زنگ خط در مدرسۀ خیّام

تقدیم به روح بلند معلم فقید آبکنار  ،  آقای حجت الله امانی

Writing

 یکی از درس های دوره دبستان ما در  مدرسه خیام خط بود ، خط میخواندیم ، نه ببخشید خط می نوشتیم ، معذرت میخواهم خط رونویسی میکردیم ، اداره فرهنگ هرسال یک دفتر خط چاپ میکرد و ما دانش آموزان از روی آن رونویسی میکردیم ، چرا رو نویسی ؟ چون پیدا کردن کسی که از هنر خط بهره ای برده باشد و سر و کله زدن با بچه ها را دوست داشته باشد اگر نگویم غیر ممکن بود  دشوار می نمود ، آنهایی که از خط سر در می آوردند یا اصلا” به مدرسه و مکتب خانه نرفته بودند و یا معلم شان در استخدام اداره فرهنگ نبود. حالا شاید کسی بپرسد که چه لزومی داشت که بچه های مدرسه رو خط بنویسند. واضح است که خط نزد ایرانیان هنر است و بویژه خط نستعلیق و خط شکسته و سالم و خط میخی و چکشی نزد ایرانیان است و بس ،  و قرار بود که همه دانش آموزان  این مملکت هنر ملی را یاد بگیرند و مثلا” آبکنار هر سال پنجاه نفر هنرمند خطاط تحویل جامعه بدهد ، این بماند که آیا آبکنار به این همه خطاط نیاز داشت  یا نه ، همینطور هر مدرسه ای در خمیران ، کپورچال و یا یافت آباد  موظف بود که همه دانش آموزانش را هنرمند خطاط بار بیاورد ، هیچ کس جرأت نداشت بپرسد که  این چه هنری است که همه اهالی یک کشور از آن بهره مندند. کدام هنر را در دنیا با تولید انبوه تشویق و ترویج میکنند.

حالا فرض کنید که اداره فرهنگ  ترویج یکی دیگر از هنرهای ملی یعنی  شعر را هدف قرار داده بود و فرض کنید که اتفاقا در این کار هم موفق شده بود و هر سال تعداد انبوهی حافظ  تحویل جامعه میدادند ، چه بلبشویی می شد آنوقت بر سر هر کوی و برزنی و  سر هر پاساژ و چهار راهی بودند ده ها جوان که در هم می لولیدند و : زلف آشفته خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست.

در مدرسه خیام  به جز یک معلم ، که اتفاقا” معلم خط هم  نبود اما قلم تراش قابلی بود ،  تقریبا” هیچ معلم دیگری  نبود که از این هنر ملی و میهنی بهره ای برده باشد ، اما کلاس خط بین معلم ها طرفداران زیادی داشت چون معمولا” ساعت خط را به زنگ آخر می انداختند که عملا” به معنی  تعطیلی  کلاس  و یک ساعت زودتر جیم شدن بود.

  من  یکی از بد خط ترین افرادی هستم که به عمرم دیده ام ، خط خودم را نمی توانم بخوانم و خط من مصداق آن جمله معروف است که خط نویسم که خر کند خنده ، طبیعی است که  من از خط بدم رنج  می بردم ، روزی با زبان لفظ قلم از معلم خط  پرسیدم  آقا لطفا” اصول فراگیری خط را برای ما تشریح کنید ، معلم با خونسردی گفت خط ادا و اصول ندارد ، سرت را مثل بچه آدم بنداز پائین و از  روی  دفتر خط رونویسی کن ، سعی کن  عین سرخط بنویسی ،گفتم چشم آقا.

درس خط بدون قلم ممکن نبود. قلمی خوش تراش و خوش دست  که مرکب را در خودش نگه دارد و آنقدر بر روی کاغذ جاری سازد که خطاط می خواهد.  نمیدانم آقایان وزارت فرهنگ در آن زمان به این مسئله فکر کرده بودند یانه . قلم مثل مداد یا خودکار نیست که کارخانه تولید کند و  یک دسته پنجاه تائی برای یک کلاس پنجاه نفره خرید. قلم را یک به یک تولید میکنند و در دکان هیچ بقالی قلم تراشیده نبود. دانش آموز نی را با رنج بسیار  تهیه میکرد تا از آن قلمی تراشیده شود. دانش آموز که  حق نداشت با خودش چاقو داشته باشد. طبیعی بود که آدم به معلمش رجوع کند واز او بخواهد تا در این مورد کمک کند. معلم ها متفق القول یا چاقو نداشتند و یا بلد نبودند. همه به همان معلم فوق الذکر حواله میدادند. آن معلم بسیار عزیز ما باید هر روز با دو تا سه چاقوی زنجانی به مدرسه می آمد .چون هر روز یک قشون پنجاه نفره قلم به دست بیرون کلاسش صف می بستند تا آقا معلم قلمشان را بتراشد. غلغله ای بود ، مسلمان نشنود کافر نبیند. اگر بر حسب تصادف این معلم خوب ما یک گرفتاری شخصی داشت و  مثلا” میگفت که بچه  ها من امروز کار دارم و نمیتوانم  قلمهایتان را بتراشم و باید تا فردا صبر کنید.  آنوقت باید بودی و میدیدی که این بچه ها به اندازه ی دهه محرم اشگ میرختند.

از وسایل لازم خطاطی یکیش هم مرکب است که کیفیت ویژه ای  دارد.  نه آنقدر غلیظ که مثل چسب دوقلو بچسبد و نه آنقدر رقیق  که مانند آب بر  روی دفتر جاری شود. روزهایی که در خانه  خط مشق  میکردم  خالی از لطف نبود. همینکه چشم برادرانم به قیافه ام می افتاد از خنده به خودشان میپیچیدند. همیشه دستها و سر آستینها و سردماغم مرکبی بود. آنقدر سیاه  میشدم که به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد. شیرینکاری های دیگری هم با فراگیری این هنر ملی همراه میشد. یک روز که پدرم داشت مشق خط مرا مینوشت ،  ناگهان پایم گرفت به دوات و آن را پرت کرد یک متر آن طرف تر. دوات  برگشت روی حصیر و یک نقشه  کامل جغرافیا  به یادگار گذاشت. پدرم گفت که آدم سر به هوایی هستی. مادرم در دفاع از من گفت چرا به بچه ام میگویی سر به هوا. پدرم گفت چون موقع راه رفتن به جای اینکه زمین را نگاه کند هوا را تماشا میکند.

مشق  خط را همیشه پدرم به من کمک میکرد. یعنی پدرم به جای من می نوشت و من همیشه نمره خوب میگرفتم و هیچکس ظاهرا” از این موضوع  ناراضی نبود. مشکل روز امتحان بود که پدرم نمی توانست به جای من امتحان بدهد.  کلاس ما حدود سی و چند نفر دانش آموز داشت. روز امتحان آقا معلم یک سرخطی تعیین کرد و از ما خواست سر مان را مثل بچه آدم بندازیم پایین و بنویسیم . خودش شروع کرد به قدم زدن. جز دو سه نفری که خط نسبتا” خوبی داشتند و سرشان را انداختند پایین و به نوشتن پرداختند بقیه مات ومبهوت همه اطراف را نگاه میکردند بجز پایین را.  نیم ساعتی که گذشت آقا معلم برای کشیدن سیگار از کلاس بیرون رفت و در ضمن از ما خواست مثل بچه آدم ساکت سر جایمان بنشینیم. هنوز آقا معلم در را پشت سرش نبسته بود  که همه کلاس به طرف خسرو خوش خط ترین دانش آموز کلاس حمله بردند. خسرو که  آمادگی چنین یورش سازمان یافته ای را نداشت به سرعت دست کار شد و با خط خوبی که داشت می نوشت و میداد به بچه ها . اول از همه قلدر ها و یکه بزن ها و بعد سر بزیرها کاغذها را در هوا می قاپیدند. من که از همه پخمه تر بودم دورادور نگاه می کردم و مظمئن بودم که هر گز نوبت من نخواهد رسید. خسرو تمام بدنش خیس عرق بود و تند و تند می نوشت و به  دست افراد میداد. تقریبا” چند تایی دورش را گرفته بودند. خسرو خطی نوشت و داد دست یکی.  او نخولست و معترض بود که  خوب نیست . خسرو ورقه کاغذ را داد دست دوم  و سومی. هیچکس آن را نپذیرفت. در نتیجه خسرو کاغد را انداخت روی زمین و به سرعت مشغول کار شد. من از میان پاهای به هم فشرده راهی به سوی کاغذ افتاده گشودم و آن را از زمین چون هدیه ای گرانبها  براداشتم. خطش هزار بار از خط من بهتر بود و با آنکه لقد خورده بود به چشم من بسیار زیبا آمد.  فرصت را غنیمت شمردم و اسمم را بالای آن نوشتم. دقایقی بعد همه دانش آموزان یک ورقه خوش خط با اسم خودشان در دست داشتند و تنها خسرو مانده بود که می بایست خط آخر را برای خودش بنویسد. خسرو خسته بود.خسرو مانده بود . خسرو تنها مانده بود تا  خط آخر را بر روی کاغذ بیاورد. خطی که خودش از دیدنش حظ کند.خسرو میدانست که زمان به سود او نیست.  هر لحظه آقا معلم سر می رسید و ورقه ها را جمع میکرد. خسرو قلم را در دست گرفت. سر انگشتانش کرخ شده بودند.  چشمانش دودو میزدند. طپش قلبش نمیگذاشت حواسش را جمع کند. گویی انگشتانش دیگر از او فرمان نمی بردند. رنگ رخسار باخته بود خسرو. کس نمیداند  چه طوفانی در درونش آشوب میکرد.  به ناگاه  ته مانده انرژی اش را به نوک انگشتان خسته اش سرریز کرد و نفس را در سینه قفل کرد و خطی بر کاغذ نوشت. نتیجه کار آن نبود که خسرو میخواست. خسرو خودش را در آیینه خطش  باز نمی یافت. نه توان آن را داشت که خطی از نو بنویسد و نه زمانی باقی مانده بود برای اینگونه دست و دلبازی ها.  بی حوصله می نمود خسرو.  از سر ناچاری اسمش را بالای ورقه نوشت و به عقب تکیه داد.

آقا معلم در دقایق پایانی به کلاس بازگشت  و ورقه ها را جمع کرد. آقا معلم بعد از چند روز ورقه ها را صحیح کرد و نمره ها را در کلاس اعلام کرد. تغریبا” همه نمره های بالایی گرفته بودند. با اعلام هر نمره ای لبخندی رضایتبخش بر لبان خسرو مینشت. خستگی اش داشت در می رفت. حسن هیجده ، فریدون نوزده ،کاووس هفده. خسرو نمیتوانست خنده هایش راپنهان کند. برق دندانهای سفیدش کلاس را تزیین کرده بود. من شانزده  گرفتم .خیلی خوشحال شدم. خسرو با تعجب به من نگاه کرد .او میدانست که خطی برای من ننوشته.  چهره های دیگران هم به علامت سئوال بیشتر شباهت داشت تا به خودشان. هیچکس برای خسرو دلشوره نداشت. بسیاری از روی حسادت ویا هر انگیزه دیگری می گفتند که  او حتما” بهترین خط را برای خود ش نگه داشته .

خسرو ده. آقا مغلم با صدایی که گویی از فرسنگ ها دور می آمد نمره خسرو را اعلام کرد. حضور شرمی سنگین در کلاس حس میشد. همکلاسی هایم ردیف به ردیف سر ها را به پایین خم کردند. تنها خسرو بود که سرش را پایین نگرفته بود . او هیچ نگفت. قطره اشگی بر گونه تبدار خسرو لغزید و بر ورقه خط خسرو چکید. اشگ خسرو مرکب سیاه  را به یک جرعه بالا کشید و به دایرهای بزرگ بدل شد. دایره بزرگ و بزرگتر شد. همه سفیدی را بلعید و سرانجام ورقه امتحان خسرو لباس سیاه تن کرد. نه خطی باقی مانده بود و نه نمره ای. فقط نام خسرو ماند.

فرهاد

۲۳ بهمن ۹۱

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

2 فکر می‌کنند “زنگ خط در مدرسۀ خیّام”

  1. افسوس که شد دلبر و در دیدۀ گریان / تحریرِ خیالِ خطِ او نقش بر آب است
    فرهاد عزیز سلام ، همچنانکه قبلا نیز عرض کردم نوشته های جنابعالی را بسیار دوست دارم . گمان می کنم این بدان جهت است که چون از دل بر می آید ، لاجرم بر دل می نشیند . هرچند این نوشته ها شاید به نوعی روایتِ قصه های از یاد رفته و آرزوهای برباد رفته باشد ، اما همچنان شیرین و دلنشینند .
    خطِّ ساقی گر ازین گونه زند نقش بر آب / ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
    دلق و سجّادۀ حافظ ببرد باده فروش / گر شراب از کف آن ساقی مهوش باشد .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *