نامه ای به دوست

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
حافظ
مهرداد نازنین ، سلام
vector-messenger-birds-screenshots-5
عزیز دلم، الان درست ۷ سال است که از تو کوچکترین خبری ندارم . آخرین کلامت در همین سالها بود و از آن به بعد نوشته ای ، حرفی و سخنی از تو مسا فر عزیزدر سایت دیده نشده است

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم بتو پیغامی چند

من فکر میکنم که از چهارحال خارج نیست یا کلا خسته شدی یا با ما آبکناری ها قهر کرده ای یا از ونکوور قرابا به اتاوای فرامرز کلای قائم شهر( شاهی ) کوچ کرده ای و یا لابد سرت شلوغ است .

به هر حال ، دوست محبوب فرامرز راجع به این فراق و جدایی حتما چیزی خواهد نوشت تا خاطرم آسوده شود و از این تشویش و نگرانی به در بیایم .

نمی دانم گاهی خیال می کنم به همین زودی ها راه می افتی به سمت شمال – می دانی آن موسیقی ی زیبایت در خاطرم مانده است ماروزو را می گویم ، وقتی گوش می کنم، دلم در سینه می گیرد و اشک می ریزم .

مهرداد عزیز ، به بچه ها سلام مرا برسان . از وضع خودت حتما بنویس که چشم به راهم . قربان تو می روم . از این راه دور از غازیان انزلی بوسه های مرا بپذیر

 قربانت

فرامرز شکوری

۱۶مهر۹۳

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

27 دیدگاه در “نامه ای به دوست”

  1. جناب شکوری عزیز سلام،
    حسب امانتداری ، نامۀ شما عینا” منعکس شد ، لطفا” تأیید فرمایید منظور شما ۷ سال بوده یا ۷ ماه و آیا کلمۀ سالها در جملۀ “آخرین کلامت در همین سالها…..” نیاز به اصلاح دارد؟ ممنون

  2. جناب طاهری بسیار عزیزم، سلام!
    همین جا مایلم از جناب عالی به خاطر زحماتت در سایت وزین آبکنار ما و انعکاس مطالب( مقاله و خبر و شعر و…) سپاسگزاری کنم . نگارنده البته بدرستی انگیزه ی پیگیری و اصرار های قوی و عظیمت را پیرامون مسایل مختلف آبکنار به خوبی واقفم و شک ندارم که همه از سرآبکنار دوستی و حق خواهی و برای صلابت و نصرت زادگاه است و بس. باری از شما و دوستان و کار بران زحمتکش ( که از برای راحت دگران متحمل بار گران) شده اید بسیار تشکر می کنم و قلم و فکرتان را ارج می نهم . اما این که فرمود ید ماجرا ۷سال بوده یا ۷ماه؟ منطوق ۷ سال است و مفهوم ۷ماه و از این که”۷ماه” به ذهن مبارک ات می آید – شما کاملا درست فهمیده اید و بنابر این منطوق و مفهوم ” سالها …” نیز همین سرنوشت را دارد. ولی من تعمدا هفت سال نوشتم چرا که مجنون عامری وقتی یک روز لیلی را ندید هی شکوه می کرد و می گفت : هزار سال است که لیلا یم را ندیده ام .
    ایام خوش آ ن بود که با دوست به سر شد / باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

    ارادتمند شما – فرامرز شکوری ۱۸مهر ۹۳

    1. استاد شکوری عزیز،
      از لطف شما سپاسگزارم ، آرزوی من مشارکت تعداد بیشتری از آبکناری ها در همفکری هاست
      اولا” که انجام وظیفه می کنیم دوما” وظیفۀ خودمان را انجام می دهیم سوما” این ها همۀ وظیفۀ ماست.
      ضمنا” از توضیحات شما ممنونم.
      یا علی

  3. سلام آقا رضا طاهری عزیز و استاد گرامی جناب شکوری،
    با سلام و احترام ویژه
    آقا مهرداد سلام میرسانند ، حالشان خوب است ، به دلیل مشغله کاری لازم است برای انجامش حضور داشته باشند،انشاالله مثل همیشه پر تلاش بر خواهند گشت ، دورا دور پیگیر ند.
    با احترام،
    فریدون لوری آبکناری

    1. جناب لوری سلام،
      تشکر از اطلاع رسانی شما ، از موقعیت استفاده می کنم ، شما و همۀ دوست داران فرهنگ بومی را به بازدید از صفحۀ ” ضرب المثل های خصوصی” دعوت می نمایم.
      لطفا” ایمیل تان را اعلام فرمایید تا رمز عبور تقدیم گردد ، جناب شکوری و دوستان دیگر هم دعوت به خوانش صفحۀ یاد شده هستند. ممنون

  4. باسلامی گرم و درودی پاک ، امروز که نامۀ استاد شکوریِ عزیز خطاب به دوست بزرگوارشان را میخوانم، بیستم مهر ماه است و این روز در جامعۀ ما مصادف است با سالروز بزرگداشت حافظ . ضمن گرامیداشت این روز و تبریک آن به محضر شما خوبانِ ادب دوست ، نکاتی را به عرض می رساند:
    جالب است که نامۀ استاد شکوری هم با بیتی از حضرت حافظ شروع شده است . اما حالِ هجران با استاد شکوری آن کرده که ایشان ، هم « دیرست » را « دیریست » نوشته اند و هم جای سلام و کلام را پس و پیش کرده اند. بیت حافظ از این قرار است :
    دیرست که دلدار پیامی نفرستاد / ننوشت کلامیّ و سلامی نفرستاد
    یقینا این جابجائیِ سهوی ، از حالِ هجرانِ آن عزیز ناشی شده است . حافظ (علیه الرحمه ) می فرمایند : ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی ست / حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی ست . ایضا در غزلی دیگر می فرمایند : شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت / فِراق یار نه آن می کند که بتوان گفت . حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر / کنایتی است که از روزگار هجران گفت .
    امیدوارم که شبِ هجران همۀ عزیزان هر چه زودتر به سرآید و سپیدۀ وصل بدمد . خاطرۀ زیبایی به یادم آمده که خیلی دلم می خواهد آن را تعریف کنم ، اما بمنظور پرهیز از اطناب و اطالۀ کلام از آن صرف نظر می کنم و آن را به وقت دیگری وا می گذارم . دوستدار و ارادتمند شما درویش آبکناری
    بیستم مهر ۹۳

  5. جناب درویش آبکناری سلام !
    معمولا کلمات در ابیات حافظ در نسخه های مختلف فرق می کند مثلا : گفت آسان گیر بر خود کار ها کز روی طبع / سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش . که در بعضی نسخه ها به جای ” می گردد ” ، ” می گیرد” آمده ا ست . یا در مصرع اول : می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر / که به جای “همه کس ” کلمه ی ” دگران” نوشته اند و یا در کتابی این مصرع حافظ را به صورت زیر نوشته اند : “آتش زدم چو گل بتن لخت لخت خویش “و در کتابی دیگر به جای کلمه ی ” بتن ” ،”بدل “ضبط شده است و هزاران از این گونه مثال می توان زد و اما ایراد جناب عالی در مورد دیریست مثل مثال های بالا ست هم دیر ست درست است و هم دیریست ولی به گفته رحیم ذوالنور در غالب نسخ دیریست ضبط شده وسپید سرایان هم بیشتر از کلمه ی دیریست استفاده می کنند ( بنگرید به کتاب در جستجوی حافظ ذو النور جلد ۱ غزل شماره ۱۰۵ ص ۲۳۴) و ایراد دوم شما در مصرع دوم که فر مودید ” ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد” است . که البته باز همان ایراد فتولایی ست ! چرا که ” ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد ” هم درست است ( ر.ک: شاخ نبات حافظ ، دکتر خالقی ص ۲۸۳ غزل ۱۰۹) و البته در نسخه خلخالی( بخوانید سید عبدالرحیم خلخالی از دوستان نزدیک میر زا محمد خان قزوینی ) در مصرع دوم : کلامی و پیامی درست است و حتا کلامی و سلامی .و گفتنی ست که در کتاب بحث در آثار و افکار و احوال حافظ از دکتر قاسم غنی باز مصرع دوم به صورت زیر نوشه شده است : ننوشت سلامی و کلامی نقرستاد ( ص ۲۳۶ ) و من فکر می کنم این گونه بحث های ملال آور را باید رجوع کرد به کلک خیال انگیز دکتر اهور . چون حافظ اعجوبه ی خلقت انسانی ست و جامعه ما امروز به حافظ نیاز دارد چرا که باز صحبت از شیخ و مفتی و قاضی و محتسب و صوفی و واعظ وعابد و زاهد و شرب الیهودشان است و حافظ هم که قهر مان مبارزه با ریاست و با توجه وضعیت موجود و شرایط سایت و بحث راجع به حافظ را می توان از جنبه های مختلف شروع کرد ابتدا از ” می خوردن یا نخوردن ” حافظ شروع می کنیم که شاید ملال آور و خسته کننده نباشد و اما تا یادم نرفته گو یا یک بار هم از جناب عالی سوال کردم که د ر ویش خان آبکناری ساکن سرای سکوت کدامین محله است که صدره ی صابری در پوشیده است و پاسخی نشنیدم و اما شعر حافظ چون از حافظه می نویسم ممکن است برای کلمه ای اتفاقی بیفتد و درویش عزیز تذکر خواهند داد .
    در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش / حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
    صوفی ز کنج صومعه در پای خم نشست / تا دید محتسب که سبو می کشد بدوش
    احوال شیخ و قاضی و شرب الیهو دشان / کردم سوال صبحدم از پیر می فروش
    گفتا نگفتنی ست سخن گرچه محرمی / در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش …
    آیا حافظ واقعا قرابه کش یعنی نوشند ه ی شراب شد ؟ اگر نه ! مفتی پس کدام پیاله را بر داشت ؟ و اگر باز جواب منفی ست ! احوال شیخ و قاضی چه طور تفسیر می شود ؟ و بالاخره پیر می فروش که دروغ نمی گوید و تازه عهد پادشاه ( ابوالفوارس=شاه شجاع ) هم هست ( و امیر مبارز الدین شریر و شرابخوار هم که به درک واصل شد) حالا دور دور شاه شجا ع است و می خور که …
    ارادتمند شما فرامرز شکوری مهر۹۳

  6. دید مجنون را یکی صحرا نورد / در میان بادیه بنشسته فرد / ساخته بر ریگ زانگشتان قلم / می‌زند حرفی به نام خود رقم / گفت ای مفتونِ شیدا چیست این / می‌نویسی نامه سوی کیست این / گفت شرح حسن لیلی می‌دهم / خاطر خود را تسلی می‌دهم / ناچشیده جرعه‌ای از جام او / عشقبازی می‌کنم با نام او .
    با نام و یاد حضرت دوست ، که هرچه داریم ( حتی همین بحثِ بین فرامرز خان شکوری و درویش آبکناری ) از فضل و عنایت اوست . حقیر در نوشته های خود هرگز قصد رنجاندن هیچ عزیزی را نداشته و ندارد بویژه اگر آن عزیز ، فرامرز خانی باشد که با بادبادک‌های خیال او در آسمان آرزوهای دور و دراز خود به پرواز در می آئیم . بلکه حقیر تنها «خاطر خود را تسلی می‌دهد.» اما وقتی پاسخ استاد بزرگوار جناب شکوری را دیدم بر خود بانگ زدم که : یار دارد سرِ صیدِ دلِ حافظ یاران / شاهبازی به شکار مگسی می‌آید .
    استاد عزیز ، ناگزیرم به نکته‌ای اعتراف کنم و آن اینکه بنده در کنار کار و دیگر اشتغالات و گرفتاریهای ریز و درشتِ زندگی ، سالهاست که به کار ویرایش متن مشغولم . لذا هنگام خواندن هر متنی ، نگاه ویراستارانه بر مطالعۀ من غالب می‌شود و بیش از آنکه از خواندن مطلب لذت ببرم ، درگیرِ مسائل زبانی ( دستوری و املایی ، انشایی ) آن می‌شوم . این نوعی مرض حرفه‌ای ( ناشی از حرفه ) یا شغلی است . لذا شما خیلی به دل نگیرید .
    در وجیزۀ قبلی قصد آن نداشتم که اختلاف نسخه‌ها را یادآور شوم ، که این بحث نه فقط از بضاعت فقیری چون این حقیر خارج است ، بلکه بسیاری از بزرگان شعر و ادب ، محققان ، حافظ پژوهان و نسخه شناسان طی هفتاد هشتاد سال اخیر در این حوزه هنوز راه به جایی نبرده اند . بنا بر این ، متمنی است حقیر را به پرویز اهور و رحیم ذوالنور و دیگر بزرگواران ارجاع نفرمائید، چه اگر بنای کار بر ارجاع و احاله به فلان مرجع و بهمان منبع مبتنی گردد، حقیر نیز دهها منبع مفید و ارزشمند می‌شناسد که در صورت ضرور معرفی خواهد نمود . در بیت دوم از غزل شمارۀ ۵ خواجه با مطلعِ : دل می‌رود زدستم . . . آمده : کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز / باشد که باز بینیم دیدار آشنا را . در نسخۀ علامه قزوینی و دکتر قاسم غنی « کشتی شکستگانیم » ثبت شده ، اما در بسیاری از نسخ دیگر « کشتی نشستگانیم » آمده است. معروف است که عده‌ای مشکل را نزد صائب تبریزی بردند و حل مشکل را از ایشان جویا شدند . آن بزرگوار نیز در پاسخ فرمودند که : « بعضی شکسته دانند برخی نشسته خوانند / چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را » .
    اشارۀ من در پس و پیش نوشتن کلام و سلام نیز بدین جهت بود که از گذشته‌های دور تا کنون در محاورات و مکتوبات عرف این بوده و هست که کلام را مکتوب می‌کردند و می نوشتند و سلام و درود و تحیات را می فرستادند. همچنانکه در آخرین مورد جناب آقای فریدون لوری آبکناری به درستی مرقوم فرموده‌اند که : « آقا مهرداد سلام می‌رسانند » و ننوشته‌اند که « آقا مهرداد سلام مینویسند یا سلام نوشته‌اند » . اگر جنابعالی و دیگر عزیزان به عنوان گویشوران زبان فارسی ( البته بعد از زبان مادری ) به شمِّ زبانی خود مراجعه بفرمائید ، تصدیق خواهید فرمود که سلام و درود را می‌فرستند . بی تردید حضرت حافظ نیز از این قاعدۀ زبانی پیروی کرده‌اند.
    در اینجا ماجرایی شیرین نقل می‌کنم که به گمان این حقیر خالی از لطف نیست . اگر اشتباه نکنم پائیز سال ۱۳۶۹ بود. مدیر موسسه‌ای که من در آنجا کار ویرایش انجام می‌دادم ، با کاغذی در دست وارد اتاق تحریریه شد . نامه‌ای بود از زنده یاد دکتر محمدجعفر محجوب . آقای دکتر محجوب آن موقع در قید حیات بودند و در آمریکا زندگی می‌کردند. معلوم شد که یک نسخه از آلبوم موسیقی « شیدایی » با صدای خوانندۀ نام‌آشنا « صدیق تعریف » در آمریکا به دستشان رسیده است . ایشان در آن نامه هم از صدای تعریف خیلی تعریف کرده بودند و هم از کارِ گروه ( گروه سه‌تار نوازان به سرپرستی هنرمند فقید جلال ذوالفنون ) ، اما یک چیز به شدت جناب دکتر را عصبانی کرده بود و آن تصنیفِ « چشم یاری » با غزلی از خواجۀ شیراز با این مطلع : ما ز یاران چشم یاری داشتیم . بیت دوم این غزل را آقای تعریف این چنین خوانده بودند: تا درختِ دوستی کی بر دهد / حالیا رفتیم و بذری کاشتیم . در حالیکه حضرت حافظ فرموده‌اند : حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم . آقای تعریف به زَعم خود چون در زمانۀ ما « تخم » واژۀ زشتی است و قباحت دارد که خواننده از این اصطلاح استفاده کند ، لذا تخم را برداشته و به جای آن « بذر » نشانده‌اند . و در بیت چهارم خواجه می فرمایند : شیوۀ چشمت فریبِ جنگ داشت / ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم . جناب صدیق این بار واژۀ « غلط » را برداشته و به جای آن از واژۀ « خطا » استفاده کرده‌اند . دکتر محجوب نوشته بودند که : ( عزیز من ، خواجه خود می‌فرمایند « ما غلط کردیم » آن وقت شما می خوانید « ما خطا کردیم » ) . و استدلال دکتر محجوب این بود که اگر از میان دوستداران و ارادتمندان حافظ ( از هر صنف و گرو هی ) که اتفاقا عده شان کم هم نیست ، بلکه بیشمارند ، هر کس بخواهد بنا به میل و علاقه و سلیقۀ شخصیِ خود فقط یک کلمه از اشعار خواجه را عوض کند ، در کوتاه زمان از دیوان حافظ فقط اسم او باقی خواهد ماند .( گفتنی است آنچه در این ماجرا نقل شد ، نقل به مضمون بوده و عبارات و جملات دقیقا همانی نیست که در نامۀ جناب دکتر محجوب آمده ، چرا که از یکسو آن نامه در اختیار حقیر نیست و از دیگر سو حدود ۲۴ سال از این ماجرا می‌گذرد )
    استاد عزیز ، جنابعالی در بخش دیگری از جوابیۀ خود مرقوم داشته‌اید « گویا یک بار هم از جناب عالی سوال کردم که درویش خان آبکناری ساکن سرای سکوت کدامین محله است که صدرۀ صابری در پوشیده است و پاسخی نشنیدم .» نمی‌دانم این طعنه‌ها و کنایه‌های نیشدار از کجا سرچشمه می‌گیرد. این را اصلا نمی‌فهمم و باورم نمی‌شود که آن شاعر باذوق و خوش قریحه و توانمند ما ، با آن روح لطیف شاعرانه بتواند درویشی را بیازارد. به حیرتم که در آزار ما چرا کوشند / که کس ندیده در آزار هیچکس ما را . با اینهمه ای عزیز بدانید و یقین داشته باشید که « با همه خلق جهان صلحم و اندر برِ من / جور اغیار و سرِ مرحمت یار یکیست » . حال که اصرار دارید پاسخ حقیر را بشنوید ، عرض می‌کنم. جناب عالی که بهتر از هرکسی می‌دانید ، آنکه ساکن سرای سکوت شد و صُدرۀ صابری درپوشید ، خلیفۀ الهی ، سلطان‌العارفین ، شیخ بایزید بسطامی بود نه درویش آبکناری . در ثانی به دنبال آن هستید که بگویم اهل کدام محله‌ام . مسجد محله‌ ، میان محله‌ یا میرمحله‌ ؟! اهل کدام محله باشم خوبست ؟ لابد مسجد محله‌ای بهتر؟! نه بزرگوار : «مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا » . شاعر همروزگار ما ، آنکه کلمات را ثروتِ بی پایان پندار خود می‌داند، سید علی صالحی در یکی از سروده‌هایش می‌گوید : ( و اگر بپرسندت مثلا تو اهل کجایی ، کنار لبخند مهربانی خواهی گفت « من اهل دنیایم ».
    استاد بزرگوار ، جناب فرامرز خان شکوری ؛ مرقوم فرموده‌اید که : ( با توجه به وضعیت موجود و شرایط سایت و بحث راجع به حافظ را می‌توان از جنبه‌های مختلف شروع کرد ابتدا از ” می خوردن یا نخوردن ” حافظ شروع می‌کنیم که شاید ملال آور و خسته کننده نباشد. ) باید عرض کنم که شخصا بسیار علاقه‌مندم ، بلکه بسیار شایقم که این بحث را هرچه سریعتر شروع کنیم ، اما دقیقا بخاطر برخی ملاحظات از جمله وضعیت موجود و شرایط خاص سایت ، مبادرت به این مهم را چندان به مصلحت نمی‌دانم ، مگر آنکه جناب طاهری عزیز و بزرگوار ( مدیریت محترم سایت وزین « آبکنار ما » ) اجازۀ ورود به این بحث را صادر فرمایند .
    استاد عزیز، درست در سطر آخر جوابیه‌تان مرقوم فرموده‌اید که : ( حالا دور دورِ شاه شجاع است و می خور که . . . )
    من که هرچه نگاه می‌کنم هیچ اثر و نشانه‌ای حاکی از آنکه دور دورِ شاه شجاع باشد ، نمی‌بینم . شاید چشم بصیرت می‌خواهد که ما نداریم . اگر جناب عالی قرائن و شواهدی سراغ دارید که دلالت می‌کند بر اینکه ( حالا دور دورِ شاه شجاع است ) موجب مزید امتنان خواهد بود اگر آنها را به ما نیز نشان بدهید . آری : می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند .
    و نکتۀ پایانی آنکه : درویش را نباشد برگ سرای سلطان / مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
    ایام عزت مستدام
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۲۳ مهر ۹۳

    1. جناب درویش آبکناری سلام،
      از نظر من بحث در “چارچوب” در هر زمینه ای مفید است ، چارچوب ها و به عبارتی خط قرمزهای امروز دارای مشخصاتی است که نزد اساتیدی چون شما نیاز به بازگویی نیست ، خلاصه بقول زنده یاد اوستا فتولا “هوای نوقولدان را داشته باشید”
      در خدمت شما هستم

  7. جناب طاهری عزیز و دوست داشتنی ، ضمن عرض سلام و ارادت و آرزوی توفیق روزافزون برای جنابعالی و دیگر عزیزان دست اندرکاردر سایت وزین آبکنارما، بدینوسیله مراتب سپاس و امتنان خود را بخاطر اعتماد ، حسن ظنّ و عنایات ارجمند آن بزرگوار تقدیم می نمایم. باشد که پاسدار اعتماد شما باشم . دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری

  8. دوست بسیار ارجمند جناب درویش آبکناری
    سلام عرض میکنم . مطلب را خواندم و لذت برده و محظوظ شدم . از این که ویراستار هستید و نگاه ویراستارانه دارید و دوستدار حافظ هم هستید دوستت دارم . نخست راجع به ویراستاری نگارنده در سطحی نیستم که در باره این شغل فنی و شریف اظهار نظر نمایم . اما کتاب ها یی در این زمینه مطالعه کرده و می دانم که مهم ترین کار ویراستار این است که ” هیچ کاری نکند ” مگر این که ضرورت ایجاب نماید . حسین فوگوردان برای انسان ها از “آنان” استفاده می کند و فتولا برای حیوانات و اشیاء “آنها”. این که اعراب چیست؟ یا کسره ی ” یا ء” به چه می گویند . چگو نگی درست است یا چه گو نگی و حتا چه گو نه گی ؟ و مثلا امروز حتی را ” حتا” می نویسند با تشدید . گولا قا اگر جناب عالی بنویسد درست است یا جنابعالی . مثلن یا مثلا اگر جز ء برای بدن است قطعن / قطعا جزو برای گروه نمایشی بهشت مریم . و همچنین / هم چنین ، هیچ گاه به کلمه ی بعد خود نمی چسبد یعنی : هیچ وقت یا هیچ گاه درست است و این رشته سر دراز دارد . پدر بزرگ من میرزا عبدالغنی هنوز تهران را طهران قدیم می نویسد و نیز اتاق را اطاق و به همین دلیل است که می گویم میرزا گاهی اشتباه می کند ولی ویراستاری چیز خوبی ست به جای خوب است .
    نکته دوم : راجع به لیلی و مجنون شعری که د رویش خان نوشت ، شاعر اش جامی بود . ” می نویسی نامه سوی کیست این ” گفته اند که ” بهر کیست” هم درست است یا :” گفت شرح حسن لیلی می دهم ” بهتر است نوشته شود :” گفت مشق نام لیلی می کنم “( چون مجنون عامری بر تپه ی شنی نشسته بود و با انگشت بر روی شن ، خطوطی مثل سال اولی ها روی شن نقش می زد به اصطلاح داشت به یاد لیلی مشق می نوشت ) و مصرع بعد خاطر خود را تسلی می کنم ( البته تسلی می دهم ، هم درست است ) اما بیت آخر ، چون لیلا در حول و حوش مجنون پرسه نمی زد و مجنون هم دارد با نام او عشقبازی می کند . شاید کام بهتر از جام باشد یعنی : چون میسر نیست بر من کام او / عشق بازی می کنم با نام او و… انسان غالبا طالب آن است که ندارد و این گونه مسایل همچنان بحث است تا حشر ای پدر . به هر حال من چه کنم تو خودت میل جدایی داشتی و همان روز اول فرمودید : دیر ست درست است نه دیریست و من گفتم غالب نسخ دیریست . و شما فرمودید که ما را ارجاع ندهید به منابع یعنی ما با دهها منابع سر کار داریم ( ا ین است و جز این نیست ) به قول شاملو دیریست عابری نگذشتست از این کنار / کز شمع او بتابد نوری ز روزنم /… من از کلامت یک کمی تفرعن و تبختر را حس کردم . باری از این الفاظ و جدا نویسی و بازی با کلمات و علامت تعجب و اقسام یا که بگذریم ، قطعا نظرمان را نغز کرده ایم و صواب و از پوست هم گذر کرده ایم و اکنون کمی به ویرایش محتوایی بپردازیم .
    نکته سوم : جناب درویش ! چه ایرادی دارد ؟ وقتی می پرسم کجایی هستی؟! چه فرق می کند درویش ،شیطان بازاری باشد یا میر محله یی ! مهم این است که جابلقایی نباشد . تازه من حق را نه در جابلقا می بینم و نه در هیچستان جابلسا . مگر این که درویش خان نازنین ، فرامرز شکور ی را مثل حوادث گذشته بفرستد دنبال نخود سیاه مولوی .
    نکته چهارم : ۱۲ قرن پیش یعنی قرن سوم هجری – شیخ سکری مذهبی بود ( سکر مستی در برابر صحو= هوشیاری جنید ) می گفت : اسم مستعار ندارم اسم حقیقی من بایزید بسطامی ست و چنین است که می گویم این درخت بسطام ( بخوانید آبکنار ) یک سیب داشت در هنر و آن آقای مطلب ماهیگیر با تخلص ” درویش ” در شعر گیلکی . دوستان فرمودند این درویش شاید آن درویش باشد کدام درویش ؟و من گفتم شاید و شاید هم ناگزیر به تکه هایی از شطح بایزید اشاره کردم محصول حال بی تابی و شعور نبوت ، نه شعر مرسوم و نگارنده یک بار هم در سایت آبکناری ( مهرداد نازنین ) به نقل از تذکره الاولیا عطار این سخن بایزید را نوشتم و باخویش گفتم شاید این ساکن سرای سکوت ( درویش ) که صدره ی صابری در پوشیده است به حرف آید با اسم حقیقی . متاسفانه باز این بار ” روشن تر از خاموشی ، چراغی ندیدم / و سخنی به از بی سخنی نشنیده ام ” حالا که نمی خواهی ” یله بر نازکای چمن رها شده باشی ” من هم اصراری ندارم . فقط جهت یاد آوری عرض می کنم که در همین سایت های محلی ( آبکنار ما/ آبکنار سلام / آبکناری و…)روز ها بحث از اسامی مستعار و حقیقی بود که جز نقار و کدورت چیزی به دنبال نداشت . به قول صالحی هیچ فانوسی فرصت عبور از شب فرات را نیافت و من چون شما را ندیده ام و نمی شناسم مباحث فرهنگی برایم ملال آور است چه رسد مسایل سیاسی و هوای نقولدان . و از این قبیل حرف ها
    باری زین قصه بگذریم که سخن می شود دراز به گفته ی بیهقی از سخن ، سخن شکافت و از اصل مطلب دور افتادیم .
    نکته پنجم : با رخصت و اجازه از دوست دانشورم جناب آقای رضا طاهری – ممکن است دو سه جلسه راجع به حافظ فقط همان سه بیت و یک بیت هم خواهم نوشت بحث می کنیم و آن سه بیت را قبلا نوشته ام : در عهد پادشاه خطا بخش و جرم پوش / حافظ قرابه کش ( شراب خور ) شد مفتی پیاله نوش و… بیت چهارم : مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ / که دست زهد فرو شان خطاست بوسیدن . به شرط آن که در حول حوش همین چهار بیت بحث شود . هیچ مصراعی به عنوان شاهد مثال استفاده نشود . یعنی مفتی هم می نوشید و صوفی چه طور؟ شرب الیهود چیست ؟ پادشاه خطا بخش کیست؟ آیا قاضی هم می نوشید ؟ و منظورت از لب ساقی کدام لب است؟ و با لا خره نظر درویش خان آبکناری محترم است . و از این که حوصله به خرج داده و ای پر گویی ها را تحمل فرموده اید سپاسگزارم و با عرض ارادت دست شما را صمیمانه می فشارم . موفق باشید و انشا ء الله جناب عالی را با نام حقیقی زیارت کنم . موفق باشید – ۲۴ مهر ۹۳ فرامرز شکوری

  9. به نام آن هست‌کُنِ اساسِ هستی
    با سلام و عرض ارادت به محضر مبارک استاد ارجمندم ، جناب فرامرز خان شکوری آبکناری
    مستحضرید که « خط » صورتِ مکتوبِ « زبان » است و همان‌گونه که زبان از مجموعۀ اصول و قواعدی به نام « دستور زبان » پیروی می‌کند ، خط نیز باید پیرو اصول و ضوابطی باشد . مجموع این اصول و ضوابط را « دستور خط » نامیده‌اند . خوشبختانه فرهنگستان زبان و ادب فارسی پس از برگزاری ۵۹ جلسۀ تخصصی و بحث و بررسی‌های بسیار ، سرانجام « دستور خط فارسی » را مصوب و در خرداد سال ۱۳۸۱ در ۵۲ صفحه منتشر نمود و در سالهای بعد هر بار در ده هزار نسخه تجدید چاپ شده و به وفور یافت می‌شود . عمدۀ بحث و اختلاف نظر بر سرِ جدانویسی و پیوسته‌نویسیِ کلماتِ مشتق و مرکّب بود . متعاقب تصویب و انتشار دستور خط فارسی ، دکتر علی اشرف صادقی ( مدیر گروه دستور زبان و خط فارسی در فرهنگستان مذکور ) با همکاری خانم زهرا زندی مقدم ، تقریبا تمامی کلمات دو املایی ( پیوسته و جدا ) را گردآوری و در سال ۱۳۸۵ در کتابی تحت عنوان « فرهنگ املایی خط فارسی » در ۶۲۰ صفحه انتشار دادند . لازم به ذکر است که این کتاب هم ، از سوی انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی چاپ و روانۀ بازار کتاب شده است. با انتشار این دو کتاب ، تا حدودی از مشکلات رسم‌الخط فارسی برطرف گردید . ناگفته نماند که سال‌ها قبل از این اقدامات ، کوشش‌های ارزشمندی توسط اساتید بزرگوار دیگری صورت گرفته که تنها به یکی دو مورد از آنها اشاره میکنم . استاد ارجمند جناب آقای دکتر ابوالحسن نجفی ( زبان شناس ، نویسنده ، مترجم و پژوهشگر برجستۀ معاصر ) در سال ۱۳۶۶ کتاب « غلط ننویسیم » را از سوی مرکز نشر دانشگاهی منتشر کردند . ایشان در مقدمۀ کتاب خود در بارۀ غلط‌های املایی چنین نوشته‌اند :
    « سخن گفتن به فارسی برای کسانی که این زبان را از کودکی آموخته‌اند ظاهرا کار آسانی است . ما به همان سادگی که نفس می‌کشیم با دیگران نیز سخن می‌گوئیم . اما نوشتن به فارسی به این آسانی نیست. »
    کتاب دیگری که می‌خواهم معرفی کنم کتابِ « فرهنگ املایی ، دستور خط و املای فارسی » تالیف زنده‌یاد دکتر جعفر شعار است که در سال ۱۳۷۸ از سوی انتشارات سخن چاپ و منتشر گردید.
    بنده عرضم این است که درست نویسی یک بحث است و اختلاف نسخ بحثی دیگر . از هر دوی اینها می‌گذرم تا به بحث اصلی بپردازم .
    استاد گرامی ، من غلط کرده باشم شما را به دنبال نخود سیاه فرستاده باشم ، معاذالله . قربانت شوم ، من که باشم که بر آن خاط عاطر گذرم / لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم .
    در باب اسم مستعار ، آن بحث‌ها و دیدگاه‌ها را در سایت های مورد اشارۀ جنابعالی به دقت تعقیب کرده‌ام و برای صاحبان آن دیدگاهها و نظرها احترام ویژه‌ای قائلم . اما اجازه بفرمائید آنچنانکه تا کنون در این بحث ورود نکرده‌ام ، همچنان ساکت باشم . برای این موضوع دلایل شخصی وجود دارد که اگر زمانه مجالی داد و خدمت‌تان شرفیاب شدم ، حضوری عرض خواهم کرد .
    و اما بحث در بارۀ شعر حافظ . در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جرم‌پوش / حافظ قَرابه‌کش شد و مفتی پیاله نوش . این غزل یکی از غزل‌های معروف حافظ در مورد شاه شجاع است . دور دورِ شاه شجاع است ( همان که بنده و جناب‌عالی بسیار دوستش می‌داریم ) شادروان دکتر قاسم غنی معتقد است که ۳۹ غزل از غزلیات حافظ ( برخی به صراحت و برخی با اشارات و قرائنی ،راجع به شاه شجاع است ) اما اکثر محققان بر این عقیده‌اند که ده غزل هست که اشارۀ صریحی به شاه شجاع دارد . یکی از آن ده غزل همین غزل است . اگر مایل باشید هر ده غزل را معرفی خواهم کرد و در آن باب بحث مستقلی را راه خواهیم انداخت ، بدان امید که این مطالب مورد توجه خوانندگان عزیز و ارجمند قرار گیرد و مفیدِ فایده افتد. پرسیده اید که : «حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش » یعنی چه ؟ این پرسش از دو وجه قابل تامل است . اول آنکه شما می‌دانید که مراد حافظ چه بوده است ( و می‌دانم که می‌دانی ) و صرفا می‌خواهید که حقیر را محک بزنید تا ببینید این درویش یک‌لاقبای آسمان جُل ، چیزی در چنته دارد یاخیر . و دوم آنکه واقعا نمی‌دانید که حافظ چه گفته است ( که یقین دارم این چنین نیست ). درویشی را پرسیدند پُل صراط چگونه پُلی است ؟ درویش گفت نمی‌دانم . گفتند پُلِ صراط پُلی است از مو باریکتر و از تیغ بُرَّنده‌تر . درویش گفت : ما را افتاده حساب کن . استاد عزیز ، ما را در این امتحان رفوزه اعلام بفرمائید . حقیر هیچ ادعایی ندارد . اما عرض می‌کنم که در تعریف قَرابه ( به فتح قاف ) آمده است : شیشۀ بزرگ و شکم فراخ و قرابه‌کش یعنی باده نوش به حد افراط . و مفتی فقیهی‌است که مردم در مسائل شرعی به او رجوع کنند و او فتوا دهد. ببین دوره چه دوره‌ایست که حتی فقیه و مفتی هم پیاله‌نوش شده‌اند. وقتی مفتی پیاله نوش شد معلوم است که حافظ باید قرابه کش باشد. باید که شیشۀ شکم فراخ لبریز از شراب را سربکشد. جنابِ حافظ می‌خواهد تصویری تمام نما از دورۀ شاه شجاع ارائه دهد . لذا می‌فرماید در دورۀ آن پادشاهی ( بخوانید شاه شجاع ) که خطا را می بخشد و گناه مردم را بَرمَلا نمی کند ، حافظ و فقیه هردو شادخواری و باده نوشی می‌کنند، البته یکی با قرابۀ بزرگ و در حد افراط و دیگری با پیالۀ معمولی و اندکی کمتر .
    بیت دوم : صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست / تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش
    در این بیت حضرت حافظ می‌خواهد بگوید آزادی در شادخواری و بی پروایی در این امور در دورۀ شاه شجاع تا چه حد گسترده شده بود. به گونه ای که صوفی وقتی که دید محتسب (که می‌بایست آمِر به معروف باشد و نهی کننده از چیزهایی که در شرع ممنوع شده ) خود سبوی شراب به دوش می‌کشد ، صوفی هم از این فضای باز و آزادی عمل ( بی آنکه نگران رسوائی و آبروریزی باشد ) استفاده کرده و به جای آنکه در گوشۀ خانقاه معتکف باشد ، در پای خم می معتکف شده است .
    و اما بیت سوم : احوال شیخ و قاضی و شرب‌الیهودشان / کردم سوءال صبحدم از پیرِ می‌فروش
    اول عرض کنم که شرب الیهود چیست . اساسا در ادبیات فارسی شرب الیهود یعنی می‌خوارگی‌های پنهانی و دور از انظار عمومی و به قول امروزی ها یواشکی . درست نقطۀ مقابلِ شراب خوردن آشکارا و علنی . تا آنجا که من بررسی و تحقیق کرده‌ام در سرتاسرِ دیوان خواجه این اصطلاح صرفا یک‌بار و آنهم فقط در همین غزل آمده است . شاید بتوان گفت که این اصطلاح کلاً سه بار در شعر شاعران متقدم آمده است . یک‌بار درهمین غزل جناب حافظ ، یکبار در شعری از سالک یزدی ، از این قرار که : کسی تا کی کند شرب‌الیهود از بیم رسوایی / ایاغم پُر کن ای ساقی که کاری با عسس دارم . ( جسارتا باید عرض کنم که ایاغ به معنی کاسه و پیالۀ شرابخوری است )و دیگر در قصیده‌ای به زبان عربی از ادیب‌الممالک فراهانی « فشفینا النفس من تقبیل‌ها رغم الحسود / و سقینا شربه من کف‌ها شرب الیهود » از آنجا که زبان عربی حقیر تعریفی ندارد ، لذا همین‌جا از استاد عزیزم جناب شکوری عزیز و دیگر بزرگوارانی که زبان عربی می‌دانند تقاضا می‌کنم ترجمۀ این بیت را در همین سایت ارائه بفرمایند تا هم به نام ایشان ثبت و ضبط شود و هم ما و دیگر عزیزان از آن بهره‌مند شویم .
    زنده‌یاد دکتر حسینعلی هروی در شرح این بیت نوشته‌اند : چون یهودی‌ها مجبور بوده‌اند که از ترس مسلمانان پنهان شراب بخورند ، از این جهت پنهانی شراب خوردن را شرب الیهود گفته‌اند . عبید زاکانی در همین معنی به طنز می‌گوید : « طعام و شراب تنها مخورید که این شیوۀ کار قاضیان و جهودان باشد. »
    مرحوم هروی در خصوص اصطلاح شرب‌الیهود ماجرای جالبی را از استاد خودش مرحوم علی‌محمد عامری نقل می کند که خواندنی است ، می‌گوید : رسم یهودیان در جشن و سرورهای خود چنین بوده که بعد از باده نوشیِ بسیار در قهوه‌خانه‌ها به هنگام آخرشب با هم نزاع و زدوخورد می کردندو در حال مستی آنچه از اسباب و ظروف به دستشان می‌افتاده بر سرِ یکدیگر می‌شکستند؛ چنانکه هنگام صبح هر کس به آن محل داخل می‌شد منظره‌ای بی نهایت آشفته و درهم می‌دید . این کیفیت باده نوشی توام با بی نظمی را شرب‌الیهود گفته‌اند. اما مرحوم هروی در ادامه تصریح می کنند که در فرهنگها این معنی به دست نیامده و همان معنی « پنهانی شراب خوردن » کاملا درست است .
    خلاصه آنکه خواجۀ شیراز می‌گوید علت و چرائیِ پنهان‌خوری‌های این دو طایفه ( آنهم در دورۀ شاه شجاع ) را صبحدمی از پیر می‌فروش پرسیدم . در حالیکه دور دورِ شاه شجاع بود و همه آزادانه و بی هیچ دغدغه و نگرانی شراب می‌خوردند ، ظاهرا این دو طایفه در همین دوران هم جانب احتیاط را از دست نداده همچنان شرب‌الیهود می‌کردند و پنهانی شراب می‌خوردند . به این پرسش در بیت بعد به این ترتیب پاسخ داده می شود که : « هرچند نو محرم رازی ولی این سخن قابل گفتن نیست ، پس بهتر است زبانت را کوتاه کنی و راز را پوشیده نگه داری و می بنوشی .
    بیت دیگری که مورد نظر استاد گرامی ‌ام فرامرز شکوری عزیز است ، این است :
    مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ / که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
    در این بیت حافظ به خود نهیب می زند ( اصطلاحا خطاب‌النفس است ) که ای حافظ ، غیر از لبِ معشوق و لبِ جامِ می چیز دیگری را مبوس ، زیرا بوسیدن دست جماعتی که زهد می‌فروشند و به زهد و تقوای خود تفاخر می‌کنند ، خطاست . در واقع عشق ورزیدن به معشوق و باده نوشی را توصیه و زهد فروشی و ریا را نهی می‌کنند . به استناد دیوان خواجه به جرئت می‌توانم ادعا کنم که در تمام پهنۀ پهناور قلمرو فرهنگ اسلامی کسی به اندازۀ حضرت حافظ کمر به کین ریا نبسته است .
    قصه تمام . اینکه آیا به راستی جناب حافظ می می نوشیده‌اند یانه ، می او انگوری و زمینی بوده یا شراب آسمانی ، اینها مباحثِ دیگری است که چنانچه مایل بودید در بحث‌های جداگانه و مستقل در خدمت تان خواهم بود . امیدوارم با این توضیحات رفوزه نشده باشم.
    سلامت و سربلند باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳

  10. با سلام ، در توضیح بیت دوم ، یک اشتباه تایپی راه یافته که ضمن عرض پوزش از شما بزرگواران ، آن را تصحیح میکنم.
    جملۀ غلط : « در این بیت حضرت حافظ می خواهی بگوید »
    جملۀ درست : « در این بیت حضرت حافظ می خواهد بگوید »
    ارادتمند درویش آبکناری

    جناب درویش آبکناری
    اصلاح مورد نظرتان انجام شد ، لطفا” چک کنید. طاهری

  11. جناب طاهری عزیز، سلام
    بسیار بسیار ممنونم . امیدوارم چارچوب مورد نظر حضرتعالی را در این وجیزه رعایت کرده باشم . تقاضا می کنم هرگونه ایراد و اشکالی را بر نوشته های حقیر روا بدارید ، نقطه نظر ، پیشنهادات و انتقادات خود را مطرح بفرمائید که به دیدۀ منّت می پذیرم و سپاسگزار شما خواهم بود .
    ارادتمند شما – درویش آبکناری

    1. جناب درویش آبکناری ، سلام
      یک بار دیگر از حضور جنابعالی در این خانۀ کوچک سپاسگزارم ، نه تنها از بحث های فنی و آموزندۀ شما و استاد شکوری لذت می برم بلکه به این رویداد متمدنانه که تصویر زیبایی از روستای عزیز ما و اندیشمندان و ادیبان آن را برای مهمانان غیر آبکناری سایت به نمایش می گذارد ، افتخار می کنم.
      از اعماق وجودم آرزو می کنم این طرز سلوک شما و استاد الگوی جامعۀ ما قرار گیرد و از هر آنچه غیر از ادب ، احترام ، مدارا و همزیستی است ، فاصله بگیرند.
      در واقع ایجاد فضای گفتگو و رفاقت هم چهرۀ خدشه دار شدۀ احتمالی را ترمیم می کند و هم خود مبنایی برای پایه گذاری یک چارچوب فرهنگی پسندیده خواهد شد ، به عبارت دیگر اگر چنین شیوه هایی در بحث ها بکار گرفته و بقولی نهادینه شوند ، بعید است شاهد بازگشت به دوران جدال فرسایشی و بی ثمر باشیم.
      نوع نگارش و لحن متقابل شما و استاد شکوری ، کلاس درسی است برای یادگیری حفظ حرمت بزرگتر و پاس داشتن ذخایر گرانبهای صندوق علم و ادب خطۀ آبکنار و جوانترها خواهند آموخت که نباید از سرمایه ها هزینه کرد.
      اطمینان کامل دارم که خود آگاهید ولی حسب وظیفۀ دوستانه و ارادتی که نسبت به شما و استاد شکوری پیدا کرده ام ، عرض می کنم که چنین کلاس درسی بار مسئولیت شما را نیز سنگین تر می کند.
      برایتان آرزوی سلامت و توفیق دارم.

  12. جناب طاهری عزیز و بزرگوار ، سلام
    وقتی مطلب اخیر حضرت عالی را خواندم ، از شرمندگی و خجالت خیس آب شدم . این کمترین قابل این حرفها نیست . افتخار من ، شاگردی شما و استاد بزرگوارم فرامرزخان شکوری است . صلاح کار کجا و منِ خراب کجا / ببین تفاوتِ ره کز کجاست تا به کجا . خواستم عرض کنم که ما را حسابی شرمنده فرمودید، باز هم ممنونم از شما .
    باید از استاد عزیزم جناب شکوری نیز متشکر و ممنون باشم که هربار با طرح موضوعی جالب و جذاب، زمینه را برای ورود به این قبیل بحث ها فراهم میسازند . سلامت و سربلند باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری

    1. جناب درویش آبکناری ، سلام
      یادداشت قبلی را مرور کردم ، مطلب اغراق آمیز و غیر واقعی نیافتم و آنچه که نوشتم واقعیت است.
      در تکمیل فرمایش شما در مورد استاد شکوری عرض کنم که حضور ایشان در هر رسانه ای مغتنم است و سایت آبکنار ما نیز مفتخر است که میزبان و ناشر بعضی از آثار ایشان است.
      اجازه بفرمایید از فرصت استفاده کنم و یک جمله نیز در تکمیل فرمایش استاد در خصوص اسم مستعار به عرض برسانم ، هر چند دلایل شخصی علت تصمیم شماست ولی آثار این تصمیم در محدودۀ همان دلایل باقی نمی مانند، یعنی اولا” قدرت تحرک شما را در تمام زمینه های مورد علاقه تان محدود می کند ثانیا” علاقمندان قلمتان ، بستگان ، اندیشمندان و هم ولایتی های تان را محروم از ارتباط با شما می سازد ثالثا اسم مستعار شما را در مسائل حقوقی مرتبط به آثارتان بی دفاع خواهد کرد.
      یا علی

  13. دوست نادیده و عزیزم جناب آقای درویش آبکناری ، با سلام و عرض ادب.
    نوشیدن می در عصر حافظ از نظر دینی فسق عظیمی شمرده نمی شده ، منتها حافظ قرابه کش و پیاله نوش می خواسته بدون ترس و تزویر دماغ خود را با می دو ساله در کنار محبوب چهارده ساله ی خودمعطر کند و همین کار را هم کرد . و نوش جان حافظ جوان . گفتنی ست که باده خوردن حافظ چیزی بر میراث ارزنده ای که اواز خود بجا گذاشته و آنهم دیوان فرحناک اوست کم نمی کند. این که بعضی ها معتقدند که اکثر می در دیوان حافظ ،آسمانی و عرفانی بوده و همه ی باده های حافظ شراب طهور و شهد عشق و عرفان است دلیلی برای اثبات مدعای خودندارند و دو سه بیت زیر سخنان شان را نقض می کنند :
    بیار باده اول به دست حافظ ده / به شرط آن که ز مجلس سخن بدر نرود
    یا : نگویمت همه ساله می پرستی کن / سه ماه می خور نه ماه پارسا می باش
    یا : من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم / محتسب داند که من این کار ها کمتر کنم
    و… دهها بیت را می توان مثال زد و یا باز گفته اند که:حافظ شاگرد ابن عربی بوده و درس کشاف می رفته و حافظ قرآن ( ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ / به قر آنی که اندر سینه داری )حتا گفته اند که حافظ عصمت داشته به قول خرمشاهی ادعای عصمت همانا کلاه گشاد ی است برای حافظ. خیلی ساده دلی می خواهد که هر جا در شعر او زلف دیدیم بگوییم مراد ” غیبت هویت ” یا ” کثرت” است. و باده رابگوییم ” باده عشق “، لب و دندان ” هفت صفت حیات” و چشم و ابرو ” صفت کلام غیبی را گویند” و نظایر آن . البته تز نگارنده شرح اصطلاحات استعاری عرفا بوده ( خال و می و لب و شاهد وزلف و…) ولی نگاه دیگری به حافظ دارم بله حافظ قر آن شناس بوده ولی رندهم بوده – منظورم رند بیهقی نیست. بلکه آزاد فکری حافظ است نه قید صوفیان را قبول داشت نه قید واعظ وفقیه را و نه حتا شک فلاسفه را و حافظ شخصیتی ست جامع الاطراف ، متناقض و متوازن و نوسان در شک و یقین هم آسمانی و عرفانی البته کم وهم زمینی و انسانی حتا اهل فسوق اما اها دروغ نیست – اهل فضل است اما فضل فروش نیست بله درس قرآن می رفته ولی در کنارش با خمخانه هم بیگانه نبوده حافظ میل به می و میل به گناه داشته و این میل به گناه در بعضی روایات دینی آمده مثل این سخن سیوطی : اگر گناه نمی کردید خداوند خلقی دیگری می آفرید تا گناه کنند و بیامزد شان و حافظ عقو رحمت خدا را می دید ( هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت / تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم ) یا قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / گر چه غرق گناه است می رود به بهشت ( من این شعر ها را از روی حافظه می نویسم ممکن است کلمه ای پس و پیش شود ) دنیا را متوسطین تشکیل می دهند یعنی کفرو گناه باید باشد و خدا تواب است و باز حافظ می گوید : در کار خانه عشق از کفر نا گزیر است / آتش کرا بسوزد گر بو لهب نباشد . خود آدم گناه کار است : جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی و یا : نه من از پرده ی تقوا بدر افتادم و بس / پدرم ( حضرت آدم ) نیز بهشت ابد از دست بهشت و ….جناب درویش آبکناری – منظور من از روز اول اصلاراهکار های درست نویسی و رسم الخط و آیین نگارش و صرف و نحو و قواعد آمری زبان و ویراستاری و… نبوده این که بنویسیم چگونه / ننویسیم چه گونه / بنویسیم وقتی که / ننویسیم وقتیکه …و شما مرحمت فرمودید صدو جند سطر سخن شکافتید و دیگر داشتم خسته می شدم که روی سه سطر آخر مکث کردم مخصوصا می آسمانی و می انگوری. اما باید عرض کنم که بعضی ها متاسفانه عادت کرده اند حافظ را همیشه فراز آسمانها بجویند و در میان آیات و روایات بیابند مثلا امثال دوانی ها دارابی ها و … می خوردن حافظ را شتر دیدی ندیدی می گیرند و یا اصلا منکرند می گویند می می آسمانی ست و بعضی ها هم ادبی کنایی مثلا همین مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ / که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن . ساقی را کنایه از ساقی کوثر یعنی علی (ع) گرفته اند و جام می را کنایه از پیامبر اسلام . غافل از این که اگر به مردی اعتقاد و احترام و ارادت داشته اند دستش را می بوسیده اند نه لبش را . حتا بوسیدن دست مردان زهد فروش را خطا شمرده اند . و فقط لب یار را نیز می بوسیده اند : بوسیدن لب یار اول زدست مگذار / کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن و باز کسانی که حافظ را فرشته می دانند و لسان الغیب اول بیت را با هم می خوانیم :
    می دوساله و معشوق چارده ساله / همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر که گفته اند می دوساله رمزی برای سوره های قر آن است و چارده ساله هم بعثت ( چهار ضرب در ده ) یعنی بعثت حضرت محمد ( ص) در چهل سالگی بوده و حال فرامرز شکوری و محمد رضا قمشه ای و ملا علی نوری و خیلی های دیگر معتقدیم که می دوساله شرابی ست که دوسال بماند به قول مستان گیرایی و نشئگی آن بیشتر است و چارده ساله هم همان دختر زیبا روی سعادت آباد شیراز در زما ن حافظ بوده و اما نظر درویش خان ؟! ما که صراحت گفتیم حافظ می می خورده و آن هم شراب شیراز کنار آب رکن آباد که در جنت نخواهی یافت :
    بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت/ کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
    و اما من در این بحث و در این سایت نیازی نمی بینم وارد بحث ها ی ملال آور اصطلاحات عرفانی عرفا بشویم خود به خود ما را وارد لمعات عراقی و نفحات الانس جامی و گلش راز شبستری و…. خواهد کرد و از بحث اصلی یعنی میل حافظ به شراب و گناه منحرف می شویم و پوشیده نماند این جا حاکم و محکوم و مجاب کردن یکدیگر نیست و بحث را باید جمع کنیم در حول و حوش می انگوری حافظ و جناب عالی هنوز راجع به می خوردن حافظ اظهار نظر نفر موده اید . با کسی داشتم صحبت می کردم گفتم بود آیا که در میکده ها بگشایند… میکده کجاست ؟ گفت : ملکوت و باطن عارف !
    گفتم شراب و بیغش و ساقی خوش دو دام رهند چی؟ گفت ساقی یعنی خدا و شراب هم باده عرفانی ست و بعد گفتم چه معنی می کنی ؟ گفت نمی دانم !
    البته من که نخواستم شما را امتحان کنم و این که شما را محک بزنم که مثل در چنته چه داری اصلا از این قبیل حرفها نبود – با ارادت و احترام – فرامرز شکوری ۲۷ مهر ۹۳

  14. « یارب از ابر هدایت برسان بارانی » (حافظ)
    در بارۀ می خوردن یا می نخوردن حافظ تا کنون بحث و بررسی‌های بی‌شماری صورت گرفته وبسیاری از حافظ‌شناسان و حافظ‌پژوهان ، هریک با درک و دریافتِ خاصِ خود و البته با ارائۀ شواهد مثال فراوان و برخی حدس و گمان‌ها به ارائۀ نظریات خود اقدام نموده‌اند.استاد بزرگوارم جناب آقای فرامرز شکوری آبکناری خواسته‌اند تا این حقیر نیز در این مورد اظهار نظر کنم. من نه حافظ‌شناسم و نه حافظ پژوه ، بلکه فقط یکی از میلیون‌ها دوستدار حافظ‌ام که دیرسالی‌ست با دیوان خواجه محشورم. بزرگی می‌گفت « در بارۀ عرصۀ پهناور جولان فردوسی و اقیانوس بی‌کران دانش و بینش مولانا آسان تر می‌توان قضاوت کرد تا در بارۀ حافظ که با کمتر از پانصد غزل صدرنشین مطلق فرهنگ ایران است.گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب / سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم . با این همه اما ، ظاهرا بر من هَرَجی نیست و باید نظرم را در این فقره اعلام کنم. چشم . چون تکلیف می‌فرمایند ، بنده هم امتثال امر می کنم . درویش هم بر این باور است که جناب حافظ فراوان شراب می نوشیده‌اند. از همین شراب انگوری و زمینی هم خورده‌اند .گفتن این حرف بسیار آسان است اما اثبات آن بسیار مشکل . حال باید ادعای خود را اثبات کنم. خیال ندارم برای اثبات این ادعا نظریات حافظ‌شناسان و حافظ‌پژوهان دیگر بزرگان شعر و ادب را ارائه کنم ، بلکه در نظر دارم فقط از دیوان خواجه مدد بگیرم و قضاوت را به شما بزرگواران ادب‌دوست وانهم. بی‌شک اولین پرسشی که به ذهن خوانندۀ این نوشتار متبادر می‌گردد این است که آیا حقیقتا حافظ گناهکار بوده و مرتکب گناه شده ‌است؟ حافظ خود به این پرسش پاسخ داد‌ه اند : جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد / بر ما چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی . حافظ نه فقط خود را گناهکار ، بلکه غرق دریای گناه می‌داند : هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت / تا آشنای عشق شدم زاهلِ رحمتم . نمونه‌ای دیگر : لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست / که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم . و باز نمونه‌ای دیگر : قدم دریغ مدار از جنازۀ حافظ / که گرچه غرق گناه است می‌رود به بهشت . سوال دیگری که بلافاصله به ذهن می‌رسد اینکه چگونه حافظ با وجود آنکه خود را غرق دریای گناه می‌داند ، درعین حال خود را اهل رحمت نیز می‌داند و یقین دارد که قطعا به بهشت هم خواهد رفت ؟ جناب حافظ به این پرسش هم پاسخ داده‌اند : نصیبِ ماست بهشت ای خداشناس برو / که مستحقّ کرامت گناهکارانند . حافظ بر نکتۀ ظریف و دقیقی اشاره دارد و آن اینکه همۀ گناهان از یک دست و یک جنس و یک اندازه نیستند. حافظ معتقد است که گناه اولا انواعی دارد : گناه اخلاقی ، گناه دینی و . . . ، درثانی برای هریک از این گناهان مراتب و درجاتی قائل است . بنابر این حافظ می خوردن را (که در پی آن آزاری به کسی نمی‌رسد ) با مالِ مردم خوری یکی نمی‌داند و عمیقا اعتقاد دارد که خداوند از گناه میخواران که از خونِ رزان می‌نوشند می‌گذرد ، ولی از گناه آنانکه خون کسان می نوشند و حق و حقوق مردم را ضایع می‌کنند ، هرگز نخواهد گذشت . حافظ در همین رابطه می‌فرماید : مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست . و در جای دیگر می‌فرماید: بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس . آری دغدغه و نگرانی حافظ از گناه ، همه معطوف به حق الناس است نه حق‌الله . چراکه عمیقاً باور دارد که خداوند با توجه به وجه رحمانی و خصلت بخشندگی از حق و حقوق خود به نفع بندگان خواهد گذشت ( به شرط آنکه بنده به حق‌الناس متعرض نشده و حقّ خَلقِ خدا را ضایع نکرده باشد.) به پیروی از این اعتقاد است که در حوزۀ حق‌الناس ( رعایت حقوق مردم ) هرگز از حافظ خطایی سرنمی‌زند . پیر دُردی‌کش ما گرچه ندارد زر و زور / خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد . موضوع دیگری که همینجا باید عرض کنم اینکه چه کسانی قرار است بخشیده شوند و اساسا غفران و آمرزش خداوند چه زمانی معنا پیدا می‌کند . بی‌گمان زمانی که از بندگان خطایی سربزند ( یعنی اصطلاحا بنده مرتکب گناه شود ) اگر قرار باشد احدی از بندگان گناه نکند ، آیا بخشندگی و آمرزش خداوند مفهومی خواهد داشت ؟ وقتی می‌گوئیم « بسم‌الله الرحمن‌الرحیم » یعنی « به نامِ خداوندِ بخشندۀ مهربان » ملاحظه می‌فرمائید که بخشندگی اولین و بزرگ‌ترین خصیصۀ ذات خداوند است . به این ترتیب حافظ حق دارد یقین داشته باشد که با آن‌همه گناه که از وی سر زده ، یکراست به بهشت برود چون هیچگاه حق‌الناس کسی را ضایع نکرده است . مبارزۀ گسترده و بی امان حافظ با مزوّران و ریاکاران و سالوسان و دروغگویان و فضلفروشان و خودبینان و خودخواهان ، همه به خاطر آن است که این از خدابی‌خبران ، که جان و مال و ناموس مردم از دست‌شان در امان نیست ، در ظاهر خود را عابد و زاهد وخداپرست معرفی می کنند . بر درِ میخانه رفتن کار یکرنگان بود / خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست . حافظ از اینهمه ریاکاری این جماعت در شگفت است. جماعتی که می‌توانند گناهان اخلاقی را آسان‌تر و فراوان‌تر مرتکب شوند ، اما گناهان دینی را ظاهرا دشوار‌تر و صدالبته پنهان‌تر ؟! اینان ریا و دروغ و غیبت را گناه نمی‌شمارند و گناه از نگاه این جماعت تنها ترک واجبات شرعی است . در حالیکه حافظ اساسا این‌گونه نمی‌اندیشد ، لذا در تمام دوران زندگی‌اش با این جماعتِ ریا کار در ستیز بوده است .
    ابن عربی حدیث جالبی نقل می‌کند : از پیامبر رحمت و مهربانی اسلام حضرت محمد (ص) سوال شد : آیا ممکن است مومن زنا کند ؟ فرمودند آری . پرسیدند ممکن است مومن شراب بنوشد ؟ فرمودند آری . پرسیدند ممکن است مومن دزدی کند ؟ فرمودند آری . پرسیدند ممکن است مومن دروغ بگوید : فرمودند: نه . ابن عربی در تایید نظر رسول اکرم (ص) می نویسد این بدان جهت است که ایمان با کذب قابل جمع نیست .
    شاید بپرسید از کجا میدانی که میِ حافظ انگوری و زمینی است و شراب عرفانی و آسمانی نیست . اول اینکه حافظ می فرمایند : دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند / پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند . حافظ در این غزل ضمن اشاره به سخت گیری های دوران امیر مبارزالدین ( حاکم فارس ) که مصادف با دورۀ جوانی حافظ است ، توصیه می کند که شراب را پنهانی بخورید ، چرا ؟ چون دوره دورۀ امیر مبارزالدین است و در این دور کسانی را که شرب خمر می‌کردند شلاق می‌زدند. ( تعداد ضربه‌های شلاق بسته به نظر محتسب بین ۲۰ و ۴۰ و ۸۰ متغیر بود .) به راستی تاکنون دیده یا شنیده‌اید که کسی را به خاطر خوردن شراب عرفانی و آسمانی شلاق بزنند ؟! معلوم است که شراب مورد نظر حافظ در این بیت شراب آسمانی نیست بلکه شراب زمینی و انگوری است . شراب عرفانی آنست که حضرت مولانا می فرمایند : بیا ساقی میِ ما را بگردان / بدان می این قضاها را بگردان – قضا خواهی که از بالا بگردد / شرابِ پاکِ بالا را بگردان . ملاحظه می‌فرمائید جناب مولوی با صراحت تمام می‌فرمایند « شرابِ پاکِ بالا » . یقینا اگر کسی چنین شرابِ طهوری خورده باشد ، حتی اگر به چنگ امیر مبارزالدین هم افتاده باشد ، شلاق نخواهد خورد . مدتی می گذرد و حافظ از پنهان‌خواری و عیش نهانی به ستوه می‌آید و فریاد برمی‌آورد که : شراب و عیشِ نهان چیست کارِ بی‌بنیاد / زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد .
    دوم اینکه شراب عرفانی و لاهوتی قابل خرید و فروش نیست . یعنی نمی‌توانی از کوی می‌فروشان و از میکده‌ای پول بدهی و آن را خریداری کنی . در حالیکه حافظ برای نوشیدن شراب بارها دفتر و دیوان و عبایش را در میکده ها گرو گذاشته است. حافظ در غزلی می گوید : من این دلقِ ملمّع را بخواهم سوختن روزی / که پیرِ می‌فروشانش به یک ساغر نمی‌گیرد . و در غزلی دیگر می‌گوید : سال‌ها دفترِ ما در گرو صهبا بود / رونق میکده از درس و دعای ما بود . در ادبیات فارسی صهبا به معنای مطلقِ شراب است و برخی منابع هم نوشته‌اند صهبا شرابی است که از انگور سپید باشد یا به سپیدی بزند . اما صهبا هرچه که هست و هر رنگی که دارد ، شراب عرفانی و آسمانی ، آنگونه که مولانا می‌فرماید « شراب پاک بالا » نیست . و این چیزی نیست که حافظ آن را نداند، بلکه به گمان حقیر ، حافظ این واژه را بسیار آگاهانه انتخاب کرده است و آن‌گونه که من می فهمم حافظ می خواهد بگوید سال‌ها دفترِ درس و دعای خود را به گرو گذاشته و از وجه آن شراب خورده و از این رهگذر موجبات رونق کار میکده‌ها را فراهم آورده است . و ایضا در این غزل می فرماید: در همه دیرِ مغان نیست چو من شیدایی / خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی . این بیت اساسا بی‌نیاز از هر توضیح است .
    سوم آنکه حافظ اگر سری به خمرۀ شراب انگوری نزده و دماغی تر نکرده ، پس چگونه است که اینهمه واژه‌های می و میکده ، شراب و شرابخانه ، خم و خمخانه ، باده و باده‌پرستی ، صهبا و خمر و خمّار در سرتاسر دیوان خواجه موج می زند وچگونه می تواند ظرایف و دقایق حالات مستی و سرمستی و شور و شیدائی را به این زیبائی و شیوائی بیان کند.
    برای آنکه دلیل سوم خود را مستند کرده باشم ، بد نیست نگاهی به وسعت و گستردگی کاربرد برخی از این واژه ها در غزلیات حافظ بیاندازیم تا ببینیم هر واژه چند بار در غزلیات خواجه بکار رفته است . ( این آمار فقط مربوط به غزلیات حافظ است و قصاید ، مثنویات ، قطعات و رباعیات خواجه را شامل نمی‌شود )
    به این آمار خیره کننده توجه بفرمائید :
    ۱- واژۀ « می » شامل : می ، می‌پرست ، می‌پرستی ، میخانه ، میخانه‌نشین ، می‌خوار ، می‌خواره ، می‌فروش ، میکده ، میگسار و میگون جمعا ۱۳۳ بار بکار رفته است .
    ۲- واژۀ « شراب » شامل : شراب ، شراب آلوده ، شرابخانه ، شرابخوار ، شرابخواره ، شراب‌خورده و شراب‌زده جمعا ۸۰ بار بکار رفته است .
    ۳- واژۀ « باده » شامل : باده ، باده‌پرست ، باده‌پرستی ، باده پیمای ، باده فروش و باده‌نوش جمعا یکصدویازده ( ۱۱۱ ) بار بکار رفته است .
    ۴- واژۀ « خُم » ۱۷ بار
    ۵- واژۀ « خُمخانه » ۵ بار
    ۶- واژۀ « خمّار » به معنای باده‌فروش ۴ بار
    ۷- واژۀ « صهبا » ۳ بار
    هرچند حرف‌های فراوانی هنوز ناگفته مانده است ، اما به منظور پرهیز از زیاده گویی ، به همین مقدار بسنده میکنم . امیدوارم استادگرامی جناب شکوری آبکناری راضی شده باشند . من فقط نظر خود را گفته‌ام . ممکن است درست و صدالبته ممکن است غلط باشد . از خوانندگان محترم و بزرگوار این وجیزه تقاضا می‌کنم هر انتقادی را بر این نوشته روا بدارند و این حقیر را از دیدگاههای ارزشمند خود محروم و بی نصیب نفرمایند . ضمنا حقیر آمادگی دارد و اساسا خود را موظف می‌داند تا به سئوالات احتمالی عزیزان در حد بضاعت خود پاسخ دهد .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۲۷ مهر ۱۳۹۳

  15. درویش خان نا کجا آباد و نادیده و نا شناخته ی گرامی – پس از سلام و تقدیم عرض اخلاص و ارادت . به درازا سخن کشید ، هنوز سخنان نگفته بسیار است و می در تاک باقی ست . این که راجع به قرابه کشی حافظ از دیوان طربناک و فرح بن الفرح اش مد دگرفته اید به شما دست مریزاد می گویم و بانظر جناب عالی موافقم که حافظ شراب می نوشیده ما حصل سخنان پیشین در این جلسه بیان شد اما راجع به مولانا باید بگویم که در سخن مولوی باده بیشتر تحقیر می شود تا تجلیل ، شراب طهور از می انگوری تمایز صریح می یابد . کو خمر تن کو خمر جان ، کو آسمان کو ریسمان / تو مست جام ابتری ، من مست حوض کوثرم .( مولوی مانند حافظ در باده جنجالی نیست و باده اش باده ی عشق است)
    یا : کجا شراب طهور و کجا می انگور / طهور آب حیات است و آن دگر مردار
    مولوی مثل نظامی هر گز می نخورده ولی فقاع ( آبجو) می خورده و رباب هم می نواخت و نظامی می گفت : مپندار ای خضر پیروز پی / که از می مرا هست مقصود می .
    اما می نزد حافظ همه جا قدر می بیند و بر صدر می نشیند : زباده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا / دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد ؟
    یا : شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش/ که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
    نتیجه :پس این که نمی توان رای قاطع در باب می حافظ داد که تماما شراب طهور و عرفانی ست و یا می کنایی ست : بیا که کار جهان را چنانکه من دیدم / گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری در تایید سخنان جناب عالی باید عرض کنم که حافظ مانند رودکی و اخوان ثالث علاوه بر نواختن ساز و سرایش شعر آواز خوش هم داشته مثلا رودکی هم بر بط و چنگ می نواخت و هم شراب می خورده وهم ازصدای خوبی هم بر خور دار بوده و اخوان نیز همین طور : چنان مستم که لیم لیم لیم لا لام لام / دیدیم دیم دیم دیدیم دیم دیم دا دام دام
    لبی تر می کنم تر تر ترینا / و سر سر می کنم سر سر سرینا
    ( حیف است که این ها را می نویسیم و در سایت ها گم و گور می شوند و یا حق بر داشت نداریم یا من اشتباه میکنم و در بعضی سایت ها بایگانی می شود)
    اما حافظ مانند منو چهری دائم الخمر نبوده و به عقل می نوشیده و چون زمانه خونریز بوده و جانب احتیاط را نگه می داشته :
    اگر چه باده فرح بخش وباد گلبیز است / به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
    صراحی و حریفی گرت به چنگ افتد/ به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
    در آستین مرقع پیاله پنهان کن / که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است …
    ( باد گلبیز باد عطر فشان و محتسب هم موسس سلسله ی آل مظفر یعنی امیر مبارز الدین است و چشم صراحی منظور سرخی شراب است که به خون تشبیه شده )
    اما به جز سنایی و ناصر خسرو …تنها شاعری که مست مست بود گفتم منوچهری ست که وصیت کرده بود که پس از مرگ نیز باشرابش بشویند : آزاده رفیقان منا من چو بمیرم / از سرخ ترین باده بشویید مرا
    و بعد از شستن از برگ رزش بپو شند به جای کرباس و کفن :
    از دانه انگور بسازند حنوطم / و ز برگ رز سبز ردا و کفن من
    و بعد ببرند در سایه تاکش باغ انگوری به خاک سپارند :
    در سایه رز اندر گوری بکنیدم / تا نیک ترین جایی باشد وطن من

    اما رند عافیت سوز ما با احتیاط می گوید : نگویمت که همه ساله می پرستی کن /
    سه ماه می خورو نه ماه پارسا می باش
    در خاتمه آرزوی طول عمر برای شما دارم و کار شما در این جلسه ستودنی ست و یاد شما نیز و اما نام شما همچنان محل تامل و کلام است . با آرزوی موفقیتهای بزرگ ارادتمند فرامرز شکوری مهر ۹۳

  16. استاتید محترم جناب شکوری و درویش آبکناری عزیز، سلام
    ضمن عرض تشکر و تبریک برای آغاز و انجام خوب یک بحث تخصصی ، امیدوارم خوانندگان محترم بهره کافی برده باشند.
    نه تنها آرزو بلکه درخواست می کنم این کلاس درس را تعطیل نکنید و بگذارید ویترین آبکنار عزیر با مهربانی و مدارای شما مزین باشد (در اینجا یا هر رسانۀ دیگر)، تقاضا می کنم سرفصل های دیگری از دریای بیکران حافظ استخراج و به بحث گذاشته شود که مرهمی بر زخم های عمیق جامعه و قطب نمای گم گشتگان امروزی باشد و از صاحب نظران دیگر نیز دعوت می کنم یاری گر این بحث یا آغازگر بحث های مورد نظر خود باشند.
    سرفصل هایی که مورد اشارۀ یکی از دولتمردان در روز بزرگداشت حافظ نیز قرار گرفت ، درک فرصت ها و مغتنم شمردن اوقات یکی از سر فصل هایی است که می تواند با زبان شیوای هنرمندان و ادیبان ما راهگشای مردم قرار گیرد.
    جامعیت حافظ به این دلیل مسلم است که یک واژه یا یک بیت از اشعارش برای شاه و گدا معانی متفاوتی دارد و ابیات او برای اقشار مختلف دارای مفاهیم متنوعی هستند ، برداشت معاصر از اشعاری که غیمت شمردن فرصت ها و درک لحظه ها را توصیه می کند ، احتمالا” چیزی شبیه فهم نگارنده است که می گوید باید آبکنار از فرصت طلایی پیوستن به منطقۀ آزاد استفاده کند و ممکن است این فرصت تکرار نشود.
    رازگشایی منظور واقعی حافظ از می و ساقی در بحث های تئوری بسیار شیرین و خواندنی است اما سرفصل های عملگرایانۀ او که کم هم نیستند می تواند در عصر حاضر چراغ راه مردمان بقول استاد شکوری “شاعر مسلک و افسانه پرست ” باشد.
    گفته می شود پرسشگری از خصوصیات بارز حافظ است ، آیا می توان این خصیصه نیکو را به جوانان امروز منتقل کرد؟ آیا می توان شیوۀ حافظ را به منتقدین آموخت که باید لحن و شیوۀ پرسشگری آنان به گونه ای باشد که با حفظ چارچوب و با حداقل تعارض انجام شود نه با روش های شعاری و پرخاشگرایانه و پر هزینه ؟
    آزادی و آسایش در اشعار حافظ می تواند سرمشق دیگری باشد همچنین عدالت از دیگر سرفصل های قابل پرداختن است ، همزیستی مسالمت آمیز و مدارا …..
    در پایان قابل عرض است که سایت آبکنار ما خود را متعهد به امانت داری آثار و نظرات نویسندگان و مهمانان مخترم می داند و در این راه کوشش های لازم را بخرج خواهد داد.
    یا علی

  17. دوست ارجمند جناب آقای طاهری
    با اهداء سلام و با اظهار تشکر از جناب عالی ، خوشحال و سر افرازم که چنین پیشنهادی راجع به حضرت حافظ فرمودید این که درک فرصت ها و مغتنم شمردن اوقات و آزادی ( حتا بعضی ها کلمه ی میکده در شعر حافظ را مفهوم آزادی گرفته اند ) و آسایش و همچنین همزیستی مسالمت آمیز و مدارا (با دشمنان )از ویژه گیهای بارز اشعار حافظ است و درست است و حق با شماست که حافظ در می و شاهد و ساغر ( انگوری و عرفانی ) خلاصه نمی شود من و آقای درویش از همین امروز شروع می کنیم و از همین حالا از حافظ مدد می گیریم : چو غنچه گرچه فرو بستگی ست کار جهان / تو همچو باد بهاری گره گشا می باش. چرا که حافظ پیوندی ناگسستنی با جان و دل ایرانیان و گیلانیان و مخصوصا آبکناری ها دارد . من بارها نوشته ام که جامعه ی امروز ما در مبارزه با ریا نیاز به حافظ دارد و حافظ در روزگاری که بنیادش بر فریب و نیرنگ و ریا و تزویر( امروز هم مشاهده می شود و این جنم آبکناری هاست که گهگاه تلنگری به سیاست می زند حتا در داخل پرانتز) و خلاصه دکانداری استوار بوده یکتنه و یک لا قبا همه ناراستیها را به باد انتقاد می گیرد : آتش زرق و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه پشمینه بیندازو برو و جناب طاهری عزیزدر باره درک فرصت و مغتنم شمردن اوقات فرمو دندو حافظ این اعجوبه ی خلقت هم گفته است : هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار / کس را وقوف نیست که انجام کار چیست و یا : ای دل از عشرت امروز به فردا فکنی / مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد و اصلا تضمینی در حیات نیست و حتا برای آنانی که کارها را در حیاط خلوت شان انجام می دهند و آن کار دیگر می کنند. بله شما درست می فرمایید راجع به مدارا و آسایش دهها بیت شعر در این زمینه است مثلا آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا و نگارنده و جناب درویش اگر مایل باشند در دو زمینه : تسامح و مدارا و مبارزه با ریا کاری بیشتر بحث خواهیم کرد و به قول یکی از ادیبان ، شایسته ترین لقبی که می توان به حافظ داد لقب شاعر تسامح و مدارا ست و رند حافظ نمونه اعلای انسان فرا تسامح است :
    عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
    من اگر نیکم و اگر بد تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
    با تشکر از وصول پیشنهاد و اظهار نظر و آرزوی تندرستی و شاد کامی.
    ارادتمند فرامرزشکوری ۲۹مهر ۹۳

  18. به نام ایزد دانا
    محضر مبارک استاد گرامی‌ام جناب شکوری عزیز و سرور ارجمندم جناب طاهری بزرگوار سلام عرض می‌کنم .
    بر حقیر فرض است تا از اظهارِ لطف آن ارجمندان تشکر و قدردانی کنم. بی‌گمان موجب مسرّت و مایۀ مباهات خواهد بود اگر بدانم حضور من در این بحث ها مفید و موثر است . امیدوارم حضورم مُخِلّ و مُمِل نبوده باشد.
    با کسب اجازه از استاد گرامی جناب شکوری عزیز می خواهم یک اشتباه راه یافته در تایپ شعر منوچهری (که به احتمال زیاد ناشی از عجله و شتابزدگی در تایپ بوده) را بهانه کنم و چند سطری در مورد این شاعر بزرگ و نام آشنا بنویسم. ( درخصوص این حقیر ضرب‌المثلِ ترکِ عادت موجب مرض است کاملا مصداق دارد ).
    استاد عزیزم جناب شکوری این بیت از منوچهری را چنین تایپ کرده‌اند: آزاده رفیقان منا من چو بمیرم / از سرخ‌ترین باده بشوئید مرا . تمام بیت درست تایپ شده غیر از کلمۀ « مرا » که باید « تنِ من » باشد .
    این شعر از قصاید معروف منوچهری و در وصف باده است و اینچنین شروع می‌شود : ای باده ، فدای تو همه جان و تنِ من / کز بیخ بکندی ز دلِ من حَزَن من / خوبست مرا کار ، به هر جا که تو باشی / بیداری من با تو خوش است و وَسَنِ من ” ( وسن یعنی خواب ) و در بیت نهم می گوید: ” آزاده رفیقان منا ، من چو بمیرم / از سرخ‌ترین باده بشوئید تنِ من ” شاید بد نباشد بیت دهم را نیز نقل کنم تا واژۀ « حَنوط » هم معنا شود : ” از دانۀ انگور بسازید حَنوطم / وز برگِ رَزِ سبز ردا و کفنِ من ” . حنوط یعنی عطر مردگان ، عطر و خوشبو کننده‌هایی مانند مُشک ، عنبر و کافور که پس از شستنِ مُرده بر او می‌پاشند. ملاحظه می‌فرمائید که منوچهری از رفیقان خود درخواست می‌کند تا علاوه برآنکه او را با سرخ‌ترین باده غُسل دهند ، همچنین از آنان می‌خواهد تا به‌جای مُشک و عنبر و کافور نیز، از دانۀ انگور برایش حنوط بسازند و با برگِ رَزِ سبز ، کَفَنش کنند .
    منوچهری کیست :
    ابوالنجم احمدبنِ قوصِ بن احمد دامغانی از شاعران طراز اول ایران در نیمۀ اول قرن پنجم هجری است. عنوان شعری منوچهری از نام منوچهربن قابوس وشمگیر ، پنجمین امیر زیاری گرفته شده که (در زمان محمود و مسعود غزنوی) در گرگان و طبرستان حکومت می کرده و خراج‌گزار دربار غزنوی بوده است . ظاهراً در آغاز کار ، سال‌هایی از زندگی منوچهری در دربار این امیر ( منوچهربن قابوس وشمگیر ) سپری شده و بدین مناسبت تخلّص خود را از نام او گرفته است . بعدها به دربار سلطان مسعود غزنوی هدایت شد . بدین ترتیب منوچهری مدایحی به نام سلاطین عصر (منوچهربن قابوس و مسعود غزنوی ) سروده است . منوچهری نه فقط به مدح سلاطین معاصر پرداخته ، بلکه برخی از وزرا ، امرا و رجال دستگاه غزنوی را نیز ستوده است . از آنجا که منوچهری با حمایت حسن عنصری ( شاعر بزرگ و معروف و ملک‌الشعرای دربار محمود و مسعود ) توانسته بود به دربار غزنویان راه یابد ، لذا قصیدۀ شمعیّه را در مدح عنصری ، که او را استاد خود می خواند سروده است. با حمایت عنصری راهی پیش پای منوچهری قرار می‌گیرد که وی را به کانون زندگی اشرافی هدایت می‌کند . در این فضا آنچه که بیش از هرچیز خودنمایی می‌کند شکوه و عظمت و تجمل دربار و عیش و نوش و شادخواری‌های بی‌حساب و کتاب درباریان است . بنابر این منوچهری به هیچ وجه با حضرت حافظ قابل مقایسه نیست .
    سرور ارجمندم جناب طاهری امر فرموده‌اند تا سرفصل‌های دیگری همچون اغتنام فرصت ، عدالت ، همزیستی مسالمت‌آمیز ، مدارا و … از دیوان خواجۀ شیراز استخراج و به بحث و بررسی گذاشته شود. حقیر با همۀ تُنُک‌مایگی ، در حدِ بضاعتِ خود در خدمت عزیزان خواهد بود .
    در خاتمه بار دیگر از استاد ارجمندم جناب شکوری تشکر می‌کنم که کمافی‌السابق آمادگی خود را برای حضور در مباحث پیشنهادی جناب طاهری عزیز اعلام نموده و همچنان پای ثابت بحث‌ها و بررسی‌ها هستند . همراهی و حضور ایشان به ما دلگرمی ، قوت قلب و جرئت نوشتن می‌دهد . درویش نیز همچنان در خدمت شما خوبان هست .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۳۰ مهر ۱۳۹۳

    1. دوستان عزیزم ، آقای درویش آبکناری و آقای فرامرز شکوری ، سلام
      ممنون و خوشحالم که برای ادامۀ مناظرات موافقت کردید ، امیدوارم وظایف میزبانی را به درستی انجام دهم.
      بحث های فرهنگی با نیت سازندگی و در فضای دوستی و تفاهم و احترام ، خود نوعی فرهنگ سازی است که ارمغان آن وحدت درونی و تحسین بیرونی خواهد بود.
      اجازه بفرمایید پست جدیدی با عنوان “مناظره در آبکنار ما” با مقدمه ای ساده گشوده شده و در سمت چپ صفحۀ اول در دسترس قرار گیرد و زان پس دیدگاه های شما و شرکت کنندگان احتمالی دیگر بصورت متوالی در پی خواهد آمد.
      سالم و تندرست باشید

  19. جناب درویش نازنین سلام
    وطن من / کفن من / تن من درست است و بشویید مرا کلا عروض را به هم زد و شما درست می فرمایید و من در تایپ اشتباه کردم همانطور که قبلا در سطور پیشین بیان شد نگارنده بیشتر این شعر ها را از حافظه می نویسد و پیری ست و چشم من هم خوب نمی بیند با این همه از شما تشکر می کنم . اما تا یادم نرفته می خواهم یک کلمه ای در یکی از نوشته هایت یادآوری کنم با نام هرج با دو فتحه . در آن نوشته با مصرعی از حافظ ( یارب از ابر هدایت برسان بارانی ) جمله در سطر ۱۰ چنین است : “ظاهرا بر من هرجی نیست “حال آن که در فر هنگ ها هرج به سکون راء در فتنه و آشوب افتادن معنی می دهد معمولا با اتباع خود- یعنی – مرج : در هم و بر هم ، بهم ریخته و بی نظمی است مثلا هرج و مرج . اما آدمی وقتی در تنگنا و مشقت و عسرت گرفتار می شود و یا بر سر یک دو راهی قرار می گیرد می گوید : ” بر من حرجی نیست ” نه این که ” بر من هرجی نیست ” و یا به قول دکتر محمد معین در فرهنگ معین ” اگر موفق نشوید حرجی نیست ” شما درویش خان موفق باشید . مهر۲۹فرامرز شکوری

  20. استاد گرامی ، جناب شکوری عزیز سلام ، در مورد حَرَج کاملا حق باشماست . من به اشتباه این کلمه را با های هَوَّزتایپ کرده ام . بسیار ممنونم از دقت نظر شما . منظور من در آن عبارت حَرَج به معنای تقصیر و بزه و گناه بوده و اساسا در آن عبارت هرج غلط است . البته بسیار خوشحالم از فضای کاملا صمیمی و دوستانه ای که فراهم شده که طی آن به راحتی هرچه تمامتر می توانیم اشتباهات خویش را به یکدیگر یادآور شویم . باز هم از شما متشکر و ممنونم . ارادتمند شما – درویش آبکناری ۳۰ مهر ۹۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *