بایگانی دسته: فرهاد

شطرنج در مدرسۀ خیّام

تقدیم به معلم پیشکسوت آبکنار ، آقای عبدالمناف قربان نژاد

23hnkib

می دانیم که شطرنج در دوران انوشیروان از هند به دربار ایران رسید. فرمانرویان هند برای فرار از پرداخت مالیات به ایران شطرنج را همراه با هدایایی به دربار می فرستند و میخواهند که ایرانیان راز و رمز این بازی را در مهلتی هشت روزه بگشایند. و بازپرداخت مالیات را مشروط به حل این معما میکنند. هندیان مطمئن بودند که پادشاه ایران زمین را آچمز کرده اند. درباریان یک هفته تمام بر صفحه شطرنج زل زدند و مات و مبهوت مهره های شطرنج را سبک و سنگین کردند بی آنکه راه به جایی ببرند. پس بزرگمهر حکیم به کمک فراخوانده شد و در مهلت یک روزه سرنوشت ساز راز های این بازی را گشود و با حرکتی سریع هند را کیش و مات کرد. بزرگمهر در فرصتی کوتاه بازی تخته نرد را بر پشت صفحه شطرنج طراحی کرد و آن را به دربار هند بازپس فرستاد. از هندیان خواسته شد که راز و رمز بازی تخته نرد را در مهلتی هشت روزه باز گشایند. در غیر اینصورت باید دو برابر مالیات بپردازند. بزرگمهر حکیم با این حرکت به فرمانروایان هند فهماند که به نفع آنهاست که دیگر فیلشان یاد هندوستان نکند. این خلاصه آن چیزی است که در شاهنامه نقل شده است .البته در شاهنامه نوشته نشده و هیچ کس هم ادعا نکرده  که  هم کاسپارف وهم بابی فیشر ایرانی اند و از نوادگان بزرگمهرند.

نیز میدانیم که شطرنج مستقیما” به آبکنار نیامده است. چون آبکنار در زمان انوشیروان پایتخت ایران نبود. اینکه آبکنار پایتخت ایران نبوده و نیست مشکل آبکنار نیست. چون بسیاری از همشهری های آبکناری من به نوعی ناسیونالیسم محلی گرایش دارند. یعنی خودشان را آبکناری میدانند نه گیلانی یا شمالی و یا حتی ایرانی. یک روز با همسفری در اتوبوس سر صحبت را باز کردم .لهجه بسیار دلنشینی داشت. پرسیدم کجایی هستید؟

ادامه خواندن شطرنج در مدرسۀ خیّام

زنگ خط در مدرسۀ خیّام

تقدیم به روح بلند معلم فقید آبکنار  ،  آقای حجت الله امانی

Writing

 یکی از درس های دوره دبستان ما در  مدرسه خیام خط بود ، خط میخواندیم ، نه ببخشید خط می نوشتیم ، معذرت میخواهم خط رونویسی میکردیم ، اداره فرهنگ هرسال یک دفتر خط چاپ میکرد و ما دانش آموزان از روی آن رونویسی میکردیم ، چرا رو نویسی ؟ چون پیدا کردن کسی که از هنر خط بهره ای برده باشد و سر و کله زدن با بچه ها را دوست داشته باشد اگر نگویم غیر ممکن بود  دشوار می نمود ، آنهایی که از خط سر در می آوردند یا اصلا” به مدرسه و مکتب خانه نرفته بودند و یا معلم شان در استخدام اداره فرهنگ نبود. حالا شاید کسی بپرسد که چه لزومی داشت که بچه های مدرسه رو خط بنویسند. واضح است که خط نزد ایرانیان هنر است و بویژه خط نستعلیق و خط شکسته و سالم و خط میخی و چکشی نزد ایرانیان است و بس ،  و قرار بود که همه دانش آموزان  این مملکت هنر ملی را یاد بگیرند و مثلا” آبکنار هر سال پنجاه نفر هنرمند خطاط تحویل جامعه بدهد ، این بماند که آیا آبکنار به این همه خطاط نیاز داشت  یا نه ، همینطور هر مدرسه ای در خمیران ، کپورچال و یا یافت آباد  موظف بود که همه دانش آموزانش را هنرمند خطاط بار بیاورد ، هیچ کس جرأت نداشت بپرسد که  این چه هنری است که همه اهالی یک کشور از آن بهره مندند. کدام هنر را در دنیا با تولید انبوه تشویق و ترویج میکنند.

حالا فرض کنید که اداره فرهنگ  ترویج یکی دیگر از هنرهای ملی یعنی  شعر را هدف قرار داده بود و فرض کنید که اتفاقا در این کار هم موفق شده بود و هر سال تعداد انبوهی حافظ  تحویل جامعه میدادند ، چه بلبشویی می شد آنوقت بر سر هر کوی و برزنی و  سر هر پاساژ و چهار راهی بودند ده ها جوان که در هم می لولیدند و : زلف آشفته خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست.

ادامه خواندن زنگ خط در مدرسۀ خیّام

یادش بخیر مدرسۀ خیّام

یادش به خیر مدرسه خیام که اولین صفحات تاریخ شخصی و خصوصی زندگی من  در آن نوشته شد. سال ۱۳۳۹ بود که به کلاس دوم می رفتم. معلم ما آقایی بود بسیار ادیب و بسیار مهربان. آن زمان مدارس ابتدایی مختلط بود. من که یکی از ریزترین دانش آموزان پسر بودم با سه دختر دیگر در ردیف اول می نشستیم. آن زمان هم رسم بود که به بچه ها در  درس قرائت و  دیکته و مانند اینها نمره می دادند . امروزه در بسیاری از نقاط جهان بچه ها اول بار در کلاس نهم با معنی نمره آشنا می شوند . یادم هست که ما چهار نفر معمولا در همه درس ها ۲۰ می گرفتیم. شاید همه ۲۰ می گرفتند. همه از اینکه بهترین نمره را می گرفتند شاد می شدند و صدای هرهر و کرکرشان به آسمان ها می رسید. یک روز ناگهان اتفاق دیگری افتاد. چهره عبوس زندگی را نخستین بار تجربه کردیم.  آن روز در انتظار بازپس گرفتن دفتر دیکته مان ثانیه شماری میکردیم. یک ۲۰ دیگر را انتظار می کشیدیم.  یک نمره که ما را سربلند می کرد پیش همکلاسی هامان. مادر و پدر را خوشحال می کرد. ۲۰ فقط یک عدد نبود، شکوه وصف ناپذیری داشت. سُکرآور بود، نئشگی اش تا مدتها گرممان می کرد. برای بچه ای هفت هشت ساله ۲۰ گرفتن  فتح قله ای سترگ بود.

آن روز بد ، آنگاه که آقا معلم دفاتر دیکته را بازگرداند. اغلب بچه ها از خوشحالی جیغ کشیدند، من دفترم را باز کردم یک ۲۰ قشنگ و یک آفرین گرفته بودم.خوشم آمد. از ته دل خندیدم. انگار قلقلم میدانند.  دو نفر دیگر در سمت راست من هم ۲۰ گرفته بودند و دفترهاشان را پیروزمندانه بالا گرفته بودند تا همه ببینند. ناگهان متوجه شدم که دختری که در طرف چپ من نشسته بود، ساکت بود.آنقر در لاک خودش فرو رفته بود که انگار نبود.  پرسیدم چند گرفته؟ جواب نداد، اما اشک هایش جاری شد . اصلا انتظار نداشتم، دستپاچه شده بودم.نمیدانم چه ام شده بود. شاید دیدن یک چهره گریان در میان موج شادی های دیگران تناقضی بود که ذهن کودکی چون من قادر به فهمش نبود. دفترش را کشیدم تا به چشم خودم ببینم. نمی خواست بدهد. به زور کشیدم و دفتر را باز کردم ، ۱۹ شده  بود.  بی اختیار برگشتم به طرف او و گفتم: اینکه چیزی نیست ، تو هم حالا ۲۰ می گیری. مطمئن بودم که این کار من خوشحالش می کند و  گریه اش بند می آید. روی ۱۹ خط کشیدم و یک ۲۰ قشنگ به جایش گذاشتم. دخترک تا چشمش به دفترش افتاد گویی غمش تازه شده باشد،  شروع کرد به های های گریستن. آقا معلم متوجه شد که طرف ما مشکلی پیش آمده. خودش را به ما رساند و جویای ماجرا شد.  دخترک که از فرط گریه به سکسکه افتاده بود از دست من شکایت کرد:

– ببینید  آقا معلم  این پسره دفتر مرا خط خطی کرده.

  آقا معلم مرا خواست پای تابلو. من گیج و ویج بودم. از من خواست دست هایم را جلو بیاورم. مات و مبهوت شده بودم، منظورش را درک نمیکردم.بی حرکت ایستاده بودم. زمین زیر پایم سفت نبود. آقا معلم خودش دست های مرا جلو کشید، نمی فهمیدم چرا.  با ترکه اش چند تایی بر کف دستانم نواخت.  نه فقط برای اینکه دفتر دخترک را خط خطی کرده بودم بلکه به خود جرأت داده بودم به دست خط معلم بی احترامی کنم.  تا امدم بگویم نه آقا مسئله  بی احترامی نیست بلکه….. زبانم بند آمد.

هنوز هم نمیدانم چرا. هر وقت دستانم  آن  تنبیه را به یاد می آورند بی صدا اشک می ریزند.

یاد دوران

Asb

سلام،

 این اسب ها را میشناسم من. ازتابستان های کودکی ام به یادشان دارم. اینجا دریاکنار است . جایی که آبتنی میکردیم.هر سال تابستان مادرم اینجا حصیر می شست

و ما به شوق آبتنی به مادر در آوردن حصیر ها کمک میکردیم .هنگام رفتن به دریا صدای خنده و شادی ما به آسمان بلند بود. چه کیفی داشت آن بازی ها وآن  آبتنی ها. وقتی مادر حصیرها را میشست ما مشغول بازی بودیم. من که ترسوتر از همه بودم همان نزدیکی مادر تا زانو در آب میرفتم و آب بازی میکردم. گاهی از ترس زالو گریه میکردم و مادر دلداریم میداد. دیگران که شیردل بودند تا وسط های مرداب شنا میکردند و یا قایق سواری میکردند. مادر خیلی نگران بود و مرتب زیرلب می گفت که اگرخدای نکرده  گم بشن به ان مرد چه بگوید. اگر زبانم لال غرق بشن  جواب مادربزگشان را چه بدهد.

  به زودی گشنه مان میشد و با ید فورا” برمیگشتیم به خانه و ته بندی می کردیم. ما ر که هنوز کارش به نیمه نرسیده بود باید ما را جمع و جور میکرد. یکیمان از گشنگی می نالید. یکیمان از گرمای زباله ضجه می زد. آن سومی که تیزپا بود پیشاپیش می دوید تا به خانه برسد. مادر مانده بود و آن حصیر ها که حالا آنقدر سنگین شده بودند که دیگر جابه جائی شان از توان ما خارج بود. مادر یکی دو تا از حصیر ها را روی سرش میگذاشت و راه می افتاد به طرف خانه. از حصیرها آب میچکید روی مادر و او خیس خیس می شد. یکیمان دستش را محکم گرفته بود و آن دیگری به دامنش آویخته بود.گاهی مادر میخواست حصیر روی سرش را کمی جا به جا کند و یا آنها را با دست دیگرش نگهدارد. آن که دست مادر را در دست داشت حاضر نبود آن را رها کند و شیون میکرد. این راه رفتن از خانه به کنار دریا که به چشم به هم زدنی میمانست. راه بزگشت از کنار دریا به خانه تمام شدنی نبود.همین که به خانه میرسیدیم د رچشم به هم زدنی غذا حاضر بود. مادربزرگ به مادر تشر میزد : « عروس اول یک لیوان آب بده دستشان . تشنه اند بچه ها. مگر تو دختر یزیدی». دور سفره می نشستیم .میخوردیم بی تعارف. دوغ و پلو را از هر پلو خورشی  بیشتر دوست داشتم. مادر باید بر میگشت کنار دریا تا باقی حصیر ها را بیاورد. میترسید آدم ناتویی چشمش به حصیر های ما بیفتد. مادرر میرفت دنبال حصیرها و من همان جا کنار سفره دراز میکشیدم. از آن سفره تنها پوسته های سیر باقی مانده بود که وزش نسیم در هوا معلق بود.  دگمه پیراهن را باز میکردم. پیراهن های دوران بچکی ام جنسش طوری بود که بعد از هر وعده غذا تنگ میشد.احساس قشنگی بود وقتی وزش نسیم ملایمی را بر پوست شکم اندک برآمدهام احساس میکردم. چه کیفی داشت خواب زباله.

وقتی بیدار میشدم میدیدم دستی مهربان متکایی زیر سرم گذاشته بود.