اولین تجربه در سفر هوایی


داستان مربوط به سال ۱۳۶۱ است که اولین بار سوار هواپیما می شدم ، استفاده از چنین وسیله ای نه به این دلیل بود که تحول اقتصادی در زندگی ما اتفاق افتاده باشد ، بر عکس در شرایط پایان سربازی و قبل از اعزام به مأموریتی بنام “طرح خدمت در مناطق محروم گروه پزشکی” بودم و حکایت کفگیر و ته دیگ در جیب من کاملا” صادق بود.

طولانی بودن مسیر و نا امن بودن بعضی قسمت های راه زمینی ، هر مسافری را متقاعد می کرد حداقل هزینۀ یک سر بلیط هواپیما را به هر کیفیتی تأمین کند.

Aircraft

مقصد ما چابهار که  مقرر بود محل گذراندن یک سال طرح  ما باشد و فکر اینکه شبکه بهداشت چابهار با دیدن معرفی نامه از وزارت بهداشت ما را خواهد پذیرفت و مجبور نخواهیم بود بزودی هزینۀ بازگشت را پرداخت کنیم ، خوشحال بودیم.

دوست عزیزی که خودم را به وی چسبانده بودم ، قبلا” تجربه سوار شدن به هواپیما را داشتند و اطلاع از این موضوع به من آرامش می داد ، حتی بلیط را هم ایشان تهیه کرده بودند و اگر بنا بود خودم تنها مسافرت کنم ، نحوه خرید و محل تهیه بلیط هم برای من تبدیل به یک معما می شد، بارها به خودم می گفتم آبکنار کجا و چابهار کجا؟ من کجا و سوار هواپیما شدن کجا؟

ولی توانستم با تاکسی خودم را به فرودگاه برسانم و در محلی که دوستم قبلا” توضیح داده بود به وی ملحق شوم ، از آن به بعد تقریبا” تمام حرکات و رفتار ، طی کردن مراحل پرواز ، تحویل بار و الی آخر را از روی دست همراهم کپی می کردم و در واقع حتی کارهایی را که تا قبل از آن روز مستقلا” انجام می دادم ، تمایل داشتم از ایشان اقتباس کنم و این موضوع باعث شده بود که از دقیقۀ اول تا پایان پرواز یک فاز عقب باشم ، مطمئنم که دوست مهربانم متوجۀ قضایا شده بود و سعی می کرد بطور نا محسوس آموزش های لازم را به من بدهد ، امروز که به آن پرواز و معرفت دوستم فکر می کنم ، به خودم می گویم که خوش شانس بودم که یکی دیگر از دوستانم که بسیار شوخ طبع بود و گاهگداری بعضی ها را سر کار می گذاشت ، همراه من نبود ، چرا که بسیار احتمال داشت متوجۀ  اولین تجربه من در آن سفر می شد و یکی از آن کارهای سر کاری را بر روی من پیاده می کرد.

هم ایشان بودند که در دوران دانشجویی ،  یکی از دوستانش را متقاعد کرده بود اگر بجای “پینی یا درار” از رب گوجه فرنگی استفاده کند ، ماست و خیار خوشمزه ای خواهد داشت ! 

پس از حدود دو ساعت به مقصد رسیدیم که فرودگاهی بود در ۷۰ کیلومتری چابهار و ۲ کیلومتری کنارک ، در تقسیمات کشوری کنارک یکی از شهرستان های استان سیستان و بلوچستان است ، اصولا” این فرودگاه به فرودگاه کنارک معروف است.

پس از خروج از سالن فرودگاه ابتدا با موجی از هوای شرجی برخورد کردیم که به ما فرمان می داد بایستی تسلیم شویم و کت را از تن خارج کنیم ، نور خورشید خیلی بی رمق از پس ابرها و غبار و جو رطوبتی به زمین می رسید.

در حالی که کت را بر روی بازوی چپ و چمدان را در دست راست گرفته بودم برای رسیدن تاکسی لحظاتی را در انتظار ایستادیم ، اما انگار که از تاکسی و یا وسیله دیگر خبری نبود ، فقظ چند خودروی شخصی که به استقبال آمده بودند ، مهمانان خود را سوار کرده و دور شدند.

دوست همراهم با اشاره ای مرا به داخل سالن فراخواند تا از واحد اطلاعات فرودگاه سراغ تاکسی را بگیرد ولی با میز و صندلی خالی مواجه شد و ناچارا” تصمیم گرفت از اولین جنبنده داخل سالن بپرسد : چطور می توانیم خودمان رابه چابهار برسانیم؟

در آن بیابان برهوت به انسان فهیمی برخورد کردیم که به نظر می رسید از کارکنان فرودگاه باشد ، ایشان گفتند :

منتظر تاکسی نباشید ، چون فرودگاه کنارک تاکسی ندارد و در روزهای عادی گاهی چند تا سواری از کنارک به فرودگاه می آیند و امروز که تعطیل عمومی هست ، بعید است که خودرویی پیدا شود و الان که ساعت ۵ بعد از ظهر است ،  رفتن به چابهار هم  صلاح نیست.

به محض شنیدن “تعطیل عمومی” ، یادمان آمد که امروز عید قربان است و از جمله اعیادی است که هم سنی و هم شیعه آنرا گرامی می دارند و باور کردیم که احتمال یافتن  وسیلۀ نقلیۀ مطمئن بسیار ضعیف است ، از همان شخص محترم آدرس کنارک را پرسیدم و همچنین نحوه رسیدن به آنجا را سؤال کردیم.

با دست اشاره کردند و گفتند: از این سمت بروید و از گیت که خارج شدید ، به جاده کنارک – چابهار می رسید ، با هر وسیله ای که توانستید ، به کنارک بروید و سعی کنید شب در کنارک اقامت کنید و صبح فردا عازم چابهار شوید.

پس از لحظات کوتاهی که به چهره هم نگاه کردیم و ژست “مشکلی نیست” به خودمان گرفتیم ، حرکت را بر توقف ترجیح دادیم ، گویا از همان زمان هم فهمیده بودیم “اگر قرار است چند تا قورباغه را قورت بدهیم ، بهتر است از زشت ترین آن ها شروع کنیم”

زمانی که با یک دست کت و با دست دیگر از درب سالن خارج شدیم ، تقریبا” هیچ کس در محوطه دیده نمی شد و از قرار معلوم مسافرین دیگر به اندازه کافی تجربه داشتند و پیاده راه افتاده بودند.

پس از حدود یک ساعت پیاده روی در آن هوای شرجی به گیت رسیدیم و در بیرون محوطه و کنار جاده هنوز تعدادی از مسافرین که زودتر از ما راه افتاده بودند ، منتظر وسیله نقلیه بودند که خود را به کنارک برسانند.

ما هم در کنار آن ها قرار گرفتیم و هوا کم کم رو به تاریکی می رفت ، از منتظران کنار جاده پرسیدیم آیا وسیله ای پیدا خواهد شد؟ گفتند : خدا می داند ، از نیم ساعت پیش تا حالا فقط دو تا سواری گذری تعدادی را سوار کردند و الان ۱۰ دقیقه است که هیچ وسیله ای از این مسیر عبور نکرده !

پس از لحظاتی تصویر مبهمی از یک  وسیله بسیار بزرگ و جادار از دور نمایان شد ، گویا منزل راننده در کنارک بود ، با خیالی آسوده و خرامان در حال نزدیک شدن بود ، از بیم آنکه این وسیله را که برای ما چون فرشته نجات بود ، از دست بدهیم ، یکی از همراهان با لحن شوخی و جدی گفت : برویم وسط جاده تا راننده متوجه شود که بایستی توقف کند.

شنیدن این پیام ، حاضرین را به این نتیجه رساند که در صورت از دست دادن این وسیلۀ نقلیه ، ممکن است هیچ خودروی دیگری تا ساعت ها از اینجا عبور نکند و لذا به محض نزدیک شدن آن مرکب زیبا و دوست داشتنی ، تمام حاضرین با صدای بلند و با حرکات متمادی دست و بدن ، راننده را مجبور به توقف کرد ، امروز هم مطمئنم اگر آن حرکات به ارث رسیده از دوران نئاندرتال انجام نمی شد ، راننده هم خم به ابروی خود نمی آورد و از کنار ما عبور می کرد.

راننده سرش را شیشه خارج کرد و گفت : سوار شوید ، هر نفر ۵ تومان !

مسافرین از جمله ما دو نفر که لباس های مرتبی به تن داشتیم به همدیگر کمک کردیم و سوار شدیم ، الحق که خودروی جا داری بود و وقتی حرکت کرد از هوای آزاد و نسیم و باد ناشی از حرکت تریلی کفی لذت بردیم اما چند بدی داشت که نشستن بر چنین خودرویی ، انسان را دچار مشکل می کرد و زمانی که در دست اندازهای بزرگ و کوچک حرکت می کرد ، مسافرین را مثل پاپ کورن به جست و خیز وا می داشت .

به نظر می رسید آقای راننده به محض سوار کردن ما احساس مسئولیتش گل کرد و با فشار دادن بر پدال گاز می خواست هر چه سریعتر مسافرانش را به کنارک برساند.

چه عاقل بود آنکس که پیشنهاد داد دست ها را به هم قفل کنیم تا از بالای تریلر سقوط نکنیم ،  زمانی که  از تریلر پیاده شدیم تمام مهره های کمر تمایل به گسستن از هم داشتند و همۀ عضلات بدن مستقل از یکدیگر در حال لرزیدن بودند .

پس از دقایقی که از گیجی و شوک خارج شدیم اول به موهای ژولیده و سپس به  لباس های خاک آلود همدیگر خندیدیم ، لباس هایی که برای سفر با یک وسیله مدرن به تن شده بود.

از چند رهگذر چگونگی اقامت در کنارک را پرس و جو شدیم و همگی  ما را به هتلی در کنارک هدایت می کردند که در همان خیابان اصلی و به عبارتی تنها خیابان کنارک واقع شده بود و وقتی آدرس دقیق هتل را می پرسیدیم ، تنها با دست به ساختمان نوسازی اشاره می کردند که از دید ما پنهان بود ولی برای اینکه کم نیاورده باشیم ، می گفتیم : ممنون ، فهمیدیم

گاه از پیاده رو و زمانی از وسط خیابان به طرف هتل حرکت کردیم و پس از طی مسافتی از یکی از فروشندگان کنار خیابان سراغ هتل را گرفتیم و ایشان با نگاه عاقل اندر سفیه به ما فهماند که از مقابل هتل عبور کرده ایم و متوجه آن نشده ایم ، مشخص شد که ما به دنبال یک ساختمانی بودیم که دارای ظاهری متمایز باشد ولی هتل مورد نظر چندان تفاوتی با خانه های اطراف نداشت.

پس از ورود به هتل و سپری کردن مقدمات پذیرش ، وارد اطاقی شدیم که قرار بود شب را در آن استراحت کنیم ، خدا را شکر که داخل اطاق تمیز و قابل قبول بود و تخت های چوبی آن نوید یک شب آرام را می داد ، توافق کردیم که از خیر صرف شام بگذریم و به استراحت بپردازیم تا برای فردای پر چالش آماده شویم.

با توجه به روز پر دردسر و خستگی راه و به محض دراز کشیدن بر روی تخت به خواب عمیقی فرو رفتم ، یادم نیست پس از نیم ساعت یا کمی بیشتر ، با صدایی نا هنجار از خواب بیدار شدم ، منبع صدا هر چه بود به این دلیل بود که هنوز اول شب بود و خوابیدن در ساعات اولیه شب یک امر غیر عادی بود ، کمی دور و بر خودم را نگاه کردم و دیدم دوست عزیز من با تمام وجود در حال استراحت است و اینگونه صداها قادر نیست خواب شیرین وی را مختل کند ، مشغول جابجا کردن بالش و جا گیری مجدد برای راند دوم خواب بودم که چشمتان روز بد نبیند ، یک مارمولک سبز و بزرگ با شکم پهن شده درست بالای سر من بر روی یکی از چوب های سقف چسبیده و به من نگاه می کند.

تقریبا” مطمئن بودم که اگر آن موجود مثل من خسته باشد و لحظه ای چرتش بگیرد و از چسبندگی پاهایش کاسته شده و از سقف سقوط کند ، یک جایی در حوالی صورت و گردن من فرود خواهد آمد.

خدایا همین چند ساعت پیش بود که مهماندار هواپیما مؤدبانه ورود ما را به فرودگاه کنارک خوش آمد گفت و برای ما آرزوی اقامتی خوش می کرد.

آن شب شاید ۲۰ بار خوابیدم و ۲۱ بار بیدار شدم و آن مارمولک همانجا ثابت بود و زمانی که هوا روشن شد و دوستم از خواب بیدار شد و خواستم داستان را برایش بازگو کنم با تعجب متوجه شدم از مارمولک اثری نیست.

پایان

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

5 فکر می‌کنند “اولین تجربه در سفر هوایی”

  1. مــــــوز سوغـــاتی

    در دورۀ یک ساله اقامت در چابهار ، یکی از خاطرات شیرین هم همین بود که توانستم سوغاتی با ارزشی برای اقوام به ارمغان بیاورم.
    داستان از این قرار بود که در آن دوره واردات موز ممنوع شده بود و در داخلی هم بجز در بعضی نواحی جنوب ایران و آن هم به میزان بسیار ناچیز بعمل نمی آمد و در واقع هیچ نوع موز برای فروش عرضه نمی شد ، غایب بودن طولانی میوه ای که لوکس شمرده می شد ، موجب شده بود که مردم نیز آن را فراموش کنند و در واقع ” از دل ها رفته بود چیزی که از دیده ها رفته بود”.
    یک وقت دیدیم که در راهروی اداره همکاران ما با شتاب در رفت و آمد هستند و تقریبا” نیمی از آن ها با هم تصادم می کنند ، بالاخره یکی از آنها فرصت کرد و در حال دویدن گفت:
    – هر کس دوست داره با ما بیاد فرمانداری موز آورده !
    با خودم گفتم : یعنی چه؟ فرمانداری چرا بایستی موز آورده باشه؟
    به هر ترتیب خودمون را به فرمانداری رساندیم و در صف انتظار متوجه شدیم که مقدار زیادی موز قاچاق توقیف شده و مسئولین نیز تصمیم گرفته اند آنرا با نرخ عادلانه بین ادارات دولتی توزیع کنند.
    نهایتا” به اطاقی در داخل فرمانداری که موز ها در آن برای هر نفر ۱۵ کیلوگرم توزین می شد رسیدیم و با دیدن موزهای کاملا” سبز که طول آن ها به اندازۀ یک سوم موزهای معمولی بود ، خندۀ بلندی سر دادم گفتم : این هم غنیمتی است ، فردا که به مرخصی می روم این تحفۀ می تواند سوغاتی خوبی به حساب آید ، آن ها که تجربه داشتند توصیه می کردند موز ها را داخل گونی برنج قرار دهیم تا زرد شوند.
    موز سوغاتی بین بستگان تقسیم شد و جالب اینکه بعضی از آنها تا مدت ها از داخل گونی برنج به اکتشاف موز می پرداختند و یکی از خردسالان که تا آن زمان موز را فقط در کارتون های تلویزیونی دیده بود ، از خوردن موز امتناع می کرد و باور داشت که فقط میمون ها می توانند موز میل کنند !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *