مناظره در آبکنار ما

مناظره در آبکنار ما

تجربۀ آموزندۀ بحث آقایان درویش آبکناری و فرامرز شکوری ما را بر آن داشت تا زمینه ای فراهم شود که هم از وجود آنان بهره بیشتری ببریم و هم مشارکت صاحب نطران و سرمایه های انسانی را به اینگونه مباحث جلب نماییم.
در واقع اینجا مکانی برای تضارب اندیشه ها و برخورد افکار صاحب نظران است ، بدیهی است شرکت در بحث ها برای عموم آزاد است و موضوعات آن هر بار توسط یکی از شرکت کنندگان تعیین و به بحث گذاشته می شود.
انشاءالله مباحث با رعایت چارچوب ها و  احترام متقابل و بدون برخوردهای شخصی و شخصیتی و برای بهبود زندگی امروز مردم ما خواهد بود.
ضمنا” به این میزبانی افتخار می کنیم.

98 دیدگاه در “مناظره در آبکنار ما”

    1. باران عزیز (خوش قدم باش که یاران همه اینجا جمعند) عزیز من، آبکنار چرا نزددیگران به نیکی یاد میشود؟ مگر نه اینکه مردم آنجا از یهره هوشی بالا و انسانهای فرهیخته و استادان بزگواری چون(شکوری خاکی خاکی و بزگواری چون دزویش عزیز و ادیب فرزانه فرزاد هخامنشی بزرگ) در خود جای داده است ؟ شما این دانایی را، به فخر فروشی تشبیه نکنید،،،،ادیب فرزانه فرزادهخامنشی بزرگ، جانانه آمده ای، سر و جان فدای علم وادبت! باران عزیز تشویق بفرمایید

  1. حافظِ هفت‌خط
    از آنجا که غزل‌های دیوان حافظ به ترتیبِ الفبا مرتب شده اند ، لذا بی گمان اولین غزل از دیوان خواجه ، لزوماً اولین سرودۀ این شاعر بزرگ نیست ، چون هیچ شاعری را سراغ نداریم که نشسته باشد و به ترتیب الفبا شعر گفته باشد . اما هرچه هست اینکه به هر حال در همۀ نسخه‌های موجود ، مَطلَعِ اولین غزل حافظ در دیوان‌ الفبایی و مرتب شده‌اش بدین قرار است : « اَلا یا اَیُّهاالسّاقی اَدِر کاساً وَ ناوِلها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها »
    معنای مصراع اول چنین است : « ای ساقی جام می را به گردش آور و به من برسان » . ملاحظه می فرمائید که دیوان خواجه با ساقی شروع می‌شود . به عبارت دیگر اولین کلمۀ دیوان حافظ « ساقی » است .
    به راستی ساقی کیست ؟
    بهاءالدین خرمشاهی ( حافظ پژوه همروزگار ما ) پاسخ جالبی به این پرسش داده و می گوید : (( ساقی از محبوب‌ترین چهره‌های شعری دیوان حافظ است که همچون یار و جانان برای خود پایه و پایگاهی دارد و کار و کاردانی و کارگردانی او در غزل حافظ از معشوق یا از پیرِ مغان کمتر نیست و چندان طرفِ توجه و خطاب و گفت‌و‌گو و عشق و علاقۀ حافظ است که گاه فرق و فاصله ای با معشوق او ندارد و گاه هست که با معشوقِ او یکسان است . ))
    واژۀ ساقی ۱۰۳ بار ، ساقیا ۲۳ بار و ساقیان ۳ بار در دیوان حافظ به کار رفته که تنها به ذکر یک نمونه از هرکدام اکتفا می‌کنم :
    شرابِ لعل و جای امن و یارِ مهربان ساقی / دلا کی به شود کارَت اگر اکنون نخواهد شد
    ساقیا برخیز و دردِه جام را / خاک بر سر کن غمِ ایام را
    حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ / که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
    با عنایت به اوصاف و تعابیری که جناب حافظ در مورد ساقی بکار می‌برد ، نشان می‌دهد که در اغلب موارد ساقی بزم ها و شادخواری‌های ایشان ، زیبارویان بوده اند . در همین بیتِ « شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی » ملاحظه می فرمائید که « ساقی » ، یارِ مهربانِ حافظ است . اگر در نمونه‌های زیر در اوصاف ساقی ، اندکی دقت و تامل شود به راحتی در می‌یابیم که ساقی کیست .
    ۱- خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی / موسم عیش است و دورِ ساغر و عهد شباب
    ۲- شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پای کوب / غمزۀ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب
    ۳- دلم ز نرگسِ ساقی امان نخواست به جان / چرا که شیوۀ آن ترک دل سیه دانست
    ۴- خوش آن نظر که لب جام و روی ساقی را / هِلالِ یک شبه و ماه چارده دانست
    ۵- آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت / کآتش ز عکس عارضِ ساقی در آن گرفت
    ۶- در خرقه زن آتش که خَمِ ابروی ساقی / بر می‌شکند گوشۀ محرابِ امامت
    ۷- فریاد که آن ساقیِ شکّر لبِ سرمست / دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
    ۸- این‌همه عکس می و نقش نگارین که نمود / یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
    ۹- علاجِ ضعفِ دلِ ما کرشمۀ ساقی است / برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
    ۱۰- دلق و سجادۀ حافظ بِبَرَد باده فروش / گر شراب از کفِ آن ساقی مَهوَش باشد
    ۱۱- نرگسِ ساقی بخواند آیت افسونگری / حلقۀ اورادِ ما مجلسِ افسانه شد
    ۱۲- ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد می‌دهد / کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
    ۱۳- بنوش جام صبوحی به نالۀ دف و چنگ / ببوس غبغبِ ساقی به نغمۀ نی و عود
    ۱۴- رشتۀ تسبیح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعدِ ساقیِ سیمین ساق بود
    ۱۵- یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود / وز لبِ ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
    ۱۶- ز روی ساقیِ مهوش گلی بچین امروز / که گرد عارضِ بُستان خطِ بنفشه دمید
    ۱۷- چنان کرشمۀ ساقی دلم ز دست بِبُرد / که با کسی دگرم نیست برگِ گفت و شنید
    ۱۸- جز نقدِ جان به دست ندارم شراب کو / کان نیز بر کرشمۀ ساقی کنم نثار
    ۱۹- به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار / ولی کرشمۀ ساقی نمی کند تقصیر
    ۲۰- کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش / معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
    و ده ها نمونۀ دیگر از این دست می‌توان ارائه کرد که جملگی بر این نکته دلالت دارند . اما صرف نظر از زن یا مرد بودنِ ساقی ، پرسش اساسی این است که آیا هر کسی می‌توانست ساقی باشد . بی تردید پاسخ منفی است . ساقی الزاما میبایست واجد ویژگی‌هایی باشد ، ورنه اندیشۀ این کار فراموشش باد . از آنجا که میخواران ظرفیت‌های متفاوتی داشتند ، لذا باید باده را به اندازه و متناسب با ظرفیت خود می‌خوردند و این مهم امکان نداشت. چرا که با نوشیدن شراب ، مستی و بی‌خبری و فراموشی بر آنان چیره می‌شد و هوشیاری از آنان زایل می‌گشت . در چنین اوضاع و احوالی ( یعنی غرق شدن در عوالم مستی و بیخبری و فراموشی ناشی از باده گساری) ، انتظارِ حد و اندازه نگه داشتن در خوردن شراب ، اگر نگوئیم انتظاری بیجاست ، دست‌ِکم می توان گفت انتظار منطقی و معقولی نیست . اینجاست که نقشِ تاثیرگذارِ ساقی در حلقۀ میخواران معنا پیدا می‌کند . چون یکی ظرفیتی به اندازۀ یک انگشتانه داشت و دیگری ظرفیتش حداکثر یک پیاله و برخی چند پیاله و کسانی مثل حافظ قرابه کش بودند ( یعنی آنکه شیشۀ بزرگ و شکم فراخ شراب را سرمی‌کشد و باده نوشی او به حد افراط است) و ساقی میبایست همۀ این‌ها را بداند ، در غیر اینصورت نمیتوانست ساقیگری کند. بدیهی است که اگر کسی بیش از ظرفیتش شراب می نوشید ، اصطلاحاً خراب می شد و عیشش مُنَغَّص می گشت . لذا دانستنِ میزانِ ظرفیتِ میخواران برای ساقی امری کاملا ضروری بود . عُرف آن بود که شخص خودش ظرفیتش را پنهانی به ساقی اعلام ‌کند و اگر به هر دلیل این کار انجام نمی شد ، ساقی موظف بود که آن را از شخص بپرسد . ساقیگری کار بسیار سخت و دقیق و از روی حساب و کتاب بود . اینچنین نبود که هر کسی صراحی در دست بگیرد و بگوید که امشب من ساقی هستم . به تعبیر دیگر حیثیت و آبروی فردِ میخواره و خوشی و ناخوشی او ، در دست ساقی بود . ساقی اگر اراده یا اشتباه می کرد می‌توانست با دادن یک پیاله بیش از ظرفیت فرد ، عیشش را منغص و شیرینی باده نوشی را به کامش تلخ و زهر کند. ساقیگری ظرایف و دقایقی غیر از آنچه تا کنون گفته شد نیز داشته است ، از جمله آشنایی با خطوط جام . شاید بهتر است بگویم شناخت دقیق هفت خطِ جام . سابقا بیشتر جام‌هایی که برای باده نوشی از آن استفاده میکردند دارای هفت خط بوده که به ترتیب از بالا به پایین عبارتند از : خطِّ جور ، خطِّ بغداد ، خطِّ بصره ، خطِّ اَزرَق ، خطِّ اشک ، خطِّ کاسه‌گر و خطِّ فرودینه .
    برخلاف امروز که به فرومایگانِ ریاکار و دروغگو و حقه‌باز و کلاهبردار ، هفت‌خط گفته می‌شود ، در گذشته اگر کسی ظرفیت می خوردنش زیاد بود ، اصطلاحا می گفتند فلانی هفت خط است و اشارۀ ایشان به همین هفت‌خط جام بوده است . و آن‌ها که ظرفیت‌شان کمتر بود ، خطِّ متناسب با ظرفیت‌شان را اعلام می‌کردند. مثلا یکی می‌گفتند برایم یکبار تا فلان خط بریز . تصدیق می فرمائید که ساقیگری چقدر کارِ ظریف و دقیقی است . ساقی علاوه بر برخورداری از حسن و ملاحت و هوش و ذکاوت و دقت و نگه داشتنِ عیار و ظرفیت حلقۀ عشاق و رندان ، همچنین میبایست در طولِ زمانِ باده‌گساری ، پیوسته هوشیار باشد تا حساب و کتاب از دستش به در نرود. به قولِ معروف : کفّارۀ میخوارگی های بی حساب ، هشیار میان مستان نشستن است.سخنم را با بیتی از حضرت حافظ به پایان می برم که فرمود: سوی من لب چه می‌گَزی که مگوی / لبِ لعلی گَزیده‌ام که مپرس .
    درویش آبکناری
    سوم آبان ۱۳۹۳

  2. « به نام خداوند جان و خرد »
    چندی پیش این حقیر و استاد گرامی‌ام جناب فرامرز شکوری آبکناری به مدیر محترم سایت « آبکنار ما » ( یعنی به جناب طاهری عزیز و بزرگوار ) قول دادیم تا در مناظره‌ای که ایشان ترتیب خواهند داد ، شرکت کنیم . ایشان بلافاصله ستونی را تحت عنوان « مناظره در آبکنار ما » ترتیب دادند تا محلی باشد برای تضارب آرا و اندیشه‌های افراد و اعلام شد که شرکت در این گفت و گوها برای همۀ اندیشمندان و صاحبنظران آزاد است . اکنون بیش از یکماه از این اقدام ارزشمند می گذرد ولی عزیزان کمترین عنایتی به این مهم نداشته‌اند و ندارند . شاید دیگران در قبال ستون مناظره هیچ تعهدی نداشته باشند ، لیکن بنده و جناب شکوری در قبال این ستون که متعاقبِ مباحثۀ ما شکل گرفته ، به نوعی متعهدیم . بر این باورم که : روز نخست چون دمِ رندی زدیم و عشق / شرط آن بود که جز رهِ این شیوه نسپریم .
    قبل از آنکه وارد بحث شوم مایلم ابتدا مراتب تشکر و قدردانی خود را بپاس بیان احساسات پاک و صمیمی استاد شکوری در « پنجشنبۀ ابری » تقدیم ایشان کنم . و بعد با کسب اجازه از استاد شکوری ، بحث را با مروری بر نوشته های آن بزرگوار آغاز می‌کنم . علت آنکه نوشته‌های ایشان را برای شروع مناظره انتخاب کرده‌ام آن است که استاد شکوری همچنان پای ثابت این مباحث باشند . چه اگر مطلب دیگری می‌نوشتم ممکن بود ایشان سکوت کنند و این مناظره ابتر بماند . همچنانکه قبلا مطلبی تحت عنوان « حافظِ هفت خط » نوشتم و ایشان هیچگونه واکنشی نسبت به آن نشان ندادند ( البته خیلی خوب می‌فهمم که از نگاه استاد شکوری آن نوشته ارزش اظهار نظر نداشته است ) .
    آنچه که در ذیل می‌آید از یکسو با هدف ترغیب استاد شکوری برای مشارکت و حضور در مناظرۀ مورد نظرِ جناب طاهری عزیز و از دیگر سو به حکم وظیفه و به منظور حفظ و اشاعۀ میراث ارزشمند ادب فارسی بوده و با حسن نیّتِ تمام صورت می‌گیرد . به قول خواجۀ شیراز : من و دل گر فدا شدیم چه باک / غرض اندر میان سلامت اوست .
    ۱- استاد شکوری در مطلبی به تاریخ ۱۰ آبان ۹۳ در پاسخ به جوابیۀ حقیر در همین سایت « آبکنار ما » ، نوشتۀ خود را با بیتی از حافظ به پایان برده‌اند . بیت حافظ به روایت استاد شکوری چنین است : در حقّ ما به دُردکشی ظنّ بد مبر / کالوده گشت خرقه ولی پاکدامنیم . و اینک بیت حافظ به روایت درویش : در شان من به دُردکشی ظن بد مبر / کالوده گشت خرقه ولی پاکدامنم . مطلع این غزل هم چنین است : چِل سال رفت و بیش که من لاف می‌زنم / کز چاکران پیر مغان کمترین منم . از فرصت حسن استفاده کرده و عرض می‌کنم که استاد عزیز ، این حقیر هیچگاه در پاکدامنی شما کمترین تردید به خود راه نداده و نخواهد داد .
    ۲- استاد شکوری در مطلبی تحت عنوان « خیام در حافظ و حافظ در خیام » ( مهر ۹۳ وب آبکنار کادوس ) که حقا و انصافا مطلبی خواندنی و بسیار شیرین و جذاب بود ( و همینجا مطالعۀ آن را به همۀ عزیزان توصیه می‌کنم ) یک بیت از رباعی خیام را اینگونه نقل می‌فرمایند : یک کوزه می بیار نوش کنیم / زان پیش که کوزه‌ها کُنند از گِلِ ما . اولا نمی‌دانم چرا بیت اول رباعی را نیاورده‌اند و فقط بیت دوم را نقل کرده اند. درثانی ناگفته پیداست که وزن این مصرع ( یک کوزه می بیار نوش کنیم ) اساساً با وزن رباعی همخوانی ندارد . و اما رباعی خیام به روایت درویش : برخیز بُتا بیار بهرِ دلِ ما / حل کن به جمالِ خویشتن مشکل ما / یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم / زان پیش که کوزه‌ها کُنند از گِل ما . ملاحظه می‌فرمائید که خیام در مصرع اول با صراحت تمام گفته « بیار بهر دل ما » بنابر این دیگر ضرورتی ندارد که در مصراع سوم دوباره « بیار» را تکرار کند .
    ۳- استاد شکوری در همین مطلب رباعی دیگری از خیام را ( که بسیار معروف است و مصرع چهارم آن ضرب المثلی شناخته شده است ) اینچنین مرقوم داشته‌اند : گویند بهشت عدن با حور خوش است / من می‌گویم که آب انگور خوش است / این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل – برادر – از دور خوش است . و اینک رباعی خیام به روایت درویش : گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می‌گویم که آب انگور خوش است / این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است .
    ۴- استاد شکوری در همین مطلب بیتی از جناب حافظ را به عنوان شاهد مثال آورده اند ، بدینقرار : حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی / دام تزویر منه چون دگران قرآن را . در حالیکه در همۀ دیوان هایی که حقیر مورد بررسی قرار داده ، در هیچیک ( منه ) ضبط نشده و در تمامی آنها مکن ثبت و ضبط شده است . موجب مزید امتنان خواهد بود اگر استاد شکوری نسخه‌ای که مستندِ کار خویش قرار داده اند را معرفی فرمایند .
    ۵- و باز در همین مطلب ایشان بیت دیگری از خواجه را به این شکل نقل می‌فرمایند : آتش و زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقۀ پشمینه بینداز و برو . اگر چنین باشد انگار که سه چیز خرمن دین را خواهد سوخت . یکی آتش ، دیگری زهد و سومی ریا . در حالیکه حافظ می‌خواهد بگوید این آتشِ زهدِ ریاکارانه است که خرمن دین را خواهد سوخت . بنابر این هر دو « واو » بعد از آتش و بعد از زهد اضافی هستند و صورت درست مصراع این است : آتشِ زهدِ ریا خرمن دین خواهد سوخت .
    صادقانه اعتراف می‌کنم که در این مقال هدفی جز خدمت و خیرخواهی و اصلاح نداشته و هرگز به چیزی غیر از این نیندیشیده‌ام. به نظرحقیر یادآوری این چند مورد ( هرچند ساده و پیش پا افتاده و کم اهمیت ) ضروری بود که به آن عمل کردم . قرار نیست مدام به به و چه چه کنیم و راست و دروغ به تملق و چاپلوسی بپردازیم . به باور من آنجا که باید به تعریف و تمجید بپردازیم ، حتما این کار را انجام دهیم و آنجا که یادآوری نکته یا نکاتی ضروری تشخیص داده شد ، حتما یادآوری کنیم . اگر مواردی اینچنینی با نویسندۀ محترم در میان گذاشته شود ، بی گمان موجب خواهد شد تا ایشان در کارهای بعدی خود با دقت نظر بیشتر هنرنمایی کنند و آثارشان بی عیب و نقص باشد که قطعا موجب خوشحالی همگان بویژه موجب مسرت و مباهات درویش خواهد شد . نکاتی را که من برشمردم ، اگر کسی قبلا به آن رسیده باشد و به قصد اصلاح بیان نکرده باشد ، قطعا سوء نیت داشته است . من این موارد را عرض کردم تا حسن نیت خود را ثابت کنم . منتظر پاسخ درخور و شایسته استاد گرامی جناب شکوری عزیز هستم ، با این توصیه که : چنین گفت رستم فرامرز را / که مشکن دل و بشکن البرز را .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    اول آذر ۱۳۹۳

    1. جناب درویش عزیز ، سلام
      اعتراف می کنم که بابت این شروع مجدد خیلی خوشحالم ، حقیقت این است که جامعۀ آبکناری احتیاج به گفت و شنود دارد ، ما نیاز داریم که اول خود به این باور برسیم که اهل گفتگو هستیم و سپس این پیام را به مهمانان منتقل کنیم که “آبکناری” ها متمدن تر از آن هستند که تا کنون تصور می شد.
      در ابتدا نیت بر این بود که با بحث های موردی پیرامون موضوعات روزمره آغاز کنیم و در عین حال مراقب باشیم بار دیگر به ورطۀ شخصی نگری و برخوردهای شخصی و شخصیتی سقوط نکنیم و در سایۀ برقراری آتمسفر گفتمان سالم ، قادر خواهیم شد فرهیختگان جامعه خودمان را که همیشه چشم براهشان بودیم ، به مناظره دعوت کنیم.
      خوشبختانه خیلی زود تاکتیک سکوت در مقابل جو حاکم بر سایت ها و اجتناب از مقابله به مثل ، جواب داد و از شانس همۀ دوست داران علم و ادب خظۀ ما ، مناظرۀ ها با مشارکت جنابعالی و استاد شکوری پا گرفت و این اتفاق خوب در واقع دست آوردی دور از انتظار بود و مصداق آن است که در پی ۹۰ بودیم و ۱۰۰ نصیب ما شد.
      آرزو دارم با پیوستن صاحب نظران و اندیشمندان بیشتر به این بحث یا انتخاب موضوعات جدید ، فرهنگ گفتگو و منطق غالب شود که کلید حل مشکل بی تفاوتی هااست.
      نا گفته نماند که گشایش این بخش از همان ابتدا مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته است ، به تعداد likeها توجه فرمایید.
      بدیهی است تقویت دوستی و تفاهم مسئولیتی است همگانی برای رسیدن به آبکناری آباد با فردایی بهتر ، البته این بدان معنی نیست که نقد و انتقاد تعطیل شود.
      یا علی

  3. بنام آنکه هستی نام از او گرفت
    تو نغمه خویش را در بیابان رها کن / گوش را از کران در کران ها / آن نغمه را می رباید با شوق / باران که بارید / هر جویبار آنقدر که گنجای دارد / پر می کند ذوق پیمانه اش را / و با سرود خوش آنها / می سراید !! ( استاد شفیعی کدکنی)
    جناب درویش آبکناری عزیز ، سلام
    بنده در تایپ از نظر دید و گردن مشکل دارم و نشاط آدمی باشد چهل سال / چهل چون بگذرد ریزد پرو بال – اما ایرادی که در آن مقاله ی آبکنار کادوس فرمودید ، باید عرض کنم که اول راجع به آن یک بیت خیام ، چون می خواستم نشان دهم که بین این بیت خیام ( یک کوزه می بیار تا نوش کنیم / زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما) و این بیت حافظ ( آخرالا مر گل کوزه گران خواهی شد/ حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی ) از لحاظ معنی اختلافی نیست و اما اصل رباعی با یک توضیح :
    بر خیز بتا بیار بهر دل ما / حل کن بجمال خویشتن مشکل ما / یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم /ز آن پیش که کوزه ها کنند از گل ما و… توضیح این که بعد ها این رباعی به صورت دلپسند تری در آمده : مصرع اول بر خیز بتا بیا برای دل ما و مصرع سوم یک کوزه می بیار تا نوش کنیم شده است .
    نکته دوم: آن رباعی بهشت عدن روایت احمد شاملوست :
    گویند :
    ” – بهشت عدن با حور خوش است ”
    من می گویم که :
    “- آب انگور خوش است .”
    این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
    کاواز دهل – برادر ! – از دور خوش است و این که فر مودید کاواز دهل شنیدن از دور خوش است باز درست است و با این همه روایت ها مختلف اند
    نکته سوم : راجع به بیت حافظ : حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی / دام تزویر مکن ( = منه ) چون دکران قر آن را
    در دواوین حافظ مکن آمده ولی در بعضی کتاب ها و مقالات ممکن است ” منه ” بیاید از جمله در آثار الحق استاد نور علی الهی رهبر فرقه ی اهل حق که مرقد ایشان تحت عنوان کوی نور در هشتگرد کرج زیارتگاه اهل حق است که من هم یکی دو بار به کوی نور رفته ام ( اگر دوست داشته باشید راجع به ایشان صحبت خواهیم کرد) که البته ساز مورد علاقه ی اهل حق طنبور است و محل عبادت جمخانه و نماز استحبابی ست و سه روز روزه می گیرند . اما دام تزویر مکن یا منه ( معمولا دام یا تور را می گذارند دام منه یا مگذار ) چون دگران قر آن را : چون دیگران – که وقتی واعظان به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند – قر آن را ابزار ریا قرار مده . مخاطب می تواند شاه رکن الدین حسن یزدی پسر سید معین الدین اشرف باشد که باتزویر ، خواجه جلال الدین تورانشاه را به زندان انداخت . که امروز می توانیم با شبیه سازی در روز گار خودمان افراد را نام ببریم که بخاطر هوای نقولدان معذورم بدار . اما نور علی الهی تفسیر جالبی دارد که ذوقی و عرفانی ست با هم می خوانیم :” دکران مر غی ست جنگلی که آواز بسیار خوشی دارد و شبیه آیه های قر آن است . مرغهای دیگر ، وقتی آواز قشنگش را می شنوند دورش جمع می شوند . دکران نا گاه به یکی از آنها حمله کرده شکار می کند و می خورد ( که همچنان دارند می خورند ) اینست که خواجه حافظ می فر ماید مثل مرغ دکران ظاهر فریب نباش”( در نسخ امروز ی حافظ ” دگران ” آمده است
    نکته چهارم : البته این بیت حافظ : در ست آن در دیوان حافظ مرحوم عبدالرحیم خلخالی چنین است : آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه ی پشمینه بیندازو برو . بعداز آتش واو نباید باشد و شما درست فرمودید ولی نه اینکه هیچ واو نداشته باشد و اتفاقا داشتم مقاله ی خرقه سوزی در شعر حافظ آقای محمد علی زیبایی را می خواندم که ایشان هم مانند عبدالرحیم آتش زهد و ریا خرمن …. آورده و گفتنی ست که در دیوان حافظ ،عبدالرحیم به جای زهد ” زرق ” هم ضبط شده است .
    امید می برم و امید وارم که در آینده ای درخشانتر محققان ما آزادانه جمع شوند و در باب حقیقت و صلح و سعادت و تسامح و مدارا و به دور از خشونت و خفقان به مبادله آراء بپردازند . با آرزو نیک – ارا دتمند شما فرامرز شکوری – ۲ آذر ۹۳

  4. « یارا حقوقِ صحبت یاران نگاه‌دار / با همرهان وفا کن و پیمان نگاه‌دار / در راه عشق گر برود جانِ ما چه باک / ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه‌دار»
    محضر مبارک استاد و سرور ارجمندم جناب شکوری عزیز سلام عرض می‌کنم . « تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد » . درویش فقط می‌تواند برای آن استاد گرامی صِحّت و سلامت و طولِ عمرِ با عِزّت آرزو نماید ، چراکه « ز دست بنده چه خیزد ، خدا نگه دارد » . اما از بابِ مِزاح و انبساط خاطر آن عزیز عرض می‌کنم که دردِ گردن و ضعفِ بَصَر از نشانه های پیری است.
    ۱- جا دارد قبل از هر کلامی تشکر کنم از استاد گرامی ،که حقیر را در ادامۀ این بحث همراهی فرموده و نقطه نظر و دیدگاه خود را پیرامون مسائل عنوان شده ابراز داشتند .
    ۲- استاد در مطلب اخیرشان قبل از ورود به بحث ، قسمت کوتاهی از شعر بلند « آیا تو را پاسخی هست ؟ » سرودۀ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را به عنوان « براعت استهلال» زینت بخش کلامشان کرده‌اند تا پیام و درونمایۀ نوشتۀ خویش را به حقیر بنمایانند. باید عرض کنم که پیامتان دریافت شد . اما در نقل همین مختصر شعر دکتر شفیعی هم اشتباهاتی تایپی راه یافته که آن را باید از عوارض پیری استاد دانست . دکتر شفیعی گفته‌اند : « گوش از کران‌تر کران‌ها » و استاد شکوری نوشته‌اند : « گوش را از کران در کران‌ها » . دکتر شفیعی گفته‌اند : « آن نغمه را می‌رباید » و استاد شکوری نوشته‌اند : « آن نغمه را می‌رباید با شوق » . دکتر شفیعی گفته‌اند : « هر جویباری ، چندان که گنجای دارد » و استاد شکوری نوشته‌اند : « هر جویبار ، آنقدر که گنجای دارد » . دکتر شفیعی گفته‌اند : « و با سرود خوشِ آب‌ها می‌سراید » و استاد شکوری نوشته‌اند : « و با سرود خوشِ آنها می سراید » .
    ۳- آنگونه که از فحوای کلام استاد شکوری راجع به مصرع سوم آن رباعی خیام « یک کوزه می بیار تا نوش کنیم » استنباط می‌شود گویا استاد همچنان بر درست بودن آن اصرار دارند . بر سر آن نیستم که بگویم از حیث معنا و مفهوم اختلافی بوجود خواهد آمد یا نه ، یا چرا واژه‌ها جابجا شده‌اند ( که شده‌اند )، بلکه میخواهم بگویم که وزن این مصرع کاملا مختل است و اساسا وزن رباعی نیست . مستحضرید که وزن رباعی « مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعل » است . به عبارت ساده‌تر ، وزن خاص رباعی دقیقا منطبق است با وزن « لاحول ولا قوه الا بالله » . و اگر هریک از مصراع ها بر این وزن نباشد ، آن را رباعی نگویند . ناگفته پیداست که وزن « یک کوزه می بیار تا نوش کنیم » نه « مفعولُ و مفاعیلُ … » است و نه « لاحول ولا … » .
    ۴- استاد شکوری در مطلبی تحت عنوان « خیام در حافظ و حافظ در خیام » در نکتۀ دوم آن مطلب پیرامون معاد اندیشی در اشعار حافظ و خیام بحثی بسیار جالبی دارند . دلیل پرداختن این حقیر به آن ، باز هم یکی از رباعیات خیام است . استاد در آن مطلب یک رباعی از خیام را به این شکل نقل کرده اند : « از جملۀ رفتگان این راه دراز / بازآمده‌ای کو که به ما گوید باز / زنهار در این دو راهۀ آز و نیاز / چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز » . براساس منابعی که حقیر در اختیار دارد این رباعی در اکثر نسخه‌ها به این ترتیب ضبط شده است : « از جملۀ رفتگان این راه دراز / باز آمده‌ای کو که به ما گوید راز / پس بر سرِ این دو راهۀ آز و نیاز / تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز » . صرف نظر از همۀ اختلافات موجود در این دو روایت که احتمالا از اختلاف نسخ ناشی می‌شود ، بنده بیشتر روی یک کلمه اصرار و پافشاری دارم و آن کلمه « راز » است ( باز آمده‌ای کو که به ما گوید « راز » )که در روایت استادشکوری به صورت « باز » آمده است . خیام می خواهد بگوید از بیشمار مردگان ، کسی از آن دنیا برنگشته تا راز پشت پردۀ زندگی را برای ما آشکار سازد و اسرارِ ناشناخته و رازهای نهانی آن را برای ما بازگو نماید و در ادامه می‌گوید حال که چنین است و ما از « رازِ پسِ پرده » بی خبریم ، پس شایسته نیست که در این دنیا اسیرِ حرص و آز و نیاز شویم . وقتی که به خوبی می بینیم از پسِ مرگ بازگشتی به این جهان وجود ندارد ، پس بهتر است دست از مال اندوزی و دنیاطلبی بشوییم و در این دنیا جز آنچه که در سفرِ مرگ می‌توان با خود بُرد ، چیزی نیندوزیم . ذکر این توضیح را نیز لازم می‌دانم که « تا هیچ نمانی » یعنی مبادا چیزی بِگُذاری . ماندن در اینجا به صورت متعدی بکار رفته است .
    ۵- استاد شکوری در همان مطلبِ خیام در حافظ و … ( نکتۀ سوم یعنی باده نوشی و میل به شراب ) ، بیتی از حافظ را اینگونه نقل کرده اند : « بیار باده و اول به دست حافظ ده / به شرط آنکه سخن به در نرود » در حالیکه مصرع دوم این چنین است : « به شرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود » . استاد اصلا « ز مجلس » را تایپ نکرده‌اند . البته بنده مطمئنم که استاد هزاران بار این بیت را به شکل صحیحِ آن خوانده و نوشته‌اند و تردیدی ندارم که بیشتر از هرکسی با شعر شاعران بویژه با شعر حافظ مانوس بوده و آن را خیلی بهتر از بنده می‌خوانند و می‌دانند و می‌شناسند و این اشتباهات تایپی راه یافته در نوشته‌های ایشان به قدر سرِ سوزنی از ارزشهای ایشان نمی کاهد . اشتباه در تایپ ( یا حروف نگاری ) ممکن است در نوشتۀ ‌هر کسی راه یابد و در حد معمول و متعارف ، قابل پذیرش است . اما اشتباهات راه یافته در نوشته‌های استاد شکوری کمی از اندازه های معمول و متعارف بیشتر است . به گمان حقیر این مشکل معلول دو علت است : اول آنکه استاد شکوری بیش از حد به بایگانی حافظۀ خود اعتماد دارند و کمتر به منابع مراجعه می‌فرمایند . دوم آنکه پس از تایپ مطلب یکبار آن را به دقت از نظر نمی‌گذرانند. اگر استاد مطلب تایپ شدۀ خود را قبل از انتشار و قبل از قراردادن در سایت ، یکبار به دقت بخوانند ، بی شک این اشتباهات به حداقل ممکن خواهد رسید .
    ۶- استاد شکوری در نکتۀ سوم مطلب خود پیرامون « حافظا می خور و رندی کن و … » اشاره‌ای هم استاد نورعلی الهی ( از شخصیت‌های برجستۀ اهل حق ) می نمایند و در نهایتِ ایجاز اطلاعات با ارزشی ارائه می فرمایند ، که ضمن تشکر از ایشان تقاضا می‌کنم تا مطلب مستقلی در این باب تهیه و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهند . استاد در آنجا اصطلاح « جمخانه » را به عنوان محل عبادت پیروان اهل حق بکار برده‌اند ( مثلا جایی شبیه مسجد یا خانقاه ) که گمان میکنم مراد ایشان « جمعخانه » بوده ( محل جمع شدن اهل حق برای عبادت است ) و احتمالا « حرف عین » هنگام تایپ از قلم افتاده ( البته مطمئن نیستم ). اگر غیر از این است استاد خودشان توضیح بیشتری ارائه بفرمایند که موجب مزید امتنان خواهد بود .
    پیشاپیش از حوصله ای که به خرج داده و این وجیزه را صبورانه مطالعه فرمودید ، صمیمانه تشکر و قدردانی می‌کنم .
    دوستدار و ارداتمند شما – درویش آبکناری
    چهارم آذر ۱۳۹۳

  5. جناب درویش عزیز و نازنین سلام
    نظر به این که من دوسه مجموعه شعر از استاد شفیعی کدکنی دارم مثل : درخت در شب باران ، بوی جوی مولیان و آواز باد و باران ( با نقدی از دکتر پور نامداریان) و آن شعری که برایت نوشتم در این کتاب ها نیست و نمی دانم در کدام مجموعه شعر استاد مطرح است .البته نمی خواستم پیام خویش را به شما بنمایانم ، بلکه می خواستم بگویم : بخوان به نام گل سرخ ، در صحاری شب / که باغ ها همه بیدار و بارور گردند / بخوان، دو باره بخوان ، تا کبوتران سپید / به آشیا نه خونین دو باره بر گردند .
    نکته دوم : ز مجلس سخن به در نرود درست است
    نکته سوم : راجع به رباعیات خیام روایت ها مختلف است . نمی توان به یک روایت اکتفا کرد که مثلا روایت صادق هدایت یا محمد علی فروغی و یا احمد شاملو و… درست است و همین است ، جز این نیست که اصلا منطقی نیست. من که مثل جناب عالی از خودم روایت نقل نمی کنم . مثلا روایت درویش را من نفهمیدم . آیا منظور شما روایت های دیگران است که نقل می کنید . مثلا نسخ قدیم یا جدید یا این که نظر شخصی جناب عالی ست ؟ حالا این رباعی ی شما ( خوب بود که منابع را ذکر می کردید )از جمله ی رفتگان این راه دراز / باز آمده ای کو که به ما گوید راز / پس بر سر این دو راهه آزو نیاز / تا هیچ نمانی که نمی آیی باز . نسخ شما حتما قدیمی بوده ولی در روایت های جدید مثلا روایت های جدید فرق می کنند بنگرید به این دو روایت :
    روایت اول از احمد شاملو :
    از جمله ی رفتگان این راه دراز / باز آمده یی کو ، که به ما گوید راز؟
    هان ! بر سر این دو راهه از روی نیاز / چیزی نگذاری ، که نمی آیی باز !
    به نظر من شایدروایت خوبی باشد. اولا هشدار می دهد هان ! یا زنهار ! از روی نیاز نه آز و نیاز . چرا که انسانهای بسیار قدیم قبل از مساله معاد چیزی با خود شان می بردند و چیزی هم در همین دنیا باقی می گذاشتند و خیام هم درست می گوید مواظب باش فتو لا رفتی رفتی دیگر بر نمی گردی بنابر این چیزی نگذاری نه این که تا هیچ نمانی که نمی آیی باز .
    روایت دوم از فولاد وند است که باز جدید است که با روایت شاملو تفاوت دارد که من در آن روایت به جای راز از باز استفاده کرده ام :
    از جمله ی رفتگان این راه دراز / باز آمده ای کو که خبر پرسم باز /
    زنهار در این دو راهه آزو نیاز / چیزی نگذاری که نمی آیی باز
    بنابر این آنچه را نسخ قدیم با دوسه کلمه تغییر باز همان روایت قدیم را پیش می کشد – شایدامروز دارای اعتباری نباشد . مثل :تعریف شعر از دیدگاه شمس قیس رازی یا خواجه نصیر طوسی بلکه باید با روایت های جدید هم کار کرد مگر نزد کسانی که مرغ شان یک پا بیشتر ندارد
    نکته چهارم : جمخانه درست است . نه جمعخانه ! جمخانه محل اجتماع اهل حق و با تنبور به عبادت می پردازند . این همان اصطلاح جام جم است به معنی دل عارف کامل است که مظهر نور معرفت الهی ست چیزی شبیه جام جم حافظ یا جام جهان بین و…. ( راجع به جمخانه بنگرید به اسرار فرق خاکسار – اهل حق مولف مدرس چهار دهی / سر سپردگان نویسنده خواجه الدین ) بنابر این در جمخانه اهل حق مثل خانقاه صوفیان و کنیسه یهود و کلیسا ترسا و مسجد مسلمانان و… سرود خوانان با تنبور ( طنبور ) های خود در حلقه می نشینند . تمثالی از حضرت علی در مجلس حاضر است و هر کس نسبت بمقام و حال خود که با آن آشناست در حلقه می نشییند . من دو بار در جمخانه ی ساوجبلاغ و یک بار هم در خانقاهی در تهران به وقت سماع ناظر و حاضر بوده ام.
    با تشکر -فرامرز شکوری ۴آذر ۹۳

  6. به نام آفریدگار مهربانی‌ها
    استاد ارجمند و گرامی جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    ۱- خوشحالم از اینکه سرانجام تذکرهای بجا و نابجای درویش مفید و موثر افتاد تا دقّتِ نظرِ جناب استاد در نگارش و تایپ مطالب افزایش یابد و مخاطبان گرامی و خوانندگان محترم این جُستارها ، این بار مطلبی منزّه و منقّح و بدور از غلط‌های تایپی از استاد شکوری را مطالعه فرمایند . هرچند آن بزرگوار ابتدا نقد منصفانه و اصلاح‌طلبانۀ حقیر را برنتافته و بیانِ صریحِ درویش را ناشی از سوء نیت پنداشته بودند ، اما به گمانم آنچه که در عمل ثابت شد حسنِ نیّتِ درویش بود و آثار مبارک نقدهای سازنده . « وَ عَسی اَن تَکرَهُوا شَیئاً و هُوَ خَیرٌُ لکُم » یعنی : ای بسا چیزی را که ناخوش دارید و آن به سود شماست .( قرآن کریم – سورۀ بقره – آیۀ ۲۱۶ ) یا به قول خواجه : « شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد » . امید است این دقت نظر در درست‌نویسی و نَقلِ صحیحِ اقوال و اشعار ، نزد همۀ ما پیوسته تداوم داشته باشد .
    ۲- قطعاً تصدیق می‌فرمائید که درست نویسی ، رعایت قواعد زبان ، جلوگیری از راهیابی اشتباهات تایپی و … ، بر ارزش و اعتبار مطلب می‌افزاید و بالعکس اگر در نوشتن مطالب به این امور بی‌توجهی شود ، طبیعی است که ارزش و اعتبار آن نوشته ، نزد خوانندگان محترم کاهش خواهد یافت . بویژه اگر آن مطلب پژوهشی و تحقیقی باشد . به این چند مورد که از میان نوشته‌های استاد شکوری برکشیده‌ام عنایت بفرمائید :
    استاد شکوری در مطلبی تحت عنوان « کنایه و طعنِ شاعران و نویسندگان نسبت به واعظ و شیخ و زاهد و مفتی و .. » از خیام شروع کرده‌اند و مصرع چهارم یک رباعی را این‌چنین نوشته‌اند : « تو نیز چنانکه می نمایی هستی ؟ » . ایشان در ادامۀ همین بحث ، مطلبِ شیرینی را از کتاب « صحرای محشر » اثرِ زنده یاد محمدعلی جمال‌زاده نقل و در آنجا نیز همین رباعی را تکرار می‌فرمایند ، اما این بار به این شکل : « اما تو چنانکه می‌نمایی هستی ؟ » ( که به گمان حقیر این روایت درست است ). جالب است که استاد شکوری در مطلب دیگری به نام « خیام در حافظ و حافظ در خیام » برای تبیین منظور و مقصود خود باز همین رباعی را نقل می‌کنند و این بار مصراع مورد بحث را این‌چنین نوشته‌اند : « اما تو چنانکه می‌نوایی هستی ؟ » ملاحظه می فرمائید که یک مصراع در سه جا به سه صورت بیان شده است . این اتفاق ، به‌رغم همۀ حلاوت و جذابیت مطلب ، به ارزش و اعتبارِ آن ، لطمه وارد می‌کند. اگر غیر از این است ، شما بفرمائید .
    ۳- نکتۀ دیگری را که مایلم یادآور شوم اینکه در نوشته‌های استاد شکوری گاه دیده می‌شود که به اقتضای موضوع و برای رساتر شدن پیامِ مطلب ، شعری ( یک بیت یا بیشتر و یا قسمتی از سروده‌های شاعران معاصر ) نقل می‌شود بی آنکه نام شاعر یا سرایندۀ آن ذکر شود . البته این ایراد بر حقیر هم وارد است . چون گاهی که مطالب خود را بازنگری می‌کنم می‌بینم که در برخی موارد من هم این قاعده را رعایت نکرده‌ام . اما خوب است که به این اصل پایبند باشیم . حال برای آنکه مصادیق آن را معین و مشخص کرده باشم ، یکی دو نمونه را عرض می‌کنم . مثلا استاد شکوری در مطلب خیام در حافظ و حافظ در خیام نوشته اند که : « خیام و حافظ وقتی می‌دیدند که زهدفروشان و مردم فریبان ( ترک دنیا به مردم آموزند / خویشتن سیم و غله اندوزند ) و به حقوق مردم تجاوز می‌کردند و … » اسمی از شاعرِ این بیت که داخل پرانتز آمده نمی‌آورند و خواننده فکر می‌کند که این شعر یا از حافظ است یا از خیام . چرا که قبل و بعد از این عبارت ، تمامی شواهد مثال همه از حافظ و خیام است . در حالیکه اینچنین نیست و این شعر از جناب سعدی است . ( گلستان سعدی – باب دوم – در اخلاق درویشان – حکایت شمارۀ ۳۷ ) و یا در مطلب دیگری، شعر نغز و زیبایی را آورده‌اند ، اما قبل از نوشتن شعر ، نوشته‌اند به قول فتولا محرابی : « شبهای هجر را گذراندیم و زنده‌ایم / ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود » . برادر عزیز ! اگر نام شاعر را می‌دانی ، ضروری است که حتما نام شاعر را بنویسی ، اگر هم نام شاعر را نمی‌دانی بهتر است بنویسی به قول شاعر . همین کافیست . اینکه بنویسی به قول اوستا فتولای مرحوم و یا به قول شادروان حسین فوگوردان ، اولا اهانتی است به ساحت آن شاعران بزرگوار ، درثانی خوانندگان مطالب شما ( یحتمل جوانان برومندی باشند که شاید اغلب آنان اوستا فتولا و حسین فوگوردان را نشناسند و یا آن عزیزان را به یاد نیاورند) آن وقت است که همه مات و مبهوت و هاج و واج می‌مانند . و برخی نیز ممکن است باورکنند که این دو عزیز یعنی اوستا فتولا و حسین فوگوردان واقعا شاعر بوده‌اند و دفتر و دیوانی داشته‌اند . این شیوه نه معمول و متعارف است و نه زیبندۀ مطالب شما . تقاضا میکنم این توصیۀ صمیمانه و خیرخواهانه را از حقیر پذیرا باشید . ضمنا اگر نام آن شاعر را می‌دانید به ما هم معرفی کنید .
    ۴- استاد شکوری در مطلبِ اخیرشان خطاب به حقیر نوشته اند : « آن شعری که برایت نوشتم … نمی‌دانم که در کدام مجموعه شعر استاد ( شفیعی کدکنی ) مطرح است » . در پاسخ باید عرض کنم که آن شعر ( یعنی شعرِ « آیا تو را پاسخی هست ؟ ») از دفتر شعرِ « در کوچه باغ‌های نشابور » استاد شفیعی است . ایشان در سال ۱۳۴۷ آن شعر را سروده و در مرداد ماه ۱۳۵۰ در دفتری تحت عنوان در کوچه باغ‌های نشابور منتشر کردند . بعدها ( یعنی در سال ۱۳۷۶ ) کتابی تحت عنوان « آیینه‌ای برای صداها » از سوی انتشارات سخن منتشر شد که متضمن هفت دفتر از اشعار جناب دکتر شفیعی بود که آن هفت دفتر عبارتند از : زمزمه‌ها ، شبخوانی ، از زبان برگ ، در کوچه باغ‌های نشابور ، مثل درخت در شب باران ، از بودن و سرودن ، بوی جوی مولیان . در واقع مجموعۀ « آیینه‌ای برای صداها » دربردارندۀ سروده‌های دکتر شفیعی کدکنی طی سال‌های ۱۳۳۷ تا ۱۳۵۵ است . لازم است اضافه کنم شعرِ « بخوان به نام گل سرخ » که در نوشتۀ اخیر جناب عالی آمده ، نیز از همین دفترِ شعرِ « در کوچه باغ‌های نشابور » است .
    ۵- استاد شکوری در نکتۀ سوم مطلب خود ضمن اشاره به رباعی مورد بحث ، خطاب به حقیر نوشته‌اند که : « کاش منابع را ذکر میکردید » . عرض می‌کنم که منبع مورد استناد حقیر کتابی است تحت عنوان : « حکیم عمر خیام و رباعیات – پژوهشی در بارۀ عمر خیام ، معنای رباعی‌ها و ترجمۀ فیتزجرالد » اثرِ زنده یاد کاظم برگ نیسی که در سال ۱۳۸۳ از سوی شرکت انتشاراتی فکر روز چاپ و منتشر گردیده است . این اثر در مقایسه با همۀ آثار تحقیقی که تا کنون منتشر شده ، دقیق‌تر و مستندتر است . به گمان حقیر این کتاب منحصر بفرد و بی‌نظیر است . این‌همه از خیام گفته شد ، حیف است که در بارۀ فتیز جرالد سخنی گفته نشود . ادوارد فیتز جرالد همان کسی است که اولین بار رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه کرد و در انگلستان بارها چاپ شد و در شمار کتاب‌های پرفروش قرار گرفت . ادوارد فیتز جرالد در ۳۱ مارس ۱۸۰۹ در دهکدۀ بردفیلد ( حومۀ شهر ایپسویچ ) در جنوب انگلیس به دنیا آمد و در ۱۴ ژوئن ۱۸۸۳ دار فانی را وداع گفت . رباعیات خیام به لطف ترجمۀ انگلیسیِ فیتز جرالد ، شهرتی جهانی پیدا کرد . با ترجمۀ فیتزجرالد نه تنها خیام به مردم تمام دنیا شناسانده شد ، بلکه فیتز جرالد هم از این طریق نامی بلندآوازه از خود برجای گذاشت . معروف است که مردی کتاب‌دوست از یک کتاب‌فروش در لندن پرسید : چه کتابی بیش از کتاب‌های دیگر در انگلستان به فروش می‌رسد ، وی تاملی کرد و گفت : تورات . آن مرد پرسید : پس از تورات ؟ کتاب‌فروش بی‌درنگ گفت : رباعیات خیام . در انگلستان خانه‌ای نبود که رباعیات خیام به آن راه نیافته باشد ، حتی سربازان انگلیسی در دو جنگ جهانی آن را با خود به میدان جنگ می‌بردند . این کتاب هنوز هم در قطع‌ها و شکل‌های گوناگون در انگلستان به چاپ می‌رسد .
    ۶- با کسب اجازه از استاد شکوری می خواهم فضای بحث را اندکی عوض کنم . استاد شکوری در مطلبی تحت عنوان « حافظ و مساله‌ی شیخ » چنین نوشته‌اند : « گفتنی است که حافظ در مقابل این چهره‌های منفی ( یعنی شیخ و واعظ و فقیه و مفتی و زاهد و قاضی و صوفی ) یک چهرۀ مثبت از انسان کامل در دیوان خود ارائه داده است که اهل عشق و خرابات یا دیر مغان است و آن رِند یا پیر مغان نام دارد . » آنگونه که پیداست جناب شکوری « رِند » و « پیر مغان » را یکی فرض کرده‌اند . درحالیکه به گمان حقیر ( البته مستند به دیوان خواجه ) ، رند و پیر مغان یکی نیستند ، بلکه دو شخصیت کاملا مجزا و مستقل هستند که هریک دارای صفات و ویژگی‌های خاص خود می‌باشند . پرداختن به آن از حوصلۀ این نوشتار خارج است و بحث مستقل و جداگانه‌ای را می‌طلبد . اگر جناب استاد شکوری موافق باشند در ادامۀ این مباحث به موضوع رند و پیر مغان در دیوان حافظ بپردازیم .
    ۷- در خاتمه از محضر جناب استاد شکوری تقاضا می‌کنم در صورت امکان به دو پرسش حقیر پاسخ دهند که موجب سپاس و امتنان فراوان خواهد بود ( در واقع به دنبال منابعی هستم تا اطلاعات ناقص خود را کامل کنم . آن پرسش‌ها از این قرار است :
    اول – استاد در دو مطلب جداگانه ( « نامه » و « شمس تبریزی را جور دیگری هم باید دید » ) این بیت از حضرت حافظ را نقل کرده‌اند : ( عیب مستان مکن ای خواجه کزین کهنه رباط / کس ندانست که رحلت به چه سان خواهد بود ) . من تمام منابعی را که در اختیار داشتم زیر و رو کردم ( این منابع تعدادشان هم کم نیست ) ولی این بیت در هیچیک از منابع نیامده بود . تقاضا می‌کنم بفرمائید این بیت را از کدام نسخه نقل کرده‌اید .
    دوم – همچنین است این بیت در مقالۀ « حافظ و مسالۀی شیخ » : ( ساقی اَر باده به اندازه خورد نوشش باد / ورنه اندیشۀ این کار فراموشش باد ) در حالیکه در تمامی نسخه‌های در اختیار حقیر این‌چنین ضبط شده است: « صوفی ار باده به ندازه خورد نوشش باد » حقیر بر این باور است که ساقی باید درست باشد و نه صوفی . اما چه کنم که منابع معتبر موجود غیر از این می‌گویند . راستش وقتی دیدم شما آن را به صورت « ساقی ار باده به اندازه خورد … » آورده‌اید خیلی خوشحال شدم . من در مطلب اخیر خود به نام « حافظ هفت خط » از جمله ویژگی‌هایی که برای ساقی برشمرده‌ام یکی این است که ساقی به هنگام ساقیگری ، یا اساساً نباید می بخورد و یا اگر خواست می بخورد باید به اندازه بخورد تا هشیاری از او زایل نشود ، چه اگر غیر از این عمل کند نتیجه اش آن خواهد شد که عیش میخواران منغص می‌گردد . تقاضا میکنم نسخۀ مورد استنادتان را ( که در آن این بیت با ساقی شروع می‌شود و نه با صوفی ) معرفی فرمائید .
    با آرزوی سلامت و توفیق روزافزون برای استاد گرامی جناب شکوری عزیز .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    هشتم آذر ۱۳۹۳

  7. سلام،
    سرور گرامی ، آقای درویش آبکناری ، در جایی همین حوالی از باب مزاح و انبساط خاطر استاد شکوری فرموده اند که درد گردن و ضعف بصر از نشانه های پیری است.
    ضمن آنکه پاسخ های کلیشه ای همچنان معتبر است که در چنین مواقعی بطور اتوماتیک گفته می شود ” دل باید جوان باشد” ، این نکته هم قابل تأمل است که همسالان استاد بندرت از کامپیوتر برای امورات نگارش استفاده می کنند یا در فضای مجازی فعال باشند و از این لحاظ از بسیاری از جوانترها پیش هستند.
    به هر حال از جنابعالی و استاد شکوری و تمامی کسانی که ساعت ها وقت صرف می کنید تا مطلبی را به بهترین کیفیت شکلی و محتوایی در اختیار علاقمندان قرار دهید ، نهایت سپاس را دارم ، تنها کسانی ارزش نوشته های ارزشمند شما دوستان را می دانند که خود یک پاراگراف مطلب قابل قبول ارائه داده باشند.
    بقول یک دوست ، رقص قلمتان مستدام

  8. جناب درویش آبکناری عزیز سلام
    پس از تقدیم مراتب از ارادت توجه خاطر عالی را به نکات زیر جلب می نما یم :
    نکته اول : مقاله هایی که برای وبلاگ آبکنار کادوس می نویسم تا مراحل چاپ در نشریات باید دو مرحله را طی طریق نمایند . مرحله اول ، ویرایش و تنقیح تو سط صاحب اثر . مرحله دوم ، از طرف هیات تحریریه ی نشریات . شگفت ا ینجاست که شخص جناب عالی قبل از مراحل مقدماتی ، اثر را بدون اطلاع خواننده جرح و تعدیل می کنید و گزینشی مورد ویراستاری قرار می دهید نه نقد . حال آن که خود اثر باید در سایت انعکاس یابد تا خواننده با اصل مقاله در جریان باشد . اینک اگر مایل باشید چند مقاله چاپ شده از نگارنده در مطبوعات را به شما ارجاع می دهم و از آن جایی که جناب درویش هم توانایی تایپ و هم ذوق ادبی دارند می توانند مورد نقد قرار دهند . از ۹۰ مقاله ی چاپ شده ی راقم به چند نمونه اشاره می کنم :
    تملق و چاپلوسی در شعر فارسی ( کیهان فرهنگی شماره ۱۴۰ ) عرفان عاشقانه ایرانی ( فصلنامه گیلان ما شماره ۴ ) مفهوم عشق در اشعار پیر شرفشاه و بخش زاد ( ماهنامه گیله وا شماره ۱۲۵ ) نظریات اصلاحی دو تن از رو شنفکران دینی ( روز نامه سلام شماره ۲۲۲۷ ) عرفان ، جامعه ، زندگی ( روز نامه بهار شماره ۵۵ )
    نکته دوم : راجع به شادروانان فتو لا و فوگردان ( استاد فتح الله محرابی و استاد حسین کاسیان ) جای تاسف است با آن اطلاعی که در آبشخور های فکری خیام و حافظ مورد ادعای جناب عالی ست نام فوگردان را برای فلان نشریه که نمی فرستند و این کار نا صواب است .نمی دانم چقدر همکاری با نشریات دارید .
    نکته سوم : در مورد منبع مورد وثوق جناب عالی باید بگویم که مرحوم کاظم برگ را نمی شناسم ولی فیتز جرالد در شناساندن خیام خدمت بزرگی به ایران و ایرانیان صاحبدل انجام داده ولی این دلیل نمی شود که شما از دهها خیام شناس ایرانی بی خبر باشید و نگارنده هر چه بنویسد !جناب درویش بفرمایند : روایت استاد شکوری غلط است روایت برگ یا درویش درست . جناب درویش ! به گفته ی اغلب خیام شناسان ، چند نسخه مهم که از نظر تحقیق دارای ارزش می باشند از آنجمله : نسخه معروف محمد علی فروغی و دکتر قاسم غنی ودکتر مهدی فولاد وند و نسخه کلاله خاور… است . و باز کسانی که در باره خیام کار کرده اند و رباعیات خیام را با روایت گوناگون وبا کلمات مختلف نقل می کنند عبارتند از : مجتبی مینوی ، احمد شاملو ، دکتر حلبی ، صادق هدایت و علی دشتی و… اما مادر بزرگ من مشته خاتین یک جور آش درست می کرد و می گفت : آش من بی نظیر است همتا ناره برار ! اون دونیا یم تانی بوخوری ! حالا حکایت جناب درویش است . باز مرغ همسایه یک پا دارد . تمام روایت ها ناصواب است فقط روایت مرحوم کاظم یا درویش وحی منزل . نه آقا ! روایت مرحوم کاظم پژوهشگر هم غلط است عرض می ک، اول به دو رویت زیر تو جه کنید و بعد ثابت خواهیم کرد که روایت مرحوم کاظم برگ نیسی چرا غلط است.
    روایت اول : ( احمد شاملو )
    شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی / هر لحظه به دام دیگری پابستی
    گفتا : شیخا ! هر آنچه گویی هستم / آیا تو ، چنانکه می نمایی هستی ؟
    روایت دوم : ( دکتر حلبی )
    شیخی بزن فاحشه گفتا مستی / هر دم تو بدام دگری پا بستی
    گفتا : شیخا ! چنانکه گویی هستم / تو نیز چنانکه می نمایی هستی ؟
    من هر دو روایت را در آن مقاله نوشته ام و به نظر من هر دو روایت هم درست است و مصرع چهارم روایت شاملو درست تر.
    اما مصرعی را که شما از مرحوم برگ نقل کردید و آن را درست و بی نظیر و معتبر می دانید و بقیه روایت ها را غلط یک کمی بوی تبختر به گو ش نمی آید آیا ؟ . و آن مصر عی که شما به آن می بالید چنین است :” اما تو چنان که می نمایی هستی ؟” حال اگر آن خدا بیامرز زنده بود قطعا به جای ” اما ” ، “آیا” ی استفها می را می پذیرفت یعنی –
    آیا تو ، چنانکه می نمایی هستی ؟ متاسفانه شما به جای نقد و نقادی و جنم مناظره بسمت ویراستاری گام بر می دارید .
    نکته چهارم : راجع به رند و پیر مغان – من اناری می کنم دانه با خود می گویم ( ببخشید این شعر سهراب به دل می گویم هم درست است ) چه خوب بود (= کاشکی ) دانه های دل این مردم پیدا بود . این مقاله اگر در آوای گیلان چاپ شد لطفادر سایت انعکاس دهید ! آن وقت مورد نقدقرار دهید .اما رند و پیر مغان دو اصطلاح عرفانی ست در ا صطلاحات استعاری شعرا ی عارف . شاید هیچ کلمه ای در دیوان حافظ دشوار تر از رند نباشد . ( البته این بحث در سایت ممکن است ملال آور باشد ) اولا رند در فرهنگ ها متفاوت است . ثانیا در دواوین شعرا مثل سعدی و حافظ و عراقی و سنایی و حتا در تاریخ بیهقی هم معانی مختلف دارد . اما چرا من رند را گاهی با پیر مغان یکی می دانم چون صفت رند با صفت پیر مغان یکی ست . دو شخصیت مجزا نیستند . ما یکی رو حیم اندر دو بدن. من دارم اظهار نظر می کنم و این عقیده ی من است سالها هم تدریس کرده ام . شما هم می توانید نظر خودتان را در سایت مطرح فرمایید . دیگر من لزومی نمی بینم که شما بفر مایید روایت استاد شکوری غلط است و روایت درویش چنین است . این که نشد . اما رند به نظر من : قسمت و سر نوشت ازلی ست – رندی یعنی خوش باشی و دم غنیمتی و همه ی این ها را من در حافظ و ا شعارش می بینم . رندی اهل خرابات است – رندی پیاله نوش و شاهد باز است و رند حافظ است که دشمن تزویر و ریاست – رند عاشق و عشق و معشوق است- رند مصلحت بین و ملاحظه کار و نان به نرخ روز خور نیست – رند اهل فسوق هم هست – رند اهل یقین و شکاک تا ته کوچه شک… آیا همین صفات مختصری که نوشته ام در پیر مغان حافظ مشاهده نمی شود ؟ اما حالا پیر مغان باز خلاصه می نویسم که خسته کنند نباشد ( وواقعا تایپ کردن برای من مشکل است و اینها همه از پیری ست و وقتی هم که عصبانی می شوم به قول مولا نا آن هم از پیری ست و داستان آن پیری که در مثنوی رفته بود پیش طبیب و… از این قبیل حرفها ) سخن، سخن شکافت داشتم از پیر مغان می گفتم آری پیر مغان چند معنی دارد : شراب فروش بوده – مثل مغان زردشتی . شادروان دکتر قاسم غنی به آن اشاره داردبعد ها در اصطلاح صوفی معانی ی دیگری پیدا کرد . پیر مغان مرشد حافظ هم هست ولی حافظ پیر مغان رسمی و خانقاهی نداشته و حافظ فقط به او احترام می کرد . گر پیر مغان مرشد ما شد چه تفاوت … اما تصویر مغان ترکیبی از طریقت و رند و پیر میفروش و پیر میکده و پیر خرابات و… پیر مغان در اندیشه های حافظ چهره انسان آرمانی یا آرمان انسانی ست به قول دکتر کزازی سپند و پاک است . به هر سالوس چاپلوس به شیخ وواعظ و زا هد و صوفی و مفتی … حافظ بر چهره هریک خراشی افکنده است . تنها کسی که حافظ تیغ زبان بر وی بر نکشیده است پیر است به ویژه پیر مغان که خواجه از وی به نیکی و ستایش یاد کرده است و در این زمینه دهها منبع و کتاب وجود دارد ( به عنوان نمونه بنگرید به حافظ شناسی دکتر مرتضوی / کوی رندان زرین کوب / دیر مغان دکتر کزازی / هستی شناسی حافظ دکتر آشوری / حافظ نامه خرمشاهی و…. )
    به می سجاده رنگین کن ، گرت پیر مغان گوید / که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
    ارادتمند شما – فرامرز شکوری ۹آذر ۹۳

  9. آری ستیزه می‌کن تا من همی ستیزم / چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم . ( مولوی )
    استاد بزرگوار ، جناب شکوری عزیز ، گویا حضرت‌عالی چای دیشلمه میل نفرموده‌اید که حواستان این‌چنین پرت است . لازم است حواس‌پرتی را نیز به مجموعۀ عوارض کهنسالی بیفزائیم . برادر عزیز ، من در دومطلبِ قبلی راجع به این دو رباعی از خیام صحبت کردم ( یکی : « از جملۀ رفتگان این راه دراز » و دیگری « برخیز بُتا بیار بهر دل ما » . شما در جوابیۀ خود نوشتید : ( خوب بود که منابع را ذکر می‌کردید) بنده هم عرض کردم منبع مورد استناد من فلان منبع بوده است . بنده در مطلب اخیر خود به این رباعی ( شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی ) پرداخته‌ و گفته ام اگر نویسندۀ مطلبی یک مصرع از یک رباعی را سه جور نقل کند ، به ارزش و اعتبار نوشتۀ خود لطمه زده است . و این حرف درستی است و شما نمی‌توانید آن را انکار کنید . حالا که قافیه بر شما تنگ آمده است می‌فرمائید منظورم این بوده که این روایت فلانی است و آن روایت بهمانی . آیا واقعا شما هنگام نقل این روایت‌ها گفته بودید که این روایت شاملوست و آن روایت حلبی ؟ راستی( آیا تو چنانکه « می‌نوایی » هستی ؟ ) از کدام نسخۀ معتبر است و راوی آن کیست ؟
    دوست عزیز ، چرا کتمان حقیقت میکنید . بنده یک‌جا گفته‌ام به گمان حقیر این روایت درست است . من کی و کجا گفته‌ام که استاد کاظم برگ نیسی چنین فرموده‌اند ؟ خاطرنشان کنم که این رباعی ( شیخی به زنی … ) اساساً در کتاب زنده‌یاد برگ‌نیسی نیامده است . شما از کجا می‌دانید که روایت استاد کاظم برگ نیسی غلط است که چنین با صراحت تمام اعلام می‌کنید ( غلط است ) . شما که نوشته‌اید ایشان را نمی‌شناسید ، قطعاً آثار ارزشمند ایشان را نیز نه دیده‌اید و نه خوانده‌اید ، پس از کجا اینقدر مطمئن هستید که روایت ایشان غلط است . مگر شما علم غیب دارید . مگر شما به تعلیم الهی و تفهیم ربانی نائل آمده و علم لدنی دارید که هم قصۀ نانموده می‌دانید و هم نامۀ نانوشته می‌خوانید . این چه ادبیاتی است که هنگام نام بردن از آن انسان شریف و فرهیخته بکار گرفته‌اید. این اوج توهین و تحقیر است که آن انسان بزرگ را (که از صاحبنظران و پژوهشگران معاصر ما در عرصۀ شعر و ادب هستند ) یکبار « مرحوم برگ » و یکبار « مرحوم کاظم برگ » می نامید . شما با توسل به چنین شیوه‌های خلاف عرف و اخلاق می‌خواهید بگوئید که این آدم اینقدر ناشناخته و گمنام و بی ارزش است که حتی ارزش آن را ندارد که نام کامل ایشان ذکر شود . البته با این طرز برخوردها ، آنچه که من می‌فهمم این است که شما برخلاف آنچه که اظهار و ادعا می‌کنید ، تا چه اندازه از کاروان شعر و ادب از یک‌سو ، و از فضایل اخلاقی از دیگرسو عقب هستید .
    جالب است که شما ما را به ۹۰ مقالۀ چاپ شدۀ خود در مطبوعات ارجاع میفرمائید که اینجا و آنجا چاپ شده ، آنوقت حقیر را متهم می‌کنید که از نوشته‌هایم بوی تبختر می آید؟!! به‌راستی من فخر می‌فروشم یا حضرت‌عالی ؟! و در ادامه می‌فرمائید : ( راجع به رند و پیر مغان – من اناری می‌کنم دانه … این مقاله اگر در آوای گیلان چاپ شد لطفا در سایت قرار دهید ! آن وقت مورد نقد قرار دهید . ) برادر عزیز اینهاست نشانه‌های تبختر ، نه آنکه درویش بگوید غلط ننویسیم و اقوال بزرگان و اشعار شاعران را صحیح و با رعایت اصل امانتداری نقل کنیم . انصاف بده کدام فخرفروش‌تریم . شما به بنده توصیه می‌فرمائید « پس از آنکه مقالاتم چاپ شد به نقد آن بنشینید » . جناب شکوری بنده منتقد ادبی نیستم ، بلکه یک خوانندۀ عادی و البته علاقه‌مندِ جدی و پروپا قرص مطالب ادبی هستم و در این حوزه حرف برای گفتن دارم . حرف‌هایی که متاسفانه گوش‌تان نخواست بشنود و آنگونه که معلوم است نمی‌خواهد که بشنود . به قول معروف خفته را می‌توان از خواب بیدار کرد ، اما بیدار کردن کسی که خود را به خواب زده ، کار بسیار دشواری است .
    به باور من احدی حق ندارد به حریم کبریائی شما نزدیک شود ، چرا که هر کس چنین کند ، با او همان می‌کنید که با درویش کردید . تند می‌شوید و شلوغ می‌کنید و آسمان و ریسمان به هم در می‌بافید که بگوئید آنچه من می‌نویسم بهترین و برترین است و لاغیر و کسی حق ندارد روی حرف من حرفی بزند . جناب شکوری ، شما اگر حافظ ثانی و یا شاملوی همروزگار ما باشید ( که نیستید ) ، مادام که با همین ویژگی های اخلاقی و با همین سیر و سلوک و بر همین سبیل طی طریق ‌کنید و نخواهید که با خلق خدا با لطف و مهر و ادب رفتار کنید ، یقین داشته باشید که به پشیزی نمی‌ارزید . واقعا جای تاسف دارد . قدر خود بدانید و حرمت خود و خلق خدا را نگه دارید تا مرتبۀ شما رفیع گردد .
    به راستی شما از کجا میدانید که درویش از دهها خیام‌شناس ایرانی بی خبر است . این دیگر چه تهمتی است . اتفاقا این من بودم که خیام‌شناس قابل و ارجمندی همچون استاد کاظم برگ‌نیسی را معرفی کردم و شما اعلام کردید که او را نمیشناسید . این مشکل جناب برگ‌نیسی نیست که شما او را نمی‌شناسید ، بلکه این مشکل شماست که از قافله عقب افتاده‌اید . و در حوزۀ شناخت خیام و خیام پژوهی ، اگر دانش و اطلاعات حقیر بیشتر از اطلاعات شما نباشد ، کمتر نیست . این بماند تا مجالی دیگر . بابِ مکاتبت البته مفتوح است ، چون ناگفته های بسیاری یاقی مانده که قریبا به استحضار خواهم رساند .
    ایام عزت مستدام . درویش آبکناری
    نهم آذر ۱۳۹۳

  10. جناب درویش بسیار عزیزم سلام
    بدی را بدی کردن سگساری ست / خوبی را خوبی کردن خر خاری ست / بدی را خوبی کردن کار عبدالله انصاری ست / خوبی را بدی کردن نمی دانم کار درویش آبکنار ی ست یا کار فرامرز شکوری ست !
    رفیق شفیق و عزیز خیلی حساس من ! من که ستیزه گر نیستم تا با تو بستیزم و تو هم که زبون نیستی تا بگریزی ! مساله این است که من فکر می کنم که جناب عالی تازه وارد مناظره و از این گونه مباحث شده اید و گر نه آدمی که اینقدر عصبانی نمی شودو این همه تو هین روا نمی دارد . حالا اگر در جایی رو به روی هم بودیم حتما کشیده را خورده بودم – درویش جان ! اینها مناقشات لفظی و قلمی ست( گفتمان و دیالوگ ها و مناظره ها این گونه عوارض و آفات را دارد )باید تحمل کنید اگر مرد مناظره هستید . چون قضاوت با دیگران است . (شما سعی می کنید نظر خودت را اثبات کنید و من هم همین طور و دیگران هم حاضر و ناظر )اما اصل مطلب ، من دو روایت از آن زن فاحشه ( رباعی خیام ) از شاملو و دکتر حلبی نقل کردم نه سه روایت و خودت هم خوب واقفی
    که “نوایی ” غلط تایپی ست هی آن را تا حالا دو بار به رخ کشیده اید و اما عین جمله ی شما راجع به آن مصرع که به آن اعتقاد دارید نقل می کنم: ” اما تو چنانکه می نمایی هستی؟” و بعد گفتید که ( به گمان حقیر این روایت درست است )
    من هم گفتم این مصرع غلط است و درست آن به روایت شاملو چنین است : ” آیا تو چنانکه می نمایی هستی ” حالا یا شما به آن معتقدید یا زنده یاد کاظم برگ نیسی فرقی نمی کند،غلط غلط است . اینکه دیگر اینهمه توهین نداشت و شما دارید مثل بت ایشان را پرستش می کنید و یا این که چرا گفته ام مثلا نوشته ها یت بوی تبختر و تفرعن می دهد که البته شما با ادعای تان نظرم را تایید کردید و این نظر شماست :” اتفاقا این من ( درویش ) بودم که خیام شناس قابل و ار جمندی همچون استاد کاظم برگ نیسی را معرفی کردم ” با این ادعای فر عو نیت خو درا همتای فیتز جرالد انگلیسی می دانید . چون خیام را برای ارو پاییان شناساند و در ایران هیچکس چنین ادعایی نکرده است این همه خیام شنا سان مثل : فروغی ها ، شاملو ها ، غنی ها ، دشتی ها ، محبی ها ، قزوینی ها ، هدایت ها و… فقط مرحوم برگ و جناب درویش درست می فر مایند راستی مرحوم بر گ با مرحوم کاظم مگر تفاوت دارد که از دست من ناراحت شدید و اما من فکر می کنم توهینی که به نگارنده روا داشته اید – مرا به آبکناری بودنت بیشتر به شک انداخت آن چنان که در شک بودم و اینک به بعضی از تو هین های شما اشاره میکنم: چای دیشلمه / حواس پرتی عوارض کهنسالی ست / از فضایل اخلاقی عقب هستید / به پشیزی نمی ارزید و… دو ستدار شما فرامرز شکوری ۱۰ آذر ۹۳

  11. جناب فرامرز خان شکوری عزیز ، سلام
    یا تو را من وفا بیاموزم / یا من از تو جفا بیاموزم . در آموختنِ درس وفا به جنابعالی به رغم همۀ تلاشهای صورت گرفته در چند مطلب اخیر (که متاسفانه بلا اثر بود ) قطع امید کرده‌ام . هرچند خیلی زودتر از این باید به این نتیجه میرسیدم . چرا که به نصایح برخی دوستان مخلص و مشفق گوش ندادم . بارها به من گفتند که این تلاشها بی‌فایده است و فقط خودت را خسته میکنی . اما به خرجم نرفت که نرفت . به آن عزیزان اطمینان دادم که نتیجه خواهد داد . اما امروز اعتراف میکنم که حق با آن بزرگواران بود . حال نوبت آن است که من از شما جفا بیاموزم . یعنی با همان لحن گزنده و نیشدار و با همان زبان و ادبیات خاص خودتان با شما سخن بگویم .( البته اگر بتوانم )
    جناب شکوری نوشته‌اند که : « اما من فکر می‌کنم توهینی که به نگارنده روا داشته اید مرا به آبکناری بودنت بیشتر به شک انداخت ، آن‌چنان که در شک بودم . » بله شما قبلا هم در ادامۀ بحثِ سنگوارۀ مستعارالدوله ( مطلب ۷ آبان ۹۳ ) از سرِ لطف و مرحمت مرقوم فرموده بودید : « نگارنده مخالف درویش نیست – بلکه مخالف درویشی است که مشکوک است » این دومین بار است که در نوشته‌تان مرقوم میفرمائید که من به درویش مشکوکم ؟؟!! به چه چیز درویش مشکوکید ؟ کجای درویش مشکوک است ؟ شما که جنم مناظره دارید ، پس چرا زمانی که پاسخ مستند و مستدل و قانع کننده ندارید ، سعی میکنید افکار مخاطبان و خوانندگان محترم این مباحث را با این دروغهای عجیب و غریب ، فریب دهید ؟ چرا سعی می‌کنید به مخاطبان محترم و ارجمند این سایت القا کنید که درویش مشکوک است ؟ از این شیوۀ غیرعرفی و غیر اخلاقی چه سودی می‌برید ؟ می خواهید بگوئید که درویش عامل نفوذی است ، ساواکی است ، عنصرسیا یا مهرۀ موساد یا جاسوس کا .گ . ب ، شاید هم مامور اینتلیجنس سرویس بریتانیاست که چمدان چمدان دلار آمریکایی و پوند انگلیسی و… دریافت می‌کند تا با فرامرزخان شکوری راجع به شعر حافظ و خیام به بحث و مجادله بپردازد . چرا مثل دائی جان ناپلئون غرق در توهمات شده‌اید . او هم وقتی در باغچۀ خانه‌اش شاخۀ گلی می‌شکست ، فریاد میزد که کار کارِ انگلیسی‌هاست . نه عزیزم ، نه برادرم . درویش و شکوری اینقدر نمی‌ارزند که سازمانهای اطلاعاتی دنیا بخواهند در یک اقدام مشترک و هماهنگ ، پولشان را در این مسیر هزینه کنند . مطمئن باشید آنها اینقدر هم که شما تصور فرموده‌اید سفیه و ابله و نادان نیستند . و اطمینان داشته باشید که درویش و همۀ جدّ و آباد درویش آبکناری هستند . جهت مزید استحضارتان عرض میکنم که بنده از نهم تا شانزدهم آبان ( ایام محرم ) در آبکنار بودم . خیلی سعی کردم شما را زیارت کنم . اما « یکی به لطف نشانم نداد کوی تو را » . و چه بسا فردا روزی شما را زیارت کنم . آنوقت نمی‌دانم برای این تهمت‌هایی که به حقیر زده‌اید چه پاسخی خواهید داشت .« فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید / شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد » .
    جنابعالی در انتهای مطلب خویش مرقوم فرموده‌اید : « اینک به بعضی از توهین های شما اشاره می‌کنم : چای دیشلمه / حواس پرتی / از فضایل اخلاقی عقب هستید / به پشیزی نمی‌ارزید » . خدا را صدهزار مرتبه شکر که نمردیم و فهمیدیم که چای دیشلمه هم توهین است . برادر عزیز ، از شما خیلی بعید است . لطفا سری به لغتنامه‌های دهخدا و معین بزنید تا ببینید دیشلمه یعنی چه . زحمت نکشید خودم برایتان می‌نویسم . دیشلمه یعنی چای قند پهلو ، چای که شکر یا قند در آن حل نکرده باشند بلکه حبِ قند در دهن گذارند و چای تلخ را به شیرینی آن نوشند . بسیارند کسانی که اگر چای ننوشند سردرد میگیرند و دچار حواس پرتی می شوند ، از جمله این حقیر . اگر گفته‌ام از فضایل اخلاقی عقب هستید ، به خاطر رفتار توهین آمیزتان بوده که به عمد و به ناحق ارزشها و شایستگی‌های ارزشمندان و شایستگان روزگار ما را به سخره می‌گیرید . حداقل انتظار از شما این است که اگر به افراد ( بویژه محققان و پژوهشگران ) احترام نمی‌گذارید ، بی احترامی هم نکنید . « مرحوم برگ »، این است اوج عزت و احترامی که شما برای یک پژوهشگر ، محقق ، نویسنده و مترجم ارجمند قائلید . کسی که همۀ عمر شریف خود را وقف خدمت به فرهنگ و ادب این مرز و بوم کرد . با این اوصاف انتظار دارید که بگویم شما پیشقراول و طلایه دار فضایل اخلاقی هستید ؟! آری گفته‌ام مادام که بر همین منوال با خلق خدا تعامل می‌کنید، حتی اگر حافظ ثانی یا شاملوی بزرگ هم باشید ، به پشیزی نمی‌ارزید .
    برادر عزیز ، حضرت حافظ علیه‌الرحمه می‌فرمایند : « نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند / نه هرکه آینه سازد سکندری داند » . قرار نیست هرکس که مقاله اش در مطبوعات چاپ شد به خود اجازه دهد تا به مردم اهانت کند . یادتان باشد که « جام جهان ز خون دلِ عاشقان پر است / حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی » .
    می‌خواستم در این مقال حکایت خرگوشی که به حیلت شیر را هلاک کرد ( همان که در مطلب سنگوارۀ مستعارالدوله و هزار سال نوری به آن اشاره کرده بودید ) را روایت کنم ، که به منظور پرهیز از اطناب و اطالۀ کلام آن را در مطلب بعدی بازخواهم گفت . سخنم را با این بیت از خواجۀ شیراز به پایان می‌برم : « جای آن است که خون موج زند در دلِ لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش )
    ایام عزت مستدام – درویش آبکناری
    دهم آذر ۱۳۹۳

  12. جناب آقای رضا طاهری نازنین ، سلام !
    رضا جان ، من دیگر مایل نیستم این مناظره را با ا این شخص که واقعا نمی شناسم و ندیدمش ادامه دهم و ممکن است کار به قول ضیاء موحد بالا بگیرد . من وقتی چندین روایت از خیام شناسان برای ایشان می نویسم و قابل قبول نیست وفقط روایت برگ درست و معتبر است و دیگر جایی برای ادامه بحث نخواهد بود و اما دوسه نکته می خواهم خدمت جناب عالی عرض کنم : نکته اول ، اگر این شخص آبکناری ست و ماه محرم به آبکنار رفته چرا با این شماره تلفن من (۰۹۱۱۱۸۴۶۳۳۷) حتا یک باربا من تماس نمی گیرد شاید من اشتباه بکنم و من که خودش را ندیده ام نمی دانم شاید دیده باشم و اگر ندیده ام قطعا پدر و مادر ایشان را می شناسم . نکته دوم : رضا جان ! آن مطلبی که راجع به فلسفه ی مناظره نوشته ام ، به نظر من باید مطلب جالبی باشد و امید وارم بیشتر مورد توجه قرار گیرد . نکته سوم : شما اجازه بفرمایید که من همان کار ادبی و شعر و مقاله و نثر گیلکی را در سایت شما ادامه بدهم و البته به خاطر سایت مقاله سیاسی و از وضعیت سیاسی فعلا چیزی نخواهم نوشت . نکته چهارم : اگر برای شما امکان دارد ، نثر های گیلکی و آن دو سه نثر قبلی را برایم ایمیل کنید . چون دو باره نمی توانم برای وبلاگ آبکنار کادوس تابپ کنم و تایپ واقعا برای من مشکل است . نکته پنجم : یک داستانی هم دارم برایت می فرستم . با نام ” مشته حسن گاب با میر زا آقا ( میر زا قا ) گاب !گفتنی ست که این شخص میر زا قا سالیار لو لو بین است . ولی سالیار را حذف کرده حتا بعضی کلمات را هم سانسور کرده ام و راوی در داستان یکی از معلمان آبکناری ست که شاهد مرگ گاب بوده و در هر حال مطلب را با هم می خوانیم : ( ناگفته نماند داستانها را بعضی از دو ستان می خوانند)
    مشته حسن گاب با میرزا قا گاب
    آبکناری لهجه مره
    غولام حوسن ساعدی ، نویسنده و نمایشنامه نویس ، داستانی داره بنام گاب ! بعد ها ایتا فیلم به ، داریوش مهر جویی اونه کار گردان بو ، عزت الله انتظامی ( مشته حسن ) گاب صاحب ! اما ایتا شب گاب جانه ، دالاغ یا گاب نا خوشی دکفه اونه کوشه . بازین مشته حسن خودش گاب به ! وانار کونه ، علف خوره ، فرنه کشه … آخر ، گاب اونه زیندگی بو ! اونه سرمایه بو ! البت جامعه شناسان گوینه که مشته حسن ” الینه ” به ! الینه یعنی- ایی نفر یا ایچی ، اونه جایه گیره ! مثلن مجنونه مانستن لیلا به ! یا چارلی چاپلین مانستن ، اچار یا ایتا پیچ به! خو لا صو مشته حسن م ایتا گاب به ! عین هه داستان آبکنارم اتفاق دکفه ! مشته میرزا آقایی بو که با لو لو بینی خو زاکانه سرا غم خورده! البت ایتا زاجی گاب م داشته ! اونه ، خیلی خیلی خوش داشته ! روزی چن واره اونه خوشا دیه ! هنم دالاغ ( سیاه زخم ) گیره کوشه ! راوی روایت کنه :” ایتا غوروب ، میر زاقا خانو وشمارشه صدا اما یه ! بو شام حیاط دورون ، بیدام ایتا سیا گاب کورسره پش کفته بمرده ! میرزاقا اونه سر بو فا اسایو گریه کونه ! خو گابه رن خوانه : ایلاهی میرزا قا تره بیمیرو ! ته سیا چومانه رن ! ته پیلی جوجی رن ! راوی ادامه دهه که میرزاقا بو گفتام : خودا ترا صبر بدو ! مضاقا ناره ! خودا ته زاکانه بدارو ! ایوارده میزا قا بوگفت : چی گویی معلم جان ! خودا ،نه مه زاکه رحم بوکود ، نه مه گابه ! آسمان بگردسو بگردس ، مه سر جور که فارسی فو گوردس ! الان ، چی با بو خورم ! چی خاکی با مه سر دو کونم ! بازین بوشو لابوتکا ویگیفت ! خواسته حیاط وسط خو گابه قبرا بکنو ! اونه بو گفتام : ایه چر ن کراقبر کنی ؟ بو گفت : نخوایم مه عزیز جانه ، کاشال بو خورو ! ” البت میرزا قه غورصو ایتا دو تا نبو ! کاس چومو زاک که انه شن میره !!! ششماه از خانه بیرون نایه ! تا ایتا غوروب شه بازار ! ولی خو کهنه کولایه بیجر آوره ، خو چومانه گیره ! فریدون که اونه امرا سلام و علیک داشته گویه : میرزا قا دایی ! چرن ته کولایه بیجر باوردایی ؟! دانم خوش ناری امرا فاندری ! میرزاقا بو گفت : شوما همه تا مسوولین ! ده نخوایم ! هیکسا فاندرم ! ان جوملو که ” شو ما همتا مسوولین ” ایتا وخت داستا یوسکی نویسنده روسی م ، هطو جومله ای بو گفته بو !
    ۱۱آذر ۹۳ فرامرز شکوری

  13. یار دیرین فرامرز بزرگوار من شکوری عزیز و استاد گرانمایه ام جناب درویش آبکناری
    با عرض ادب و احترام و با درود فراوان
    بضاعت ادبی ندارم تا در محفل گرمتان حضور داشته باشم اما با علاقمندی بحث های خوب و آموزنده شما را دنبال می کنم.بسیار زیبا و مایه ی سرافرازیست،که از شهر دلنواز من (آبکنار) کسانی بیرون زده اند که در کوچه پس کوچه های ادبیات ایران زمین یکه تازی می کنند.خسته نباشید میگویم.
    انتظار هست که دنباله ی بحث بگونه ای ادبی و ادیبانه ،پیگیری شود تاخواننده نیز از این بحث ها لذت ببرد.یقین دارم که هیچکدام انتظار ناک اوت شدن دیگری را ندارید،بلکه هدفتان شناساندن افکار ، عقاید ، نظرات و نکته های ادبی در نوشتارهای بزرگان علم و ادب ایران می باشد.بسیار مایه ی مسرت است اگر قدری سعه ی صدر داشته و به نیکی بحث ها را ادامه دهید.انتظار اینست که از کلمات و جملاتی که سزاوار گفتن و شنیدن آن نیست بپرهیزیزد.
    جناب شکوری عزیز، جناب درویش را میشناسم و یقین دارم با مقاله ی آخرتان شما نیز او را شناخته اید.انتظار این است که با کلمات و جملات آنچنانی او را خطاب نکنی که انسانی موجه و لایقی هستند.او را همان استادی باش که خطابت میکند.فکر کن یکی از شاگردان فضول کلاس شماست که میداند و همان درویشی است که شما خطابش میکنی.
    یقین دارم جناب درویش نیز نظری جز این ندارند .انتظار هست این بحث ها ادیبانه و جوانمردانه دنبال شود نه مثل سایت های دیگر …
    در اینجا از جناب آقای طاهری عزیز بسیار سپاسگزارم که این امکان را فراهم نموده تا دوستان آبکناری محفلی داشته باشند برای ابراز عقاید ، نظرات ،گفتار و اندیشه های سالم لایق آبکنار و آبکناری.
    با سپاس فراوان
    «یاران آبکناری»

  14. سلام بر دوستان عزیزم ،
    ضمن تشکر از دوست ارجمندم “یاران آبکناری” بابت پیام شان ، خدمت استاد شکوری عزیز عرض کنم که اینجانب به تصمیم ایشان و استاد درویش آبکناری احترام می گذارم ولی مثل گذشته از طرفین انتظار دارم از برخوردهای شخصی و تخریب شخصیت اجتناب کنند چرا که هر دو طرف زیان خواهند دید.
    به استاد شکوری اطمینان می دهم که دوست فرزانه ام درویش ، از آبکناری های اصیل هستند و امیدوارم که با ایشان تماس برقرار کنند.
    در مورد نکات دوم و سوم و چهارم آقای شکوری اطاعت امر خواهد شد ، سپاسگزارم بابت داستانی که ارسال کرده اند.
    استاد شکوری عزیز،
    مرقوم فرموده اید:
    و البته به خاطر سایت مقاله سیاسی و از وضعیت سیاسی فعلا چیزی نخواهم نوشت
    هر چند من کوچکتر از آنم که بخواهم به شما نصیحت کنم و نمی خواهم جسارت کنم و برایتان تکلیف مشخص کنم اما از باب دوستی از شما می خواهم که هیچوقت سیاسی ننویسید ! البته اگر ما در جامعه ای که تا این اندازه سیاست زده نبود ، زندگی می کردیم ، چنین درخواستی هم نمی کردم.
    از آنجا که حتی صحبت معمولی و فعالیت های غیر سیاسی بطور اتوماتیک به یک جناح نسبت داده می شود ، گفتار و نوشتار و آثار سیاسی بطور قطع به یک سمت گرایش پیدا می کند و قرار گرفتن نویسندگان و هنرمدان و بطور کل نخبگان جامعه در یک سمت ، موجب کاهش منزلت آنان می شود در حالیکه اقشار فرهیخته یک جامعه تعلق به مردم دارند و بایستی فارغ از گرایشات سیاسی به خلق آثار مردمی بپردازند.
    سایت آبکنار ما کماکان در خدمت شما و درویش عزیز و سایر دوستان است

  15. استاد گرامی جناب آقای فرامرز خان شکوری ، سلام
    هرچند اعلام نموده‌اید که تمایلی به ادامۀ بحث ندارید ، اما حقیر خیال ندارد میدان را ترک کند ، چون هنوز بسیاری از پرسش‌های حقیر بی پاسخ مانده است . معلوم شد که از لحن و بیان درویش آزرده خاطر شده‌اید . اما آن زمان که سنگوارۀ مستعارالدوله را می‌نوشتید هرگز از خود پرسیده‌ بودید که آیا ممکن است درویش و دیگر عزیزانی که شغالشان خوانده‌اید ، از شکوری رنجیده خاطر شوند یا نه ؟ قطعا نه . از آنجا که در هنگام نوشتن آن مطلب ، سرمست از بادۀ غرور و نخوت و خودخواهی بودید ، اساسا به این مهم فکر نکرده بودید چون از نظر شما این موضوع اهمیتی نداشت . وقتی شما از روی عمد و غرض ، لحنی تلخ و گزنده را بر می‌گزینید تا به باورها و ارزش‌های دیگران توهین کنید و از این مسیر ناصواب ، حریف را عصبی کرده و از میدان به‌در کنید ، معلوم است که هیچ فکر این را نمی‌کنیدکه ممکن است با همان لحن به شما پاسخ داده شود . البته‌خوب می‌دانم که تلخ است . اما شما باعث و بانی آن بودید . مگر نشنیده‌اید که گفته‌اند : « آنکس که باد می‌کارد ، طوفان درو خواهد کرد و یا کلوخ انداز را سنگ است پاسخ » آری ، انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس / تا کس نکند رنجه به درکوفتنت مشت .
    هنگامی که سنگوارۀ مستعارالدولۀ شما را می‌خواندم ، سردرد گرفتم . مسکّنی خوردم و یکساعتی خوابیدم . وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پسرم پشت میزِ کارم نشسته و مشغول مطالعۀ همان مطلبِ سنگواره است .( تصور نفرمائید که پسرم دانش آموز مقطع ابتدایی یا راهنمایی است . خیر ، او تحصیلاتش را در مقطع کارشناسی ارشد رشتۀ عمران تمام کرده و در عین حال یکی از علاقه‌مندان جدی شعر و موسیقی است ) وقتی از خواندن مطلب فارغ شد از وی پرسیدم نظرت چیست ؟ پاسخم اینگونه گفت : « بعضی جاها را اصلا نفهمیدم ، ولی آن اندازه که من فهمیدم این بود که این استادِ شما فقط فحش ناموس به شما نداده » . برای آنکه او را آرام کنم ، این هفت بیت از بوستان سعدی را برایش خواندم :
    ۱- سگی پای صحرانشینی گزید / به خشمی که زهرش ز دندان چکید
    ۲- شب از درد بیچاره خوابش نبرد / به خیل اندرش دختری بود خُرد
    ۳- پدر را جفا کرد و تندی نمود / که آخر تو را نیز دندان نبود
    ۴- پس از گریه مردِ پراکنده روز / بخندید کای بابکِ دل‌فروز
    ۵- مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش / دریغ آمدم کام و دندان خویش
    ۶- محال است اگر تیغ بر سر خورم / که دندان به پای سگ اندر برم
    ۷- توان کرد با ناکسان بدرگی / ولیکن نیاید ز مردم سگی
    آن روز پاسخ‌تان را به نرمی دادم ، با این امید که تغییر رویه خواهید داد و اهانت‌های شما پایان خواهد یافت . اما امروز بر من ثابت گردید که حقیر هرچه بیشتر تواضع و فروتنی کند ، طرفِ مقابل ، آن را نشانۀ عجز و ضعف درویش می‌پندارد و هربار بر توهین‌ها و تهمت‌های ناروای خویش می‌افزاید . لذا برای خاتمه دادن به این وضع تصمیم گرفتم مقابله به مثل کنم ، یعنی برای یکبار هم که شده عین فرامرزخان عمل کنم تا جناب شکوری بدانندکه اینگونه برخوردها چقدر تلخ و ناگوار است . تا جناب شکوری بدانند که درویش آنقدرها هم که تصور کرده‌اند عاجز و دست و پا چلفتی نیست . تا جناب شکوری بدانند که درویش هم می‌تواند پاسخ‌های تند و گزنده بدهد .
    برادر عزیز ، چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید . نگاهتان را عوض کنید ، مثبت بنگرید و مثبت بیاندیشید . با این عینک دودی که به چشم دارید ، همه جا را تیره و تار می‌بینید ، همه را دشمن فرض می‌کنید و درویش را مشکوک و نفوذی و خطرناک می‌پندارید . بهتر است عینک‌تان را عوض کنید و از این فضاهای وهم‌آلود خارج شوید . آینه گر روی تو بنمود راست / خودشکن آئینه شکستن خطاست . فرامرز خان ، حقیقتا ترازوی داوری شما میزان نیست . پیوسته یک کفّۀ آن به نفع هواهای نفسانی‌تان سنگینی می‌کند . برای چندمین بار از شما تقاضا میکنم اندکی به خود بیائید و صادقانه و با شهامتِ تمام ، یکبار برای همیشه خودتان را از شر این آفت‌ها خلاص کنید . هرچند حقیر پیشتر نیز از سر دلسوزی و خیرخواهی از محضر شریف‌تان همین درخواست را کرده بود . اما چه سود ؟! با اینهمه خوشحالم که درویش به وظیفۀ اخلاقی خود بارها عمل کرده است . به قول سعدی : ما نصیحت به جای خود کردیم / روزگاری در این بسر بردیم / گر نیاید به گوشِ رغبتِ کس / بر رسولان پیام باشد و بس .
    امیدوارم بعد از این ، نه با درویش و نه با هیچکس دیگر چنین تعامل نکنید . پرسش‌های من همچنان بی پاسخ مانده‌است . در نوشتۀ بعدی مجددا سوالاتم را تکرار خواهم کرد تا اگر به باد فراموشی سپرده شده بود ، بدان طریق یادآوری گردد .
    ایام عزت مستدام .
    درویش آبکناری
    ۱۱ آذر ۹۳

  16. ادب لازم تر است یا خیام و حافظ شناسی ؟!
    الا ای خردمند پاکیزه خوی
    خردمند نشنیده ام عیب جوی
    قبا گر حریر است و گر پرنیان
    بنا چار حشوش بود در میان
    که خرما به شیرینی اندوده پوست
    چو بازش کنی استخوانی در اوست
    جناب درویش عزیزم سلام
    ببین چه شعر زیبایی برایت نوشتم ولی تو چه نوشتی :” محال است اگر تیغ بر سر خورم/ که دندان به پای سگ اندر برم ” از کسی پرسیدند آقا ! چه طوری دعوا می گیرند ! گفت : اولی میگه سگ دومی میگه پدرسگ ! گفت : پس چرا بعضی ها دعوا نمی گیرند! گفت : بستگی به خواجه نصیر طوسی دارد . وقتی کسی به خواجه گفت : سگ ! خواجه در جواب فرمود : عزیزم ، من که سگ نیستم ! من می خندم ، سگ نمی خندد ! من راست قامت هستم و با دو پا را ه می روم و لی سگ با چهار دست و پا راه می رود و … تفاوت های دیگر که هیچ شباهتی به سگ ندارم ! بنابر این من آن روز برایت از خواجه عبدالله انصاری نوشتم که ” بدی را بدی کردن سگساری ست و خوبی را خوبی کردن خر خاری ست و بدی را خوبی کردی کار عبدالله انصاری ست و پس
    معلوم شد که خوبی را بدی کردن کار …. و چراکه باز نوشتید که سگی پای صحرا نشینی گزید و به هر حال بحث را ادامه خواهیم داد به شرط این که جناب طاهری عزیز ، آن مقاله سنگوار ه ی مستعار الدو له را منعکس بفر مایند تاببینیم چه ربطی به ایشان دارد و دو ستان هم نظر بدهند تا علت العلل ” ربط ” را بدانیم ! اولا از ایشان می پرسم ! ادب لازم تر است یا خیام و حافظ شناسی ؟ ثانیا چرا سنگواره را قیاس به خودت گرفته ای ؟ ثالثا از چه رو ای کل با کلان آمیخته ای ؟ رابعا تو مگر از شیشه روغن ریخته ای ؟
    خامسا خدا نیامر زاد سوزنی سمر قندی را که حد فاصل میان فحاشی و نقادی را بر انداخت و قاآنی هتاک از این راه به جایی رسید ، و دیگران را نیز بطمع انداخت تا مگر از این راه، وحشی بافقی و انوری ابیوردی به جایی برسند و آنگاه فرامرز و درویش به جان هم بیفتند . حالا باز هم می ترسم ! نه ! من اصلا از شب هم نمی هراسم چون ستاره خانم با من است! و حالا هم این سطر و سطر هایی که می نویسم میوه ی نو برانه است . ممکن است باز داستان سنگواره و سر درد و مسکن و یک ساعت خواب و نام نازنین شمشاد ات تکرار شود . باز نوشته های لا طا ئلات و کذایی و بچگانه و باز لا محاله بگویم ” مریزاد دستی که انگور چید ” جناب درویش نازک دل ! قسم به آسمان ! قسم به زیتون رود بار و انجیر آبکنار و ن والقلم و ما یسطرون … این انگور چید را دیگر قیاس نفرمایید که مزید بر تشکر و امتنان خوا هد بود. اگر چه ما این بحث را ادامه خواهیم داد ! اما نمی دانستم که اینقدر حساس و نازک نارنجی و پرتغالی و انار شاوار ساوه تشریف دارید ! که به یاد کتاب های محمد حجازی افتادم که وقتی برگی از درخت افتاد ! محمد خان ! سه روز عزای عمومی اعلام کرد ! اما پیشنهاد ! اگر دوست دارید یک کمی وارد پید ایش شعر سپید یا ادیان زنده جهان یا مساله هفتاد و دو فرقه و یا سیاست و دین و آب بشویم . ارادتمند شما – فرامرز شکوری ۱۲ آذر ۹۳

  17. جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    پس از نوشتن آخرین مطلبم در تاریخ ۱۱ آذر ، تصمیم گرفتم سری به زادگاه خود بزنم که همین کار را هم کردم . هرچند به قول استاد شهریار « هم در وطنم بارِ غریبی به سرِ دوش / کوهی است که خواهد بشکاند کمرم » . از آنجا که من هم مثل بسیاری از آبکناری‌ها ، سالهاست که در تهران گرفتار شده و اینجا گذران عمر می‌کنم ، لذا هر چند وقت یکبار دلم به شدت هوای آبکنار می‌کند . دوسه روزی آبکنار بودم و از سایت‌ها بی خبر . امروز یکشنبه ۱۶ آذر که برگشتم ، مطابق معمول سری به سایت وزین « آبکنار ما » زدم و پاسخ جنابعالی را (به تاریخ ۱۲ آذر) مشاهده کردم . خیلی برایم جالب بود ، چون یکی دو روز قبل خطاب به جناب طاهری عزیز و بزرگوار نوشته بودید که تمایلی به ادامۀ بحث ندارید و آن را ادامه نخواهید داد . چه شد که حتی یک روز هم طاقت نیاوردید و بر سرِ حرف خویش نماندید و خلاف آن عمل کردید . من می‌دانم چرا . برای آنکه مبتلا به بیماری خودشیفتگی حاد و مزمن شده‌اید و نمی‌توانید از مَنیّتِ خویش دست بکشید . البته ناگفته نماند عامل دیگری هم که موجب شد تا جنابعالی دست به اقدام واکنش سریع بزنید و بلافاصله جوابیۀ خود را تنظیم کنید این بود که من از شیوۀ خاص شما پیروی کردم . آری من نیز تعمداً لحن تند و تلخ و گزنده‌ای را برگزیدم (چندان کار دشواری هم نبود) و مطمئنم که این خود بر آشفتگی فکری و پریشانی روحی شما ( که مدتها به آن مبتلا هستید ) افزوده است . عرض کردم به عمد این شیوۀ بیانی را انتخاب کرده‌ام تا بدانید آنچه که تا کنون در حق بسیاری انجام داده‌اید بسیار بد بوده است. بدانید و آگاه باشید که بسیار بسیار بد کرده‌اید . « ز دست رفته نه تنها منم در این سودا / چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است . »
    مطلب‌تان را با این پرسش اساسی شروع کرده‌اید که : « ادب لازم‌تر است یا خیام و حافظ شناسی ؟ » جناب شکوری عزیز ، خواهش می‌کنم چند نوشتۀ اخیر این حقیر را یکبار دیگر ( البته با دقت ) از نظرِ مبارک بگذرانید تا ببینید که درویش تا کنون چند بار این مهم را یادآور شده و از محضر شریف‌تان تقاضا نموده است که از بی احترامی و توهین و تهمت دست بردارید ،که اگر بر همین صراط بمانید شما را به پشیزی نمی‌خرند . مگر از شما عاجزانه تقاضا نکردم که حد نگه دارید ، حرمت خویش و حرمت دیگران را رعایت کنید . اما چه کنم که گوش شنوایی در کار نبود و به فراست دریافتم که « گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالۀ من ، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است ». دوست عزیز ، تا چند تو را گفتم که عذوبت الفاظ و شیرینی کلام را به زهرِ تلخِ دشمنی و عداوت درنیامیزید که نتیجۀ آن چیزی جز خسران و زیانکاری نیست ( همین که اکنون ملاحظه می‌فرمائید ) . من از بسیاری بزرگان شعر و ادب استمداد طلبیدم ، قصه و حکایت و تمثیل گفتم تا سرانجام دمِ مسیحائی آفریدگار سخن سعدی شیرازی و آن هفت بیت از بوستان سعدی موثر افتاد و گویا توانست شما را از خواب غفلت بیدار کند ( البته امیدوارم که واقعا بیدار شده باشید ) . آنوقت تازه آمده‌اید که به درویش درس اخلاق و ادب بدهید ؟؟؟!!! واقعاً که خیلی هنرمندید ؟ بفرمائید برایتان اسفند دود کنند تا چشم نخورید . مدتهاست این فریاد بلند است که « ادب مرد به ز دولت اوست » . مگر نگفتم که از فضایل اخلاقی به شما چه زیانی رسیده که به دامان رذایل اخلاقی درغلطیده‌اید؟ به همین زودی فراموش کردید ؟
    دیدم زیبِ سخن‌تان سه بیت از بوستان سعدی ( سبب نظم کتاب ) را به عنوان براعت استهلال آورده و در ادامه خطاب به درویش افزوده‌اید که: « ببین چه شعر زیبایی برایت نوشتم ؟» مصداق نوشدارو بعد از مرگ سهراب !! دوست عزیز ، مهمان را در مبال نشانده‌ای و حلوای شیرین و تر و تازه از بوستان سعدی پیشکش میکنی ؟! فکر میکنی این حلوا که تو آورده‌ای ، حلاوتی هم دارد؟ تازه نمی‌دانم چرا دوبیتِ بیستم و بیست ویکم را آورده اید و بعد سراغ بیتِ آخر یعنی بیت سی‌ام رفته‌اید؟ شاید از آن جهت که نمی‌خواستید ابیات بعدی جناب سعدی را کسی بداند ، خصوصا بیت بیست و سوم که فرموده : « ننازم به سرمایۀ فضل خویش / به دریوزه آورده‌ام دست پیش » . فرامرزخان ، تواضع و فروتنی را ملاحظه میفرمائید . این همان جناب سعدی ، سلطانِ مسلّمِ مُلکِ سخن است که فریاد می‌زند « ننازم به سرمایۀ فضل خویش » الحمدلله بنده و جنابعالی سرمایۀ فضلی هم نداریم که به آن بنازیم . این درس بزرگی است اول برای بنده و بعد برای شما و سپس برای سایر عزیزان .
    جناب شکوری ، حضرتعالی در اثنای این مناظره ( البته آنجا که به قول جناب دکتر موحد کار بالا گرفته بود و دیگر مناظره نبود ) مطلبی نوشتید به نام « نگاهی به فلسفۀ مناظره در ایران » و طی آن کوشش کردید همچون فیلسوفی کامل و تمام عیار ، از فلسفه یگوئید و از منطق و صناعات پنجگانۀ آن ( یعنی برهان و سفسطه و خطابه و شعر و جدل ) و بدست دادن تعاریفی از مفاهیم فلسفی مناظره ، منافره ، مباحثه ، مجادله و … تا وانمود کنید که اولاً این مفاهیم را خیلی خوب میشناسید ، ثانیاً در مناظره به آن پایبند هستید و ثالثاً این طرف مقابل است که به دلیل نداشتن دانش کافی در این حوزه ، قواعد مناظره را رعایت نمی‌کند . آخر عوامفریبی تا کجا تا چند ؟! در غیر اینصورت چه ضرورتی داشت که وسط دعوا نرخ تعیین کنید . برادر عزیز ، من نه فلسفه خوانده‌ام و نه با آن آشنایم و نه اساساً علاقه‌ای به آن دارم . تمام عشق و علاقه‌ام به شعر و ادبیات است . خواهش میکنم ادای روشنفکرها را درنیاورید و از عالَمِ جَبَروت فلاسفه نگاه عاقل اندر سفیه بر درویش میفکنیدکه سخت بیزار و ملولم از این ادا و اصول روشنفکری . « روشن » پیشکش‌مان ، بیائیم قدری « فکر » داشته باشیم . ناگفته نگذارم که تشریفِ بالابلندِ فلسفه بر قامت فرامرز خان شکوری هم چندان برازنده نیست . یکی از مشکلات اساسی شما همین است که می‌پندارید همه چیز می‌دانید . ادبیات می‌دانید ، فلسفه می‌دانید ، منطق می‌دانید ، نقد ادبی میدانید ، شعر می‌گوئید ، جامعه‌شناسی می‌دانید ، فقط مانده طب و نجوم و ریاضیات ، تا بشوید حکیم عمرخیام نیشابوری یا حجت‌الحق ابوعلی سینا ، که آنهم آرزو بر جوانان عیب نیست . اگر دایرۀ اطلاعات شما وسیع است ( که نیست ) ، اما قطعاً عمیق نیست . خوب است که در یکی دو رشته متخصص باشی تا همه بدانند که مثلا فرامز شکوری شاعر است و پزشک یا فیلسوف نیست . برادر عزیز ، شعرت را بگو و داستانت را بنویس . این ادعاها را نیز دور بریز ، که اینها عامل توقفند نه پیشرفت . جان شریف از آن تشریف عاریتی وارهان تا مقبول اهل نظر باشی .آری « به سلیمان نگر که از سرِ داد / پوستین اَمَل به گازر داد . پوستین را به اولین منزل / بفرستید سوی گازرِ دل » .
    باز خواهشم را تکرار میکنم که در نوشته‌هاتان به مردم احترام بگذارید ، هرگز موجبات وهن و استخفاف و استهزای کسی را فراهم نسازید . زنده یاد کاظم برگ‌نیسی را « مرحوم برگ » ننامید و او را تا سرحدِ برگ خزان رسیدۀ بی ارزشی که با نسیمی به اینسو و آنسو پرتاپ می‌شود ، خوار و ذلیل نکنید .
    نکتۀ دیگر اینکه نمی‌دانم چرا اینقدر به سگساری و خرخاری علاقه دارید ؟! علاقۀ شما به این حیوانات از کجا ناشی می‌شود ، اللهُ اَعلَم !! کاش همان اندازه‌ که به این حیوانات علاقه دارید ، به این انسانهای شریفِ دور و برتان که از زخم زبانتان خسته و مجروحند ، هم علاقه‌مند بودید . مدام می‌نویسید « بدی را بدی کردن سگساری است ، خوبی را خوبی کردن خرخاری است و بدی را خوبی کردن کار عبدالله انصاری و نتیجه میگیرید که « پس معلوم می‌شود که خوبی را بدی کردن کار . . . است . » خیلی دلتان می‌خواهد بنویسید که کار درویش آبکناری است . خجالت نکشید ، به جای سه نقطه ( . . . ) بنویسید درویش آبکناری . اینجا هم اغواگرانه در تلاش هستید تا به خوانندگان ارجمند و مخاطبان محترمِ این مناظره القا کنید که فرامرز شکوری در حق درویش آبکناری خوبی کرد اما درویش ، خوبیِ فرامرز را با بدی پاسخ داد و چنین نتیجه می‌گیرید که درویش از حیوانات نامبرده ( سگ و خر ) هم پست‌تر است . از فیلسوفی چون جنابعالی جز این انتظار نمی‌رود که صغرا و کبرائی اینچنین اباطیل سرِهم کنید تا به نتیجۀ سخیف و بی ارزشی آنچنان که عرض کردم برسید و آن را مطابق میل و سلیقۀ خود سامان دهید . واقعا باید به چنین فیلسوف هنرمندی ، دست مریزاد گفت !!!. این است آن معلم اخلاق که خود را الگوی شایستۀ تقلید می‌داند و با چنین ویژگی‌های اخلاقی می‌خواهد به مردم درسِ ادب و اخلاق هم بدهد ؟! اما پرسش اساسی این است که شما کدام خوبی را در حق درویش مبذول داشته‌اید ؟ ما که جز فحش و ناسزا ، و جز تهمت و افترا ، چیزی از شما ندیده‌ایم . با این اوصاف می‌خواهید معلم اخلاق خلق‌الله هم باشید . عجب !!! « در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا » . جهت تنویر خاطر عزیزان جسارتاً عرض میکنم که سگساری یعنی سگبانی و سگداری و خرخاری یعنی خاریدن دو خر یکدیگر را با پوزه .
    پرسیده‌اید که چرا سنگواره را قیاس به خود گرفته‌ای . بهتر است اول جنابعالی سری به آن « کهنه خولو » بزنید و ببینید باقلایی که در شروع مناظره کاشته‌اید سبز شده یا نه ؟ « کهنه خولا باقلا دوکودی » که چه بشود ؟ آنچنان با تبختر به میدان آمدی که گویا رستم دستان به میدان آمده ؟! خوب این گوی و این میدان . من همان موقع جوابتان را صریح و روشن دادم ، اما عُجب و خودپسندی مانع از آن شد تا حقیقت را ببینی و معنای روشن آن را دریابی. در پاسخ نوشتید که :« نگارنده مخالف درویش نیست ، بلکه مخالف درویشی است که مشکوک است » و نوشتی که : « جناب درویش باورکن من این نازنین شمشادان ( ک – فریاد یا خاموش و یا یاران ) یک یکیشان را با نام‌های حقیقی می‌شناسم و ارادت دارم . مخصوصا دوستانی که با نامهای حقیقی مطلب می‌زنند » آنگاه اسامی حقیقی دیگر عزیزانی که مطلب مینویسند را ذکر کرده و اظهار نمودید که همه را می شناسم . بنابراین تنها کسی که با نام مستعار مطلب می نویسد و شما هنوز او را نمی‌شناسید و نام حقیقی او را نمی‌دانید ، درویش آبکناری است . از این روشن‌تر و واضح‌تر چه دلیل دیگری میخواهید ؟ با اینهمه می‌پرسید که چرا سنگواره را قیاس به خود گرفته‌ام ؟! حقیقتاً در شگفتم از اینهمه وقاحت . نمی‌دانم با این توضیحات آیا علت‌العلل ربط بر شما معلوم و مفهوم گشت یا خیر ؟ چون شما خیلی راحت خودتان را به کوچۀ علی‌چپ می‌زنید .
    جناب شکوری پرسش اساسی‌تر این است که « علت العللِ شناسائی کردن درویش چیست ؟ » چرا می‌خواهید نام حقیقی درویش را بدانید ؟ چرا مدام به دنبال آن هستید که درویش را شناسایی کنید ؟ فهمیدن نام واقعی درویش چه دردی از شما درمان می‌کند ؟ با شناختن درویش کدام مشکل لاینحل شما حل خواهد شد ؟ فرض کن درویش همان رضا طاهری است ، و یا همان یاران آبکناری و یا خاموش عزیز و فریاد نازنین ) چه فرقی میکند که درویش کیست ؟ درویش کمترین بندۀ خدا و خاکِ پای همۀ این نازنینان . حالا بفرمائید کدام مجهول از معادلات که نه ، از تناقضات چند مجهولی شما حل می‌شود؟ این شما هستید که باید به این سئوالات پاسخ بدهید . دستگاههای جاسوسی و اطلاعاتی امنیتی دنیا اینچنین برای یافتن ابوبکر بغدادی ( رهبر داعش ) سماجت و جدیت به خرج نمی‌دهند که شما برای یافتن درویش به هر سوراخ سَرَک میکشید . من که می دانم دنبال چه هستید . آنچه مسلّم است اینکه شما در این تعقیب و گریزِ شناسائی درویش ، نیّتِ خیر ندارید و هدف‌تان از این تحقیق و تفحص در احوال درویش و سَرَک کشیدن به مسائل خصوصی و کاملا شخصی ، چیزی جز اتهام زنی و فتنه انگیزی نیست . و بعد از آنکه احیاناً درویش را شناسائی کردید لابد ادعا خواهید کرد که : ( من او را خیلی خوب می‌شناسم ، او کافر و زندیق و بدکیش است ، مانوی است ، مزدکی ، قرمطی ، رافضی و یا اشعری است .) این فتنه انگیزی ها را کنار بگذارید ، اینگونه رفتار از شما به عنوان کسی که در هزارۀ سوم میلادی می‌زید و مثلا منورالفکر است ، بسیار بعید است و جای تاسف فراوان دارد . به جای آنکه همّتِ خویش را صرف تحقیق در متون ادبی و گنجینۀ گرانبهای شعر فارسی کنید تا بر کمالات‌تان افزون گردد ، مثل خاله زَنَک‌ها تمام وقت و هوش و حواستان را صرف تجسس و تحقیق در احوال مردم کرده‌اید . برادر عزیز ، با همین اتهام‌زنی‌ها و فتنه‌انگیزی‌ها بود که حسین‌بن منصور حلاج را بر دار کردند ، عین‌القضات همدانی را با بوریا و نفت آتش زدند و شیخ شهاب‌الدین سهروردی را بی‌رحمانه به قتل رساندند .
    دیدم که از جناب طاهری خواسته‌اید یکبار دیگر شاهکار ادبی‌تان را (مطلب سنگواره را عرض میکنم ) در صفحۀ اول سایت قرار دهند تا مخاطبان محترم سایت وزینِ « آبکنار ما » مجددا ببینند و داوری کنند . صدالبته درویش نیز به واکاوی آن خواهد پرداخت . لذا من نیز جداً از جناب طاهری عزیز و بزرگوار تقاضا می‌کنم که حتما این زحمت را بکشند و آن مطلبِ کذا را در صفحۀ اول سایت قرار دهند تا همه ببینند و از همۀ عزیزان هم تقاضا می‌کنم در بارۀ آن نوشته اظهار نظر کنند تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد .
    نوشته‌اید که « ثالثا از چه روی ای کل با کلان آمیخته‌ای رابعا تو مگر از شیشه روغن ریخته‌ای ؟ » برای هزارمین بار خواهش میکنم درست بنویسید . عزیزان مستحضرند که جناب مولوی در مثنوی شریف خود ( دفتر اول . حکایت مرد بقال و طوطی ) قصه‌ای را روایت می‌کند بدین مضمون : بقالی در مغازۀ خود طوطی شیرین سخنی داشت که هم نگهبانی دکان می‌کرد و هم با مشتریان حرف می‌زد و خوش و بش می‌کرد . یکروز که مرد بقال از خانه به مغازه‌اش برگشت دید که طوطی زده شیشه‌های روغن را شکسته و روغن همه جا پخش شده . مرد بقال عصبانی شد و ضربه‌ای به سر طوطی زد که بر اثر آن پرهای سرِ طوطی ریخت و کل شد ( کچل شد ) . از آن روز به بعد طوطی از نطق افتاد و با کسی یک کلمه هم حرف نزد . مرد بقال به شدت از کردۀ خود پشیمان بود و مدام می‌گفت کاش دستم شکسته بود و آن ضربه را به سر طوطی نمی‌زدم که نه لال می‌شد و نه کل . بعد از سه روز و سه شب : « جولقی‌ای سر برهنه میگذشت / با سر بی مو چو پشت طاس و طشت . طوطی اندر گفت آمد آن زمان / بانگ بر درویش زد که هی فلان . از چه ای کل با کلان آمیختی / تو مگر از شیشه روغن ریختی .» ملاحظه می‌فرمائید که جناب شکوری از یکسو می خواهند بگویند که برخورد من با سنگوارۀ مستعارالدوله مثل برخورد طوطی است با آن جولقی و از دیگر سو گوئی بدشان نمی‌آید که درویش آبکناری را جولقی یا قلندرِ پشمینه پوشی فرض کنند با کلۀ ای طاس و بی مو . شایان ذکر است که درویش آبکناری ، طوطی قصۀ مولانا نیست که با دیدن کلّۀ بی موی کسی فکر کند که او هم حتما روغن ریخته و از اربابش پسِ گردنی خورده و کچل شده است . جناب شکوری ، این دیگر چه لاطائلاتی که پشت هم می‌بافید . قیاس شما قیاس مع‌الفارق است . با دلایلی که ارائه کردم کمترین تردیدی باقی نمی‌ماند که مقالۀ سنگواره را خطاب به درویش نوشته‌اید ، آنهم با این پیش فرض که درویش هم مثل دیگرانی که تا کنون با همین شیوۀ غیر اخلاقی از میدان به در شده‌اند ، مرعوب خواهد شد و صحنه را خالی خواهد کرد . اکنون که متوجه گشته‌اید دچار اشتباه محاسباتی شده‌اید و پیش فرضتان غلط از آب درآمده و خواستۀ قلبی تان محقق نشده است ، میگوئید که منظورم تو نبودی ! تو چرا به خود گرفته‌ای . آقای شکوری ، به قول زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث : « دست بردار از این در وطن خویش غریب / قاصد تجربه‌های همه تلخ / با دلم می‌گوید / که دروغی تو دروغ / که فریبی تو فریب . »
    اجازه بفرمائید جهت تغییر ذائقۀ دوستان ، ماجرای « خرگوشی که به حیلت شیر را هلاک کرد » را تعریف کنم که خالی از لطف نیست . جناب فرامرزخان شکوری در پایان مطلب سنگوارۀ خود که به حق باید آن را از شاهکارهای ادبی قرن حاضر دانست !! ، آورده اند که : « سرانجام مستعار کلیله شد و دمنه نیز هم و مرغانی که می‌خواستند بوم را امیر خویش کنند و خرگوشی که به حیلت شیر را هلاک کرد و گربۀ زاهد خال مخالی قاضی القضاتی که کبوتر یاکریم را درید . »
    قبلاً عرض کردم که کلیله و دمنه نام دو شغال است . اینبار ماجرای خرگوش و شیر را عرض می‌کنم. مابقی داستانها ( قصۀ مرغان و گربۀ زاهد ) را جناب شکوری خودشان توضیح خواهند داد .
    در کتاب کلیله و دمنه ( باب شیر و گاو ) ماجرای خرگوشی که به حیلت شیر را کشت چنین روایت شده است ( نقل به مضمون عرض می‌کنم ) : « آورده‌اند که در مَرغزاری خُرّم و خوش ، جانوران بسیاری زندگی می‌کردند و چون از آب گوارای بسیار و چراگاهی سرسبز و پر از علف برخوردار بودند ، از این حیث ( یعنی آب و غذا ) همه در رفاه و آسایش بودند . تنها مشکل‌شان شیری بود که هر روز به این جانوران حمله می‌کرد و یکی از آنان را می‌گرفت و می‌خورد (یعنی فقط آرامش خاطر نداشتند چون نمیدانستند فردا کدامیک زنده اند و کدامیک طعمۀ شیر خواهند شد ) این نگرانی بیش از هرچیز آنان را اذیت میکرد . یک روز همۀ جانوران جمع شدند و رفتند پیش شیر و گفتند که تو هر روز پس از رنجِ بسیار و مَشَقّتِ فراوان یکی از ما را شکار می‌کنی و می‌خوری . به همین خاطر ما پیوسته در بلا و عذاب و ناراحتی بسر میبریم و دغدغۀ خاطر داریم . ضمن آنکه توهم مدام باید برای سیر کردن شکمت در تکاپو باشی و به زحمت بیفتی . ما در این خصوص بسیار اندیشیده‌ایم و پیشنهادی داریم که هم تو از تکاپو و زحمت فارغ می‌شوی و هم ما امنیت و راحتی می‌یابیم . شیر پرسید پیشنهادتان چیست ؟ جواب دادند که اگر شیر تعرض و تجاوز خویش را به حریم جانوران قطع کند ، ما خود را موظف و مکلف میدانیم تا هر روز یکی از جانوران را قربانی کرده و خدمت شیر بفرستیم تا بی زحمت و بی دردسر نوش جان کند . شیر این پیشنهاد مفتخوری را پذیرفت و جانوران نیز به وعدۀ خود عمل کردند . چند روز به همین روال گذشت تا آنکه یک روز قرعه به نام خرگوش افتاد و قرار شد خرگوشی را قربانی کرده و نزد شیر بفرستند . خرگوش گفت اگر از کشتن من صرف نظر کنید و لاشه‌ام را نزد شیر نفرستید و رازم را برملا نکنید ، من به شما قول می‌دهم که همین امروز شما را از جور و ستم این ستمکارِ سفّاک و جَبّار ِ خونخوار نجات خواهم داد . جانوران همه خوشحال شدند و درخواست خرگوش را پذیرفتند . خرگوش یکی دوساعت صبر کرد تا از وقت غذا خوردن شیر گذشت و شیر کاملا گرسنه شد . شیر با شکم گرسنه و عصبانی منتظر نشسته بود تا غذایش را بیاورند . اما هرچه منتظر شد دید خبری نیست . چیزی نمانده بود که شیر عهد و پیمانش با جانوران را نقض و به حریم آنان تجاوز نماید ،تا یکی را شکار کند و بخورد که ناگهان خرگوشی را از دور دید . شیر با عصبانیت و با صدای بلند فریاد زد که پس چرا از غذای من خبری نیست . خرگوش بی درنگ داستانی سرِهم کرد و گفت : قربانت گردم ، امروز خرگوشی را به من دادند تا برایت بیاورم . در راه ، شیر دیگری آن را از من گرفت . من هرچه عجز و لابه کردم که این غذای پادشاه ماست ، توجهی نکرد و گفت این شکارگاه و صید آن بر من واجب‌تر است ، چونکه هم قوت من و هم شوکت من از پادشاه شما بیشتر است .( این حرف شیر را بیشتر عصبانی کرد ). خرگوش ادامه داد : به همین خاطر من سریع خودم را به شما رساندم تا این خبر را به شما بدهم . من که میدانم شما از همۀ حیوانات قوی‌تر هستید ، پس تا دیر نشده برویم و خرگوش از او بازپس گیریم . شیر گفت تو فقط او را به من نشان بده . خرگوش جلو افتاد و شیر پشت سرِ او . با سرعت هرچه تمامتر خرگوش شیر را به سرِ چاه بزرگی با آب بسیار برد که آبِ آن چاه مانند آینه زلال و صاف بود ، آنگونه که میتوانستی صورت خود را شفاف و روشن ( به قول امروزی‌ها با وضوح بالا ) ببینی . شیر پرسید : پس کجاست ؟ خرگوش پاسخ داد که من از او می‌ترسم ، اگر پادشاه مرا درآغوش گیرد حاضرم او را نشان بدهم . شیر خرگوش را بغل کرد و به داخل چاه نگریست . وقتی که دید شیر و خرگوش درون چاه هستند ، خرگوش را زمین گذاشت و خود را به درون چاه افکند . در آب عمیق چاه غوطه‌ای بخورد و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد . )
    جناب شکوری اصل ماجرا را به زبان ساده برایت نوشتم تا بدانی که خرگوش خیانت نکرد ، بلکه برعکس کاری کرد کارستان . خرگوش با دلیری و شجاعت بسیار و در یک اقدام متهورانه و انقلابی همۀ جانوران را از شرّ وجود شیر ستمکار و خونخوار رهایی بخشید . جنابعالی مطلب را طوری نوشته بودید که به خواننده القا کنید که فرامرز شیر است و درویش ( مستعارالدوله ) همان خرگوشی که به هزار حیله و نیرنگ ، ناجوانمردانه شیر را به هلاکت رساند . به زَعمِ شما شیر بر موضع حق بود و خرگوش بر موضع باطل . خواهش می‌کنم به مسموعات و شنیده‌‌‌ های پراکندۀ خود اعتماد نکنید . به منابع و مراجع معتبر رجوع کنید تا گُتره‌ای و هردم‌بیل ننویسید . تا نگویند « آدم ناشی سُرنا را از دمِ گشادش می‌دمد » عوامفریبی را کنار بگذارید و این بیت از حضرت حافظ را آویزۀ گوش خود کنید که فرمود : « بر بساط نکته‌دانان خود فروشی شرط نیست / یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش » .
    ایام عزت مستدام
    درویش آبکناری
    ۱۶ آذر ۱۳۹۳

  18. دوستان عزیز،
    مطلب سنگواره ی مستعار الدوله…. در بخش دیدگاه های “آثار و اندیشه های شما” منتشر شده بود و برای دسترسی راحت تر مجددا” در این قسمت باز داده نشر می شود. طاهری

    سنگواره ی مستعار الدوله و هزارسال نوری
    میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست /
    تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

    ۱- نخست می خواهم یک کمی کهنه خولا باقلا دو کونم و بعد اگر هوا آفتابی و آسمان آبی شد حتما وارد مناظره خواهم شد .مستعار الدوله تیغی ست که بر زمین خط می کشد و به قولی رد پای درنارا به دو نیم می کند . این حد اقل کاری ست که در گیل و دیلم صورت می گیرد .
    ۲- چتر های سنگین و سیاه را باید بست – چتر های باز هنوز چتر است . چقدر عریانی برگ ، گل و رود خوب است . عریانی سحر ، عریانی آب و عریانی مغز و صدف.
    ۳- گل نسترن از سایه به سمت آفتاب می رود و پامچال نیز از زیر بام کوچک چترش بیرون می آید و کنار نسرین و نرگس می نشیند .
    ۴- فوگوردان (= شبکلاهی) بود که آشکار شدن را دوست نداشت . کنار چشمه نمی رفت . حتا آوازش را زیر لباس های کهنه اش می بست و خود را نمی شست به خاطر عریانی و هراس از رستم زایی ،ژنده هایی به خود می آویخت. روز ها آلنگی و شب ها دو لنگی .
    ۵- مستعار الدوله خودش می گوید : به جای آفتابی شدن باید پنجره ای بسته و مه آلود می شدم- پنهان- حتا در روز های برفی شال و کلاهی هم بر جا نماند . اما به یاد گار از تو هنوز می گویم کلاه قارچ چقدر سمی ست و شوکران و کاسنی تلخ .
    ۶- مستعار در خانه ی ما ( مسجد و میان ومیر ) چه فرقی می کند ؟ پیکا سو باشد که وقتی شکل مستعار را کشید به شکل قوطی کبریتی کشید که هم کبریت بود و هم خفاش یا البته داوینچی که گیلاسی اضافه زد به لبهای ژوکوند اصلا ژو کوندی در کار نبود -ژو کوند تاجر پشم فروشی فلورانسی بود که داوینچی تابلویی از زن او کشید یعنی مونالیزا زن ژو کوند بود
    ۷- راستی چرا ماه به محاق می رود و آفتاب پشت ابر؟ لابد هوش خاصی می خواهد که توکا (- سیاه نسپر) نه آدرسی دارد و نه شماره پروازی – حتا رد نگاهی سر هر چار راهی واقع در پیچ واپیچ ” مارووزو ” راهی ست که می توانی شاخ گل زنبق را از ما بپذیری به شرط آن که ” مارال” کلیدر محمود ،خودش بیاید با همان چهره ی آشنای عشق .
    ۸- مستعار گل کمند گیسویی ست با کمان ابرویش قاطی گلها می شود اما باد که می گردد با عینک آفتابی ی اش یکهو پرده نشین می شود یعنی : ( شه شیشی میان به گلاب اون وخت سورخو گولان باز بهنو بازارانه شاهد = میرود داخل شیشه می شود گلاب – آن وقت گلهای سرخ شاهد بازارها ی میر و میان و مسجد می شوند )به قول حافظ :
    در کار و گلاب و گل حکم ازلی این بود / وین شاهد بازاری وآن پرده نشین باشد
    ۹- باز هم مستعار الدوله و المقنع و تیزاب دیروز و امروز و باز هم از قار قار کلاغها بگویم که به جز کلاغ کلاچ ملاچی – هیچ قار قار سی صد ساله ی پیام شان را نمی فهمد و آنگاه کلاغ می شود کافکا به زبان مه و ابر و هدایت و بوف کور
    ۱۰- این تجربه ی تلخ مستعار الدوله را ، سقراط یکسره عوض کرد و شکار چیان را از تعقیب هر نوع نقشه و خیالی منصرف ساخت . ادیمانتوس گفت : منظورت چیست ؟ سقراط می گفت : ببین دوست عزیز من ! هنگامی که ما بحث طولانی خود را بر کشف (=پرده را کنار زدن) عدالت آغاز کردیم – دیدم هزار پرده و حجاب و چفیه و برقع روی عدالت آویزان بود ( برم که یادت هست ) ولی ما کشف کردیم و پرده را کنار زدیم و عریانی برگ را دیدیم و سقراط راست می گفت برقع را باید کنار زد و دختر ترسا چون برقع بر گرفت / بند بند شیخ آتش در گرفت و…
    ۱۱- سرانجام مستعار کلیله شد و دمنه نیز هم و مرغانی که می خواستند بوم را امیر خویش کنند و خر گوشی که به حیلت شیر را هلاک کرد و گربه ی زاهد خال مخالی – قاضی القضاتی که کبوتریا کریم را درید
    ۲آبان۹۳فرامرز شکوری

  19. جناب طاهری عزیز و بزرگوار ، سلام
    بسیار ممنون و سپاسگزارم از عنایت حضرتعالی . ضمنا از محضر مبارک همۀ بزرگوارانی که مطالب این سایت را مطالعه میفرمایند تقاضا میکنم با صراحت نظر خود را در بارۀ سنگوارۀ مستعارالدوله اعلام بفرمایند که بی شک موجب مزید امتنان خواهد بود . سلامت و سرفراز باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۱۷ آذر ۱۳۹۳

  20. جناب درویش بسیار نازنین و پرتقالی سلام !
    پرتقالی را به خاطر این نوشتم که هنوزخیلی دوستت دارم .
    فرامرز شکوری ۳۴ سال است که رفت به گیومه ی ابن عربی عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری ” تا امروز ، با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت می ورزیدم . لکن امروز دل من پذیرای همه ی صورتها شده است : چراگاه آهوان و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه حاجیان و الواح تورات و اوراق قر آن . دین من اینک ، دین عشق است ، و هر جا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم بدنبالش روان است ”
    از آن جایی که به خاتم العرفا و سهراب سپهری علاقه مندم دو مثالی هم در همین رابطه می زنم :”قر آن بالا سرم / بالش من انجیل / بستر من تورات و زیر پوشم اوستا / می بینم خواب : بودایی در نیلو فر آب / هر جا گل های نیایش رست / من چیدم – دسته گلی دارم “( شرق اندوه ، سهراب )
    و دوبیت از مولانا یا خاتم العرفا را با هم مرور می کنیم :
    چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم / نه تر سا نه یهودم من نه گبرم نه مسلمانم
    مکانم لا مکان با شد نشانم بی نشان باشد / نه تن باشم نه جان باشم که من از جان جانانم
    پس چنین کسی یعنی فرامرز شکوری حق ندارد به کسی تو هین و یا هتاکی کند . کسی پیرو آیین عشق و محبت ووحدت ادیان را فریاد می کند و کسی مثل سهراب معتقد است بایستی ” دشنام ها را از لب ها بر چید ، دیوار ها را از جا بر کند / دل ها را با عشق گره زد / آشتی داد / آشنا کرد/ نور خورد و بالاخره بایستی دوست داشت ”
    حالا هر عقیده ای داشته باشید . تازه من یک کافر دانا را بر یک مسلمان فاشیست و مفتری ترجیح می دهم من مارکس نا مسلمان را دوست تر دارم از فلان بهمان آیت الله که تفرقه می افکند بین شیعه و مسلمان . من دوست ندارم کسی را تهمت و یا بر چسب بزنم . من برای مرحوم مهدی فردی که یک مارکسیت بود در مسجد برای مهدی سخنرانی کردم و برای مرحوم حسن غلامی که چهل سال بامن دوست بود و یک چپ مارکسیستی تمام عیار و با سواد و اهل مطالعه بود در سایت آبکناری مطلب زدم . من اتهام زنان رابیماران مازو خیستی و سادیستی میدانم . حتا کسانی که دیگران را تکفیر می کنند فرقی نمی کند داعش سنی باشد یا داعش شیعی تکفیر تکفیر است . تازه اگر مزدکی باشید ! مزدک پاک ترین و شریف ترین انسان بود ولی نیستیدو اگر قرمطی هم باشید – درست حسنک وزیر خواهید بود که باز هم نیستید که بالای دار رفت . نهضت فاشیستی – نازی همیشه در طبقه متوسط اضطراب بر می انگیخت . هزار سال است که در ایران همیشه عده ای به فرا فکنی و مشاهدات خصمانه در جهان خارج تمایل دارند ، یعنی هر کس را که مثل او فکر نمی کند یا رفتار نمی کند بیگانه ، دگر اندیش ، غربزده ، لیبرال ، سکو لار ، ضد انقلاب ، فدایی ، منافق ، دگر اندیش ، بهایی ، سنی ، ضد ولایت فقیه ، کافر ، ملحد ، آشغال ، آمریکایی ، مساله دار ، کثافت ، ترو ریست و… خطاب می کنند . این بیماران جامعه را به به درون گر – برون گر تقسیم می کنند یا خودی و غیر خودی و غیر خودی را دشمن تلقی می کنند . اینا ن دارای نگرانی عصبی ای هستند که به صورت مجموعه ای از عوارض روان تنی ظاهر می شود و نشان دهنده تنش روانی است که می خواهد تخلیه شود تا با خود در گیری و مواجهه پیدا نکند. و تکیه به قدرت دارند و صاحب منافع و در اعتقادات بسیار خشکه مقدس هستند . متحجرند ارزشهای سنتی دارند و مایلند عقاید خشکه مقدسشان را به دیگران تحمیل کنند . بنابراین ما در چنین جامعه ای زندگی می کنیم و شما هم با اسم مستعار قلم می زنید چرا که هنوز باید به مجاز سخن گفت و پوشیده و گنگ و عجمی مثل ما یاندوو ایرانی که نه جبرییل آن را در یابد و نه ابلیس و نه هیچ فرشته ای دیگر چیزی شبیه اسطقسات میر داماد ( که شما یک بار شعرنیما را نوشته بودید ) پیش ملک و ذو المن .
    من سنگواره را بر همین اساس نوشتم که پر از کنایات و استعاره است چرا که معتقدم هنوز باید دیکتا توریسم را در سیمای ” دبشلیم ” افسانه ای نمایش داد و خداوندان مقتدر را در چهره گیل گامش و سیزیف نیز و پرو مته دزد آتش نیز و من در آن سنگوار ه از کلیله و دمنه نام دو شغال بهره بردم – چون جانوری در همین دنیا یکی از اسامی مستعار اش ” دمنه ” بود . او هفتاد نفر را کشت و خودش مرد . شما نبایستی اینهارا قیاس بخودت می گرفتید . من غلط بکنم که شما را یا امثال شمایان را شغال خطاب کنم
    جناب درویش کاشکی یک ساعت مرا می دیدی و من تورا می بوسیدم و من دوستت دارم اصلا آبکناری را دوست تر . من افتخار می کنم که مثل جناب عالی آبکناری هستید و هر جا که هستید به قول نیچه اعماق را جستجو می کنید سر چشمه در زیر است ! بگذار تاریک اندیشان با هیا هو فریاد برآورند که : همیشه در اعماق جهنم است ! من چون تورا ندیده ام و نمی شناسمت و چون اصلا هیچکس هیچکس را نمی شناسد و سهراب راست می گفت : من اناری می کنم دانه / با خود می گویم / خوب بود / دانه های این دل مردم پیدا بود و دراین سایت ما مثل هندوانه یا یخ روی آب که نصف مان زیر آب است فقط از روی آب داریم چیزهایی می نویسیم . زیر آب را وقتی که همدیگر را دیدیم .زیرا هنوز باید چون ابن مقفع رساله الصحابه نوشت و مثل میلتون بهشت گم شد ه و بسان شیخ اشراق لغت موران و شما عبید زاکانی که هنوز هم گاه گاه موش و گربه را به یاد مان می آورد – حتما به یاد دارید ” سالی یک دانه می گرفت از ما/ حال حرصش شده فراوانا / این زمان پنج پنج می گیرد / چون شده تائب و مسلمانا ”
    جناب درویش ! شما کمی دچار توهمات و قیاس به نفس شده اید و ظرفیت بحث را هم ندارید ! سنگواره یک بحث کلی ست و هر سطرش مستعار الدوله است و شما چرا قیاس به خودت گرفته اید ؟! من شعری از مولانا نوشتم : از چه رو ای کل با کلان آمیختی / تو مگر از شیشه روغن ریختی ؟ شما رفتید پیش مولانا ۲۵ سطر راجع به بقال و طوطی نوشته اید و این چه ربطی به بحث ما دارد و یا با زهم می خواهید اظهار فضل بفرمایید یا اینکه خیال اندیش مولانا شده اید و مثلا ۵۵ سطر راجع به گاو و شیر و خرگوش نوشته اید ! من که می دانم شما خر نیستید درست است که در جامعه ما تمییز و تشخیص نیست و به قول مولانا چون که بی تمییزیانمان سرورند / صاحب خر را به جای خر می برند و عزیز من تو که خر نیستی ،آخر مرد حسابی سوراخ دعا را گم کرده اید یا دچار اوهام و خیالات شده اید ؟ من شماره تلفن دادم و پاسخی ندادید و جامعه فاشیستی را می بیندید ؟ به یکدیگر اعتماد نداریم ! پس چرا اینجا آمده ایم برای مناظره ؟ من یکی دو بار با جناب کاس آقا کمی مناقشات قلمی داشتم به خاطر همین اسم مستعار و بعد ها شعر گیلکی اش را در کتاب شاعران هساشعر استاد رحیم چراغی دیدم که من هم چند تا شعر در آن کتاب دارم و در آن کتاب باز با نام کاس آقا گسکری ست . من و ایشان هیچ مشکلی باهم نداریم و هراز گاهی سری به وبلاگ گیله طنز ایشان می زنم و از اشعار ش لذت می برم . جناب فرزاد هخامنشی را نمی شناسم اما ارادت دارم به ایشان و در ضمن آقایان کوتام ، فریاد ، خاموش ، یاران و مهردادآبکناری و… را به خوبی می شناسم و دو ستشان دارم و یک طوری هم در ارتباط هستیم و من چرا نباید جناب عالی را بشناسم ؟ پس یا تو ساواکی وواواکی هستی یا من ؟ شما یک مشکل هم دارید قصاص قبل از جنایت می کنید ! مثلا شکوری می خواست در نوشته اش این نتیجه را بگیرد یا می خواسته این طور وانمود کند . پس از جهان غیب و غیب جهان نیز با خبرید ضمیر خوانی هم که بلدید . . به عنوان مثال عبارتی از خواجه عبدالله انصاری نقل کردم که بدی را بدی کردن سگساری ست / خوبی را خوبی کردن خر خاری / بدی را خوبی کردن کار خواجه عبدالله انصاری ست . پس معلوم می شود که خوبی را بدی کردن کار … است اولا این قیاس نیست که تا تو نتیجه ی مالیخولیا یی یا ما خو لیا بگیرید . قیاس معمولا دو مقدمه و یک نتیجه دارد . در آن نقطه چین هم تو هستی و هم من ! قضاوت با مردم است که وقتی مطالعه می کنند ! اما شما فریبکارانه و مزورانه این طور نوشتید : این جا هم اغوا گرانه در تلاش هستید تا به خوانندگان ارجمند و مخاطبان محترم این مناظره القا کنید که فرامرز شکوری در حق در ویش آبکناری خوبی کرد اما درویش خوبی فرامرز را با بدی پاسخ داد و چنین نتیجه می گیرید که درویش از حیوانات نامبرده ( سگ و خر ) پست تر است .” این جاست که دچار توهم شدید و بهتر است که بروید پی معالجه و شما علنادارید تو هین به خوانند گان این مناظره می کنید . و یاز نوشتید که به جای علاقه به حیوانات کاشکی به این انسانهای شریف دور و بر تان که از زخم زبا نت خسته شده اند- اگر آبکناری هستید بفر مایید من به کدام انسان شریف زخم زبان زد ه ام ؟ جناب عوام فریب ! لطفا نام ببرید ! اگر خجالت نمی کشید ! بد جا واکاشتی ته اغوزه
    راستی هنگام شروع مناظره چرا ، از آقایان مرتضی منصف یا جبار لوری و یا رضا طاهری و یا مهردادآبکناری و یا از فریدون لوری و خیلی های دیگر نپرسیدید که این فرامرز شکوری چه جانوری ست ؟! چرا از مرحومان حسن غلامی و مهدی فردی نپرسیدید و یا از هادی و محسن فردی و همین طور محمد عنبری و باز خیلی های دیگر که این فرامرز شکوری کیست؟
    که همچنان دوستدار و ارادتمند درویش آبکناری ست .
    ۱۷ آذر ۹۳ فرامرز شکوری

  21. جناب آقای طاهری عزیز سلام
    پنداری ما هر مطلب و شعر و مقاله و … می نویسیم انگاری به تریج قبای آقا بر می خورد . اگر برای جنا ب عالی امکان دارد ، آن مطلب نگاهی به فلسفه ی مناظره در ایران را هم انعکاس بفر مایید . چون به زعم ایشان آنجا هم فیلسوف شده ام و هم عوام فریب ! من در آن نوشته جنم مناظره را نفی کرده ام و اکنون جهت اطلاع خوانندگان گرامی دو سه مثال هم نقل میکنم و سعی می کنم به طور مجمل و دو ست ندارم مفصلا و یاهر چیز را به تفصیل و کلی گویی بنگارم مثلا داستان خرگوش و شیر را قریب به شصت سطر بنویسم و این را توهین به شعور خواننده می دانم و اما مثال اول : یک گفت و گو بین هوشنگ گلشیری نویسنده شازده احتجاب و خرمشاهی حافظ شناس و قرآن پژوه راجع به قرآن صورت گرفت که منجر به ناراحتی و قهر یکدیگر شد
    مثال دوم : در مجله کیان راجع به قبض و بسط تئو ریک شریعت میان دکتر سروش و آیت الله جعفر سبحانی و مکارم شیرازی و صادق لاریجانی رخ داد که بی نتیجه ماند و بعد ها شخصی به نام غفاری از انتشارات صدرا مطلبی علیه سروش نوشت
    مثال سوم : اتفاقی ست که بین دو عارف ( ابوالقاسم قشیری و ابو سعید ابی الخیر ) افتاد . ابوالقاسم هر وقت از راه انکار و مخالفتی که در خاطر او بود در حق ابو سعید می گفت و خبر به شیخ ابو سعید می آوردند و شیح حرفی نمی زد و خلاصه روزی برزبان ابوالقاسم رفت که : بیش از آن نیست که بوسعید ، حق تعالی را دوست می دارد ، فرق این است که : ما پیلیم و ابو سعید پشه ! این خبر را به نزدیک شیخ ابو سعید آوردند. شیخ آن کس را گفت : بر و بنزدیک استاد امام شو و بگو که : آن پشه هم تویی ما هیچ نیستیم . و در این میان نیستیم . حالا فرامرز شکوری هم در این میانه چیزی نیست و هر چه هست ایشانند . من نه مدعی شده ام که می خواهم خیام را بشناسانم و نه در آن مطلب نگاهی به فلسفه مناظره در ایران مخصوصا صناعات پنج گانه ( برهان و سفسطه و خطابه و شعر و جدل ) که البته مربوط به علم منطق است نه فلسفه . من بار ها گفته ام که هیچ نمی دانم ! من به جهل و نادانی خویش اقرار کرده ام و گفته ام در دانش پیاده ام و صوفی به عجز خویش اقرار می کند زیرا نهایت علم انسان اینست که به جهل خویش پی ببرد و چنانکه شهید بلخی یا ابو شکور بلخی و یا ابن سینا می گوید :
    تا بجایی ( تا بد نجا ) رسید دانش من / که بدانم همی که نادانم
    ارادتمند و مصدع اوقات شریف
    ۱۸ آذر ماه ۹۳ فرامرز شکوری

  22. جناب شکوری ، سلام
    مقالۀ زیر در تاریخ ۱۰ آذر در همین ستون منتشر شده بود و اینک برای دسترسی آسان به اینجا منتقل شد.
    ارادتمند – طاهری
    ۱۸ آذر ۹۳

    نگاهی به فلسفه ی مناظره در ایران

    ” اکنون چون چنین می خواهی ساخته باش
    این مناظره و منافره را…”( جوامع الحکایات )
    مناظره در فرهنگ ها به معنی مباحثه و مجادله کردن ، ستیهیدن است . مجادله : ستیزیدن و خصومت کردن با کسی ” گفتم نباید که در میدان مکاشفه و مجادله افتد… “( سمک عیار ۱ ص ۱۸۴ ) مناظره یا مباحثه به گفته ی دکتر محمد معین در فر هنگ معین در مساله ای علمی ، ادبی ، دینی و غیره بطوری که هر یک از طرفین بخوا هد رای خود را بر دیگری تحمیل کند منافره هم یعنی افتخار کردن به کسی یا شخصیتی یا کیش شخصیت. ما در ایران فقط یک بار آن هم در ۵۷ بعد از پیروزی انقلاب مناظره ای تحت عنوان جهان بینی مادی و الهی به طور مستقیم از تلویزیون ایران پخش شد بین افراد مذهبی و غیر مذهبی چون احسان طبری ، علی کشتگر ، مصباح یزدی ، سروش، بهشتی و… به گمان من بهترین مناظره بود. و بعد ها بین کاندیداهای ریاست جمهوری از جمله احمدی نژاد و موسوی و کروبی جز توهین و هتاکی چیزی به دنبال نداشت همین مناظره زشت ترین مناظره در ایران بود و اما گفته اند که بهترین نمونه مجادله و مناظره همان محاورات سقراطی است که معمولا ابتدا سقراط از کسی سوال می کند و چنین وانمود می کند که جواب آن را نمی داند . و همینکه طرف جوابی داد ، جواب او را هر چند غلط و ناقص باشد ، بطریق مما شات می پذیرد و باز سوالی دیگر مطرح می کند و این سوالا ت را که البته بسیار حساب شده و منظم است همچنان ادامه می دهد تا شخص طرف بحث به تناقض گویی کشیده شود ، یا به مطلبی که بطلان آن روشن است . یک نکته را نیز ناگفته نگذارم که فلاسفه معتقدند آدمیان ( شاعر ، نویسنده ، نقاش ، حقوق دان و.. ) نقد پذیر نیستند . یعنی شما اگر از کسی ایراد بگیرید – آن فرد اگر ظاهرا نا راحتی خود را نسبت به شما ابراز نکند باطنا از دست شما نا راحت و نا را ضی ست و حال ببینیم ماهوی مجادله یا جدل چیست ؟ جدل یکی از اجزای صناعات پنجگانه منطق است یعنی برهان ، سفسطه ، خطابه ، شعر و یکی هم جدل . جدل عبارتست از بحث و پرسش و پاسخ که بنحوی خاص بین دو تن در گیر می شود . (غالبا رو در رو و به طور زنده و در حضور دیگران صورت می گیرد .) بدین طریق که یکی پیوسته از دیگری سوال می کند و عقیده او را در باره امری جو یا می شود و او را به بر رسی مطلب وا می دارد . و او سو الها را پاسخ می دهد . آنکس که از عقیده ای دفاع می کند ، حافظ وضع ( یعنی طرفدار یک رای و عقیده ) ، یا مجیب نامیده می شود و تمام کوشش او اینست که الزام یا تسلیم نشود . و آنکس که می خواهد عقیده ی وی را نقض کند ، سوا ل کننده یا ناقض وضع نامیده می شود . یعنی کسی که وضعی را خراب میکند و هر دو جدلی نامیده می شوند. مراد از وضع رایی است که آنرا معتقد یا ملتزم باشد و به عقیده خود پافشاری کند . غرض پرسشگر یا سائل آنست که حافظ وضع را به تناقض گویی بکشد و عقیده خود را به تحمیل کند و یا به اصطلاح او را مجاب کند . بنابراین شاید یکی دو درصد منجر به آشتی شود و بقیه کار بالا می گیر و این درگیری های لفظی و نزاع در حوزه های علمی مابین طلبه ها و رو حانیون هم معمول است . سخن خود را با بیان شعری زیبا با نام ” گلگشت “از دکتر ضیاء موحد به پایان می برم :
    هر شب کتا بخانه ی من باز است
    و شاعران و منطق دانان
    با یکدیگر در آنجا بحث می کنند
    وقتی که کار بالا می گیرد
    با خشم
    دست یکی از آنان را می گیرم
    و از کتابخانه به بیرون پرتش می کنم
    آن گاه
    تا سپیده دمان باهم
    در کوچه های شهر قدم می زنیم
    گل می گوییم
    و گل می شنویم

    ۱۰ آذر ۹۳ فرامرز شکوری

  23. گرجان بدهد سنگِ سیه لعل نگردد / با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد (حافظ)
    جناب فرامرز خان شکوری سلام
    انتظار عبثی است که فکر کنیم پند و اندرز ، حکایت و تمثیل ، انتقاد و پیشنهاد و یا مباحثه و مناظره بتواند در آدم جزم اندیش و متحجری چون جنابعالی ، کمترین تاثیری داشته باشد . چه کنم ، نرود میخ آهنین در سنگ .وقتی که شما از قبل همه چیز را گز نکرده بُریده اید ، مگر میتوان انتظار تغییر اوضاع داشت . می گویند « صد بار گز کن ، یکبار پاره کن » شما گز نکرده صدبار پاره می‌کنید . من هرچه می‌گویم شما باز حرف خودتان را ( عموماً نامفهوم و مُغلَق ) تکرار می‌کنید .
    من نمی‌فهمم که آوردن این اسامی ( دابشلیم ، گیل گامش ، سیزیف و پرومته « دزد آتش» ) درکنار هم ، آنهم در بحث ما چه معنایی دارد و چه ارتباط موضوعی بین بحث ما و این افسانه ها وجود دارد ( که هریک ماجرای مفصل و مستقلی دارد ) . من فقط یک چیز از آن استنباط میکنم و آن اینکه همچون گذشته مزوّرانه و ریاکارانه میخواهید بگویید تمامی افسانه های اساطیری ایران و یونان و هند را میدانید . ( آری دایرۀ اطلاعات شما وسیع است ، اما سطحی است ، عمیق نیست ، دقیق نیست ، قابل استناد نیست ) فقط بوی تبختر از آن می‌آید و آنگاه که میگویم از کلام شما بوی تبختر و تفرعن می‌آید ، دلخور می‌شوید و خطاب به جناب طاهری عزیز و بزرگوار می‌نویسید که « رضا جان ، من دیگر مایل نیستم این مناظره را با این شخص که واقعا نمی‌شناسم و ندیدمش ادامه دهم » .
    فقط توضیح یک نکته را اینجا ضروری می‌دانم و آن اینکه پرومته به معنای رایج امروز دزد نبوده ، بلکه در اساطیر یونان باستان به جانبداری انسان معروف بوده است . پرومته به رغم میلِ باطنیِ زئوس ( نیرومندترین خدای یونان ، خدای روشنایی و خدای آسمان و زمین ) و بدون اطلاع او ، شراره‌ای از آتش آسمان را ربود و به زمین آورد و بدین ترتیب نور و روشنائی و گرما و حرارت را به انسان ارزانی داشت و انسان را از جهل و تاریکی نجات داد و به او صنعت آموخت . به خاطر این خدمت بزرگ و با ارزشِ پرومته به انسانها ، زئوس او را تنبیه کرد و بر فراز صخره‌ای عظیم در کوههای قفقاز به زنجیر کشید و عقابی بر او گماشت . این عقاب روزها جگر او را می‌خورد و شبها جگرش دوباره می‌روئید و . . . بیش از این نمی‌نویسم چون فرامرزخان دوباره خواهند گفت که به شعور خوانندگان محترم توهین شده است .
    نمی دانم از کی تا حالا روشنگری پیرامون مطالب ناقص و مبهم و مغلق ، توهین به شعور خوانندگان محترم تلقی می‌شود . مطمئن باشید که خوانندگان محترم از نوشته‌های درویش بوی توهین نمی‌شنوند ، بلکه این شما هستید که مثل همیشه با توسل به شیوه‌های غیر اخلاقی تلاش مذبوحانه‌ای را شروع کرده‌اید تا مردم را علیه درویش بشورانید . از این همه تفتین و تضریب چه چیزی عایدتان می شود ؟ چه سودی می‌برید ؟ معلوم می‌شود فرامرز خان از داستان شیر و خرگوش هیچ خوششان نیامده . می‌دانم چرا . چون با بیان آن داستان ، جلوه‌ای از عوامفریبی فرامرزخان آشکار شد . اکنون به تلافی آن اقدام ، مردم را علیه درویش تحریک می‌کنید که آی مردم ! درویش به شعور شما توهین کرده است ؟! . دست مریزاد . واقعاً متاسفم .
    آقای شکوری عزیز ، دعا نیک میخوانید ، لیکن سوراخ دعا را گم کرده‌اید . حضرت مولانا در مثنوی شریفِ خود می‌فرماید : در وضو هر عضو را وردی جدا / آمدست اندرخبر بهرِ دعا . چونکه استنشاق بینی می‌کنی / بوی جنّت خواه از ربّ غنی . تا تو را آن بو کشد سوی جنان / بوی گل باشد دلیل گلبنان . چونکه استنجا کنی ورد و سُخُن / این بُوَد یارب تو زینم پاک کن . آن یکی در وقت استنجا بگفت / که مرا با بوی جنت دار جفت . گفت شخصی خوب وِرد آورده‌ای / لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای .
    به همین مقدار اکتفا میکنم و سخنم را با بخشی از سرودۀ زیبای شاملوی بزرگ به پایان می‌برم :
    من پرومتۀ نامرادم / که از جگر خسته / کلاغان بی‌سرنوشت را سفره‌ای گسترده‌ام .
    غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من است / تا به هر سلام و درود شما / منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس کنم .
    نیشِ نیزه‌ای بر پارۀ جگرم ، از بوسۀ لبان شما مستی‌بخش تر بود / چراکه از لبان شما ، هرگز سخنی جُز به ناراستی نشنیدم .
    ایام عزت مستدام
    درویش آبکناری
    ۱۸ آذر ۱۳۹۳

  24. مرا عجز و تورا بیداد دادند / به هر کس آنچه باید داد دادند
    گران کردند گوش گل پس آنگاه / به بلبل فرصت فریاد دادند
    لطفعلی آذر
    جناب درویش بسیار نازنین و انار شاوار من سلام
    هر دو عالم قیمت خود گفته ای / نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
    درویش جان ! نوشته هایم ظاهری و باطنی دارد. این که نوشته ام در جامعه امروز هنوز باید به مجاز سخن گفت و پوشیده و گنگ و یا آن اسطقسات میر داماد حتا جناب عالی هم یک بار در سایت آبکناری آن شعر نیما را نوشتید و تو ضیح مفصلی هم دادید . این که من از این واژ ه های دابشلیم و پرو مته و موش و گربه و و بهشت گم شده ی میلتون و یا از لغت موران شیخ اشراق گاهی می نویسم به خاطر اینکه من و تو در یک جامعه بسته زندگی می کنیم و خود جناب عا لی یا دیگران که از اسامی مستعار بهره می برید به خا طر چیست ؟به خاطر همین جوامع استبداد زده است . نه این که من مزور و ریاکار باشم ویا وانمود کنم که همه چیز را می دانم ، هر گز ! من بار ها گفته ام و باز هم می گویم :آنچه می دانم قطره است و آنچه نمی دانم دریاست . در آن شعری که از لطفعلی آذر نوشتم هر دو نفر یک جوری داریم فریاد می کنیم . خوب دیگر اینجا کر آباد است . آن وقت تو برای من می نویسی : بر سیه دل چه سود خواندن وعظ/ نرود میخ آهنین در سنگ … این است که می گویم گاهی سوراخ دعا را گم کرده اید ( نویسنده ای کتابی نوشته بود با نام نقش سوراخ ها در انسان مثلا سوراخ های درون وبیرون . در بیرون ۱۲ سوراخ یعنی- در سر هفت و پنج سورا خ هم از سر به پایین بعد ها در باره سوراخ ها هم صحبت خواهیم کرد مزاح می کنم درویش جان ) بله داشتم می گفتم که آن نرود میخ آهنین در دل را باید برای کسانی بنویسی که به قول مولانا صاحب خر را به جای خر می برند . و اما خدا را شکر می کنم که هنوز زنده ایم ما : به قول شکیبی اصفهانی : شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم / ما را به سخت جانی خود این گمان نبود .
    اما راجع به اینکه فرمودید پرومته دزد آ تش نبوده . خوب نظر شما محترم است و من هم نظر خودم را می نویسم و قرار نیست که به یکدیگر نظر ها را تحمیل کنیم .ما فقط بیان می کنیم . حالا خوب است که سخن نادر نادر پور را هم بشنویم:
    من مگر آن دزد آتشم که سر انجام / خشم خدایان مرا به شعله خود سو خت / بر سر این صخره شکسته تقدیر / چار ستونم به چار میخ بلا دوخت… و بعد نادر پور پرو مته را این طور توضیح می دهد ( البته توضیح شما به یک نگاهی درست است . اما شعر پرومته شاملو را که علیه من نوشتید باور کن درویش جان !من ب اصلا بی گناهم باز سوراخ دعا..) نادر پور ( در کتاب گزیده اشعار با نظارت پوپک نادر پور) می گوید : دزد آتش کنایه ازپرومته است که بنا به روایت اساطیر یونانی ، نیمه خدایی بود . اما چون آتش ( خرد و دانایی ) را از خدایان دزدید و به بشر رساند . به بلای خشم آنان گرفتار آمد .
    اما نگارنده به زودی راجع به زشت ترین مناظره ای که بین شیعه و سنی در شبکه های اهل تسن و تشیع را یج است مطلبی خواهد نوشت که هیچ ربطی به مناظره سالم و خوب ما در سایت آبکنار ما ندارد . من این مناظره ( درویش و فرامرز )را در قیاس
    با شبکه های آنها بهترین مناظره می دانم
    اما درویش جان ! این بنده را اگر بپرسید کیست و حسب و نسب چیست خواهید شنید : مو جودی نا توان که به قول نحویون ، هیچ محلی از اعراب ندارد . فردی است که در خلوت انزوا خزیده و به ریش روزگار و فلک کج مدار می خنند د :
    خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی / خانه ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب
    ارادتمند و مخلص شما – فرامرز شکوری ۱۹ آذر ۹۳

  25. فرامرز جان سلام
    وقتی ساده و صمیمی ، روشن و شفاف و بی حب و بغض می‌نویسی ، به وجد می‌آیم . چون ریا رنگ می‌بازد و خورشیدِ صداقت ، آسمان خیالم را نورباران میکند . در این حال اگر بپرسندم مست و خرم ز کجا آمده‌ای ، کنار لبخند مهربانی خواهم گفت از کوی صدق و صفا و سادگی . من دهاتی و روستازاده‌ام . تنها افتخارم این است که آبکناری‌ام . خوب میدانی که یکی از ویژگی‌های آبکناری‌ها این است که دلداده و دلباختۀ سادگی‌اند و از قُمپُز در کردن و اینجور بازیها خوششان نمی‌آید و در مواجهۀ با این پدیده به سرعت واکنش نشان میدهند ، همان طور که من واکنش نشان دادم . این را از آن جهت عرض می‌کنم که تصورم این بود که شاید شما هم از این بازیها در آورده‌اید . نمی‌دانم صادقانه می‌فرمائید یا نه که به خاطر شرایط خاص ناگزیر بوده‌اید « به مجاز و سرپوشیده و گنگ » سخن بگوئید؟ واقعاً باید این حرف را باور کنم ؟ من اما شواهد و قرائن دیگری از سنگواره‌ی مستعارالدوله و هزار سال نوری سراغ دارم . مثلا روزی که جناب طاهری عزیز و بزرگوار پس از ترتیب دادن ستون مناظره در آبکنار ما ، در تاریخ دوم آبان برای شروع مناظره مرقوم فرمودند که ( آقایان محترم شکوری و درویش آبکناری سلام ، استدعا می‌کنم افتتاح بفرمائید . ) جناب‌عالی همان روز ، در بند یک مطلب سنگواره مرقوم فرمودید که « نخست می‌خواهم یک کمی کهنه خولا باقلا دوکونم و بعد اگر هوا آفتابی و آسمان آبی شد حتماً وارد مناظره خواهم شد . » حقیقتا من از این پاسخ شما خجالت کشیدم . شاید همین نکته باعث شد که شما را با آن مطلبِ کذایی ، از اساس برنتابم و آن مقدمه‌ای شد برای یک دعوای مفصل و تمام عیار که جز خسران حاصل دیگری در پی نداشت . و در ادامۀ همان بند یک اضافه کردید که « مستعارالدوله تیغی است که بر زمین خط میکشد و به قولی ردپای دُرنا را به دو نیم می‌کند . » من هرچه فکر کردم چیزی نفهمیدم . گفتم شاید بغرنجی مطلب از سادگی درویش باشد . لذا از چند تن از دوستان اهل فضلم تقاضا کردم که آن مطلب را به دقت مطالعه کنند و به زبان ساده به این حقیر بفرمایند که منظور جناب شکوری چیست . آن بزرگواران نیز جملگی دست خالی برگشتند که ما نیز چیزی نفهمیدیم . و چیزهایی گفتند که از بازگفتن آن صرف نظر می‌کنم . غیر از یکی دو بند از آن مطلب یازده بندی ( که جز فحش و فضیحت و ناسزا چیزی نبود ) ما از آن هشت نُه بند بقیه چیزی نفهمیدیم . ضروری است ساختارِ ناشناختۀ این زبان پُررمز و راز و سمبلیک ، یک روز به بحث و بررسی گذاشته شود تا پس از درک آن بتوانیم به واکاوی هشت نُه بند باقیمانده بپردازیم . با اینهمه هنوز نمی‌دانم این فرمایش اخیرِ جناب‌عالی مبنی بر اینکه « به مجاز و سرپوشیده و گُنگ » سخن گفته‌اید را باید باور کنم یا نه ؟ به فرض آنکه ما همه باور کردیم که به زبان استعاره سخن گفته‌اید ( گرچه آن تعریف خاص خودش را داراست و قابل فهم است ) ، ولی برادر عزیز ، نخستین رسالت یک نوشته آن است که بتواند با مخاطبانش ارتباط برقرار کند . هرچه این ارتباط سهل‌تر صورت گیرد ، بی‌شک میزان توفیق آن نیز بیشتر خواهد بود . شما با این شکل نوشتاری خاص و منحصر بفرد که نه فقط درویش ، بلکه جن و انس هم از فهم آن عاجزند ، بابِ این ارتباط را به کلّی مسدود می‌فرمائید . حضرتعالی از عالم بالا و به زبان عرشیان سخن میگوئید و انتظار دارید ما خاک‌نشینان آن را بفهمیم . نمی‌گویم از عرش به فرش نزول بفرمائید ، بلکه تقاضایم این است که دست مخاطب خود را بگیرید و او را پله پله بالا ببرید . هرچه مخاطب به آستان ملکوتی شما نزدیک‌تر شود ، فهم زبان شما هم آسان‌تر می شود . اما امروز فاصلۀ ما با آن آستان مبارک « هزار سال نوری » است .
    راستی این « ادیمانتوس » مجهول الهویه دیگر کیست که ما هرچه گشتیم هیچ ردپایی از او ، نه در دنیای فلسفه و نه در تاریخ ادبیات نیافتیم . موجب مزید امتنان خواهد بود اگر روزی حال و حوصله داشتید راجع به این آدم هم مطلبی بنویسید تا به معلوماتمان اضافه شود .
    فرموده‌اید: « نرخ بالا کن که ارزانی هنوز » باید عرض کنم که درویش ، بی قدر و مقدار‌تر از آن است که نرخ بالا کند . همین قدر که قدر و قیمت حضرت‌عالی متعالی است ، کافیست ، درویش یک لاقبایی گو هرگز مباد . اما درویش همچنان از سرِ اخلاص و ارادت به شما توصیه میکند که خود را از شر این لباس‌های عاریتی خلاص کنید . پیرایه‌های زیادی به خود بسته‌اید . خیلی سنگین شده‌اید . به همین دلیل نمیتوانید راه بروید در حالیکه انتظار از شما این است که سبک و چابک مثلا در حوزۀ شعر بدوید . خواهش می‌کنم تعبیر سوء نفرمائید . به رغم آنکه بین ما کدورتی حاصل شده ، اما درویش همچنان شما را دوست می‌پندارد . آنچه هم که بین ما گذشت شاید اجتناب ناپذیر بود . اما به راستی درویش تعمداً تند شد ، با دو هدف . اول آنکه به شما ثابت کند که به راحتی می‌توان جور دیگری سخن گفت و توهین کرد ، با این امید که منبعد در نوشته‌هایتان رعایت حرمت دیگران را بکنید ( البته نمی‌دانم در انجام این مهم توفیقی داشته‌ام یا نه ؟ ). دوم آنکه شما را تکانی بدهم که از پراکنده گوئی و پراکنده نویسی در حوزه های مختلف اجتناب بفرمائید . مثلا ( نکاتی پیرامون سکولاریسم ، چرا اکثر نویسندگان و شاعران سرشناس گرایش به چپ داشتند ، تصویر ۷۰ شاعر در یک نگاه اجمالی و گاه طرح موضوعاتی مثل این : شمس تبریزی شراب هم مینوشیده ، نوش جانش و یا این که فلان عارف نامی هم شراب خورده و بعدا توبه کرده و به توبۀ خود اقرار نموده و … ) . در این حوزه‌ها کارهای مفید و ارزشمندی صورت گرفته و منابع خوبی موجود است ، لذا وقت‌تان را صرف این امور نفرمائید . شعر بگوئید و داستان بنویسید . این به خیر و صلاح شماست . البته این نظر درویش است ، شما مخیرید که آن را بپذیرید و یا اینکه روانۀ زباله‌دان تاریخ کنید . آینده و وجدان‌های بیدارِ انسان‌های شریفی که این مطالب را میخوانند ، قضاوت خواهند کرد . اینهاست آن پیرایه‌هایی که از سر و کولتان آویزان شده و سخت سنگین‌تان کرد و امکان دویدن که نه ، بلکه حتی امکان راه رفتن را از شما سلب کرده است . از درگیرشدن با بندگان خدا در سایت‌ها پرهیز کنید . مبادا چنین تصور کنید که در بحث با خلق‌الله همیشه حق با شما بوده و پیوسته پیروز میدان شما بوده‌اید . این چیزی بر ارزش‌های شما نمی‌افزاید ، بلکه از آن می‌کاهد . ( البته میتوانید اعلام کنید که در مناظره با درویش پیروز شما بوده‌اید ، چون اینگونه هم هست . اصلا این یک فقره را درویش خود اعلام می‌کند که شما پیروز شده اید ، حالا بروید جشن پیروزی بگیرید) .
    توفیق روز افزون شما آرزوی درویش است .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    چهرشنبه / نوزدهم آذر ۱۳۹۳

  26. دست مزن ! چشم ببستم دو دست / راه مرو ! چشم ، دو پایم شکست
    حرف مزن ! قطع نمودم سخن / نطق مکن ! چشم ببستم دهن
    هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن / خواهش نا فهمی انسان مکن
    لال شوم ، کور شوم ، کر شوم / لیک محال است که من خر شوم
    نسیم شمال
    جناب درویش عزیز سلام
    جناب عالی می خواهید بنده را تکانی بدهید که دست از این گونه مقاله نویسی ها ( به زعم شماپراکنده گوییها )بر دارم !
    مثلا راجع به سکولاریسم ( جدایی دین از حکومت ) چیزی ننویسم ! یا ننویسم که چرا اکثر نویسندگان و شاعران ( بزرگ علوی ، جلال آل احمد ، نادر نادر پور ، هوشنگ ابتهاج ، اخوان ثالث ، احمد شاملو و… ) گرایش به چپ داشتند ؟ یا راجع به تصویر ۷۰ شاعر در یک نگاه اجمالی ( که بزودی چاپ خواهد شد ) حرفی نزنم و چیزی ننویسم و یا به شما چه مربوط است که بوعلی یا شمس تبریزی شراب می نوشیده یا نه !
    حالا شما با این دستور العمل و بخش نا مه ای که صادر فرموده اید، رفتم از پله ی مذهب بالا تا ته کوچه ی شک هم بنده را به شک انداخته اید و هم خوانند گان محترم را ! یاد سخنان دکتر علی شریعتی افتادم که یکی از رفقا به من نصیحت می کرد که ، تو باید مواظب حرف زدنت باشی فلانکس ۳۰ سال است حرف می زند می نویسد و هیچکس تا حالا به او ایراد نگرفته است اما تو هر حرفی می زنی از چند جا و حتی جا های متقابل و متضاد بتو حمله می شود گفتم : آخر ، ترس منهم از همین است و از همین فاجعه در غار های دموستسی سخن گفتن !! که آدم را بیک نوع خطیبی تبدیل می کند که بقول تو ، ۳۰ سال سخن بگوید بدون اینک کسی بتواند از او انتقاد بکند و گروهی و قدرتی ناراضی شود . کسی که ۳۰ سال سخن گفته و هیچکس به او ایراد نگرفته بخاطر این است که ۳۰ سال سخن گفته و هیچکس از او نتیجه ای نگرفته !!
    بله جناب درویش آبکناری ! وضع سخن گفتن و نوشتن ما هم در این زمان در این شرایطی که الان هستیم درست وضعی است که دموستس ( خطیب یو نانی ) در آن غار سخت و تنگ و سنگ ” پر سیخ و میخ و تیغ ، هنگام حرف زدنش داشت ! یعنی – هر چه می خواهیم بگوییم و بنویسیم ، و حتی هر جمله و کلمه ای که می خواهیم انتخاب کنیم می بینیم نا گهان سیخی به یک جا و نا جای آدم فرو می رود چه از دوست چه از بیگانه !. حالا شما می فر مایید ننویس ! مخوان ! مشنو ! کور شو تا جمالم را ببینی ! کر شو تا صوتم را بشنوی ! و اما بقول آن شاعر ترک که به اینچنین آشنایش می گوید :
    … جان من ! بگو میا تا ساق هایم را بشکنم
    بگو منویس تا قلمم ( انگشتانم ) را خرد کنم
    بگو مشنو تا گوشهایم را سوراخ کنم
    بگو مبین تا چشمهایم را بر کنم
    اما… ( درویش ) جان ! مگو مفهم ! که نمی توانم کاری کرد که نفهمم !
    ارادتمند شما -فرامرز شکوری ۲۰آذر ۹۳

  27. « بارالها ، باران صبرم فروریز »
    اگر روم ز پی‌اش فتنه‌ها برانگیزد / ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
    وگر به رهگذری یک دم از هواداری / چو گَرد در پی‌اش افتم چو باد بگریزد
    جناب شکوری عزیز سلام
    دو بیت بالا از حضرت حافظ ترجمان و زبان حال درویش است در مواجهه با فرامرزخان شکوری . برادر عزیز ، آخر بی‌انصافی هم حد و اندازه‌ای دارد . این‌چه رفتاری است که می‌کنید؟ باز کم آورده‌اید و اتهام زنی می‌کنید ؟! شما که خیلی بیشتر از درویش جنم مناظره داشتید . چه شد که بازهم تهمت ناروایی دیگر ؟ من کی گفته‌ام که « هیچ نفهم ؟! » من کجا خواهش نافهمی از شما کرده‌ام ؟! از کی تا حالا پرهیز از پراکنده گوئی و پراکنده نویسی ، « هیچ نفهم » معنی میدهد . از کدام فرهنگ فارسی به این معنا رسیده‌اید ؟ من کی و کجا از شما خواسته‌ام تا لال و کور و کر شوید ؟! شما خوب می‌دانید که درویش چه گفته ، اما نمی‌دانم چرا همچنان اصرار دارید تا به خوانندگان عزیز و محترم ، واقعیت را وارونه جلوه دهید.
    به نظر می‌رسد از شعر سیداشرف‌الدین گیلانی ( نسیم شمال ) خوشتان آمده و دل‌ِتان می‌خواسته که آن را یک جایی خرج کنید . اینکه عیبی ندارد ، تازه خیلی هم خوب است . اما چرا از آن چماقی ساخته‌اید تا بر سرِ درویش بکوبید ؟ همه از اشعار نسیم شمال خوششان می‌آید . می‌دانید چرا ؟ چون ساده و صمیمی‌ست و به زبان محاوره نزدیک است و همه آن را می‌فهمند . اصلا زبان مردم کوچه و بازار است ، به نمونۀ دیگری از شعر ایشان عنایت بفرمائید : اغنیا مرغ و مسمّا می‌خورند / با غذا کنیاک و شامپا می‌خورند / منزلِ ما جمله سرما می‌خورند / خانۀ ما بدتر است از گردنه / آخ عجب سرماست امشب ای ننه . در اینجا ذکرِ یک نکتۀ ظریف ضروری به نظر می‌رسد و آن اینکه در واقع آن شعر که شما مرقوم فرمودید( دست مزن ! چشم ، ببستم دو دست … ) از نسیم شمال نیست ، بلکه از میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر است . صابر آن را به ترکی گفته ( گورمه ! باش اوسته ، یو مارام گوزلریم / دینمه ! مطیعم کسه رم سوزلریم و … ) بعد نسیم شمال آن را به فارسی ترجمه کرده و به این صورت زیبا به نظم کشیده است ، سید اشرف‌الدین در اوج زیبایی و حلاوت چنین کاری کرده و خودش هم گفته که من آن را ترجمه کرده‌ام . در غیر اینصورت مثل این می‌ماند که کسی شعر حیدر بابای شهریار را از ترکی به فارسیِ منظوم ترجمه کند و بعد به نام خودش چاپ کند. ، ناگفته نگذارم که فقط همین یک نمونه هم نیست ، بلکه سید بزرگوار ما اشعار زیادی از صابر را به فارسی ترجمه کرده و به شعر درآورده که در منابع موجود است . مستحضرید که سید اشرف‌الدین اصالتاً قزوینی است ، در قزوین بدنیا آمده و زبان مادری‌اش زبان آذری ( ترکی ) است .
    جنابعالی در مطلبِ ( این سه نفر – ناصر خسرو و عین القضات همدانی و فروغ فرخزاد و مسالۀ شیطان ) مرقوم فرموده‌اید که :
    « او ( یعنی ناصر خسرو) در کتاب « وجه دین » خود ، بهشت را کنایه از علم و عقل و جهنم را کنایه از جهل می‌گیرد و در مورد شیطان به خدا اعتراض یا عصیان می‌کند که چرا بایست شیطان را آفرید و تو ای خدا از یک طرف دستور عبادت می‌دهی و از سوی دیگر شیطان را بر سر ما حواله می‌کنی . چنانکه گوید :
    ۱- به ما فرمان دهی اندر عبادت / به شیطان در رگ جان‌ها دویدن
    ۲- اگر ریگی به کفش خود نداری / چرا بایست شیطان آفریدن
    و در ادامه می‌فرمائید : « از ناصر خسرو که بگذریم نفر دوم عین القضات همدانی عارف ، شاعر و … » سپس مرقوم داشته‌اید که « اما راجع به شیطان یا ابلیس در نامه‌های عین القضات آمده است که عین القضات از خدا می‌پرسد : حالا گیرم که مردم را ابلیس گمراه کند ، ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ خدایا ، این ترکان زیبارو و مهوشان لوند و تردست را تو آفریدی در بلغار ( = اروپا و … ) و این بلا و فتنه از تست ولی ما از ترس نمی‌توانیم حرف بزنیم . اکنون ابیات عین القضات را با هم می‌خوانیم » :
    ۱- همه رنج من از بلغاریان است / که مادامم همی باید کشیدن
    ۲- همی آرند ترکان (سپیدرویان) را ز بلغار / ز بهر پردۀ مردم دریدن
    ۳- گنه بلغاریان را نیز هم نیست / بگویم گر که بتوانی شنیدن
    ۴- خدایا این بلا و فتنه از توست / ولیکن کس نمی‌یارد چخیدن ( دم زدن )
    ۵- لب و دندان آن ترکان چون ماه / بدین خوبی نمی‌بایست آفریدن
    ۶- که از عشق لب و دندان ایشان / به دندان لب همی باید گزیدن
    اینک چند نکته از درویش ، اولاً خواهش میکنم خوب به این اشعار دقت بفرمائید . وزن و قافیۀ این شش بیت و آن دوبیت یکی است . اینطور نیست ؟ آیا فکر نمی‌کنیدکه هر هشت بیت از یک شعر باشد ؟ پاسخ مثبت است . آری فرامرز جان ، این یک قصیدۀ بلندبالاست که شما دو بیتش را به ناصرخسرو و شش بیت آن را به عین القضات منسوب کرده‌اید . این قصیدۀ ۸۷ بیت دارد و از ناصرخسرو است . این قصیده با این بیت آغاز می‌شود : « خدایا عرض و طول عالمت را / توانی در دل موری کشیدن » و با این بیت خاتمه می‌یابد : « تفکر ناصر از اندیشه دور است / پی این رشته را باید بریدن » .
    دوم اینکه مرقوم فرموده‌اید ناصر خسرو در کتاب « وجه دین » خود در مورد شیطان به خدا اعتراض میکند که از یکسو به ما فرمان طاعت و بندگی میدهی و از دیگرسو شیطان را بر سر ما حواله می‌کنی و بلافاصله آن دو بیت را نقل میفرمائید . شما مطمئنید که این بحث در کتاب وجه دین مطرح شده است ؟ تا آنجا که من می‌دانم « وجه دین » کتابی است در مورد برخی احکام اسلامی به روش باطنی و بنا بر مذهب اسماعیلی . ناصرخسرو در آن کتاب که ظاهرا مهم‌ترین اثر اوست ، مستقیما به معارف دینی از قبیل امامت ، شهادت ، نماز ، روزه ، حج ، زکات و … پرداخته و بسیار بعید است که آن دو بیت در کتاب وجه دین آمده باشد. ناصر خسرو در باب وجه تسمیۀ کتاب خود گفته : « آن را وجه دین یا روی دین نام نهاده‌ام زیرا چیزها را به روی توان شناخت و خردمندی که این کتاب را بخواند ، دین را بشناسد و بر شناخته کار کند و مزدِ کار را به خشنودی ایزد تعالی سزاوار شود » .
    سوم آنکه مرقوم فرموده‌اید : عین القضات قبل از مرگ از سرنوشت خود آگاه شده بود و این رباعی را به او نسبت می‌دهند :
    ۱- ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم / وآن هم به سه چیز کم بها خواسته‌ایم
    ۲- گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم / ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم
    معنای این حرف شما این است که عین القضات ، علم غیب داشته و با عالم غیب مرتبط بوده و از مرگ خود ، آنهم با جزئیات کامل ( که در حصیر آغشته به نفت پیچیده می‌شود و به آتش کشیده خواهد شد) با خبر بوده و دقیقا به همین دلیل قبل از آنکه او را به قتل برسانند ، او از فرصت استفاده کرده و این رباعی را سروده و سپس به قتل رسیده است ؟! این ماجرا قدری به افسانه‌ها شبیه است و باور آن بسیار دشوار است . در حالیکه دکتر ذبیح‌الله صفا به کلی این امر را مردود دانسته و اعلام نموده که احتمالا یکی از مریدان عین‌القضات که شاهد قتل فجیع پیر و مراد خود بوده ، این رباعی را سروده و بعدها آن را به عین القضات نسبت داده اند .
    چهارم آنکه : در بیت پنجمِ شعری که به زعم جنابعالی از سروده‌های عین القضات است، نوشته‌اید که « بدین خوبی نمی‌بایست آفریدن» در حالیکه شکل درست آن چنین است « بدین خوبی نبایست آفریدن » . برادر عزیز ، این موارد که عرض کردم ناشی از همان پراکنده گوئی است . وقتی که می‌گویم پراکندگی و نامتجانس بودن موضوعات ، تمرکز را از شما سلب میکند و نمی‌گذارد تا شما در مطالعه و تحقیق خود دقیق و عمیق شوید ، فوری دلخور می‌شوید و واکنش های تندی از خود نشان می‌دهید که ایهالناس بیائید ببینیدکه درویش چه بخشنامه‌ای صادر کرده که ( این را نگو ، آن را ننویس و . . . ) و در پاسخِ درویش با استمداد از سید بزرگوار ما جناب نسیم شمال میفرمائید که لال شوم ، کور شوم ، کر شوم / لیک محال است که من . . . . فرامرز خان ، این‌ها از اولین عوارض و آفات پراکنده گوئی است . برادر عزیز در وادی هنر و ادبیاتِ اصیل و ارزشمند و متعالی ، نه من حق دارم به شما دروغ بگویم ( مثلا بگویم بَه بَه ، چقدر عالی نوشتی ، از این بهتر نمی‌توان نوشت ) و نه شما حق دارید که با حرف حق ستیزه کنید و با حقایق عناد و لجاج داشته باشید .
    با عنایت به رشد فزاینده و شتابگیر و گسترش غیر قابل تصور علوم و فنون در عصر حاضر ، دیگر نمیتوان مانند گذشته به همۀ علوم رایج زمان احاطه پیدا کرد و دستیابی به همۀ آن‌ها امری محال است . انسانهای موفق در عصر ما کسانی هستند که یک رشته و گرایش خاص را برمی‌گزینند و همۀ عمر خود را صرف مطالعه و تحقیق در آن حوزۀ خاص می‌کنند و یقیناً از رهگذر این تحقیقات و پژوهش‌های تخصصی است که موجبات رشد و توسعۀ علوم فراهم می‌آید . اما شما چه می‌کنید ، شما شعر می‌سرائید ( که خیلی هم خوب است ) داستان می‌نویسید ( که البته به خوبی شعر شما نیست ) از شعر و ادبیات سخن میگوئید ( که بسیار پسندیده است ) اما وقتی از فقه و فلسفه و سیاست و تاریخ و . . . مینویسید ، این نوشته‌های شما دیگر نه تنها چنگی به دل نمی‌زند ، بلکه باعث می‌شود تا در حوزۀ اصلی و تخصصی‌تان دچار بی‌دقتی ،کاستی و نقصان شوید و خواننده‌ای مثل درویش مطلب شما را سطحی (یعنی غیر دقیق و غیرعمیق ) بداند ، همچنانکه در همین وجیزه به چند نمونه از این بی‌دقتی‌ها اشاره شد . شما بیخودی و زیادی سرتان را شلوغ کرده‌اید و همین عامل باعث شده تا اشتباهات قابل اعتنایی در نوشته هایتان راه یابد . درویش فقط همین را میگوید . درویش هیچ بخشنامه‌ای صادر نکرده که « نگو ، نبین ، نشنو و . . . » که شما با آن شعر پاسخم گفته‌اید ، که انگار فتح‌الفتوح کرده‌اید . باز تاکید میکنم که این تنها نظر درویش است و اساساً الزام آور نیست و شما در پذیرش و یا رد آن کاملا مخیّرید . الحمدلله تا این لحظه که به هیچیک از حرفهای درویش گوش نکرده‌اید و با توجه به شناختی که از شما حاصل شده ، تقریبا مطمئنم که منبعد نیز گوش نخواهید کرد ، پس اتهام‌زنی شما و خراب کردن درویش نزد خوانندگان محترم برای چیست ؟
    دوست سخن نانیوشِ لجوجم ، فرامرز خان ، منبعد راجع به هر چیزی که دلت خواست بنویس ، از نجوم و کهکشان راه شیری و سیاره‌های دنباله‌دار گرفته تا ریاضیات و هندسه ، از فلسفه و منطق گرفته تا طب ( بویژه گوش و حلق و بینی که مورد علاقۀ شماست ، چون سوراخ‌های متعددی در آن هست ). یادت که نرفته عزیز ، برایم نوشته بودید : « نویسنده‌ای کتابی نوشته بود با نام سوراخ‌ها در انسان مثلا سوراخ‌هایی در درون و بیرون . در بیرون ۱۲ سوراخ یعنی در سر هفت و پنج سوراخ هم از سر به پائین » . واقعا این‌ها چه بود که نوشته بودید . در اینصورت آیا من حق ندارم بنویسم که شما سوراخ دعا را گم کرده‌اید ؟ خیلی دلت می‌خواهد که پیرامون این قبیل مسائل هم مطلب بنویسی ، خوب بنویس . اصلا به درویش چه ربطی دارد که شما راجع به چه چیزی مطلب می‌نویسید . اما تو را به خدا راجع به هرچیزی که مینویسی درست بنویس ، دقیق و عمیق و کامل بنویس ، طوری که مو لای درزش نرود . آنوقت درویش هم خفقان خواهد گرفت .
    ارادتمند شما – درویش آبکناری
    ۲۴ آذر ۱۳۹۳

  28. لحظه ای با حافظ

    گفتم : انقلاب زمانه فسون است و باد
    گفتا : که چرخ از این فسانه
    هزاران هزار دارد یاد
    گفتم : دست زهد فروشان انگار خطاست بوسیدن !
    گفتا : مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
    گفتم : نمی بینم نشاط عیش در کس
    گفتا : نه درمان دلی نه درد دینی
    گفتم : کسی پرسید :
    تو به فر مایان چرا خود توبه کمتر می کنند
    گفت : چون به خلوت می روند
    آن کار دیگر می کنند
    بگفتم : بیار باده اول به دست حافظ ده
    بگفتا : به شرطه آنکه ز مجلس سخن به در نرود
    گفتم : آسایش دو گیتی چه گونه است در فاصله ی دوست و دشمن
    گفتا : با دوستان مروت با دشمنان مدارا
    بگفتم : وفا و عهد نکو باشد …
    بگفتا : و گر نه هر که بینی ستمگری داند
    گفتم : کسی گفت : چگونه است که پرده دار به شمشیر می زند همه را
    گفت : کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
    گفتم : تا کی ؟!
    گفت : این معامله تا صبحدم نخواهد ماند !
    گفتم : حالی درون پرده بسی فتنه می رود
    گفتا : تا آن زمان که پرده بر افتد چه ها کنند
    بگفتم : نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس
    بگفتا : پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت ( رها )
    بگفتم : یاد باد آن روز گاران یاد باد
    بگفتا : روز وصل دو ستداران یاد باد
    گفتم : عجیب حس گریه دارم !
    گفتا : خوش آن کسان که دلی شادمان کنند !
    گفتم : کسی پرسید : چنگ و عود چه تقریر می کنند ؟
    گفت : پنهان خورید باده که تعزیر می کنند !
    گفتم : این چه هنگام است که در میخانه ببستند
    گفت : تا در خانه تزویر و ریا بگشایند
    بگفتم : ریش و خرقه و لباس آیا غایت دینداری ست ؟
    بگفتا : پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم .
    ( جناب طاهری عزیز این شعر بلند است و من فعلا قطع می کنم و یک شعر دیگر هم می نویسم با نام ” پژواک کا شا کاش ”
    روز در آن جا ، چگونه بود عزیزمن !
    روز شاد ، و یا که عزا و ماتم ؟
    روز اینجا ، با حجم گریه و غلظت اندوه می گذرد !
    و شب ، با دریغا دریغ
    و هفته ها
    پر از آه
    و هر ماه
    لبریز می شود
    هزارها افسوس
    و تمام سال
    میلیونها هیهات
    کار ما شده هی کاشا کاش
    کاش ماه در محاق نمی ماند و
    آسمان سرا سیمه نمی گریخت
    کاش بر می گشتی و سخن می گفتی با من !
    و کاش فصلی از فصلهای سال
    آزادی می شد و
    کوچه پراز صدای بال سفید کبوتر
    و کاش …
    و کاش…
    ۲۴ آذر ماه ۹۳ فرامرز شکوری

  29. جناب درویش عزیزم سلام !
    شعر ناصر خسرو : اگر ریگی به کفش خود نداری … از کتاب شناختنامه فروغ فرخزاد به نقل از دکتر صدرالدین الهی نوشتم .
    نکته دوم ، راجع به بهشت و جهنم از این که وجه دین و سایر آثار ناصر خسرو ، آکنده از این تاویلات است ( من این مطلب را از کتاب قرآن شناخت خرمشاهی نقل کردم )
    نکته سوم ، شعر همه ی رنج من از بلغاریان …( بنگرید به کتاب نامه های عین القضات همدانی به اهتمام علینقی منزوی – عفیف عسیران بخش دوم صفحه ۷ تحت عنوان ابلیس را بدین صفت که آفرید ؟)
    نکته چهارم ، این که عین القضات مرگ خود را با شعر خویش پیش بینی کرده بود (رجوع کنید به تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی جلد ۹ )
    نکته پنجم ، هنوز نه از فقه چیزی گفته ام و نه از سیاست در این سایت . حال آنکه سالها در دانشگاهها ی آزاد و پیام نور لمعه دمشقیه شهید اول و شرح لمعه شهید ثانی را تدریس کرده ام و استاد من در فقه دکتر علیرضا فیض بود و در اصول فقه دکتر ابوالقاسم گرجی – ایشان مجتهد بودند .
    ارادتمند شما – فرامرز شکوری ۲۴ آذر ۹۳

  30. چه لذتی دارد ببینی بچه های پاپتی آبکنار(ببخشید) در ادبیات به کجا رفته اند حرف به حرف کلمه به کلمه این همه تفسیر؟ مایه افتخارید! قطره و دریا فرامرز عزیز جمع دوستان رای به نظر استاد درویش داشتند هر چند شاگرد شماست ادامه دهید استفاده میکنیم درنوشته ۲۴ آذر برای اثبات به،،،،،،،،، قسم نخورید حرفهای شما متین دقیق و علمی است و قابل استفاده، پذیرفتن نصایح چیزی از بزرگی شما کم نمیکند از استاد درویش نیز میخواهم مستعارالدوله را جور دیگری تفسیر نماید بروید بحثی دیگر موفق باشید

  31. سلام خدمت جناب طاهری عزیز
    بنده نه به اندازه این دو عزیز اطلاعات ادبی دارم و نه قصد دخالت ؛ولی باور بفرمایثید مناظره این دو عزیز هیچ سودی ندارد چون فقط با بکار بردن کلمات و جملات ادبی قصد تخریب همدیگر را دارند ولا غیر.
    اگر قرار است که باهم گفتمان کنند دیگر چرا این همه از فضل و دانش خود میگویند و دیگری را به نفهمیدن و کج اندیشی متهم میکنند؛تجربه نشان داده که بعد از مدت کوتاهی این بحث به حریم شخصی افراد میرسد و آنجاست که دیگر نمیشود کاری کرد ؛پس اگر این دو ادیب فرزانه و گرامی که هر یک در جای خود عزیز و دوست داشتنی هستند سعی کنند از هتک حرمت و بی احترامی به همدیگر دست بردارند تا دیگران هم از این گفتمان استفاده کنند؛چرا که اگر این موضوع ادامه یابد تنها این دو عزیز نزد عده ای خوب و موجه و نزد عده ای بد و نا موجه جلوه خواهند کرد.
    درپناه حق باشید.

    1. مهمان گرامی ، با اسم زیبای باران
      ما هم با امیدواری و نگرانی به این مناظره چشم دوخته ایم ، از طرفی مثل سرور گرامی ، آقای “یاران آبکناری” از این همه دانش و توانایی دو استاد آبکناری به وجد می آییم و از طرف دیگر این سایش های غیر لازم ، هر آبکناری و گیلانی ادب دوست و فرهیخته را مشوش می کند.
      امید آنکه تمام بحث ها به روال دوستانه و سازنده برگردد.
      از آنجا که به شما و خانوادۀ بزگوارتان ارادت دیرینه داریم ، از شما تقاضا می کنم بیشتر به ما سر بزنید.
      یا علی

  32. به نام حضرت دوست
    اگر عزیزان به خاطر داشته باشند آخرین نوشته‌ام با این دعا آغاز شده بود : « بارالها ، باران صبرم فرو ریز » . دیری نپائید که « باران » آمد . به قول جناب طاهری عزیزو بزرگوار ( مهمان گرامی، با اسم زیبای باران ) آمد . بسیار خوشحالم از اینکه پس از « یاران گرامی » ، اینک « باران عزیز » به بحث جنجالی ما وارد شده‌اند . ضمن خیر مقدم به آن بزرگوار، از اینکه بحث ما در ادامۀ مسیر خود دچار اعوجاج شد و وضعیت نامناسبی پیدا کرد ، شرمنده‌ام و اگر از این رهگذر موجبات تکدر خاطر عزیزان فراهم گردید ، از محضر مبارک همۀ بزرگوارانی که کریمانه و صبورانه ، بحث نازیبا و کج و کولۀ ما تحمل فرمودند ، عذرخواهی می‌کنم . برای احساسات پاک ایشان ارزش و احترام فراوان قائلم و بر آستان بردباری و شکیبائی‌شان سر تعظیم فرود می آورم . با کلیات نظر جناب باران موافقم ، اِلا در یک‌مورد . و آن اینکه خواسته باشم فضل و دانش خود را به رخ بکشم ، حاشا ، حاشا که هرگز به این مقوله نیاندیشیده‌ام . شاید درست‌تر آن باشد که بگوئیم در بحث و جدلی که وصفش رفت ، گاهی برای هم رجز نیز خوانده‌ایم .
    باران عزیز ، درویش آدم بی ادبی نبوده و نیست . درویش حرمت همۀ مخلوقات عالم را پاس می‌دارد ، چه رسد به انسان شریفی همچون فرامرزخان شکوری که ادیب است و شاعر . خاکِ پای عزیزانی که در حوزۀ شعر و ادب دستی بر آتش دارند ، توتیای چشم درویش است و درویش به دوستی و همکلامی با آنان ( اگر لیاقتش را داشته باشد ) افتخار می‌کند . اساساً ورود من به این مباحث ، علاوه بر عشق و ارادتم به زادگاه و همولایتی‌هایم یعنی آبکنار عزیز و آبکناریان دوست داشتنی ، مغتنم شمردن فرصتی بود که جناب طاهری عزیز فراهم ساختند و پایبندی به تعهد و قول و قراری که پیشتر با آن بزرگوار گذاشته بودیم . فرصت گفت و گو ، فرصتی که قرار بود به تبادل آرا و تضارب اندیشه‌ها بیانجامد . فرصتی که ما از دست دادیم . ( ظاهراً هم ورود ممنوع رفته‌ایم و هم از چراغ قرمز عبور کرده‌ایم ، که در اینصورت مستحق جریمه‌ایم ) اما بی تردید حضور درویش در این عرصه ، نه پی نان بود و نه پی نام . به همین دلیل بی‌نام و نشان بودن را برگزید . به قول حافظ « ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم » بلکه از سرِ عشق و ارادت به آبکنار وارد این فضا شده‌ایم . درویش البته آبکنار و سایت وزین « آبکنار ما » را خانۀ دلدار میداند و به آن عشق می‌ورزد . شاید عیبی هم نداشته باشد اگر در این رهگذر چهار تا فحش و ناسزا نصیب‌مان شود .
    به می پرستی از آن نقش خود برآب زدم / که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن
    ارادتمند شما خوبان . درویش آبکناری
    اول دیماه ۱۳۹۳

  33. استاد گرامی جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    ۱- فکر می‌کردم وقتی بنویسم که هم آن دوبیت و هم آن شش بیت از قصاید حکیم ناصر خسرو قبادیانی است ، حتما جهت حصول اطمینان از صحت و سقم نظر درویش ، دیوان آن حکیم را تورّقی می‌فرمائید و بعد که به رای العین مشاهده فرمودید که آن شعر از سروده‌های آوارۀ یمگان است ، لابد زحمت می‌کشید و دو سه سطری خطاب به درویش می‌نویسید که « حق با شماست » . چه خوش خیال بود درویش . استاد بزرگوارم نه تنها این کار را نکردند ، بلکه در پاسخ مرقوم فرمودند که : « شعر ناصرخسرو : اگر ریگی به کفش خود نداری … از کتاب شناختنامه فروغ فرخزاد به نقل از دکتر صدرالدین الهی نوشتم. » بنده که عرض نکردم این شعر از شاعر دیگری است ، بنده عرض کردم نه تنها آن دو بیت بلکه آن شش بیت هم ( که حضرتعالی از قول جناب عین القضات نقل فرموده بودید ) از همان قصیدۀ بلند ناصرخسرو است . سوال اینجاست که وقتی دیوان ناصرخسرو موجود است و در دسترس ، چرا باید دو بیت از شعر ناصرخسرو از قول دکتر الهی نقل شود ؟ با این استناد کار خراب‌تر شد ، انگار که در خصوص شعر ناصرخسرو ، حرف اول و آخر را جناب دکتر صدرالدین الهی می‌زنند ( اصلا قصد اسائۀ ادب به ساحت شریفِ آن انسان بزرگ و ارزشمند را ندارم ) . دکتر الهی از روزنامه‌نگاران بنام و شناخته شده‌ای هستند که فعالیت روزنامه‌نگاری خود را از سال ۱۳۳۱ در روزنامۀ کیهان آن روزگار شروع کردند . حوزۀ تخصصی ایشان روزنامه‌نگاری و گفت و گوهای مطبوعاتی به شیوۀ مدرن بوده است ، لذا از نگاه اهالی فرهنگ و رسانه ، ایشان از اساتید مسلم روزنامه نگاری و از بنیانگذاران ژورنالیسم مدرن به شمار می‌روند . او در کارنامۀ خود گفت و گوهایی با بزرگان فرهنگ و سیاست داشته که از آن جمله می توان به گفت و گوی ایشان با علی‌اکبر دهخدا ، محمد معین ، پرویز ناتل خانلری ، سیدضیاءالدین طباطبائی و صادق چوبک اشاره کرد. وی در سال ۱۳۵۷ به آمریکا رفت و دیگر به ایران برنگشت . ( هرکجا هست خدایا به سلامت دارش ) . ایشان انسان فرهیخته ، وارسته و محترمی هستند و صدالبته صاحبنظر در حوزۀ ژورنالیسمِ مدرن و علوم ارتباطات ، کما اینکه سالها سابقۀ تدریس روزنامه نگاری و گزارش نویسی در دانشکدۀ علوم ارتباطات را نیز در کارنامۀ فعالیتهای علمی و فرهنگی خود دارند .
    ۲- اینکه فرموده‌اید : « راجع به بهشت و جهنم از این که وجه دین و سایر آثار ناصرخسرو ، آکنده از این تاویلات است » کاملاً حق با شماست . اما این دو بیت ( به ما فرمان دهی اند عبادت / به شیطان در رگ جان‌ها دویدن . اگر ریگی به کفش خود نداری / چرا بایست شیطان آفریدن ) در کتاب وجه دین نیست ، بلکه در قصاید اوست . در حالیکه شما این دو بیت را از کتاب وجه دین نقل کرده بودید .
    ۳- در مورد نکتۀ سومِ شما ، باید عرض کنم که من کتاب « نامه های عین القضات همدانی» به اهتمام دکتر علینقی منزوی و دکتر عفیف عسیران که انتشارات اساطیر منتشر کرده و در سه جلد میباشد را تهیه کردم . اما آن بخش را که جنابعالی به آن اشاره داشتید ( ابلیس را بدین صفت که آفرید ) پیدا نکردم . ناگفته نماند که در این مدت زمان کوتاه امکان مطالعۀ دقیق آن برایم میسر نگردیده و فقط این سه جلد را اصطلاحاً تورّق کرده‌ام . تقاضا می‌کنم لطفا بفرمائید که آن موضوع مورد نظر جناب عالی در کدامیک از سه جلد و در چه صفحه‌ای آمده است .
    ۴- به توصیۀ جنابعالی به کتاب تاریخ اجتماعی ایران ، نوشتۀ مرتضی راوندی ( جلد نهم ، فرقه‌های مذهبی در ایران ، صفحۀ ۲۱۵ در خصوص پیش بینی عین القضات از چگونگی به قتل رسیدنش ) مراجعه کردم . زنده یاد راوندی ماجرای پیش بینی عین القضات از نحوۀ اجرای مرگش، آنهم با جزئیات دقیق ، آنگونه که در رباعی مورد بحث آمده را تایید نکرده‌اند ، بلکه به عنوان یک راوی منصف و مورخی زبده و امانتدار ، فقط آن را نقل کرده‌اند . منبعی که جناب راوندی به آن استناد کرده‌اند کتابی است با عنوان « احوال و آثار عین القضات همدانی » تالیف دکتر رحیم فرمنش که از سوی انتشارات اساطیر چاپ و منتشر شده است . اما همانگونه که قبلا عرض کردم زنده یاد دکتر ذبیح‌الله صفا نوشته‌اند : « احتمالا یکی از مریدان عین القضات که شاهد قتل فجیع پیر و مراد خود بوده ، آن رباعی را سروده و بعدها آن را به عین القضات نسبت داده‌اند. »
    ۵- در خصوص نکتۀ پنجم ، قبلا هم عرض کردم که : هیچ آدابی و ترتیبی مجوی / هرچه می‌خواهد دل تنگت بگوی . اما درست و دقیق و کامل بگوی .
    عزت زیاد
    ارادتمند شما – درویش آبکناری
    دوم دیماه ۱۳۹۳

  34. جناب درویش بسیار عزیزم سلام
    راجع به غیرت ورزیدن شیطان و عین القضات نخست دوسه کلمه بنویسم وبعد آن شعر همه ی رنج من از بلغاریانست را یک کمی تو ضیح بدهم و بعد هم ابلیس را بدین صفت که آفرید. حافظ می گوید: غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن / روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد . این معنای ساده غیرت ورزیدن است . اما معنای عمیق تری هم از آن وجود دارد که از زبان شیطان بیان شد : بر نتافتن وجود دیگری در کنار خداوند و مستحیل دیدن همه چیز در ذات باری تعالی . بی جهت نبود که که احمد غزالی صاحب سوانح عشاق ( برادر امام محمد غزالی، و بر خلاف رای وی ) شیطان را سلطان الموحدین می خواند. و عین القضات از عاشقی شیطان اینهمه دفاع می کرد. جالب است که عین القضات همدانی ، نویسنده و عارف بزرگ ایرانی در قرن ششم ، می گوید هر چه خداوند از شیطان خواست آدم را سجده کند ، امادر سرسر ( و پنهانی ) از او خواست که آدم را سجده نکند. و اما در نامه های عین القضات همدانی به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عسیران ، بخش دوم ، چاپخانه ی حریت بیروت ۱۳۵۰صفحه ۷ راجع به ” ابلیس را بدین صفت که آفرید ؟” عین القضات می نویسد :” … گیرم که خلق را ابلیس اضلال کند ، ابلیس را بدین صفت که آفرید ؟
    اما موسی صفتی باید تا در حال مستی گوید :” ان هی الا فتنک “. ” و اضلهم السامری ” چه معنی دارد ؟ بار خدایا ! تا کنون خاک بر سر می کردم از دست سامری و می گفتم :
    همه رنج من از بلغار یانست / که مادامم همی باید کشیدن
    اکنون استغفار همی کنم و می گویم :” ان هی الا فتنک تضل بها من تشاء و تهدی من تشا ء” از سخن های خود بقیه ابیات :
    همی آرند ترکان را زبلغار / زبهر پرده ی مردم دریدن
    گنه بلغاریان را نیز هم نیست / بگویم گر تو بتوانی شنیدن
    خدایا این بلا و فتنه از تو است / ولیکن کس نمی یارد چخیدن
    لب و دندان این ترکان چون ماه / بدین خوبی چه بایست آفریدن !
    که از بهر لب و دندان ایشان / به دندان لب همی باید گزیدن ؟
    گیرم که بلغاریان پرده مردم می درند ، اما ایشان در بلغار از کجا آمدند ؟
    اما ایکاش عین القضات این اشعار را به نقل از ناصر خسرو می نوشت و این کار را نکرد و چرا ؟ و چرا تاکید می کند ” از سخن های خود بقیه ابیات ” عین القضات شاعر هم هست و در همین کتاب از شعر های خودش استفاده میکند و یا شعر های دیگران هیچ معلوم نیست که مثلا گو ینده شعر زیر کیست :
    ای نوش لبان چو زهر نابی بر من / وی رحمت دیگران عذابی بر من
    دستم نگری و دست تابی بر من / خورشید جهانی و نتابی بر من
    یا : خواهیم بخوان ، خواه مخوان ، خواه بران !/ یک رویه شده است مر مرا با تو شمار
    در هر حال شاعران را اگر می شناسید برایم بنویس!
    موفق باشید -۲دی ۹۳ فرامرز شکوری

  35. سلام و عرض ادب خدمت شما (درویش عزیز)
    اول از همه عذر خواهی من را بابت اینکه نتوانستم با ادبیات درستی منظور خود را برسانم پذیرا باشید؛ واما بعد از آن اگر در جریان باشید در گذشته نه چندان دور استاد شکوری در بحثی مشابه این با چند تن از دوستان قرار گرفت که پس از مدتی بخاطر استفاده از کلمات و جملات نیش دار از هر دو طرف؛ ماجرا به خانواده و مسایل حاشیه ای کشیده شد.
    من از هر دوی شما بزرگواران که مایه مباهات و سربلندی ما آبکناریها هستید تمنا میکنم در فضایی آرام و به دور از غرض ورزی ادامه مسیر کنید تا ما در کنار آموزش و یادگیری از محضر شما لذت ببریم.
    سلامتی و تندرستی هردوی شما بزرگواران را آرزومندم.
    فرزند کوچک شما (باران) ۳دی ماه ۹۳

  36. پیشنهاد چند گفتمان پیرامون مناظره
    گفتمان اول : ایدئو لوژی و خصوصیات و آفات آن . اید ئو لوژی کردن جامعه و دین / آیا اید ئو لوژی ، تاکید بر عشق و عاطفه و نفرت دارد ؟ آیا گشودن اید ئو لوژی ، بستن باب تفکر است ؟ آیا وقتی کسانی وارد معبد ا ید ئو لوژی شوند باید کفشهای عقل شان را در آورند ؟ آیا طرفداران اید ئو لوژی ، جامعه ی مقلد ، منفعل ، مداح ، تجلیل گر ، منقاد و متظاهر می خواهد ؟ یا جامعه ای محقق ، فعال ، تحلیل گر ، منتقد و صادق ؟
    گفتمان دوم : دین سیاست زده و سیاست دین زده و یا همان دین و دولت چو با هم آمیزند / اقتداری عجب بر انگیزد . آیا دین مقدس را با سیاست غیر مقدس آمیختن آب در هاون کو بیدن است ؟ به اصطلاح سکو لار شدن دین ( معنا و مبنای سکولاریسم )
    گفتمان سوم : پارا دوکس اسلام و دمو کراسی . آیا ما دمو کراسی یا مردم سالاری دینی داریم ؟ اصلا دمو کراسی می تواند دینی باشد ؟ اصلا چیزی با نام حکومت دینی دمو کرا تیک می تواند وجود خارجی داشته با شد ؟
    گفتمان چهارم : چرا و به چه علت بسیاری از عرفا و صوفیان از قدرت و ثروت و سیاست کناره گرفتند ؟
    گفتمان پنجم : شعر و ادبیات ( شعر های نیمایی ، سپید ، آسان ، مفهوم گرا ، موضوع گرا ، گفتاری ، خواندیدنی ، موج نو ، حجم یا پست مدرن ، پریسکه ، شعرک ، هایکو و…. )
    گفتمان ششم : روحانیون در ادیان ( از موبدان و هیر بدان دین زردشت گرفته تا کشیش و اسقف مسیحیت و خاخام یهود و شیخ و آخوند و مفتی در اسلام )
    دوستان عزیزو خوانندگان محترم اگر تمایل دارند ، در این گونه مباحث شرکت نمایند و یا دست کم در نفی یا اثبات چنین گفتمان هایی اظهار نظر بفرمایند که مزید بر تشکر و امتنان خواهد بود.
    ۳دی۹۳ فرامرزشکوری

  37. ضمن عرض سلام و ارادت به محضر سروران گرام عالیجنابان طاهری عزیز، استاد شکوری و درویش خان آبکناری اشعار می دارد که آنچه در پی می آید ماحصل یافته های حقیر است از فهم سی و اندی پیام در مناظره ذیربط. بدیهی است از آنجا که از توانش ادبی بی بهره ام،از همه عزیزان بابت ورود سرزده به گلشن فرزاتگان پوزش می طلبم. به قول مولانا :خویشتن را من نمی بینم هنر/ تا شوم مقبول این مسعود در. بیت ۹۸۸ ص ۳۰۳
    بی آهو کسی نیست اندر جهان/چه در آشکارا چه اندر نهان.شاهنامه بروخیم ج ۸ ص ۲۳۹۵ بیت ۱۴۶۰
    جناب طاهری عزیز؛ باور بفرمایید وقتی با مطالبه توام با اصرار پیام جناب درویش در خصوص درست نویسی استاد شکوری گرامی مواجه می شوم به یاد درخواست غیر متعارف سلطان محمود از ابوریحان در مقاله سوم از چهار مقاله عروضی سمرقندی می افتم .وقتی سلطان محمود ابوریحان را از زندان بیرون آوردبا وی چنین گفت:”یا ابو ریحان اگر خواهی از من برخوردار شوی سخن بر مراد من گوی نه بر سلطنت علم خویش”.ابن را نوشتم تا بگویم عرصه مناظره ادبی عرصه ارائه یافته ها و ایضاح معانی است نه پذیرش اندیشبوم مورد نظر طرفین.به قول مانتیاس شخصیت خیالی کتاب آکاستوس :”زبان فقط تفریحگاه ماجراجویان نویسنده نیست-باید اکنون کارساز و در خدمت جامعه باشد”
    آنچه فهمیدم:
    ۱-موضوع مرحوم کاظم برگ نیسی:به نظر حقیر اگر “نیسی” پسوند نام مبارک جناب کاظم برگ است،عدم اشاره به آن فاقد اشکال است.
    ۲-موضوع “جم خانه” یا “جمع خانه”:مرحوم نور علی الهی از علمای مسلک اهل حق در فصل ششم کتاب خود به نام ” برهان الحق” هر دو را صحیح می داند اما کاربرد جم خانه در مکتوب او بیشتر از جمع خانه مشاهده می شود.
    ۳- موضوع تعلق شعر مورد مناقشه:این شعر علاوه بر اینکه در ص ۱۸۹ تمهیدات عین القضات آمده در ص ۴۱۹ کتاب نفحات الانس جامی نیز به عین القضات منسوب است.در دیوان مصح استادان مینوی و محقق نیز تعلق این شعر به ناصر خسرو مورد تایید قرار نگرقته و نتیجتا”در تصحیح دیوان نیامده است.دلیل آن هم روشن است.ناصر خسرو نه تنها اعتقادی به قضا و قدر نداشته بلکه در تمامی آثارش انسان را مسئول اعمالش می داند.
    ۴-موضوع پرومته:ویل دورانت در ص ۶۱ خلاصه داستان تمدن کتاب دوم زندگی یونان به نقل از “هسی یودوس” محبوبترین شاعر کلاسیک یونان بعد از هومر می آورد:”هنگامی که پرومته آتش را از آسمان دزدید زئوس سخت خشمناک شد…”
    ۵-موضوع تعداد واژه ساقی:در دیوان حافظ استعمال این واژه ۱۰۷ بار است نه ۱۰۳ بار.
    موضوع پیش بینی عین القضات:اتفاقا” دکتر ذبیح اله صفا در کتاب تاریخ ادبیات ایران فصل سوم از کتاب خلاصه جلد اول و دوم ص ۳۵۱ می گوید عین القضات خود این حال را بیش بینی می کرد.
    ۶- موضوع حافظ هفت خط:در مورد این برداشت جناب درویش از حافظ به گفته استاد اسلامی ندوشن بسنده می کنم:به نظر می رسد هر کسی می خواهد حرف دل خود را از این مرد بشنود و در واقع گمشده خود را در لابلای این غزلها پیدا کند.در نهایت هر کسی می خواهد خودش را پیدا کند” ادامه دارد…

    1. دوست عزیز آقای هخامنشی ، سلام
      با پیوستن شما به این مناظره ، ویترین علم و ادب و فرهنگ آبکنار ما درخشان تر می شود.
      یا علی

  38. دوست عزیز و گرامی جناب آقای فرزاد هخامنشی ، سلام
    از حضور عالمانه و فاضلانۀ جنابعالی در این عرصه بسیار خوشحالم و آن را به فال نیک می‌گیرم . امیدوارم حضور موثر حضرتعالی با روشنگریهای که خواهید فرمود موجب شود تا از حضیضی که در این بحث گرفتار آمده‌ایم رهائی یابیم و به یُمنِ همّت و به مدد دانش شما آن را به اوج برسانیم . به نظرم بیش از حد متعارَف خضوع و خشوع به خرج داده و شکسته نفسی فرموده اید . از مطلب کوتاه اما نغزتان به راحتی می‌توان دریافت که اهل فضل و کمالات هستید و این مایۀ مسرت و مباهات ماست . مواردی را که حضرتعالی برشمرده‌اید البته قابل تامل است . تلاش خواهم کرد تا مجددا به بررسی دقیق‌تر آنها بپردازم و اگر نفیاً یا اثباتاً به نتایج قابل عرضی رسیدم ، متعاقباً به استحضار برسانم .
    اجازه میخواهم به پیروی از اغتنام فرصت ، یک تقاضا و یک پرسش را مطرح کنم . تقاضایم این است که یکی از محورهای پیشنهادی استاد شکوری ( گفتمان ششگانه ) را انتخاب کنید و با ایشان وارد بحث شوید . ما که در مناظرۀ اول خراب کردیم . به قول معروف با اولین پیاله بدمستی کردیم . بلکه جنابعالی بتوانید با آغاز مناظره ای دیگر ، هم چهره نازیبا و درب و داغان مناظرۀ ما را ترمیم و اصلاح بفرمائید و هم اینبار ما از شما بیاموزیم . و پرسش من این است که به نظر جنابعالی ( با توجه به بررسی های دقیقی که انجام داده‌اید ) شعر مورد بحث ما ، سرودۀ ناصرخسروست یا سرودۀ عین القضات همدانی و یا سرودۀ شاعری دیگر .
    پیشاپیش از عنایتی که در خصوص اجابت تقاضایم مبذول می‌فرمائید و پاسخی که به پرسش طرح شده خواهید داد صمیمانه تشکر و قدردانی می‌کنم .
    دوستدار و ارادتمند شما – درویش آبکناری
    سوم دیماه ۱۳۹۳

  39. استاد بزرگوارم ، جناب فرامرزخان شکوری ، سلام
    مطلب اخیرتان را به دقت خواندم . فرصتی دست داد و طی روزهای اخیرکه بیشتر ایام هفته تعطیل بود ، قسمت‌هایی از نامه‌های عین القضات را نیز مطالعه کردم . مهم‌ترین موضوعاتی که عین القضات در آن نامه‌ها به آن پرداخته‌ عبارتند از : حب قرآن و عشق به رسول خدا ، ضرورت وجود پیر و مراد برای مرید ، ستایش ابلیس ، پیروی از مسلک حلاج ، ذکر مراتب تصوف ، دعوت به انجام فرائض دینی ، بیان تنهایی خویش و … . در مورد غیرت ورزیدن شیطان و برنتافتن وجود دیگری در کنار خداوند ، کاملا حق با شماست و بنده در این‌خصوص نظری ندارم . اما بحث من در مورد آن شعر است . به گمان حقیر جناب عین القضات شعر ناصر خسرو را در نوشتۀ خود نقل نموده بی آنکه نامی از ناصرخسرو برده باشد . این کاری است که خیلی ها کرده‌اند و می‌کنند . گاه اندیشمندان و نویسندگان برای رساندن پیام خود و بیان صریح و روشن‌نظر و دیدگاه خود از شعر شاعران دیگر استفاده می‌کنند بی آنکه سرایندۀ شعر را معرفی کنند . فکر می‌کنم بنده و جنابعالی نیز در همین بحث‌های اخیر خود چنین رفتاری داشته‌ایم . مثلا جنابعالی در یکی از نوشته‌های‌تان شعر « شبهای هجر را گذراندیم و زنده‌ایم / ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود » آورده بودید ، بدون اینکه ذکری از سرایندۀ آن به میان آید ، تا اینکه به درخواست حقیر شاعر مورد بحث یعنی شکیبی اصفهانی را ( البته پس از هفته‌ها تاخیر ) معرفی فرمودید .
    آنگونه که نوشته‌اند ناصرخسرو در سال ۳۹۴ به دنیا آمده و در سال ۴۸۱ بدرود حیات گفته و عین القضات ۱۱ سال بعد از مرگ ناصرخسرو ، یعنی در سال ۴۹۲ به دنیا آمده و در ۵۲۵ ( در ۳۳ سالگی ) به طرز فجیعی به قتل رسیده است . اگر این صغری و کبری درست باشد ( که احتمالا هست ) می‌خواهم چنین نتیجه‌گیری کنم که شاعر آن قصیده ناصرخسرو بوده و احتمالا نسخه‌ای از آن به دست عین القضات افتاده و او ابیاتی از آن قصیده که با اندیشه‌هایش در مورد شیطان هماهنگ بوده را در نوشتۀ خود نقل کرده بی‌آنکه نامی از ناصرخسرو برده باشد و با توجه به شناختی که از عین القضات داریم قطعا او هیچ قصد و غرضی هم از این کار نداشته و فقط می‌خواسته از این طریق اندیشه هایش را شفاف و روشن بیان کند .
    استاد عزیز ، در مورد آن دوسه بیتی هم که در انتهای مطلب‌تان مرقوم فرموده‌اید ، باید عرض کنم که اولا خواهش می‌کنم دوباره مرا پی نخود سیاه نفرستید ، در ثانی به گمانم آن دوسه بیت از سروده‌های شاعر معاصر فرامرز شکوری آبکناری است که البته هنوز به چاپ نرسیده است .
    سلامت و تندرست باشید .
    دوستدار و ارادتمند شما ، درویش آبکناری
    چهارم دیماه ۱۳۹۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *