، از حیث دقت و رعایت امانت چه وضعیتی می‌تواند داشته باشد .
    کار محقق آن است که از بین حرفهای درست و نادرست ، در میان واقعیت‌ها و افسانه‌ها و خطاها ، حقیقت را بیرون بکشد و بیان نماید . هرچند جناب تقی‌الدین اوحدی در این زمینه جانب احتیاط را از دست نمی‌دهد و در مواردی که حقیقت بر او روشن و مسلم نیست ، می‌گوید « العهده علی‌الراوی » . این نکتۀ مثبتِ کارِ اوحدی است . یعنی ضمن اینکه داستان را تعریف می‌کند ، متوجه است که این قصه سند ندارد . بنابراین دروغ را نه به ضرس قاطع ، بلکه با احتیاط نقل می‌کند .
    جناب دکتر فرمنش در همین کتاب « احوال و آثار عین‌القضات همدانی » ( صفحۀ ۶۸ ) به نقل از تذکرۀ عرفات ، ماجرای قتل عین‌القضات را اینگونه روایت می‌کند :
    « خواجه عین‌القضات از اقران بابا طاهر عریان و منصور حلاج است . وی را قوام‌الدین ابوالقاسم درگزینی در حین وزارت عراقین به سبب عداوت قدیمی تهمت زده کرده و به علت افشای سرّ حقیقت پوست کنده و از مدرسه‌ای که وی تدریس می‌نمود برکشید و به رغم جمعی پوست ناکنده عیسی‌وار از حلق آویخت . نقل است که شخصی بدیع متکلم نام با وی عداوت داشت نزد خواجه فرستاد که در تصانیف خود خدا را به واجب‌الوجود خوانده‌ای و اسماءالله توقیفیست و این کلمه مصطلحات حکماست ، خواجه ( عین‌القضات ) فرمود که محبوب من است به هر نام که خواهم خوانمش و این دو رباعی نوشته به وی فرستاد :
    گه سرو روانِ باده نوشت خوانم / گه ماهِ تمامِ سُدره پوشت خوانم
    ارزان بخری و رایگان بفروشی / ارزان خرِ رایگان فروشت خوانم
    *** ***
    گه سرو سهی ماه تمامت خوانم / یا آهوی افتاده به دامت خوانم
    زین هر سه بگوی تا کدامت خوانم / کز رشک نخواهم که به نامت خوانم
    و گویند همین بدیع متکلم باعث قتل او شد و خواجه عین‌القضات هفتۀ قبل از قتل و سوختن خود کاغذی سر به مُهر به یکی از مریدان داد که بعد از یک هفته این را بگشای ، و وی بعد از قتل و سوختن او چون کاغذ را بگشاد دید این رباعی نوشته شده :
    ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم / وانهم به سه چیز کم بها خواسته‌ایم
    گر دوست چنان کند که ما خواسته‌ایم / ما آتش و نفط و بوریا خواسته‌ایم
    ظاهرا در گذشته « نفت » را به صورت « نفط » می‌نوشته‌اند ، همچنانکه جناب اوحدی در تذکرۀ عرفات آن را به صورت نفط نوشته و جناب دکتر فرمنش نیز به منظور رعایتِ امانت آن را عیناً به همین شکل آورده است .
    جناب دکتر فرمنش در صفحۀ ۸۱ کتاب خود ، یعنی کتاب « احوال و آثار عین‌القضات همدانی » روایت دیگری از ماجرای قتل عین‌القضات را از همان تذکرۀ عرفات اینگونه نقل میکند :
    ( و اما افسانه‌ای که در بارۀ قتل عین‌القضات مشهور بین اهالی همدان است چنین است : گویند وقتی که عین‌القضات را سر بریدند ، بدن او را در میان میدان معروف همدان که اکنون به میدان ذغال معروف است افکندند ، در این موقع که تماشاچیان دور بدن او را فرا گرفته بودند باباطاهر عریان از آنجا عبور کرد ، چون واقعه را ملتفت شد نزدیک آمده سرپائی به بدن وی زده گفت : « مردان خدا چنین نخسبند » عین‌القضات فوری از جای برخاسته سرِ بُریدۀ خویش را به زیر بغل زده رو به فرار گذاشت . تماشاچیان نیز به دنبال او دویدند تا اینکه به قبرستان عمومی همدان که معروف به « اهلِ قبور » است رسیده و در آنجا در چاله‌ای فرو رفته و از نظرها ناپدید شد و آن چاله تاکنون به چالۀ عین‌القضات معروف است . )
    و این در حالیست که سالها قبل از آنکه عین‌القضات به دنیا بیاید باباطاهر از دنیا رفته بود .
    پرسش اساسی این است که این قبیل روایات تا چه اندازه مقرون به صحت هستند؟ آیا می توان به آنها اعتماد نمود و آنها را مورد استناد قرار داد ؟
    این قبیل افسانه سرایی ها و داستان پردازی‌ها در تاریخ ادبیات ما کم نیست . جناب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمۀ کتاب « منطق‌الطیر » عطار نیشابوری نوشته‌اند :
    ( فهرستی از افسانه‌های عطار اگر فراهم آید ، خود می‌تواند یکی از خواندنی ترین مجموعه‌های حکایات سوررئالیستی عالَم باشد که در هنر مدرن ، چه نقاشی و چه تئاتر و سینما ، سخت بدان شیفتگی نشان می‌دهند . از داستان توبۀ او بر دست درویشی که به مرگِ ارادی بر درِ دکانِ او مُرد تا وقتی که سرِ شاعر را بریدند و او سرش را زیرِ بغل گرفت و فاصلۀ دوری از راه ، با سرِ بریده در زیرِ بغل ، منظومۀ « بی‌سرنامه » ی خود را سرود )
    شایان ذکر آنکه منظومۀ « بی‌سرنامه » ۲۱۴ بیت است . تصور این که عطار در حالیکه سرِ بریده‌اش را زیر بغل زده و در حال دور شدن از محل قتلگاه خود ، ۲۱۴ بیت شعر بسراید ، تصوری است محال . باور این ماجرا با هیچیک از معیارهای موجود اَعَم از عقلی و نقلی سازگاری ندارد و بی‌گمان هر شنونده‌ای خواهد گفت که این افسانه‌ای بیش نیست .
    زنده یاد دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب ارزشمندِ « از کوچۀ رندان » خود نیز به این مهم پرداخته‌اند ، ایشان در فصل دوم این کتاب تحت عنوان ( فیروزۀ بواسحقی ) آورده‌اند :
    « شیراز بواسحقی که نزد شاعرانِ عصر ، بهشتِ روی زمین تلقی می‌شد و از در و دیوار آن موج طرب و عشرتِ رِندان برمی‌آمد ، در این روزها شاهد جنب و جوش شاعری جوان بود به نام شمس‌الدین محمد که بعدها خواجه حافظ خوانده شد . وی در این ایام جوانی نورسیده بود ، اهل فضل و ظاهرا از ثروت و مکنت هم نصیبی داشت . روایتی هست که از وی ، در روزگار جوانی ، نانوایی فقیر می‌سازد که گویی از درس و سواد هم بی‌بهره بوده است . به موجب این روایت ، طبع شعر ، این نانوای جوان را به گفتن سخنانی وامی‌داشت که مایۀ استهزای مردم می‌شد . تا یک شب که امیر مومنان را در خواب دید و از برکت وی طبع موزون یافت ، صبحگاهان شعر وی پسند افتاد و مایۀ تحسین همگان شد . اما البته این افسانه‌ای بیش نیست . ظاهراً قرن‌ها بعد آن را درست کرده‌اند . احتمال هست که این روایت یک صورت تازه باشد از آنچه برای باباطاهر لُر و باباکوهی نقل کرده‌اند و برای آن کُردِ ساده‌دل که در یکشب دانشمندی شد عربی زبان . »
    ملاحظه می‌فرمائید که در مورد اکثر بزرگانِ شعر و ادب و اندیشه ، افسانه‌های بسیاری ساخته‌و پرداخته‌اند و غالبا نه با سوء نیت ، بلکه با حسن نیت . مثلا خواسته‌اند ایشان را بزرگ جلوه دهند . غافل از آنکه اینان بزرگ‌تر از آنند که در تصور ما بگنجند .
    استاد بزرگوارم جناب دکتر اصغر دادبه ، داستان متوسل شدن حافظ به زین‌الدین ابوبکر تایبادی به منظور چاره‌اندیشی در بارۀ آن بیت معروفِ « گرمسلمانی از این است که حافظ دارد / آه اگر از پی امروز بُوَد فردایی » را نیز از همین قبیل افسانه‌ها میدانند و اضافه می‌کنند « اینکه تایبادی به حافظ گفت بیتی بساز و مُقَدّمِ بر آن {بیت } الحاق کن که نقلِ کُفر ، کُفر نیست و حافظ این بیت را ساخت و الحاق کرد : « این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت / بر درِ میکده‌ای با دف و نی ترسایی » به هیچ وجه پذیرفته نیست . جناب دکتر دادبه می‌فرمایند : به نظر من این قصه کاملا دروغ است ، دلیل نقلی برای اثبات دروغ بودن آن ، این است که سندی لااَقل نزدیک به زمان حافظ ، از آن در دست نیست . دلیل عقلی نیز آن است که من اساساً حافظی را که دیگری به او بگوید چگونه حرف بزن ، حافظ نمی‌دانم . یعنی حافظ با آن یدِ بیضائی که دارد نمی‌داند چگونه حرف بزند که بنا بر این ، چنین مورد انتقاد قرار نگیرد و باید شیخ زین‌الدین یا فلان شیخ به او بگوید چگونه حرف بزند ؟!
    سخن به درازا کشید و یحتمل ملال آور شده باشد ، اگر چنین است از محضر استاد شکوری و همۀ خوانندگان ارجمند عذرخواهی می‌کنم. به هر حال نگارندۀ این سطور صرفا دیدگاه خود را مطرح می‌نماید و صدالبته برای نظر و دیدگاه دیگر عزیزان احترام ویژه‌ای قائل است .
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان – درویش آبکناری
    ۲۴ فروردین ۹۴

  4. آفرین جان آفرینِ پاک را / آنکه جان بخشید و ایمان خاک را
    بیست و پنجم فروردین ، روز بزرگداشت عطار نیشابوری است . نگارندۀ این سطور برآنست تا در این مجال ، یادِ آن شاعر بزرگ و عارف نامدار ، گرامی داشته شود و به این بهانه در نهایت ایجاز و اختصار ، چند سطری برگرفته از منابع معتبر و قابل اعتماد ، پیرامون زندگی و اندیشۀ عطار را به فرهنگدوستان خوب آبکناری تقدیم نماید .
    دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمۀ کتاب منطق‌الطیر می‌نویسند :
    « در میان بزرگان شعر عرفانیِ فارسی ، زندگی هیچ شاعری به اندازۀ زندگیِ عطّار در اَبر ابهام نهفته نمانده است . اطلاعات ما در بابِ مولانا صد برابرِ چیزی است که در بابِ عطار می‌دانیم . حتی آگاهی ما در بارۀ سنائی ، که یک قرن قبل از عطار می‌زیسته ، بسی بیشتر از آن چیزی است که در باب عطار می‌دانیم . نه سال تولد او به درستی روشن است و نه حتی سال وفات او . این قدر می‌دانیم که او در نیمۀ دوم قرن ششم و رُبعِ اوّلِ قرن هفتم می‌زیسته ، اهلِ نیشابور بوده است و چند کتاب منظوم و یک کتاب به نثر ( تذکره‌الاولیا ) از او باقی است .»
    مجموعۀ آثار عطار به تصریحِ خودش عبارتند از :
    ۱- الهی نامه
    ۲- اسرار نامه
    ۳- مصیبت نامه
    ۴- منطق‌الطیر
    ۵- دیوان عطار ( غزلیات و قصاید )
    ۶- مختار نامه
    ۷- تذکرۀ الاولیا
    به این ابیات عنایت بفرمائید :
    مصیبت نامه کاندوه جهان است / الهی نامه کاسرار عیان است
    به داروخانه کردم هردو آغاز / چه گویم زود رَستم زین و آن باز
    مصیبت نامه زاد رهروان است / الهی نامه گنج خسروان است
    جهان معرفت اسرارنامه است / بهشت اهل دل مختارنامه است
    مقامات طیور اما چنان است / که مرغ عشق را معراج جان است
    چو خسرو نامه را طرزی عجیب است / ز طرز او کِه و مِه را نصیب است
    ایشان در قسمت دیگری از این مقدمه آورده‌اند :
    « شما می‌توانید با داشتنِ دیوان شمس‌ تبریزی و مثنوی معنوی خود را از همۀ کتابهای عرفانی منظومِ زبانِ فارسی بی‌نیاز بدانید ، ولی آنگاه که خواستارِ تامل در شکل‌گیری و پیدایش این دو اثر شوید ، از پرداختن به آثار سنائی و عطار ناگزیرید و در آن هنگام است که متوجه می‌شوید این دو تن در شرایط تاریخی و فرهنگیِ عصر خویش ، پایگاهی دارند که کم از پایگاه مولاتا در عصر او نیست . از چشم اندازی دیگر اگر بنگرید ، هیچکدام از این سه تن نمی‌تواندجایگزین آن دو دیگر شود . تمام شاهکارهای ادبیاتِ بشری غیرقابل جانشینی‌اند ، یا بهتر بگوییم جانشین ندارند وگرنه تاریخ ، خود ، آنها را حذف می‌کند . تاریخ اهل مدارا نیست . »

    زنده یاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در فصل سوم کتاب ارزشمند « صدای بال سیمرغ » در بارۀ زندگی و اندیشۀ عطار ، به نقل از « لباب‌الالباب » اثر محمّد عوفی ( تذکره نویس معاصرِ عطار ) این چنین نقل می‌کند :
    « وی به تصریح خودش در نیشابور زیست ، و عنوان عطار را از پدرش که سالها در آن شهر بدان پیشه اشتغال داشت ، یافت . فریدالدین محمد نام داشت و از وقتی شاعر شد خود را در شعر به نام عطار ، و احیانا به نام فرید خواند . نام پدرش محمود بود – و این قولی است که کاتبِ قدیم‌ترین نسخۀ موجود دیوانش آن را یاد می‌کند – و از آن قدیم‌تر روایتی در این باب در دست نیست . نام‌های دیگر هم در باب خود او و پدرش نقل کرده‌اند که بر آنها نمی‌توان اعتماد کرد . فریدالدین محمد با آنکه در سالهای بعد از عهد سنجر – شاید حدود سالهای بین ۵۶۰ تا ۵۸۰ – در خراسان به شاعری شهره بود ، بر خلاف معمولِ شاعرانِ عصر به هیچ یک از دربارهای خراسان در آن ایام نپیوست و شعر خود را وقفِ ستایشِ فرمانروایانِ عصر نکرد . »
    براساس منابع موجود ، اندیشه‌های عرفانی برای نخستین بار توسط سنائی غزنوی وارد ادبیات فارسی شد ، به وسیلۀ عطار نیشابوری کمال یافت و با مولوی به اوجِ خود رسید . جناب مولوی در اشعار خود « سنائی » را پیشگام و چشم و چراغ اندیشه‌های عرفانی در شعر فارسی می‌داند و « عطار » را قافله‌سالارِ این قافله معرفی می‌کند :
    عطار روح بود و سنائی دو چشم او / ما از پی سنائی و عطار آمدیم
    و در جای دیگر می‌فرماید :
    هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خمِ یک کوچه‌ایم
    گرچه همۀ آثار شیخ فریدالدین عطار نیشابوری جالب و جذاب است ، اما « تذکره الاولیاءِ » و « منطق‌الطیر » بویژه داستان شیخ صنعان در کتاب منطق‌الطیر ، بسیار شیرین و خواندنی است .
    نوشته‌اند که پس از تسلط چنگیز خان مغول بر بِلاد خراسان شیخ عطار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بِکُشَد، شخصی گفت: این پیر را مَکُش که به خون‌بهای او هزار دِرَم بدهم. عطار گفت : مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید . پس از ساعتی شخص دیگری گفت : این پیر را مکش که به خون‌بهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمی‌ارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را از پای در آورد.
    با تقدیم غزلی بسیار معروف از عطار این مقال به پایان می‌برم :
    جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد / رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
    سودای زلف و خالت در هر خیال ناید / اندیشۀ وصالت جز در گمان نگنجد
    هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را / زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
    آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند / هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
    آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند / دل در حساب ناید جان در میان نگنجد
    اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی / از دل اگر برآید در آسمان نگنجد
    عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد / زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد
    دوستدار و ارادتمند شما خوبان و نازنینان – درویش آبکناری
    ۲۵ فروردین ۱۳۹۴

  5. دل مرا بگرفت تا چندت از این / دل نشد سیر ای خداوندت ازین
    دیوانگان در مصیبت نامه عطار چه می گویند ؟
    در مصیبت نامه عطار کسانی که به ظاهر مجنون و دیوانه اند بمردمی که دم از عقل می زنند تعالیمی گرانبها می دهند . این دیوانگان خیلی راحت با خدا سخن می گویند مثل دو تا دوست گاهی هم از خد ا انتقاد می کنند . اکنون سخنان دو و سه دیوانه را باهم مرور می کنیم :
    ۱- دیوانه ای یک قرص نان از خدا خواست و این بی نانی و بی برگی را هم به گردن خدا می انداخت . اما دیوانه ای دیگربه دیوانه ی اول گفت من خدا را د ر تنگ سالی امتحان کرده ام و او چیزی به من نداد:
    مرد مجنون گفتش ا ی شوریده حال / من خدا را آزمودم قحط سال …
    ۲- در ده وبای گاو آمد و روستایی گاو را از ترس بفروخت و خر خرید و باز وبای خر آمد و آن روستایی ی دیوانه رو به خدا کرد و گفت : تو گاو را از خر تشخیص نمی دهی و اکنون شعر عطار را باهم می خوانیم :
    مرد ابله گفت ای دانای راز / گاو را از خر نمی دانی تو باز… ( چون ممکن است ملال آور شود شعر را مختصر می نویسم )
    ۳- دیوانه ای به خدا گفت : خدا یا تو از این آفریدن و بردن خسته نشدی ؟ آخر دل من گرفت از این کارو بارت و دل تو از این آوردن و هی بردن چگونه است که نمی گیرد . عطار در مصیبت نامه خود چنین می گوید :
    آن یکی دیوانه سر افراشته / سر بسوی آسمان بر داشته
    خوش زبان بگشادو گفت ای کرد گار / گر ترا نگرفت دل زین کارو بار
    دل مرا بگرفت تا چندت از ین / دل نشد سیر ای خدا وندت ازین
    و امادوستان اگر دوست داشته باشند از بقیه ی مجذوبان و دیوانگان با تفسیر و تو ضیح سخن بشنوندکه البته هر وقت خوش که دست دهد و این دیوانگی به من هم سرایت کند ،باز از دووسه دیوانه ی دیگر سخن به میان خواهد آمد. ۲۸ فروردین ۹۴ فرامرز شکوری

  6. حمدِ پاک از جانِ پاک آن پاک را / کو خلافت داد مشتی خاک را
    آن خردبخشی که آدم خاکِ اوست / جزو و کُل برهانِ ذاتِ پاکِ اوست ( مصیبت‌نامۀ عطار )
    محضر مبارک استاد و سرور ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری سلام عرض می‌کنم .
    خوشحالم از اینکه استاد عزیزم در ایام بزرگداشت عطار نیشابوری ، مطلبی زیبا و دلنشین تحت عنوان « دیوانگان در مصیبت‌نامۀ عطار چه می‌گویند » نوشته و در سایت وزین آبکنارِ ما در معرض دیدِ علاقه‌مندان قرار دادند و شادمانم از اینکه دوباره « یاران عزیز » با ایجگره آمد ، همو که تصریح می‌کند « جی بیجر یارِ مَره بوجور شوآن مِه نَفَسه . کاش باران عزیز هم بیایند . و صد البته که همچنان دلتنگ و چشم به راهِ حضورِ فرهیختۀ فرزانه‌ام جناب فرزادخان هخامنشی هستیم .
    استاد شکوری در مطلب خود ، مضمونِ حکایتی زیبا از مصیبت نامۀ عطار را به همراه یک بیت از آن حکایت ، نَقل کرده‌اند . ایشان همانجا تصریح کرده‌اند ( چون ممکن است ملال آور شود شعر را مختصر می‌نویسم ) . از آنجا که همۀ حکایت سه بیت بیشتر نیست ، لذا با کسب اجازه از محضر آن بزرگوار ، ابتدا تمام آن سه بیت را می‌آورم تا بهانۀ لازم برای نگاشتن این مطلب حاصل شود . و اما آن سه بیت :
    آن یکی دیوانه‌ای یک گِرده خواست / گفت : « من بی برگم ، این کارِ خداست »
    مردِ مجنون گفتش : « ای شوریده حال / من خدا را آزمودم قحط سال
    بود وقتِ « غُز » ، ز هر سو مرده‌ای / و او نداد از بی نیازی گِرده‌ای »
    غرضِ نگارنده علاوه بر تشکر و قدردانی از استاد شکوری ، ارائۀ توضیحِ مختصری پیرامون واژۀ « غُز » است که امیدوارم مورد قبولِ طبعِ مشکل پسندِ دوستانِ خوبِ آبکناری واقع شود .
    زنده یاد علامه علی اکبر دهخدا در لغتنامۀ خود ، در ذیل واژۀ غُز آورده اند : « صنفی از ترکانِ غارتگر بوده‌اند که در زمان سلطان سنجر ( بن ملکشاه سلجوقی ) قوّت گرفتند و خراسان را به تصرف آوردند و سلطان سنجر را گرفته و در قفس کردند و ایران را بغارتیدند و اکابر را بکشتند و . . . علامه دهخدا چندین صفحه از لغتنامه را به این واژه اختصاص داده و توضیحات مبسوط و مفصلی پیرامون آن بدست داده‌اند که بسیار با ارزش و خواندنی است ، که البته ذکرِ همۀ آنها از حوصلۀ این مقال خارج است . علاقه‌مندان برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانند به لغتنامۀ علامه دهخدا مراجعه فرمایند .
    دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در تعلیقاتِ کتابِ « اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید » در بارۀ حادثۀ غز یا شکنجه های غزان می‌نویسد : با اینکه تاریخ این سرزمین همواره با شکنجه پیوند داشته ، اما شکنجه‌های غزان گویا بی‌رحمانه‌ترین نوع شکنجۀ کلاسیک بوده است ، به حدی که حتی قرنها پس از گذشت آن ، خاطره‌اش به صورت خواب هولناک و اسطورۀ وحشت ، اذهان مردم را احاطه کرده بوده است و مولانا که خود در عصر شکنجه و غارتِ تاتار و مغول زیسته ، باز در شعر خویش از « اشکنجه‌های غز » به عنوان دردناک‌ترین نوع شکنجه یاد می‌کند ، گرچه یک قرن با آن فاصله دارد : « آنکو به غَصب و دزدیی ، آهنگ پالیزی کند / از داد و داور عاقبت ، اشکنجه‌های غُز خورَد » .
    دکتر شفیعی در ادامه از انواع شکنجه‌های هولناک غزان که « آتش » و « خاک » و « سوختن » و « زخم تیغ » و تیمارهای مخوف » از جملۀ آنهاست ، یاد می‌کند و می‌افزاید : فقط در « مِهنِه » که شهرکی بسیار کوچک در قیاسِ مرو و نشابور بوده ، ۱۱۵ تن فقط از فرزندان و فرزندزادگان ابوسعید ابی‌الخیر به انواع شکنجه از آتش و خاک و غیرِ آن کشته شدند . شاید به نظر خوانندگان عزیز قدری اغراق‌آمیز جلوه کند ، اما حقیقتی است که مورّخانِ دیگر آن را تایید کرده‌اند . ( جناب دکتر شفیعی مصادیقِ آن را با ذکر دقیق منابع ارائه کرده‌اند ، که به منظور پرهیز از اطناب و اطالۀ کلام از آن صرف نظر می‌شود )شاید عزیزان بپرسند که شکنجه با خاک چگونه بوده است . پاسخ آنست که آنقدر خاک در دهان بندگان خدا می‌کردند تا خفه شوند و این از رایج‌ترین شکنجه‌های آنان بود که مردم آن را « قاود غُزی » می‌خواندند یعنی خاک را همچون قاووت در دهان مردم می‌کردند . ( مرحوم دهخدا در لغتنامۀ خود قاووت را چنین معنی کرده‌اند : نرمۀ آرد نخودچی را با قندِ نرم مخلوط کنند و گاه نرمۀ آرد لیمو و نرمۀ تخم هِل بر آن افزایند . )
    غالبا این شکنجه‌ها برای اعتراف گرفتن‌ بوده که دفینه‌ها را کجا پنهان کرده‌ای یا دیگران کجا پنهان کرده‌اند . دکتر شفیعی به نقل از « راحۀالصدور و آیۀالسرور » اثر محمدبن علی راوندی می‌نویسد : « و بعد از غارتها عذاب می‌کردند تا نهانیها می‌نمودند و بر روی زمین و زیرِ زمین هیچ نگذاشتند . و چون ظاهر چیزی نمانده بود ، نهانِ خانه‌ها و دیوارها می‌سُفتند و سرای‌ها خراب می‌کردند و اسیران را شکنجه می‌کردند و خاک در دهان می‌آکندند تا اگر چیزی دفین کرده بودند می‌نمودند ، اگرنه می‌مُردند . مردم به روز در چاهها و آهونها ( نقب‌ها ) و کاریزهای کهن می‌گریختند . »
    دکتر شفیعی در ادامه می‌افزایند : ( نکتۀ قابل یادآوری اینکه بعضی از مردم ، حتی از اهلِ علم و روحانیون و فُقَها و زُهّادِ عصر هم متاسفانه در این شکنجه‌گری‌ها با غُزها همکاری می‌کرده‌اند و برخی خود را به شکل و وضع غزها درآورده و از رهگذر همکاری کردن با آنان ، اموال مردم را مصادره می‌کردند و عجبا که در عین حال در همین احوال روزه هم داشته و از زُهّاد و صُلَحا نان می‌طلبیده تا با نانِ تبرُّک آنان افطار کنند . ولی بعدها ، غزها برخی از همین آدم‌ها را هم به سزای اعمالشان رساندند و به دار آویختند . )
    سخن اگر به درازا کشید ، از همۀ بزرگواران پوزش میطلبم . تازه نگارنده یک از صد گفته است . و این بماند تا مجالی دیگر .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۳۰ فروردین ۱۳۹۴

  7. با سلامی گرم و درودی پاک ، می‌آغازم این گفتار
    استاد بزرگوارم جناب فرامرزخان شکوری در تاریخ دوم دیماه ۱۳۹۳ در سایت وزین آبکنار ما مطلبی راجع به غیرت ورزیدن شیطان و عین‌القضات نوشته و در انتهای مطلب خود یک « دو بیتی » و یک « تک‌‌ بیت » را نقل نموده و از حقیر خواسته بودند که « اگر شاعر آن را میشناسید برایم بنویس » . آن دوبیتی این بود :
    ای نوشِ لبان ، چه زهر نابی بر من / وی رحمتِ دیگران ، عذابی بر من
    دستم ندهی و دست تابی بر من / خورشید جهانی و نتابی بر من
    و آن تک بیت این بود :
    خواهیم بخواه ، خواه بخوان خواه بران / یک رویه شده‌ست مر مرا با تو شمار
    من نیز که تا آن روز این اشعار را ندیده و نشنیده بودم ، در پاسخ به شوخی نوشتم احتمالا شاعر این ابیات فرامرزخان شکوری آبکناری است که البته هنوز این اشعار به چاپ نرسیده !!.
    مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه در اثنای مطالعۀ کتاب تمهیداتِ عین‌القضات به آن دو بیتی برخوردم . برای آنکه آن دوبیتی معنای روشن‌تر و قابل فهم‌تری پیدا کند ، اجازه می‌خواهم بخش‌هایی از یک پاراگراف ( از تمهیدات ) را عینا نقل کنم :
    « ای عزیز ، حکمت آن باشد که هرچه هست و بود و شاید‌ بود ، نشاید و نشایستی که به خلاف آن بودی . سفیدی هرگز بی سیاهی نشایستی . آسمان بی زمین لایق نبودی . جوهر بی عَرَض مُتَصوِّر نشدی . محمد (ص) بی ابلیس نشایستی … مصطفی – علیه‌السلام – سبب رحمت عالمیان بود ، اما در حقِّ ابوجهل ، سبب آن بود که تا کمال شقاوت گوهر او از او پیدا شد . هرگز شنیده‌ای که نورِ سیاه ابلیس و ابوجهل از سر تا قدم با نورِ احمد (ص) چه می‌گوید ؟ این بیتها گوش‌دار :
    ای نوشِ لبان ، چه زهر نابی بر من / وی رحمت دیگران ، عذابی بر من
    دستم ندهی و دست تابی بر من / خورشید جهانی و نتابی بر من »
    عین‌القضات در ادامه می‌نویسد :
    « خلق را هدایت با احمد (ص) حوالت کنند و ضلالت با ابلیس . ای عزیز هرچه در مُلک و ملکوتست ، هر یکی مُسَخَّرِ کاری معیّن است . اما آدمی مُسَخَّرِ یک کار معیّن نیست ، بلکه مُسَخَّرِ مختاریست ؛ چنانکه اِحراق بر آتش بستند ، اختیار بر آدمی بستند ؛ چنانکه آتش را جز سوزندگی صفتی نیست و آدمی را جز مختاری صفتی نیست . و . . . »
    آنچه تا کنون در مورد این دوبیت عرض شد برگرفته از کتاب تمهیدات تالیف عین‌القضات همدانی با مقدمه و تصحیح و تحشیه و تعلیق جناب دکتر عفیف عسیران ( چاپ انتشارات اساطیر ) بوده است . اما آن تک بیت را نیز جناب دکتر رحیم فرمنش در کتاب احوال و آثار عین‌القضات همدانی آورده ، به این ترتیب آن نیز منسوب است به عین‌القضات .
    خوشحالم از اینکه تکلیف این سه بیت هم مشخص شد و امیدوارم نظر استاد بزرگوارم جناب فرامرزخان شکوری تامین و از حقیر راضی شده باشند . ان‌شاءا…
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    دوم اردیبهشت ۱۳۹۴

  8. محضر مبارک استاد و سرور ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری
    پس از عرض سلام و ادب و احترام ، و با کسب اجازه از محضر شریف آن بزرگوار ، مایلم برای تداوم گفت‌وگو ، بابِ تازه‌ای را بگشایم . چون مدتی است که نه شعری و نه نوشته‌ای از ایشان نمی‌بینم . هرچند به قول خواجه « نمی‌بینم نشاط عیش در کس » اما معتقدم که در همین وانفسا باید راهی به سوی آینده و افق‌های روشن‌تر گشود . لذا بحث پیرامون شعر معاصر فارسی را مقتضی و مناسبِ این گفت‌وگو می‌دانم . حتما جناب استاد خاطر مبارک‌شان مستحضر است که سال گذشته این بحث را ( البته در سایتی دیگر ) آغاز کردیم ، لیکن متاسفانه ادامۀ بحث به دلایلی غیرممکن گردید .
    اینک بر سرِ آنم که یکبار دیگر آغازگر آن بحث باشم . بدان امید که نه فقط حضرتعالی ، بلکه سایر بزرگوارانِ اندیشمندِ آبکناری نیز در این بحث مشارکت فرمایند . آنچه که در ذیل می‌آید همان مطلبی است که سال گذشته نوشته بودم ، که آن را به استاد ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری آبکناری و دیگر علاقه‌مندان این مباحث پیشکش می‌کنم . با تقدیم احترام ، درویش آبکناری
    « با نام و یاد حضرت دوست »
    شاعر نِیَم و شعر ندانم که چه باشد
    من مرثیه‌خوان دل دیوانۀ خویشم
    بر خود فرض می‌دانم تا از جناب استاد فرامرز شکوری به خاطر ارائۀ مطالب مفید و ارزشمندشان پیرامون شعر ژاپنی « هایکو » تشکر و قدردانی کنم. بی‌تردید این تلاش ها در ارتقاء سطح آگاهی همۀ علاقه‌مندان و دوستداران شعر و ادب ، جایگاه ویژه‌ای داشته و خوا هد داشت . اما بسیار مفیدتر و سودمندتر خواهد بود اگر چنین تلاشی برای معرفی و شناساندن شعر فارسی اعم از شعر کلاسیک و شعر نو صورت گیرد.
    به نظر این حقیر بسیاری از ما هنوز تعریف دقیق و درستی از شعر نداریم ، لذا بیش از گذشته به داشتن تعریف درست و جامعی از شعر و دانستن اینکه اساسا « شعر چیست ؟ » نیازمندتریم . قدما شعر را این‌گونه تعریف کرده‌اند : « شعر کلامی است مُخَیَّل ، موزون و
    مُقَفّی » . این تعریف تا قبل از نیما ، جامع و مانع بود و انواع شعر کلاسیک از مثنوی و قصیده و غزل گرفته تا رباعی و دوبیتی و مسمط و مستزاد و ترجیع بند و ترکیب بند را شامل می‌شد و کسی با این تعریف مشکلی نداشت . اما قطعا تصدیق خواهید فرمود که با ظهور شعر نو در ایران و در حالیکه بسیاری از سروده های شاعران معاصر در قالب های قدیمی و در اوزان عروضی نبوده و وزن و قافیه هم ندارد ، دیگر تعریف قدما جواب نمی دهد . چرا که هریک از انواع شعر نو ( نیمایی ، سپید ، آزاد ، موج نو ، موج ناب ، موج سوم و شعر پسانوگرا یا شعر پست مدرن و … ) تعریف خاص خود را داراست . اگر تا اینجا با این حقیر هم نظر و موافق باشید، آن وقت سوال اساسی این است که امروز کدام کلام شعر هست و کدام شعر نیست و چه تعریف تازه ای از شعر داریم ؟
    بگذارید جهت روشن‌تر شدن بحث ، ماجرایی را برایتان تعریف کنم . روزی شاعر جوانی یکی از سروده‌هایش را نزد من آورد تا بعنوان یکی از علاقه‌مندان جدّیِ شعرِ فارسی ، در بارۀ شعرش اظهار نظر کنم . من از انجام این کار اکراه داشتم . از من انکار و از او اصرار ، ناگزیر شعرش را گرفتم و به دقت خواندم . پس از خواندن شعرش از وی پرسیدم که این شعر شما در چه قالبی است؟ مانده بود که چه بگوید و برای آنکه اوضاع خراب تر نشود بلافاصله گفت «پست مدرن» ، می دانید چرا ، چون این قالب هیچ نظم و نسق معینی نداشته و از قاعدۀ خاصی پیروی نمی کند . و وقتی به اصرارِ او نظرم را با صراحتِ تمام اعلام کردم که « مبهم و نامفهوم » است ، آن را برنتافت ، منقلب و برافروخته پاسخ داد که ویژگی این نوع شعر همین است و بعد با عصبانیت اعلام کرد که در تعریفِ شعرِ « پسانوگرا » گفته‌اند که : «ساختارشکنی ، معنا گریزی ، نگاه متفاوت ، چندصدایی ( پلی فونی ) و تصویر اسکیزو فرن از ویژگی های اصلی این نوع شعر ا ست». تعریفی که این دوستِ جوانم از این نوع شعر به‌دست می‌داد ، تقریبا درست بود ، اما هیچگاه گفته نشده که می تواند یا باید نامفهوم باشد و هیچکس نتواند با آن ارتباط برقرار کند . همانگونه که مستحضرید خاستگاه اولیۀ این شعر امریکا بوده (۱۹۵۶) و سپس در اروپا رواج یافته و تنها اندکی بعد توسط رضا براهنی در ایران راه افتاده است .
    و آنگاه که صحبت از نوگرایی در شعر مطرح می شود ، تازه معلوم می شود که ایشان غوره نشده ، مویز گشته اند و متاسفانه مفهوم نوگرایی را نیز درست دریافت نکرده اند. اینان نه تنها نمی دانند که نوآوری و نوگرایی در تقابل با سنت نیست ، بلکه از این حقیقت مسلم و انکار ناپذیر نیز غافلند که بی پشتوانۀ سنت ، هرگونه تغییر و نوآوری غیرممکن است . مگر می شود گذشتۀ هزار سال شعر فارسی را منکر شد و ادعای تغییر و نوآوری در شعر داشت . به راستی آیا نیما بدون اتکا به پشتوانۀ هزار سال شعر و ادب فارسی و بی اعتنا به آثار ارزشمند مفاخری همچون حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی و … می توانست آن تغییر عظیم را در شعر فارسی ایجاد کند؟ به جرئت می توان گفت همۀ بزرگان شعر نو از نیما و شاملو گرفته تا اخوان و سایه و … همه و همه بر دوش پیشینیان خود ایستاده اند و امواج نو همواره از دریای سنت برخاسته است . به قول دوست فاضل و دانشمندم ((می توان بر بلندای سنت ایستاد و چراغی گیراند)) .
    این موضوع را از آن جهت مطرح می‌کنم تا شاید با به چالش کشیدن این موضوع و فراهم کردن زمینه‌ای مناسب برای برخورد آراء و عقاید دوستان در این حوزه ، آن هم در فضایی کاملا سالم و صمیمی ، کورسوئی کم‌رنگ و بی‌رمق به این مهم بتابانیم . واقعیت این است که امروزه خیلی ها هر چه دلشان می خواهد می گویند و می نویسند و تحت عنوان شعر نو آنهم از نوع پست مدرن انتشار می دهند و از این رهگذر به کسب عنوان دهن پرکن « شاعر معاصر » مفتخر می شوند. نوعی تشخص جوئی آسان و ارزان . به همین سادگی !! ناگفته نماند که این قبیل به اصطلاح اشعار را فقط سرایندگان آنها میفهمند ( و البته گاه خودشان هم نمی‌فهمند که چه گفته‌اند ) و بیچاره مخاطبان و خوانندگان این اشعار ، که نه آن را می فهمند ، نه از آن لذت می برند و نه چیزی گیرشان می آید . جهت مزید استحضار و انبساط خاطر عزیزان ، شاید ذکر ماجرای شب اول قبر میرداماد خالی از لطف نباشد . هنگامی که فرشتگان قبر ( نکیر و منکر ) از جناب میرداماد سوال می کنند که خدای تو کیست ؟ جناب میرداماد با اصطلاحاتی دشوار ، مهجور ، دور از ذهن و دیر فهم پاسخشان میدهد ، به نحوی که فرشتگان از فهم آن عاجز می مانند ، در نتیجه به بارگاه حضرت ربوبی برمی گردند و ماجرا را تعریف می کنند . خداوند خطاب به این فرشتگان می فرمایند که شما با این بندۀ من کاری نداشته باشید ، او ( یعنی میرداماد ) در زمان زنده بودنش هم حرفهایی زد که من هم نفهمیدم . نیما این ماجرا را به شعر در آورده که همینجا تقدیم میگردد . و اینک سرودۀ نیما :
    من ، ز میرداماد ، شنیدستم / که چو بگزید بن خاک وطن
    بر سرش آمد و از وی پرسید / مَلَک قبر که : « من ربک ؟ من ؟»
    میر بگشاد دو چشم بینا / آمد از روی فضیلت به سخن :
    « اُسطُقسا » ست ، ( بدو داد جواب ) / « اُسطُقسا » تِ دگر زو متقن
    حیرت افزودش از این حرف ، مَلَک / بُرد این واقعه پیش ذوالمن
    به زبان دگر این بندۀ تو / می دهد پاسخ ما در مدفن
    آفریننده بخندید و بگفت / تو به این بندۀ من حرف مزن
    او در آن عالم هم ، زنده که بود / حرفها زد که نفهمیدم من
    باور بفرمائید رابطه بسیاری از شاعران همروزگار ما با مخاطبانشان از این جنس است . به راستی چرا چنین است ؟ به گمان حقیر علت آن است که مغلق گوئی و پریشانی کلام در اشعار این طیف ، که عموما کمتر کسی آن را در می یابد ، سبب می شود تا دیگران باور کنند که بغرنجی مطلب از سادگی ماست ؟ ! . آری در پناه این بی نظمی و آشفتگی و بی مایگی و فقدان ذوق و قریحه و طبعِ روان پنهان
    می شوند تا هیچگاه محک جدی نخورند . حضرت حافظ می فرمایند:
    خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
    می دانید چرا چنین وضعی حاکم شده ؟ چون متاسفانه هیچ تعریف روشن و دقیقی از شعر امروز در دست نیست ، هیچ معیار و میزان و ترازویی برای تشخیص سره از ناسره وجود ندارد و به قول معروف دوغ و دوشاب یکی است . و باز از جناب حافظ مدد می گیرم که
    می فرمایند :
    جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش
    به حقیر حق بدهید اگر می‌گویم بجای پرداختن به شعر ژاپنی ، بهتر است به شعر فارسی بپردازیم . آری به شعر فارسی بپردازیم تا مگر از رهگذر این تلاش ارزشمند ، عزیزان قابل و لایق در مسیری درست قرار گیرند و خالق آثاری باشند فاخر و ماندگار و در کنار شاعران بزرگی همچون بهار ، پروین ، نیما ، شهریار ، شاملو ، اخوان ، فروغ ، سهراب ، سیمین ، کسرایی ، مشیری ، سایه و … در آسمان شعر معاصر این مرزو بوم بدرخشند و هر روز افتخاری بر افتخارات این ملت بزرگ بیافزایند . پس بر ماست که در این مسیر با تمام وجود به روشنگری پرداخته و از میراث ارزشمند شعر فارسی صیانت کنیم . هرچند حقیر بی‌مایه‌تر و بی‌بضاعت‌تر از آن است که کاری از وی ساخته باشد ، لیکن با همۀ بی بضاعتی در خدمت شما بزرگواران خواهد بود. و صد البته که باب مکاتبت و مباحثت همچنان مفتوح است. در خاتمه از همۀ بزرگواران و صاحبنظرانی که این وجیزه را مطالعه می فرمایند ، تقاضا می کنم هرگونه ایراد و انتقادی را بر این مطلب رَوا داشته و آن را از طریق همین سایت با ما در میان بگذارند . باشد که حاصل کار ، خدمتی باشد به شعر معاصر فارسی .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری

  9. دوست عزیزم جناب آقای درویش آبکناری ، با سلام و عرض ادب
    این روز ها سخت در حال نوشتن کتاب ” آبکنار در بهشت ” هستم . با یک سفر ذهنی بر روال آمرزش ابوالعلا فیلسوف نابینای معر ه ی دمشق . اما من چون هوادار شعر سپید بی وزن و قافیه هستم ، اگر مایل هستید در دو زمینه شعر آسان و شعر پیچیده صحبت کنیم . به گمان من شعر ساده مخاطب دارد. نمونه هایش در شعر گذشته مان ، شعر های حافظ است و یا بابا طاهر ، سعدی ، خیام . و این حافظ است که به قول خود ” ساده بسیار نقش ” شعر می گوید . مثلا حافظ می گوید :
    واعظان که این جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند ( می رسند ) آن کار دیگر می کنند.” البته آدمهای زیادی بودند و هستند که چون به خلوت می رسند ، چه کار ها که نمی کنند . کافی ست که شما کلمه ی واعظان را بر دارید و کلمه ی دیگری بگذارید ، می بینید که باز هم کار کرد دارد . در شعر معاصر هم سهراب و فروغ هستند. معمولا شعر های آسان را مردم بیشتر می خوانند . مثل این شعر فروغ : چقدر روشنی خوب است / چقدر روشنی خوب است / و من چقدر دلم می خواهد / که یحیی / یک چار چرخه داشته باشد / و یک چراغ زنبوری …/ و حالااین شعر سهراب : بزرگ بود / و از اهالی امروز بود / و با تمام افق های باز نسبت داشت / و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید …/ شعر ساده و حرف زدن معمولی نه حرف ساده لو حانه ، شعر ساده ی بسیار نقش می تواند به بدنه ی جامعه تسری پیدا کند و فقط در حد خواص جامعه نماند . بخش هایی از شعر های شاملو نیما را مردم دوست دارند ، چون ساده است . ” ما روزی دو باره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد / و مهربانی دست مهربانی را خواهد گرفت …” راز ماندگاری یک شعر در آسان بودن آن است و داشتن مخاطب . هیچ آدم عاقلی به ماندگاری بعد از مرگ خود فکر نمی کند . به قول شمس ، آخر وقتی تو نباشی ماندگاری به چه درد می خورد. ماندگاری وقتی با ارزش است که وقت زنده بودن به دردت بخورد . با این همه ، بله ،سادگی، و نه ساده لوحی ، یکی از مهمترین عوامل ماندگاری است . چرا که مخاطب است که شعر را می خو اند و ماندگار می کند . اما مثلا شعر شاعر مشکل گوی موج نو یعنی بیژن الهی ، یک نفر مخاطب داشت و آن هم حسین مهدوی ( م . موید ) . که خود نیز پیچیده گوست و پیروی ندارد . گفتنی ست که راحت ترین کار ها گفتن حرف های غامض و قلنبه و سلنبه است . اصلا قلنبه و سلنبه ( سلمبه )و تو خالی و معنا گریز شعر نیست . جناب درویش عزیز شما یک مثال به جا و شایسته از شعر میر داماد نیما زدید که البته این پیچیده سازی های فکر ی در شعر های حجم و موج نو و اشعار فرمالیستی و افراطی مخصوصا در شعرهای افراطی رضا براهنی و یدالله رو یایی و… دیده می شود به عنوان نمونه :
    شعری پیچیده و دیر یاب به معنای نا بودی و پاشیدگی دستور زبان و صرف و نحو رااز رضا براهنی با هم می خوانیم :
    پیانو می شپند یک شو پن به پشت یک پیانو و ما نمی شنویم
    و ما نمی شنویم
    و ما نمی شنویم
    و ما نمی شنویم
    و ما و ما و ما و ما
    نمی شنویم و ما شنویم و ما نمی
    شنویم نمی شنویم و یک شو پن به پشت یک نمی شنویم
    که می
    و
    و
    و ما نمی شنویم م م م م م..
    به پشت یک نو می شپند شو پن نمی شپند شو و پن شو پن
    نمی نمی نمی نمی نمی ( چرا ۵تا نمی ؟) ش می شپند و که که می شنویم
    نمی شنوی
    ی ی ی م م
    می گویند در ایران بهترین شاخصه های پست مدرن را براهنی عرضه کرده است . بعضی ها به جای پست مدرن اصطلاح فرا مدرن را به کار می برند . من از دوستان شاعر و شعر دوست می خواهم که راجع به این شعر افراطی و معناگریز براهنی ابراز نظر بفرمایند که مزید بر تشکر و امتنان خواهد بود . ارادتمند شما – فرامرز شکوری خرداد ۹۴

  10. استاد ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    برای جنابعالی در نوشتن کتاب « آبکنار در بهشت » صمیمانه آرزوی توفیق دارم . در چنین اوضاع و احواالی راضی نیستم تا وقت گرانبهایتان را بگیرم . اما اگر اجازه بفرمائید مایلم انگیزه‌ام را از طرح مجدد بحث پیرامون شعر بازگو کنم . راستش را بخواهید این نوشته اعتراضی است برآمده از احساس مسئولیت و وظیفه شناسی در دفاع از حریم شعر به معنای درست کلمه و بدست دادن تعریف دقیق‌تری از شعر. نه از این حیث که بخواهم شعر را از دیدگاه ابوالفرج قدامه کاتب بغدادی یا عبدالقاهر جرجانی یا شمس قیس رازی و یا خواجه نصیرالدین طوسی تعریف کنم و نه از این منظر که بخواهم تعریف شعر را از نگاه متاخرین و صاحب‌نظران معاصر بازگویم . بلکه از این زاویه که می‌بینم بسیاری همچون درویش ، سورنا را از دمِ گشادش دمیده و هرچه می‌نویسند را شعر می‌نامند . اگر شعر گفتن به همین سادگی باشد که برخی چنین پنداشته‌اند ، به این‌ترتیب ما باید قریب به هفتاد میلیون شاعر داشته باشیم.
    روزگاری در مقاله‌ای از یک منتقد ادبی میخواندم که : « شاعران بزرگ درعین حال برترین مورخان زمانه‌اند. آنجا که تاریخ‌نویسان متوقف می‌شوند ، شاعران آغاز می‌کنند . تاریخ ، روایت انسان در درون طبیعت است ، شعر اما سیر و سلوک تاریخ در درون انسان است . چنین است دیالکتیک شعر و تاریخ که از دو نقطۀ مقابل به راه می‌افتند و در وجود انسان یکدیگر را ملاقات می‌کنند . »
    به راستی اگر شعر چنین سرشت و ماهیتی دارد و شاعر از چنان جایگاهی برخوردار است که گفته شد، پس نه شعر گفتن به این سادگی است و نه شاعر بودن .
    مدتی است که بحث بر سر آنست که شعر امروز ایران به بن بست رسیده است . این حرف تا حدود زیادی درست است و به واقعیت نزدیک . چرا که دفترهای شعرِ بسیاری از شاعرانِ شریفِ همروزگارِ ما که بیشتر اهل امواجند ( موج نو ، موج ناب ، پست مدرن و … ) نه خواننده ای دارد و نه ناشری تمایل به چاپ آنها دارد. هرچه از این دست چاپ می‌شود ، در همان چاپ اول تا مدتها روی میز و ویترین کتابفروشی‌ها خاک می‌خورند ، تا آنکه شاعر نوپردازِ ما بزرگواری می‌فرمایند و تمام نسخه های چاپ شده از دفتر شعر خویش را یکجا از ناشر خریداری می‌کنند تا از یکسو ناشر محترم با ضرر و زیانِ حتمی مواجه نگردد و از دیگرسو کتابها را به منزل انتقال می‌دهند تا در مهمانی‌هایی که به بهانه و بی بهانه در طول سال ترتیب می‌دهند ، در آن شب‌نشینی‌ها ، این کتابها را به رسم یادبود و یادگاری به اقوام و دوستان خود هدیه کنند . این است سرنوشت محتوم این قبیل اشعار آنهم در چاپ اول . جالب است که درست در همین شرایط ، دفتر شعر شاعران بزرگی همچون نیما ، شهریار ، کسرائی ، شاملو ، سایه ، اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری ، سیمین بهبهانی، فریدون مشیری ، شفیعی کدکنی و چند تن دیگر همچنان با تیراژ بالا تجدید چاپ می‌شوند و نه تنها هنوز خریدار دارند ، بلکه مردم آنها را مثل وَرَقِ زَر می‌بَرند. و گاه میشود که این آثار به چاپ بیستم و سی‌ام و چهلم هم می‌رسد . اینها تنها چند دلیل ساده و روشن برای اثبات آن مدعاست که شعر امروز ایران به بن‌بست رسیده است .
    منتقد ادبی دیگری در این باره می نویسد : « به نظر من ، بی اعتنائی وسیع تودۀ مردم و حتی گروه شعردوست به شعر کنونی ، نه تنها تاسف انگیز نیست ، بلکه با توجه به ابعاد اعتراض آمیز آن ، ستایش انگیز و امیدوارکننده نیز هست . »
    براستی چرا شعر امروز ما چنین وضعی پیدا کرده است . واقعیت این است که شعر، یک پدیدۀ انسانی است و دقیقا برای انسانهاست . هنگامی که شاعر تصمیم می‌گیرد سروده‌هایش را به زیور طبع بیاراید ، در واقع می‌خواهد شعرش را به داوری بگذارد و از این راه با دیگران رابطه برقرار کند . بنابراین شعر باید زبان قابل فهمی داشته باشد . در غیر اینصورت از برقراری ارتباط با مخاطبان خود عاجز می‌ماند و همان بلایی به سرش می‌آید که شعر امروز ایران به آن مبتلا گردیده است .
    تاکید می‌کنم که شعر باید زبان قابل فهمی داشته باشد تا بتواند با طیف وسیعی از مردم ارتباط برقرار کند . بسیاری از منتقدان ادبی بویژه آنان که به بررسی و تجزیه و تحلیلِ علت و چرائی به بن بست رسیدن شعر امروز ایران پرداخته‌اند معتقدند که « شاعر باید از چنان قدرتی در اندیشه و زبان برخوردار باشد که بتواند در سطحی والا بیندیشد و بعد اندیشه‌های متعالی خود را هرچه بیشتر به زبان مردم نزدیک کند و بدین ترتیب رابطه‌ای وسیع بین خود و تودۀ مردم برقرار کند . »
    یکی از منتقدان بزرگِ همروزگار ما می‌گوید : « شعر گفتن یک تولید است که عَرضه می‌شود. بلافاصله وقتی از عَرضه سخن می‌رود و قصد عرضه به میان می‌آید ، کالای عرضَه شده باید مورد استفادۀ خاصی داشته باشد . بدیهی است که مورد استفاده بودن در بارۀ شعر ، تنها آغاز کار است و بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که چگونه استفاده‌ای؟ یک تولید عرضه شده ، به هر حال باید مورد استفاده‌ای داشته باشد: ۱- می‌تواند به عنوان یک کالای لوکس ، مورد استفادۀ تجمّلی یا تفننی داشته باشد . ۲- می‌تواند به عنوان کالای غیرضروری یا کالایی که نیاز حتمی به آن وجود ندارد، مورد استفاده قرار گیرد . ۳- می‌تواند تولید و کالایی باشد که برای زندگی انسانها ضرورت و حتمیّت غیرقابل انکار و پرهیزناپذیر دارد ، یعنی استفاده‌ای قطعی و غیرقابل اجتناب . » سپس این پرسشِ اساسی را مطرح می‌کند که : گمان می‌کنید شعر در این سه گروه جزء کدامیک است ؟ و خود به درستی پاسخ می‌دهد که : مرا گمان بر آن است که حتی متکلف‌ترین و پَرت‌ترین شاعران نیز چاره‌ای جز آن ندارند که شعر را در گروه سوم قرار دهند .

    آری به جرئت میتوان گفت که یکی از مهم‌ترین رمز و رازهای ماندگاری شاعران بزرگ ، پایبندی آنان به این اصل اساسی بوده که پیوسته از مردم بگویند و برای مردم بسر‌ایند .
    بابِ مباحثه البته همچنان مفتوح است و موجب خوشحالی حقیر خواهد بود اگر دوستانِ فرهیخته‌ام در این بحث مشارکت فرمایند و بر غنای آن بیفزایند .
    خاکِ پای شما خوبان – درویش آبکناری
    ۱۸ خرداد ۱۳۹۴

  11. جناب درویش آبکناری رفیق نازنین ام ، سلام
    کتابی تحت عنوان گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران ( شعر ) پیشا مدرن ، پست مدرن .مولف دکتر علی تسلیمی . حدود ۳۷ نوع شعر از مدرنیست های متعارف مانند نیما ، فروغ ، سهراب، ابتهاج ، اخوان گرفته تا شبه مدرن ، موج نو ، تجسمی ( پلا ستیک ) ، گفتار ، حرکت ، فرانو، شعر چند لحظه ای ، شعر سینمایی ، شعر سفید نویس ، شعر رمانتیک نوین و… نویسنده شاید به خاطر فروش کتابش به نقد علاقه ای نشان نداده است . اگر نقدی در میان بوده ، سفارشی و دوستانه است . آنطوری که در روزنامه ی اطلاعات ( روزهای سه شنبه ) متداول است . مثلا نخستین بار کتاب ایشان توسط اکبر اکسیر در روزنامه ی مذکور با یک نقد دوستانه و سفارشی شروع شدو نویسنده نیز یعنی تسلیمی در کتاب خود ،شعر فرانوی اکبر را مورد تفقد قرار داد. از این مسایل که بگذریم ،مولف با یک نگاه کلی به ادبیات معاصر می گوید : سنت گرایان از حمایت بیشتر عوام (؟!) بر خور دارند . و این نشانه ی آنست که زبان و لایه ی معانی آن در ایران تحول چندانی نیافته است . مخاطبان ایرانی از شعر های سنتی و نیمه سنتی ، بیشتر لذت می برند ، که این نشانه ایست زبانی جامعه ی ایرانی است ” بگذریم از این که با عرفان و واژگانش علاقه ای ندارد (ص ۳٫۹) نمی دانم نویسنده چرا نسبت به این همه شعر های افراطی و رادیکال و شالوده شکن سکوت کرده است . یعنی همان شعر هایی که به نظر شاملو ، ابتهاج و اخوان پرت و پلاست . به گمان من ، مولف درست در نمی یابد که ارتباط خاصی را که انسان ایرانی با شاعران بزرگش مخصوصا پنج یا شش شاعر همچون فردوسی ، خیام ، حافظ ، مولوی ، سعدی دارد . راستی ایست زبانی و نفی عرفان چه معنی می د هد که این شاعران چون جریان هایی هستند که به قول شایگان، جهان درونی ایرانیان را آبیاری می کنند . همچون سفره های آبهای زیر زمینی هستند که ایرانی از آنها خود را سیراب می کند. کافی ست به مزار حافظ و آرامگاه سعدی در شیراز بروید تا ببینید که چگونه مردم، (نه عوام به زعم نویسنده )از کاسب بازاری و روستایی تا ادیب و رو شنفکر در آنجا حضور دارند . اما شعر پست مدرن بی مخاطب ( نه بازاری و نه حتی روشنفکر ) با تاکید افراطی خود بر زبان شعر نه تنها بر مفاهیم عام و مسایل سیاسی و اجتماعی پشت می کنند ، بلکه عملا سعی در نادیده گرفتن محتوای شعر دارند – یعنی همان شعر های معنا گریز که راه را بر هر نوع درک و دریافتی می بندد و شعر را بی معنا و تهی جلوه می دهد . مثلا : وقتی تویید ه ای تو مرا یک سر / من را / منیدنی هم می ماند / شد هیچ گاه با تو من بمنم ؟ شد ؟… یا خواننده وقتی شعر ذیل را می خواند از شعر نفرت می کند :
    وراه گور می شود / و آن که می رود / خزنده ی تعقیب را انگور می شود / یا : از تو سخن از به تو گفتن / از تو سخن از تو به آزادی / من دوست دارم از تو بگویم را /…. یا مثلا، نسرین شهرتی اصلا دوست ندارد به کودکان کشته ی ایران و سوریه فکر کند ، اگرچه شعر ش ساده است ولی خوب دلش می خواهدازاجتماع و مردم فرار کند: دلم می خواهد برقصم و هرگز به کودکان کشته نیندیشم/ دلم می خواهد /سقز نعناعی بجوم و هر گز / به بیکاران و بیماران نیندیشم …
    اما گروس عبدالملکیان . افزون بر شعر های عاشقانه و رمانتیک ، شعرهای فلسفی و خیامی هم دارد . در شعر زیر گرگ و میش جامعه ی امروز ایران را به خوبی تصویر می کند :
    از گرگ و میش فقط گرگ مانده است
    گرگ ، شنگول را خورده است
    منگول را تکه تکه می کند
    بلند شو پسرم
    این قصه برای نخوابیدن است

    ارادتمند شما و شاعران و دوستداران شعر- فرامرز شکوری / خرداد ۹۴

  12. خدمت با سعادت استاد و سرور ارجمندم جناب فرامرزخان شکوری آبکناری
    ضمن عرض سلام و ارادت ، مایلم مراتب سپاس و قدردانی خود را به خاطر نگارش مطلبِ اخیرِ جناب‌عالی ، به محضر آن بزرگوار تقدیم نمایم. توضیحات روشنگر شما و ارائۀ مصادیقِ جالبی از اشعار مورد بحث ( شعر به بن‌بست رسیده ) در تبیین آنچه که نگارندۀ این سطور به دنبال آن است ، بسیار تاثیرگذار بود .
    به گمان حقیر هریک از هنرهای موجود تاثیر خاصی بر مخاطبان خود دارند ، اما به ضِرس قاطع می‌توان گفت که هیچیک از آثار و جلوه‌های هنری از نقاشی و مجسمه سازی گرفته تا موسیقی و تئاتر و سینما نمی‌توانند به اندازۀ شعر تاثیرگذار باشند. این بدان جهت است که قرنهاست روح و روان و ذهن و اندیشۀ مردم ما با شعر عجین بوده است .
    اساسا اصلی ترین دلیل و ضروری ترین نیاز برای آنکه شعر پیشین ما از قید وزن و قافیه و دیگر صناعات ادبی کهن آزاد شود این بود که دست شاعر باز باشد تا بتواند راحت‌تر و به زبانی فراگیرتر اندیشه‌های متعالی خود را بیان کند ، وگرنه انجام این کار چه ضرورتی داشت ؟ آنچه مسلم است اینکه شعر کلاسیک ما از قیود صورت‌های کهن و قالبهای سنتی آزاد نشد که مجددا گرفتار قالب‌های قوام نیافتۀ شعر پست مدرنِ بی‌مخاطب و معناگریز و بی‌هویت و عاریتی و تازه از گرد راه رسیدۀ غربی شود .
    شعر امروز بجای آنکه تبلور اندیشه‌های ناب و پاکِ انسانی باشد و از زندگی و شور و شعور بگوید و دستمایۀ حرکت و جوشش و پویش باشد ، متاسفانه مخاطب را دچار نفرت و انزجار می‌کند . اگر نیما و شاملو می‌دانستند در نتیجۀ تحولی که ایشان در شعر معاصر فارسی پدید می‌آورند ، چندی بعد از ایشان ، چنین بلایی بر سر شعر امروز ما می‌آید ، شاید هرگز به این مهم مبادرت نمی‌ورزیدند.
    در شعر امروز ، چه در قالب‌های کهن و چه در فرم‌های نو ، همچنان می‌توان از صلح و سعادت ، عشق و آرامش ، رفاه و آسایش و دیگر جلوه‌های زیبای زندگی پاک و انسانی گفت و در دلهای مشتاقانِ این فضیلت‌ها ، بذر امید کاشت .
    و سخن آخِر اینکه البته امروز باید سخنِ نو گفت . به قول مولوی : « هین سخنِ تازه بگو تا دل و جان تازه شود / وارَهد از حدِّ جهان بی‌حد و اندازه شود » یا به قول فرخی سیستانی : « فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر » و اگر خواستیم به زبان امروز سخن تازه بگوییم مانند شاملو بگوئیم که گفته : « اگر شعر زندگی است / ما در تکِ سیاه‌ترین آیه‌های آن / گرمای آفتابی عشق و امید را / احساس می‌کنیم » .
    سربلند و سلامت باشید .
    خاک پای شما – درویش آبکناری
    ۲۰ خرداد ۱۳۹۴

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *