یاد دوران

Asb

سلام،

 این اسب ها را میشناسم من. ازتابستان های کودکی ام به یادشان دارم. اینجا دریاکنار است . جایی که آبتنی میکردیم.هر سال تابستان مادرم اینجا حصیر می شست

و ما به شوق آبتنی به مادر در آوردن حصیر ها کمک میکردیم .هنگام رفتن به دریا صدای خنده و شادی ما به آسمان بلند بود. چه کیفی داشت آن بازی ها وآن  آبتنی ها. وقتی مادر حصیرها را میشست ما مشغول بازی بودیم. من که ترسوتر از همه بودم همان نزدیکی مادر تا زانو در آب میرفتم و آب بازی میکردم. گاهی از ترس زالو گریه میکردم و مادر دلداریم میداد. دیگران که شیردل بودند تا وسط های مرداب شنا میکردند و یا قایق سواری میکردند. مادر خیلی نگران بود و مرتب زیرلب می گفت که اگرخدای نکرده  گم بشن به ان مرد چه بگوید. اگر زبانم لال غرق بشن  جواب مادربزگشان را چه بدهد.

  به زودی گشنه مان میشد و با ید فورا” برمیگشتیم به خانه و ته بندی می کردیم. ما ر که هنوز کارش به نیمه نرسیده بود باید ما را جمع و جور میکرد. یکیمان از گشنگی می نالید. یکیمان از گرمای زباله ضجه می زد. آن سومی که تیزپا بود پیشاپیش می دوید تا به خانه برسد. مادر مانده بود و آن حصیر ها که حالا آنقدر سنگین شده بودند که دیگر جابه جائی شان از توان ما خارج بود. مادر یکی دو تا از حصیر ها را روی سرش میگذاشت و راه می افتاد به طرف خانه. از حصیرها آب میچکید روی مادر و او خیس خیس می شد. یکیمان دستش را محکم گرفته بود و آن دیگری به دامنش آویخته بود.گاهی مادر میخواست حصیر روی سرش را کمی جا به جا کند و یا آنها را با دست دیگرش نگهدارد. آن که دست مادر را در دست داشت حاضر نبود آن را رها کند و شیون میکرد. این راه رفتن از خانه به کنار دریا که به چشم به هم زدنی میمانست. راه بزگشت از کنار دریا به خانه تمام شدنی نبود.همین که به خانه میرسیدیم د رچشم به هم زدنی غذا حاضر بود. مادربزرگ به مادر تشر میزد : « عروس اول یک لیوان آب بده دستشان . تشنه اند بچه ها. مگر تو دختر یزیدی». دور سفره می نشستیم .میخوردیم بی تعارف. دوغ و پلو را از هر پلو خورشی  بیشتر دوست داشتم. مادر باید بر میگشت کنار دریا تا باقی حصیر ها را بیاورد. میترسید آدم ناتویی چشمش به حصیر های ما بیفتد. مادرر میرفت دنبال حصیرها و من همان جا کنار سفره دراز میکشیدم. از آن سفره تنها پوسته های سیر باقی مانده بود که وزش نسیم در هوا معلق بود.  دگمه پیراهن را باز میکردم. پیراهن های دوران بچکی ام جنسش طوری بود که بعد از هر وعده غذا تنگ میشد.احساس قشنگی بود وقتی وزش نسیم ملایمی را بر پوست شکم اندک برآمدهام احساس میکردم. چه کیفی داشت خواب زباله.

وقتی بیدار میشدم میدیدم دستی مهربان متکایی زیر سرم گذاشته بود.

Print this pageEmail this to someoneTweet about this on TwitterShare on Facebook

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *