اولین ثبت نام مدرسه

باز نشر با الهام از یادداشت استاد ارجمند آقای ولی الله پورقلی  تحت عنوان “سرنویسی” که در سایت وزین کرکان منتشر شده است.

در حدود پنج سال داشتم که زمزمه ثبت نام برای اول ابتدایی شروع شده بود و در آن زمان به جای کلمه ثبت نام از ” سر به دفتر انداختن” استفاده می کردند .

یک نفر می گفت “بایستی سرش را به دفتر بیاندازیم” و بقیه هم تأیید می کردند و هر بار که این موضوع مطرح می شد تمام توجهات به سمت من بود و گاهگداری شوخی هایی که بر دلواپسی های من اضافه می کردند، چاشنی می شد ولی نه کسی توضیحی می داد و نه من جرأت پرسیدن داشتم که چگونه می خواهند سرم را به دفتر بیاندازند؟form_cartoon

عملیات به دفتر انداختن سر را شیبه نوعی عمل جراحی تجسم می کردم و هر چه به روز ثبت نام نزدیک می شدیم بر استرس من افزوده می شد و هر بار که به هر دلیلی روز ثبت نام را به تعویق می انداختند نفس راحتی می کشیدم، با همین افکار کودکانه بالاخره یک روز قبل از ثبت نام ، نحوه سر به دفتر انداختن را پرسیدم و یکی از بزرگترها که گویی به سؤال احمقانه ای پاسخ می دهد ، گفت: چیزی نیست سرت را می برند و می اندازند داخل دفتر!

مطمئنا” ایشان نمی دانست که این طنز تلخ چه اثر ویران کننده ای خواهد داشت و خواب را از چشم من خواهد ربود.

روز موعود فرا رسید ، ابتدا با گریه و زاری از رفتن به مدرسه خوداری کردم ولی علت ترس را بر ملا نمی کردم و در نهایت با وساطت بزرگترها و به همراه برادر بزرگتر راهی مدرسه شدم.

طی کردن مسیر از میان محله تا مدرسه خیام آبکنار که نمی دانم چرا امروزه بسیارنزدیک به نظر می آید، به اندازه فرسنگ ها طول کشید

اتفاقا” محیط مدرسه بسیار خلوت بود و این خود قوت قلبی بود برای من که اگر هر اتفاقی بیافتد کسی نیست ما را ببیند و آبرو ریزی شود.

به پشت درب اطاق آقای مدیر رسیدیم و از روزنه درب دیده می شد دانش آموزی در حال صحبت با مدیر است ولی چهره آقای مدیر را  نمی دیدم، پس از دقایقی نوبت به ما رسید و وقتی وارد اطاق شدیم شاید صدای ضربان قلب من که از ۱۵۰ گذشته بود از بیرون سینه ام شنیده می شد.

زنده یاد آقای پور احمد مدیر مدرسه بودند و با تمام ابهت و وقار البته با سیمای مهربان پشت میز نشسته بودند و با دیدن ما متوجه قضیه شدند و پس از جواب سلام و احوالپرسی با رویی خندان پرسیدند:

–          این دیگه چندمیه؟

برادرم گفتند: آوردم سرش را به دفتر بیاندازم

در تمام مدت به اشیا و محتویات اطاق خیره شده بودم ولی چیز غیر عادی ندیدم و از بس در افکار خودم غرق بودم که متوجه مصاحبه آقای مدیر با برادرم نشدم ولی می دیدم آقای پور احمد در همان حال مشغول نوشتن هم هست و پس از لحظاتی برادرم گفت:

–          تمام شد ، می توانیم برویم

با شنیدن این جمله نفهمیدم چطور باید از اطاق خارج شوم و درب خروجی از کدام جهت باز می شود و بدون خدا حافظی راه منزل را در پیش گرفتم.

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

5 فکر می‌کنند “اولین ثبت نام مدرسه”

  1. خدمت دوست و استاد گرامی جناب آقای طاهری عزیز
    ضمن عرض تبریک سال نو و آرزوی سلامتی و شادکامی در سال پیش رو برای جنابعالی و خانواده محترمتان.نوشته تان بسیار شیوا و خاطره انگیز است و باعث انبساط خاطر و ایجاد نوستالژی در انسان می شود.ضمناً لطف می کنید می فرمایید استاد اما بنده مخلص همه هستم و نوشته ها مشق کردن هستش.موفق و پایدار باشید

    1. جناب آقای احمد جو سلام،
      ضمن سلام و عرض ادب و تبریک سال نو، آرزوی سلامتی و شادی برای شما و خانوادۀ محترم دارم.
      مفتخرم که شما را بزرگتر و استاد خودم می دانم ولی برای راحتی شما از بکار بردن کلمۀ استاد خودداری می کنم.
      یا علی

  2. با سلام و تبریک سال نو خدمت جناب آقای طاهری
    اتفاق مشابه و جالبی بود و خیلی ممنون از اینکه اسم حقیر
    را در اول مطلبتان آورده اید. سایت خوبی دارید منبعد مرتباً خواهم دید.

    1. جناب آقای پورقلی سلام،
      ورودتان را به این خانه گرامی می دارم و به شما خیر مقدم عرض می کنم ، سال نو را به شما تبریک عرض کرده و برایتان آرزوی سلامت و سعادت دارم.

  3. با سلام!
    خواندن " اولین ثبت نام مدرسه" و به یاد آوردن آن روزها ،و آن حال و هوا ، و همانطور که شما با ظرافت و زیبا و با احساس شرایط روحی و احساسی بچه های تازه به مدرسه رو در آن زمانها را به تصویر کشیده اید( احساسی دوگانه که هم شاد بودیم که همچون برادران و خواهران و هم بازی هایمان به مدرسه میرویم و دیگر بزرگ شده ایم، از طرفی دیگر نگرانی اینکه چه پیش خواهد آمد و آیا ما توان این کار را خواهیم داشت) 
    برایم بسیار لذتبخش و شیرین بود. باور کنید که دوباره قلبم شروع به تند زدن کرد وقتی یاد آن لحظات " سر تو دفتر انداختن" افتادم. 
    تصویری که شما از مشغله فکری یک بچه تازه به مدرسه رو روستایی اراءه میدهید بسیار زیبا و خاطره انگیز و به نوعی بخشی از سرگذشت همه ما است. 
    من هم وقتی پس از سالها دوری، دوباره به آبکنار رفتم باور نمی کردم که کوچه ها اینقدر کوتاه بود و من در زمان بچگی ام این راه ها را بی انتها تصور میکردم.
    از اینکه خاطرات شیرین و عزیز و خاطره انگیزتان را با ما به اشتراک گذاشتید، سپاسگزارم. برای تک تک بچه های عزیز خطه آبکنار و همسایگان مان که مدرسه رو هستند و هر روز این راههای" طولانی" را طی میکنند تا آینده بهتری داشته باشند آرزوی موفقیت دارم ، و از صمیم قلب از زنان و مردانی که با صبر و تحمل فرزندان ما را با علم و دانش آشنا می کنند ، این معلمان فداکار، ممنون هستم. 
    با احترام حافظ طاهری آبکنار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *