یادش بخیر مدرسۀ خیّام

یادش به خیر مدرسه خیام که اولین صفحات تاریخ شخصی و خصوصی زندگی من  در آن نوشته شد. سال ۱۳۳۹ بود که به کلاس دوم می رفتم. معلم ما آقایی بود بسیار ادیب و بسیار مهربان. آن زمان مدارس ابتدایی مختلط بود. من که یکی از ریزترین دانش آموزان پسر بودم با سه دختر دیگر در ردیف اول می نشستیم. آن زمان هم رسم بود که به بچه ها در  درس قرائت و  دیکته و مانند اینها نمره می دادند . امروزه در بسیاری از نقاط جهان بچه ها اول بار در کلاس نهم با معنی نمره آشنا می شوند . یادم هست که ما چهار نفر معمولا در همه درس ها ۲۰ می گرفتیم. شاید همه ۲۰ می گرفتند. همه از اینکه بهترین نمره را می گرفتند شاد می شدند و صدای هرهر و کرکرشان به آسمان ها می رسید. یک روز ناگهان اتفاق دیگری افتاد. چهره عبوس زندگی را نخستین بار تجربه کردیم.  آن روز در انتظار بازپس گرفتن دفتر دیکته مان ثانیه شماری میکردیم. یک ۲۰ دیگر را انتظار می کشیدیم.  یک نمره که ما را سربلند می کرد پیش همکلاسی هامان. مادر و پدر را خوشحال می کرد. ۲۰ فقط یک عدد نبود، شکوه وصف ناپذیری داشت. سُکرآور بود، نئشگی اش تا مدتها گرممان می کرد. برای بچه ای هفت هشت ساله ۲۰ گرفتن  فتح قله ای سترگ بود.

آن روز بد ، آنگاه که آقا معلم دفاتر دیکته را بازگرداند. اغلب بچه ها از خوشحالی جیغ کشیدند، من دفترم را باز کردم یک ۲۰ قشنگ و یک آفرین گرفته بودم.خوشم آمد. از ته دل خندیدم. انگار قلقلم میدانند.  دو نفر دیگر در سمت راست من هم ۲۰ گرفته بودند و دفترهاشان را پیروزمندانه بالا گرفته بودند تا همه ببینند. ناگهان متوجه شدم که دختری که در طرف چپ من نشسته بود، ساکت بود.آنقر در لاک خودش فرو رفته بود که انگار نبود.  پرسیدم چند گرفته؟ جواب نداد، اما اشک هایش جاری شد . اصلا انتظار نداشتم، دستپاچه شده بودم.نمیدانم چه ام شده بود. شاید دیدن یک چهره گریان در میان موج شادی های دیگران تناقضی بود که ذهن کودکی چون من قادر به فهمش نبود. دفترش را کشیدم تا به چشم خودم ببینم. نمی خواست بدهد. به زور کشیدم و دفتر را باز کردم ، ۱۹ شده  بود.  بی اختیار برگشتم به طرف او و گفتم: اینکه چیزی نیست ، تو هم حالا ۲۰ می گیری. مطمئن بودم که این کار من خوشحالش می کند و  گریه اش بند می آید. روی ۱۹ خط کشیدم و یک ۲۰ قشنگ به جایش گذاشتم. دخترک تا چشمش به دفترش افتاد گویی غمش تازه شده باشد،  شروع کرد به های های گریستن. آقا معلم متوجه شد که طرف ما مشکلی پیش آمده. خودش را به ما رساند و جویای ماجرا شد.  دخترک که از فرط گریه به سکسکه افتاده بود از دست من شکایت کرد:

– ببینید  آقا معلم  این پسره دفتر مرا خط خطی کرده.

  آقا معلم مرا خواست پای تابلو. من گیج و ویج بودم. از من خواست دست هایم را جلو بیاورم. مات و مبهوت شده بودم، منظورش را درک نمیکردم.بی حرکت ایستاده بودم. زمین زیر پایم سفت نبود. آقا معلم خودش دست های مرا جلو کشید، نمی فهمیدم چرا.  با ترکه اش چند تایی بر کف دستانم نواخت.  نه فقط برای اینکه دفتر دخترک را خط خطی کرده بودم بلکه به خود جرأت داده بودم به دست خط معلم بی احترامی کنم.  تا امدم بگویم نه آقا مسئله  بی احترامی نیست بلکه….. زبانم بند آمد.

هنوز هم نمیدانم چرا. هر وقت دستانم  آن  تنبیه را به یاد می آورند بی صدا اشک می ریزند.

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *